بیگانه در آشوب

    حوصلم بدجوری توی خونه سر رفته بود اینترنت هم برای چند روزی قطع شده ، حدودا نیم ساعتی از شام خوردنم گذشته ولی چون نمیدونم چیکار کنم باز میرم به سمت یخچال درش رو باز میکنم و توش رو نگا میکنم و می بندمش به خوردن یه لیوان آب سرد بسنده میکنم ، میرم توی اتاق خواب لباسام رو از چوب رختی بر میدارم و آماده میشم - راه میافتم نمیدونم چیکار باید بکنم . فقط کلافم از خونه موندن ، سویچ رو بر میدارم میرم به سمت در ، ماشین توی خیابون پارکه میرم سمتش توش میشینم یه نگاهی به ساعت میندازم ساعت 8 و بیست و هفت دقیقه س ، چند روزه که ماشین استارت نخورده از وقتی بنزین رو گرون کردن هیچ حوصله بیرون رفتن و مسافر کشی رو نداشتم ولی دیگه نمیتونم تو خونه بشینم ، لعنتی با اولین استارت روشن نمیشه دوباره استارت میزنم و ایندفعه روشن میشه میخوام راه بیفتم می بینم ستاره از در میادش بیرون تمام فکرم رو یه لحظه به خودش مشغول میکنه الان یه 7، 8 ماهی میشه اینجا اومدن معلومه زیاد وضعیت مالیه خوبی ندارن که اومدن اینجا و ولی خوب به خودش میرسه ، بعضی وقتا بوی عطری رو که به خودش میزنه رو توی راه پله احساس میکنم .
    روزی رو که داشتن اسباب کشی میکردن رو دقیقا یادمه یه روز نیمه ابری بود بعدش آخرهای کارشون کم کم نم نمه های بارون شروع کرد بود ، داشتم از بیرون برمیگشتم که دیدم وضعیتشون داره خراب میشه خودم رو به شوهرش معرفی کردم و تو بالا بردن یخچال و چنتا اثاثیه دیگه بهشون کمک کردم ، بعد که کار تموم شد و کارگرو راننده رفتن شوهرش تعارف کرد که بنشینم یه چایی باهاش بخورم ، یه ذره کار خستم کرده بود با خودم گفتم چرا که نه ، رفتیم خونشون وسایلشون در هم برهم رو هم دیگه ولو شده بود . دیدم خانومش رو صدا کرد ستاره به آقا سعید و من یه چایی میدی

    گفتم زحمت نکشید که دیدم ستاره اومد یه زن نسبتا زیبا با یه لبخند ملیح روی لبش ، قد متوسطی داشت رنگ پوستش سفید بود و با دستای باریک و کشیده ای که رو ناخن هاش لاک زده بود سینی رو به طرفم دراز کرده بود .
    بهم گفت : سلام به زحمت انداختیمتون چندین بار به رحیم گفتم که الان وقت اسباب کشی نیست ولی از اونور هم تحت فشار صاحبخونه بودیم باید هر چه سریعتر منتقل میشدیم

    رحیم بهم گفت که آقا سعید چایی تون رو بردارید ، تازه فهمیدم که محو زنش شدم خودم رو جمع جور کردم و چایی رو برداشتم و گفتم بابا چه زحمتی برای هر کسی پیش میاد تو این دور زمونه آدما باید به داد هم برسن . یه مدتی با هم خوش و بش کردیم و برگشتم خونه

    بعد اون هر وقت می دیدمشون با هم سلام و احوالپرسی داشتیم خیلی وقتا ستاره رو تنها می دیدم چون رحیم نگهبان شرکت بود تو بیشتر مواقع شبا هم شیفت بود و خونه نمیومد .
    ستاره با اون قیافه و نگاهش بدجوری میرفت رو مخم ، لحن حرف زدنش هم خیلی حساسم کرده بود هر وقت میدیدمش انگارکه یه جریان برق کم ولتاژ از بدنم عبور میکرد و یه چیزی رو توی وجودم روشن می کرد . برای چند سالی بود که تنها بودم زنم دو سالی میشد که ترکم کرده بود .
    هر روز که میگذشت چیزای بیشتری رو ازش میفهمیدم کیا میره کیا خونس بعضی وقتا که از پله ها پایین میومدش صدای کفش پاشنه دارش رو ، روی سنگ های راه پله تشخیص میدادم .
    دیگه برام عادی شده بود که روی حرکاتش تمرکز کنم حواسم به هم چیزش بود ، مثل یه شکارچی شده بودم که بدنبال عادت های شکارش میگرده صبح ها که از خواب پا میشدم قبل اینکه برم سراغ صبحونه و کامپیوترم میدونستم که شوهرش خونس یا نه میدونستم میخواد چیکار کنه سعی میکردم که بیشتر توسر راهش باشم . یه چند باری هم کمکش کردم یه بار که آبگرمکن خونشون آتیش گرفت دیدم سریع اومد در خونه ی ما و ازم کمک خواست رفتم سریع شیر گاز رو از فلکه بستم . و اینجوری بود که کم کم با هم دوست شدیم .

    اون روز که توی مغازه ی عزت بودم ، اومد یه نوشابه و یه بسته نون خرید ،یه سلام و احوالپرسی باهم کردیم بعد از اینکه رفت عزت برگشت بهم گفت سعید خوب تیکیه ، نرفتی تو نخش ، حوصله جواب دادن بهش رو نداشتم سیگارم رو برداشتم و زدم بیرون برف میبارید تو چنتا پک به آخرش رسیدم ، بنزین لعنتی بدجوری فکرم رو خراب کرده بود .
    الان که دیدمش فکرش دوباره ذهنم رو مشغول کرد ماشین رو روشن کردم و راه اوفتادم ، رفتم یه دور شمسی قمری زدم تا اگه بره سر خیابون اصلی ببینمش ، حدسم درست بود سر خیابون منتظر ماشین بود با ماشینم کنارش واستادم اول نشناخت ولی بعدش شناخت اومد گفت آقا سعید مزاحمتون نمیشم راهم دوره ، گفتم بابا چه مزاحمتی بازم از این حرفا زدیا بیا سوارشو مسیرش رو ازش پرسیدم و راه اوفتادم میرفت خونه ی مادرش توی هشتگرد اونم این وقت شب احتمالا شوهرش شیقت شب بود ، تو این فکر بودم که چه جوری سر صحبت رو باهاش باز کنم که ازم پرسید این چند روزه اینترنت شمارو هم قطع کردن - جواب دادم : اره اینترنت همه ی ایران قطعه چه برسه به من و شما ،،، این بنزین 3000 تومنی رو میشه تحمل کرد ولی قطعی اینترنت رو نه ، گفت آقا سعید بنزین 3000 تومنی هم برای ما غیر قابل تحمله ، گفتم : مزاحی بیش نبود کلا هردوتاشون باعث شدن که تو این چند روز افسردگی گرفتم نه بنزین هست بریم بیرون نه اینترنت که از تنهایی درمون بیاره بد ستمی کردن ،،، آدم بعضی وقتا احساس میکنه توی این مملکت گروگان گرفته شده ، خون مون رو کردن توی شیشه ، داشتم از تنهایی میترکیدم که گفتم چیکار کنم چیکار نکنم زدم بیرون که شمارو دیدم .
    گفت : جدا شما هم این حساس رو دارین منم دیگه تو خونه داشت میزد به سرم برا همین میرم خونه ی مادرم امروز رحیمم خونه نیست البته اون که هیچ وقت خونه نمیشه از صداش معلوم بود که از دست شوهرش زیاد دل خوشی نداره . ادامه داد آقا سعید خوش بحالتون مجرد هستید و راحت دغدغه ی زندگیه متاهل ها رو ندارید .
    تو جوابش گفتم : مجرد بودن معایب و مزایای خاص خودش رو داره البته من زندگی متاهلی رو برای سه سال تجربه کردم تا اینکه دو سال پیش متارکه کردم . گفت : جدا نگفته بودید. گفتم فرصتی دست نداده بود ولی خوب حالا که فهمیدی پرسید : همسر قبلیتون چجوری بود . گفتم بلند پرواز بود فکرش فراتر از زندگی توی ایران با این همه قید و بند ها بود ، بعد طلاق ، با یه پسری که پول داشت دوست شد و الان رفته ترکیه ، آخرین عکسی که ازش قبل قطعی اینترنت دیدم توی سواحل آناتولی بود . ستاره گفت : چه بد برای شما باید سخت باشه . گفتم: دیگه احساسی بهش ندارم فقط از دست خودم نارحتم که نمی تونم اونجوری که دلم میخواد زندگی کنم . گفت : مثلا دلتون میخواست چجوری زندگی کنید .
    یه لحظه هنگ کردم واقعا دلم میخواست چجور زندگی کنم یاد کمیاگر(پابلو کوئیلو) افتادم ، بهش گفتم هرکسی یه سری افسانه ها و فانتزی های شخصی داره که دلش میخواد دنبال اون ها بره ولی بعضی ها مثل من به خاطر یه سری از ترس هایی که توی درونشون وجود داره از رفتن راهی که دلشون میخواد برن اجتناب میکنن داشتم یه این اراجیف رو سر هم میکردم که متوجه شدم بدجوری شلوغ شده و حرکت ماشین ها کند پیچید م توی فرعی های کرج که برم ، کمی جلو تر نرفته بودم که یهو دیدم وضعیت خیلی خرابه تمام خیابون داشت توی آتیش میسوخت راهم رو عوض کردم که برگردم مجبور شدم بندازم تو کوچه و پس کوچه ، ستاره بدجوری ترسیده بود صدای ناله هاش رو وقتی به یه راه بندون دیگه میخوردیم می شنیدم بهش دلداری میدادم که نگران نباش و نترس ولی خودم هم ترسیده بودم و هول شده بودم که یهویی چنتا موتور سوار که از کنارم رد میشدن چنتا نارنجک دستی رو روی کاپوت ماشینم کوبیدن شیشه جلوی ماشین ترک خورد از ترسم کشیدم کنار و ماشین رو رسوندم به یه جای خلوت به ستاره گفتم بیا ماشین رو بزاریم اینجا فردا میام دنبالش راه ها بستس نمیشه بردش خیلی خطرناکه ممکنه آتیشیش بزنن ، اونم که ترسیده بود قبول کرد ازم معذرت خواهی کرد که به دردسرم انداخته ، گفتم من خود داشتم میومدم بیرون تو که مجبورم نکردی حالا راه بیفت ، داشتیم به سمت خیابون اصلی میرفتیم که صدای داد هوار شنیدم دیدم یه شعله بزرگ آتیش از خیابون اصلی رفت بالا جلوتر که رفتیم متوجه شدم یه بانک رو آتیش زدن مردم به همه سمت میدویدند مجبور شدم که با ستاره بریم یه جای خلوت و پنهون بشیم . دیدم داره گریه میکنه دستاش رو گرفتم و گفتم گریه نکن همچی درست میشه ، آرومتر شد و خودش رو بهم چسبوند دیدم صورت سفیدش و زیر چشماش سیاه شدن با دستم اشکاش رو پاک کردم و گفتم اخه حیف این صورت قشنگ نیست که گریه کنی ، دیدم با یه هوس خیلی خاصی داره بهم نگاه میکنه بهش گفتم تو این مدت همیشه دلم میخواست بهت بگم دوستت دارم . بی هیچ حرفی صورتش رو جلو آورد و لب های داغش رو روی لبهام گذاشت . دیگه مغزم کار نمیکرد آلتم رو ، که داشت شلوارم رو پاره میکرد نمیتونستم آروم کنم . دستام رو دورش حلقه کردم چه هیکل لطیفی ، دیونم کرده بود یه سال بود که توی کفش بودم و بعد از این همه مدت حالا . اگه تو اون لحظه ،اون صدای وحشتناک شلیک لعنتی نمیومد شاید ،، ولی اون صدا یهو هردومون رو شوک کرد باز یادمون اومد که کجاییم بهش گفتم همینجا واستا برم بینم چه خبره ، یواش یواش راه افتادم به سمت خیابون تا پیچیدم تو ی خیابون یه نفر رو دیدم که افتاده بود زمین ، به سمتش رفتم که از پشت یه کسی با یه چیزی آهنی کوبید تو گردنم درد همه وجودم رو گرفت ، دیگه نتونستم حرکت کنم فقط وقتی به خودم اومدم دیدم چند نفر دارن میکشن منرو به سمت یه ون وقتی انداختنم توی ون یه کیسه کشیدن سرم ،


    از بازداشتگاه سر در آوردم بعد از دو هفته ای که توی بازداشت بودم آخر فهمیدن که من هیچ کاره بودم ولم کردن برگشتنی برف می بارید چشمم اوفتاد به برج میلاد ، یه لحظه یه مصرع از یه شعر بذهنم رسید :
    ای کیر خر فتاده در بند // ای کیر خر فتاده در بند ، ولی مصرع بعدیش رو نتونستم جور کنم چون هر کاری کردم برج میلاد با در بند هم قافیه نبود ، برج میلاد بیخاصیت ، رسیدم خونه بیشتر از همه چیز به فکر ستاره بودم رفتم که ببینمش ولی کسی خونشون نبود منتظر بودم ولی خبری نشد . رفتم مغازه ی عزت تا سیگار بگیرم، بهش گفتم میدونی همسایه ی واحد بالایی من کجا رفتن گفت چهار روز پیش مدت اجاره شون تموم شد بلند شدن و خونه رو خالی کردن ، اومدم بیرون برف میبارید به سیگارم پک زدم گفتم برج میلاد بیخاصیت لعتنی .


    نوشته: آلبر کازانوا

  • 11

  • 7




  • نظرات:
    •   Nasser120460
    • 3 روز،21 ساعت
      • 0

    • اولم


    •   shahx-1
    • 3 روز،21 ساعت
      • 6

    • برو سفارت درخواست پناهندگی بده گفتن چرا؟ بگو داشتم زن شوهر دارو میکردم بیشعورا بردن خودمو کردن!!! (biggrin)


    •   TheBitchKing
    • 3 روز،21 ساعت
      • 4

    • بعضی بحثای سیاسیش وصله ناجور بودن و حالت شعار داشتن، ولی بدور از تعصب رو تگش و محتوای خیانتش، لایک اول!


      پ.ن. تو دهه هشتاد یه ترندی تو سریالای صداسیما افتاده بود، که بچه یتیم های زلزله رودبار و منجیل، بعد از سال ها و تو دوران بزرگسالیشون، پدر و مادرشون رو پیدا میکنن! این اتفاق نزدیک بود برا زلزله بم هم بیفته که یا تو نطفه خفه شد، یا هنوز ترند نشده! این داستان شما منو یاد اون سریالا انداخت. دور نمیبینم روزی رو که چپ و راست داستان با تم شورش آبان 98 بیاد. این اولیش بود و انصافا خوب بود.


    •   amir21mash
    • 3 روز،21 ساعت
      • 3

    • داستان یهو از جو اعتراضی یهو رفت سکسی
      مث اینکه اخبار نگا کنی یهو بزنی ماهواره


    •   hamid30gari
    • 3 روز،21 ساعت
      • 4

    • پس این شلوغیا واسه هرکی بد بود واسه تو خوب شد،حداقل یه لب گرفتی.
      راستی هنوز چهارده روز نشده بنزین رو گرون کردن،چطوری چند روز بعدش تو از خونه زدی بیرون شلوغ بود گرفتن بردنت بازداشتگاه بعده دو هفته آزاد شدی و بعدش داستان نوشتی و تو نوبت بوده و بعدش آپ شده؟؟؟
      یا اونجا که شما هستید بنزین رو زودتر گرون کردن یا تو این داستان رو یه ده روز دیگه نوشتی.تقریبا آخرای این ماه


    •   Terminator1
    • 3 روز،21 ساعت
      • 1

    • داغ دلمونو تازه کردی
      این اعتراضات امسال جونِ خیلیا رو گرفت
      لعنت به باعث و بانیش


    •   Bopho
    • 3 روز،21 ساعت
      • 0

    • ای کیر خر ،فتادن در بند کار تو نبود
      کیر خوردن و درد کیر کلفت برای توست
      بهرام که گور میگرفتی همه عمر
      دیدی که چگونه کیر کازانوا را گرفت
      تا دیداری بعد یا حق


    •   خسته+
    • 3 روز،20 ساعت
      • 0

    • فک کتم مدیر سایتی نه
      اخه هر جور حساب کردم جور در نیومد عجیجم (wanking)


    •   نگین۹۳
    • 3 روز،11 ساعت
      • 3

    • خط قرمز می فهمی چیه؟!
      همه جا پر از زن بیوه و جدا شده و دختر مجرد هست ،اون وقت تو ،تو نخ زن شوهردار بودی؟!
      برای نامردی مثل تو بنزین ۳ تومنی و قطعی اینترنت مجازات خیلی کمی هست....گناه اون شوهر بدبخت چیه که از شب تا صبح بیداره و انوقت....
      جذاب نبود....


    •   Caboos1
    • 3 روز،11 ساعت
      • 0

    • ای کیر خر فتاده دربند
      ای خود زده ای به زندگی گند
      هرچند تهت هوس نموده میلاد
      گنجایش کونه تو دماوند


      تکمیل شد زیاد به مغزت فشار نیار پریود میشی


    •   arash-khashen
    • 3 روز،10 ساعت
      • 0

    • سرش سُرخ است و تهش لاجوردی
      اگر خوردی نگوزیدی تو مردی
      ارتباطش هم به داستان تو اینه که اگر دخترِ رو میکردی و چیزیت نمی شد تو مرد بودی اما حالا که با اندام تناسلیشون ماه‌تحتت رو وارسی کردن باید این حقیقت گفته بشه شما زیرش گوزیدی


    •   مردغمگین۱۰۰
    • 3 روز،8 ساعت
      • 0

    • خییییییییییلی لذت بردم از داستانت.بازهم بنویس دوست من.عالی بود (clap)


    •   panid9697@2731
    • 3 روز،8 ساعت
      • 0

    • یعنی. فقط باید مادرتو گایید با این داستان کیریت کسکش زنتو گاییدم


    •   Haj_ali_530
    • 3 روز،2 ساعت
      • 0

    • بزار دو روز از اون اتفاقا بگذره بعد مغز پریودیتونو بکار بندازینو کسشعر گوییتونو شروع کنید


    •   HYPERMAN98
    • 2 روز،21 ساعت
      • 0

    • ببخشید من متوجه نشدم، لطفا بفرمایید که منظور از آن کیر خر فتاده در بند حضرتعالی بودید دیگه (erection)


    •   Baranbord
    • 2 روز،10 ساعت
      • 0

    • برو بگرد پیداش کن بدبخت اینقد نشین جق بزن جقولی تاریخ از دستت در رفته ، تونستی اون کیر لامصب و ولش کن برو ی نگاهی به تقویم بنداز. چرا داری با خودت این کارو میکنی بابا بی خیال وایسا تاریخ فحشت میده کونی


    •   Nilo_jo
    • 1 روز،20 ساعت
      • 0

    • Kos, sher


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو