بیوه ی سرخ (۳)

    ...قسمت قبل


    این قسمت: رَدّپای شیطان


    صدای سوختن چوب های داخل شومینه توی سکوت سنگین خونه نشون میداد که زندگی هنوزم زنده اس .
    نمیتونستم یک لحظه هم به حرفای ژاکلین فکر نکنم.
    نمیتونستم درک کنم چرا حاضر به این کار شده ؟! این وسط در جنگ بین علاقه ی پنهانم به ژاکلین و قبول هدفش گیر کرده بودم. مثل سربازی که وسط یه جبهه ی جنگ گیر افتاده باشه.
    بلند شدم و شروع به قدم زدن کردم .
    ژاکلین روی صندلی نشسته بود و منتظر جواب من بود ، ولی گرفتن این تصمیم برای من چندان هم راحت نبود.
    رو به روش ایستادم و با تحکم گفتم :
    - تو باید خیلی مراقب باشی !
    این کار تو ممکنه سرنوشت تو ، من و حتی رز رو تباه کنه.
    - نگران نباش ایوان ، من به تمام جزئیاتش فکر کردم . فقط باید به این کار ایمان داشته باشی.
    نفس عمیقی کشیدم و روی صندلی نشستم ، دستم رو به دستاش رسوندم و اونها رو توی مشتم گرفتم ، من همراهتم ژاکلین ، فقط بخاطر آرامش تو و بارتوش.
    لبخندی پهنای صورتش رو در بر گرفت .
    یه لبخند پیروزمندانه اما حتی این هم نتونست از آشوبی که توی قلبم بود کم کنه.
    تمام مدت شب فکرم درگیر اتفاقات آینده بود. من به خوبی میدونستم نظم و دقت برای نازی ها چقدر اهمیت داره. از نیروهای گشتاپو میترسیدم و به آینده ی مبهم خودم و ژاکلین امیدی نداشتم با این حال چاره ای جز همکاری با اون رو نداشتم. برای من سخت بود زنی که بهش علاقه مند بودم رو هر بار با یه مرد غریبه ببینم ، حتی اگر این یه نقشه ی لعنتی باشه...........


    ساعت ها و دقایق با سرعت یک گلوله ی رها شده از اسلحه گذشتن و وقتی ژاکلین رو با اون آرایش غلیظ و اون کلاه گیس که خیلی ماهرانه چهره اش رو تغییر داده بود مقابل خودم دیدم قلبم تا مرز ایستادن پیش رفت. با لبخندش سعی کرد که بهم قوت قلب بده و من هم متقابلا و در ظاهر بهش لبخند زدم.
    - تا زمانی که برمیگردم لطفا مراقب رز باش.
    هیچ جوابی برای ژاکلین نداشتم و فقط با علامت سر بهش فهموندم که خیالش راحت باشه .
    وقتی ژاکلین بیرون رفت دوباره رفتم و محوطه ی نسبتا وسیع پشت خونه رو نگاه کردم. حیاط بزرگی که توی تاریکی شب وهم انگیز به نظر می رسید .
    نقشه این بود : ژاکلین شبانه با آرایش های متفاوت و هر مرتبه به بار های مختلف سر میزد . جایی که معمولا پاتوق افسرای نازی بود.
    اون باید با عشوه های زنانه اون افسرها رو اِغوا میکرد و اونا رو دنبال خودش به خونه می آورد ، از اینجا به بعد کار من تازه شروع میشد.


    بی هدف توی خونه قدم میزدم و هر لحظه که میگذشت بیشتر اسیر استرس و هیجان میشدم .
    با صدای پایین اومدن دستگیره ی در پشت شومینه پنهان شدم. اینجا کسی متوجهم نمیشد ، ولی من خوب میتونستم اونهارو ببینم.
    ژاکلین در حالی که تقریبا بلند میخندید وارد خونه شد و پشت سرش یه مرد قد بلند با چهره ی استخوانی و پوتین های چرم و لباس نظامی وارد خونه شد.
    میتونستم اون خوی درندگی رو توی چشمای افسر ببینم. میخواستم همون لحظه برم و دخلش رو بیارم ولی این معناش خودکشی بود.
    به همین خاطر آروم و بیصدا توی پناهگاهم موندم.
    صدای نازک و پر عشوه ی ژاکلین خطاب به اون مرد توی خونه طنین انداخت.
    - هی تو باید مواظب باشی ! من مادر یه دختر کوچولوئم ، پس خیلی سر و صدا نکن مبادا بیدار شه.
    مرد لبخند زد ، لبخندی زشت و پر از حس شهوت ، دستاش رو دور کمر ژاکلین انداخت صورتش رو نزدیک گردن ژاکلین برد و عمیق گردنش رو بو کشید.
    - بهتره بریم طبقه ی بالا اتاق خواب اونجاست.
    با گفتن این حرف دست افسر رو گرفت و دنبال خودش به طبقه ی بالا برد.
    صدای قدم هایی که روی پله ها نشون از حرکتشون به طبقه ی بالا رو داشت برای من نشان اعلام شروع بازی بود.
    چند دقیقه صبر کردم و وقتی صدای خنده و حرفای بی معنی اون افسر از طبقه ی بالا رو شنیدم آروم از پشت شومینه فاصله گرفتم.


    با نفسای عمیق سعی کردم اعصابم رو آروم نگه دارم ، بدون کوچکترین سر و صدایی پله هارو بالا رفتم وارد راهروی باریک طبقه ی بالا شدم . آروم از کنار اتاق رز گذشتم .
    توی چارچوب در اتاق ایستادم و رز رو که مثل یه فرشته ی کوچیک خوابیده بود نگاه کردم.
    به حرکتم ادامه دادم و کنار در اتاق ژاکلین ایستادم.
    صدای اون مرد گوشم رو آزار میداد.
    - تو اندام فوق العاده ای داری دختر .
    احساس میکنم تا سپیده ی صبح باید کنارت باشم .
    صدای قهقهه ی افسر داشت من رو شکنجه می داد.
    آروم و یواشکی اتاق رو نگاه کردم .
    افسر نازی در حالی که لخت شده بود پشت به من ژاکلین رو در آغوش گرفته بود. با دیدن من ژاکلین چشماش برق زد و با یه لبخند تصنعی داشت خودش رو در اختیار اون قرار میداد.
    کمی پایین تر از اون لباس های افسر و اسلحه کمری اون روی هم افتاده بود.
    هر اشتباهی از طرف من نشون از پایان کار جفتمون داشت.
    چند بار تصمیم گرفتم که کار رو شروع کنم ولی هربار فقط مثل یه بزدل سرجام به زمین دوخته شدم و انگار یه نیروی نامرئی مانع انجام کارم میشد.
    ژاکلین کم کم داشت لخت میشد و با چشماش به من التماس می کرد که سریع تر حرکت کنم.
    قدم هام رو آماده ی حرکت کردم ، آروم و بی صدا داخل اتاق شدم.
    اون مرد لعنتی تو دنیای شهوت و هوس خودش غرق بود روی ژاکلین خیمه زده بود و لباش رو به لبای ژاکلین من دوخته بود.
    با هر گام نفرت ، انگیزه ی حرکت قدم های من میشد و وقتی اسلحه رو برداشتم لبخند رضایتمندانه رو تو چهره ی ژاکلین دیدم.
    سردی فلز اسلحه رو پشت گردن اون افسر گذاشتم و حتی چند ثانیه بعد این کار هم متوجه نشد تا با گفتن جمله ی "بی حرکت" از طرف من به خودش اومد.
    سریع برگشت و وقتی من رو دید شهوت و هوس تو چهره ش محو شد و به جاش بهت و حیرت و ترس صورتش رو پر کرد.
    به لکنت افتاد و پا تته پته کلمات نامنظم از لباش خارج شد.
    ژاکلین از تخت پایین اومد و بلوزش رو روی سینه های لختش انداخت ، به افسر نگاه کرد و تمسخرآمیز خندید.
    افسر نازی هنوز کاملا شرایط رو درک نکرده بود و کاملا بی حرکت و محو من رو نگاه میکرد.
    با وجود اسلحه ای که شقیقه اش رو نشونه گرفته بود بی دفاع و ناتوان بود.
    حتی وقتی ژاکلین دست ها ، پاها و دهنش رو بست .
    به آتیش شومینه خیره شده بودم ، صدای قدمای ژاکلین که بهم نزدیک میشد باعث شد سرم رو بالا نگه دارم .
    - کارت عالی بود ایوان ، فقط کافیه راه نفس کشیدنش رو بگیریم.
    بهش خیره شدم ، من هنوزم نمیتونستم خودم رو توجیه کنم ولی باید این بازی رو ادامه میدادم.
    - بهتره تا چند شب استراحت کنیم . اینکه تو هر شب از خونه بری و دنبال شکار باشی باعث میشه گشتاپو بهمون شک کنه.
    در تایید حرفای من سری تکون داد و مشغول ریختن چای شد.
    من غرق ژاکلین شده بودم و این زن زیبا کسی بود که من رو به زانو درآورده بود...........
    ولی با این حال باید آینده ی با اون رو به دست سرنوشت میسپردم..........




    به چشمای خالی از احساس ژاکلین نگاه کردم . باد سردی که روی پوستمون میوزید و سرمایی که از قلب ژاکلین قلبم رو منجمد می کرد برام‌ ناخوشایند بود.
    روی پالتویی که گرد و غبار کثیفش کرده بود سیلی زدم ، پاچه های شلوارم و حتی روی پوتین هام . از جمع شدن غبار روی لباس هام متنفر بودم. سرفه ام گرفت و دستم رو جلوی دهنم مشت کردم.
    این اولین جنازه ای بود که توی این محوطه به خاک سپردیمش و اصلا نمیخواستم‌ به نفر بعدی فکر کنم. دلم گرمای تابستون رو میخواست ، جایی کنار دریا درحالی که تابش آفتاب پوستم رو برنزه کرده و من بدون هیچ دغدغه ای فقط به فکر خوردن یه کنیاک بودم . ولی انگار فرسنگ ها از این رویا فاصله داشتم.
    پشت سر ژاکلین با قدم‌هایی لرزون وارد خونه شدیم.
    ژاکلین برگشت و با همون چهره ی بی روح من رو مخاطب قرار داد.
    - ایوان !! اجازه نده ترست توی تصمیمت دخالت کنه. ما هیچ راه برگشتی نداریم.
    کلافه نفس عمیقی کشیدم و برای فرار از سرمایی که هنوز پوستم رو درگیر خودش کرده بود به گرمای آتش شومینه پناه بردم.........


    خودم رو یه جنایتکار میدونستم و لحظه ای فکر کاری که با اون افسر کردم از ذهنم پاک نمیشد.
    وقتی چشمای ملتمسش بهم خیره شده بود و صدا های خفه ای که از پشت یه دهن بسته ازش میشنیدم و در نهایت وقتی که بالش رو روی سرش گذاشتم و بدنی که لرزید و جونی که با تمام تلاش نتونست نگهش داره.
    بدون اینکه خودم متوجه بشم چشمام خیس شده بود.
    به درخت کریسمس گوشه ی اتاق نگاه کردم ، درختی که اون همه زرق و برقش نمیتونست لبخند رو به لبام بیاره.
    نمیدونستم چند ساعت روی صندلی و کنار شومینه نشسته بودم . بدنم کرخت شده بود و احتیاج داشتم چند دقیقه قدم بزنم.
    بلند شدم و سردرگم داخل اتاق قدم زدم
    پله هارو بالا رفتم و پشت در اتاق رز ایستادم . در رو آهسته باز کردم و از لای شکاف در داخل اتاق رو زیر نظر گرفتم.
    ژاکلین با یه لباس خواب توری سفید پشت به من دراز کشیده بود و رز رو در آغوش گرفته بود.
    با دیدن بدن ژاکلین کل اون حس بد حتی برای چند لحظه به فراموشی سپرده شد.
    پوست سفیدش و پاهای خوش تراشش.
    موهای لختی که دوست داشتم توی پیچ و تابش گم بشم .
    آروم داخل اتاق شدم ، آهسته به سمتش قدم برداشتم ، چشماشو بسته بود و توی خواب عمیقی غرق شده بود.


    چند لحظه مات بهش نگاه کردم ، تمام اون برجستگی های اِغوا کننده رو از نظر گذروندم.
    دستم رو آروم و نوازش گونه روی ساق پاهاش کشیدم و هرچقدر که دستم رو بالاتر میاوردم بیشتر لطافت و نرمی پاهاش رو حس میکردم.
    دستم رو روی باسنش کشیدم حتی میتونستم رگ های پاش رو زیر دستم حس کنم.
    خم شدم و پیشونیش رو بوسیدم . تکونی به خودش داد ولی بیدار نشد و من محو تماشای اون بودم..............


    با دیدن آرایش جدید ژاکلین جا خوردم و انگار همچین زنی رو قبلا اصلا ندیده بودم.
    با تکبر بهم نگاه کرد و لبخند زد ، قدم های آهسته ای که برمیداشت باعث می شد باسنش بالا و پایین بره و این برای مردی مثل من که هرگز تا قبل از اون عشق رو تجربه نکرده بود مثل فهمیدن این واژه ی غریبه بود. اون زنی بود که داشت به من عشق رو یاد میداد و تنها کسی که احساس میکردم وجودش توی این دنیا ضروریه.
    محو تماشای ژاکلین زیبا بودم که با صدای لطیفش رشته ی افکارم رو پاره کرد.
    - ایوان! تا برگشتنم مواظب رز باش .
    امشب یه شکار دیگه در انتظارمونه.
    - حتما ! ژاکلین ؟
    برگشت و متعجب بهم نگاه کرد.
    - مواظب خودت باش....
    خندید و سری تکون داد و صدای بسته شدن در بعد از رفتنش خونه رو تو یه سکوت مطلق فرو برد........


    صدای سوختن چوب ها و بادی که با شدت اون بیرون می وزید داشت کلافم میکرد.
    بالاخره صدای باز شدن در اومد. صدایی که اصلا منتظرش نبودم.
    خودم رو سریع توی مخفیگاهم پنهون کردم.
    ژاکلین با خنده ای که تمام دندون های سفیدش رو نمایان میکرد وارد خونه شد.
    در حالی که دستش توی دست اون مرد بود.
    این بار یه مرد کوتاه قد نسبتا چاق با موهای بور و خط ریش چکمه ای با سیبیلی نازک که فقط پشت لبش رو سبز کرده بود. چشمای درشت و روشنی داشت و دستای تپلش که حلقه ی کمر ژاکلین شده بود . کلاهش رو پرت کرد توی اتاق و با خنده همراه ژاکلین پله ها رو بالا رفتن.
    چند دقیقه بعد طبق قرار با ژاکلین از پناهگاهم بیرون اومدم.


    انگار هیچوقت در مورد این کار به تکرار عادت نمیکردم.
    تکرار باعث میشه آدم هیچ وقت نترسه.
    تکرار باعث عادی شدن حرکات میشه بدون اینکه خودت بدونی.
    پر از ترس پله هارو بالا رفتم و پشت در اتاق کمین کردم.
    بدن سفید و تپل مرد پشت به من بود . در حالی که موهای لخت ژاکلین رو توی مشتش گرفته بود.
    ژاکلین بهش خیره شده بود. نگاهی پر از شهوت که حتی وجود من رو هم سست کرد.
    دستای لطیف ژاکلین دور کمر مرد بود و افسر با دستای چاقش صورت ژاکلین رو به پایین تنه ی خودش چسبوند.
    آه و ناله ی افسر نازی کل اتاق رو پر کرده بود.
    اسلحه رو توی دستم فشردم و چشمام رو بستم.
    آروم وارد اتاق شدم و اسلحه رو روی سر اون مرد هدف گرفتم .
    ژاکلین سراسیمه و با همون تن لخت از کنار من گذشت و از اتاق خارج شد.
    وقتی اسلحه رو روی پیشونی افسر گذاشتم چشمای روشنش داشت از حدقه در میومد.
    زبونش قفل شده بود و بدون کوچکترین حرکتی به من خیره شده بود.
    چند دقیقه بعد ژاکلین با طناب و یه تیکه ی پارچه وارد اتاق شد. وقتی داشتیم دهنش رو می بستیم تونستم از بین کلماتش متوجه التماساش بشم.
    - من..من.. من یه دختر کوچولو دارم "سوفی" مطمئنا اون و مادرش الان منتظرمن خواهش میکنم...
    درحالی که اشک می ریخت این جملات رو بیان میکرد.
    قلبم به درد اومد و دستم سست شد.
    ژاکلین نذاشت حرف بعدی از دهنش خارج بشه و پارچه رو محکم روی دهنش بست.
    از اتاق خارج شدم و با قدمای لرزون خودم رو به طبقه ی پایین رسوندم.


    به دیوار تکیه دادم و بلند فریاد زدم. فریادی که حنجره ام رو زخم کرد.
    ژاکلین وقتی حال من رو دید به نشونه ی تاسف سری تکون داد. به طرف کشوی چاقو ها رفت و چاقوی تیزی رو برداشت.
    - امشب خودم انجامش میدم ، بهتره استراحت کنی.
    در حالی که از پله ها بالا میرفت این حرف رو زد و من باورم نمیشد زنی با اون چهره ی زیبا و معصوم چطور میتونه انقدر سنگدل باشه ؟
    حتی من که تا چند هفته ی پیش توی خط مقدم مشغول مبارزه با امثال مرد بیچاره ای که الان طبقه ی بالا منتظر مرگ بود هم نمی تونستم انقدر سنگدل باشم.
    توی آخرین لحظات صدای ناله ی خفه ی اون مرد حتی به طبقه ی پایین هم رسید و چند لحظه ی بعد ژاکلین با دستای خونی و سرخ خسته و بی حال پله هارو پایین اومد.


    بهش نگاه کردم و بدون توجه به من مشغول تمیز کردن لکه های خون شد.
    -ژاکلین ! بهتره به حرفام گوش کنی.
    - نه ایوان ! تو بهتره گوش کنی.
    امثال همین لعنتی شوهر بیچاره ی من رو در حالی که هیچ گناهی نداشت رو با بی رحمی کشتن.
    من بیوه شدم و دختر کوچولوم یتیم.
    لعنتی تو نمیتونی درک کنی قلب من چقدر شکسته....
    تو نمیتونی درک کنی که چقدر زجر میکشم وقتی این کارو میکنم. ولی ما توی این راه قدم گذاشتیم. نمیشه برگردیم چون راهی وجود نداره و فقط باید به مسیر ادامه بدیم...
    در جواب حرفاش سکوت کردم ، گاهی زندگی آدم به تاریکی کابوس میشه و چه لحظات تاریکی رو کنار روشن ترین چراغ زندگیم ژاکلین داشتم سپری میکردم...
    وقتی کشون کشون اون جثه ی سنگین رو داخل محوطه ی خالی پشت خونه
    بردیم نفسم بند اومده بود.
    اون رو داخل گودالی که از قبل کنده بودیم انداختیم و ژاکلین مشغول پاشیدن خاک روی اون جسد شد.
    برای لحظه ی آخر به چشمای باز و بی روحش خیره شدم.
    " من...من... من یه دختر کوچولو دارم . سوفی، مطمئنا اون و مادرش الان منتظر من هستن. "
    لحظه ای التماس های اون از ذهنم خارج نمی شد.


    توی جیب یونیفرمش چشمم به یه شیء افتاد یه چیزی مثل یه کیف کوچیک جیبی
    خم شدم و برداشتمش.
    بازش کردم ، چند تا عکس بود. یه عکس از یه دختر کوچیک ۴یا۵ ساله با موهای طلایی و لبخندی معصومانه و چشمایی آبی و به وسعت دریا.
    پشت عکس یه تکه کاغذ بود ، یه کاغذ مچاله شده.
    بازش کردم و متن درونش رو خوندم.
    - سلام توماس. این روزا سوفی بیشتر برات بیقراری میکنه. امیدوارم این جنگ لعنتی هرچه زودتر تموم بشه و دوباره تو من و سوفی توی مزرعه قدم بزنیم. غروب آفتاب رو تماشا کنیم و برای غاز های وحشی که پرواز میکنن دست تکون بدیم. امیدوارم بتونی برای کریسمس پیشمون باشی هرچند خیلی بعیده. ولی بدون همیشه توی قلب من و دخترت حضور داری. سوفی برات بوس میفرسته عزیزم.
    کاغذ رو توی مشتم فشردم و با عصبانیت به طرف خونه رفتم .
    حتی صدای ژاکلین هم نتونست مانع حرکتم بشه.


    این بازی لعنتی باید هرچه زودتر تموم میشد. ما چه فرقی با حیوونای درنده داشتیم؟ ما حتی بدتر از اونا بودیم.
    اونا از روی غریزه خوی درندگی رو در خودشون تقویت میکردن و ما از روی آگاهی.
    و این مایه ی بدبختی بود که نمیتونستیم جلوی این اتفاق ترسناک رو بگیریم.
    اون شب بین من و ژاکلین هیچ حرفی رد و بدل نشد.


    چند شب بعد در حالی که یه کلاه گیس طلایی رو روی سرش گذاشته بود و آرایش غلیظی جزئیات صورتش رو تسخیر کرده بود.


    یه پالتوی بلند که تا زیر زانوش می رسید و ساق های سفیدش و اون کفش های پاشنه بلند نشون از آمادگیش برای یه ماجراجویی تازه رو داشت.
    - من باید برم ایوان. دعا کن شکار جدید حداقل پول بیشتری توی کیفش داشته باشه ، چون لباسا و وسایل گریمم تموم شده و باید لباس های جدید بخرم .
    پوزخندی زدم و به آتیش شومینه خیره شدم.
    احساس خوبی نداشتم و نگران بودم .
    استرسی که خیلی زودتر از موعد سروقتم اومده بود.
    نزدیک انباری شدم که چوب بیشتری برای شومینه بردارم که چشمم به لباس های سبز با آرم صلیب شکسته افتاد و پوتین های چرمی که لنگه به لنگه اطرف لباس ها افتاده بودن.
    فقط خدا میدونست چند جفت پوتین و چند دست لباس دیگه باید اینجا روی هم تلنبار میشد.
    دوباره حس دلشوره ی عجیبی وجودم رو فرا گرفت.
    لعنتی من چه مرگم شده ، با صدای گریه ی رز از طبقه ی بالا متوجه شرایط شدم و قدم هام رو برای رسیدن به رز تندتر کردم.....


    ادامه...


    نوشته: lovely_grl

  • 31

  • 10




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • بازم از همه تشکر میکنم ، تک تک اون دوستایی ک این مدت با پیام هاشون بهم انگیزه دادن. یه تشکر مخصوصم برا شاه ایکس عزیز دارم ک خیلی کمک کردن تو نوشتن این قسمت .
      امیدوارم بپسندید و بابت وقفه ی پیش اومده ببخشید


    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • حرفی ندارم چون هیچ مشکلی نداشت


      یعنی رسماً بی نقص بود


      آفرین دمت گرم


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • شما که میدونی من چقدر خجالتیم اینجوری نگو دیگه!!(biggrin)


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لاولی عزیز
      خیلی ممنون. خیلی وقت بود منتظر قسمت سوم بودم. مثل همیشه عالی.
      هزاران لایک به حضورت و به داستانهای زیبات


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • یه چیزی بنویس کیرمون سیخ بشه یا دماغمون تر
      چرا کس شر مینویسین آخه چرا آخه کس میگین
      خاطراتی چیزی


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • درود بر دستان خدا آمریکا و اسراییل
      مادر سپاهیا رو همین الان تو سوریه گا یید
      فرماندهان قاچاقچی و جاسوسش مث سگ گا یید
      مادر خامنه ای دزد و جاسوس رو هم خودم خواهم گا یید


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خامنه ای دزد مادر جن ده با اون پسرای همدستت دویست میلیارد دلار تو زیر زمین خونت قایم کردی خون مردم میخوری
      مث سگ روزی باید تقاص پس بدی


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • خانم محترم خودتو اینجا خسته نکن یه وبلاگ بزن داستانتو اونجا بنویس منم در خدمتتم تا اگه خواستی چاپش کنی . حداقل جای درست و حسابی معروف شو . آخه شهوانی؟؟؟؟
      ولی خیلی عالی بود


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • نخسته خوب بود


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • خسته نباشی.از داستانت و قشنگیهاش نمیشه ایرادی گرفت .اما ازاینکه خیلی دیر قسمتهای بعدیش ارسال میشه جای گلایه داره و یجورایی از قشنگی داستان کم میکنه و خواننده مجبوره برگرده و نگاهی اجمالی به قسمتهای قبلی بیاندازه.
      نکته بعدی درمورد سکسی بودن داستان هست،متاسفانه چون سایت این قسمتش سکسیه عزیزانی که یذره دلخور میباشند احتمالا بخاطر همونه.لاولی داستانت قشنگه و میشد قبل از چاپ اون اول کل داستان و تمام میکردی بعد بنوبت توی سایت قسمت اجتماعی که مطالب سکسی نداره میفرستادی.واسه من فرقی نداره کجاباشه.وقتی داستان قشنگه هرکجایی که چاپ بشه میخونمش.
      بنظرتون یه افسر نازی که برای سکس بایه خانم همراه میشه باخودش نگهبانی محافظی همراه نمیبره .چون سریالهای قدیم و که من نگاه میکردم تو همین مایه ها بود و یگروهی واسه کشتن سرباران نازی تشکیل داده بودند و کارشونو انجام میدادن.قصدم ایراد گرفتن نبود کسب اطلاعات راجب افسران نازی بود.


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لطفا برای ادامه ش زیاد منتظرمون نذار، مرسی، لایک دهم تقدیم شد.


    •   sima_loveee
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • هر سه قسمتو باهم خوندم
      خوشم اومد لایک 11 (rose)


    •   ashkan-taalaa
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • بالاخره بیوه سیاه اپ شد (rose)


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه،3 هفته
      • 5

    • خسته نباشید خیلی خوب بود
      لایک 15


    •   sarajoonoi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • ایول جالب بود :-*


    •   Dark.Mind
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • زیبا بود ، مانا و موفق باشی


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • این چرت و پرت چیه نوشتی من فکر میکردم یه رویکرد دیگه ای خواهید داشت اینجا شهوانی هست داستان های جنایی پلیسی نوشتید اگر دوستان به به و چه چه نوشتند به پاس قسمت یک داستان بوده نه قسمت های دو و سه
      دیگه ننویس برو در رهفته نامه اطلاعات یه قسمت جنایی هست اونجا بفرست
      اولا سربازان نازی دسته دسته در شهرهای دول تسخیر شده میگشتند اگر یکی شان جایی میرفت دیگری میدونست کجا رفته دوما اونا آلمانی هستند زبان لهستانی را بلد نیستند زبان لهستانی ، به عنوان زبان رسمی لهستان به حساب می آید و از آنجا که در جنگ جهانی دوم بسیاری از مردم لهستان به کشور های دیگر مهاجرت کردند جمعیت بسیار قابل توجهی در کشور های دیگر به این زبان صحبت می کنند. این زبان یکی از زبان های اتحادیه اروپا نیز می باشد. در طول تاریخ زبان لهستانی اهمیت زیادی داشت در حالی که آلمانی های متعصب به غیر از زبان ژرمن به زبان دیگری حرف نمی زنند حتی در فرودگاه شهر فرانکفورت به جای انگلیسی اطلاعیه ها را به زبان آلمانی نوشتند و همه اروپا از تعصب آلمانی ها به زبان و قوم شان مینالند دوست عزیز نویسنده خوبی هست نگارش نیست که نگارش جنایی


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ببخشید در پایان منظورم این بود که نویسنده خوبی هستید ولی اینجا جای داستان جنایی نیست


    •   felora_love
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک عزیزم (rose) (rose) (rose) (rose)


    •   +A
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • چ غافل گیر کننده ... فکر کردم قراره مثل یک زن بی پناه و ضعیف با ی بچه کوچیک, پیشنهاد ازدواج به این مرد بده . عالی شد داستان


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو