داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

بی آوا

1399/05/08

این یک خاطره ی سکسی نیست. من یک نویسنده هستم و این داستان قسمتی از یکی از رمان های عاشقانه ایست که درون آن ها زندگی می کنم.
…وقتی سعید درست جلوی در خونه مون ترمز کرد با اخم بهش گفتم: «تو خیلی بی احتیاطی!اگه الان بابام برسه و منو تو رو با هم ببینه چی؟!»
_خب ببینه! بابات که منو میشناسه.
_ بابام وقتی تو رو می شناسه که بیای خواستگاریم.
فکرشو بکن روزی که بیام خواستگاریت، به بهونه ی حرف زدن می ریم تو اتاق… لختت می کنم واین موهای خوشگلتو می گیرم تو دستم واز پشت کُستو می کنم.
دستشو کرده بود تو موهام و نوازششون می کرد. می خواستم سرمو عقب بکشم که با دست گردنمو نگه داشت، صورتشو آورد جلو و ازم لب گرفت. به زور خودمو ازش جدا کردم و با دلخوری گفتم: «پسره ی دیوونه.»
خندید. خوشش میومد اذیتم کنه. وقتی می خندید دندونای سفید و یکدستش جلب توجه می کرد. اولین چیزی که باعث شد عاشقش بشم خنده هاش بود. فوراً از ماشین پیاده شدم و اشاره کردم زودتر بره. عمداً داشت آروم دور می زد که حرص منو در بیاره. بدنم دوباره داغ شده بود. وقتی داشت می رفت دلم براش تنگ شد حس کردم دلم می خواد دوباره بغلم کنه.
با کلید درو باز کردم و همون لحظه، کفشای یه غربیه رو تو ورودی خونه دیدم. یه جفت کفش مردونه ولی نمی تونستم حدس بزنم که مهمونمون کیه. در حالیکه کفشامو در می آوردم و شالمو روی سرم جفت و جور می کردم؛ با عجله درو باز کردم . همین که وارد خونه شدم چشمم به مرتضی افتاد که روی کاناپه لم داده بود. یه لحظه شوکه شدم و همونجا وایسادم. کیفمو روی زمین ول کردم و داد زدم:« مرتضی!»
به طرفش دویدم و بغلش کردم. دستامو دور گردنش حلقه کردم و محکم تو بغلم فشارش دادم. مرتضی همینطور که می خندید، سرشو بالا آورد و گفت:« خب بابا. خفه شدم. احساساتتو کنترل کن.»
دستامو شل کردم و دوباره به صورتش نگاه کردم. مرتضی یکم بور بود. چشمای عسلیش از خوشحالی برق می زد. ریش پروفسوری که سنشو بیشتر نشون میداد، اولین چیزی بود که به چشمم خورد. یه کم چاق تر شده بود. وقتی از ایران می رفت یه پسر لاغر مردنیِ نوزده ساله بود. موهای ژل زده شو صاف به عقب زده بود. همینطور که نگاش می کردم باز با ذوق وشوق گفتم:«وای! مرتضی چقدر عوض شدی!»
مرتضی برادر ناتنی مامانم از همسر دوم پدربزرگم بود. یعنی داییِ من. ولی چهار سال از من بزرگتر بود و شیش سالی می شد که رفته بود سوئد. البته ما همیشه از طریق اینترنت و گاهی هم تلفن با هم در تماس بودیم. من و مرتضی از بچگی با هم بزرگ شده بودیم. در واقع اون بیشتر از اینکه دایی م باشه، مثل برادرم بود. چند سال پیش مرتضی که تنها پسر خانواده بود، بعد از مرگ پدربزرگم معافی گرفت. همه ی دارایی پدربزرگمو فروخت، سهم خودشو برداشت ورفت تا برای خودش تو سوئد کار و باری راه بندازه و همونجا زندگی کنه. به من قول داده بود وقتی اوضاعشو تو سوئد سر و سامان داد برگرده و منم با خودش ببره. همونطور که خودش برام تعریف می کرد، کار و وضع مالیشم بد نبود. مامان از آشپزخونه اومد بیرون و در حالیکه سینی چایی رو روی میز می ذاشت گفت:«هزار ماشالا من که اول دیدم نشناختمش. دیگه وقته زن گرفتنش شده.»
مرتضی خندید.«داری خجالتم می دی آبجی پری.»
گفتم:« تو کی اومدی؟ چرا انقدر بی خبر؟ بعد از شیش سال اینجوری میان؟»
مرتضی با خونسردی به مامانم نگاه کرد و گفت:« این دختره کیه آبجی؟ دخترته؟»
یه پس گردنی محکم بهش زدم و گفتم:«حالا شناختی؟ یا بازم می خوای؟»
_ آخ! آره… آره شناختم.
بعد همینطور که دستشو روی گردنش می کشید گفت:« آبجی پری اینم بچه تربیت کردنه آخه؟ به دخترت یاد ندادی چطوری با مهمون رفتار کنه؟»
این بار گوششو را با دو تا انگشتم پیچوندم و گفتم:« با خودم حرف بزن ببینم چی میگی.»
_ آی… آی گوشمو کندی! آبجی پری!؟
مامانم بهم چشم غره رفت و گفت:« چی کار می کنی دختر؟ تو کل دنیا همین یه داداشو دارم. می خوای بکشیش؟»
گفتم:« ببخشید مامان ولی این داداشت رفته اونور پر رو شده. یادش رفته با کی طرفه.»
_ آخ… غلط کردم آوا. ببخشید.
کم کم گوششو ول کردم. مرتضی یه چین به پیشونیش انداخت و گفت:« تازه از دست این جلاد راحت شده بودما.»
کنارش روی کاناپه نشستم و با خنده گفتم:«آره! واسه چی برگشتی؟ من جای تو بودم تا آخر عمرم مخفی می شدم.»
مرتضی به من نگاه کرد. بعد لبخند شیرینی روی لباش نشست و گفت:« تو عکسات انقدر بزرگ نشون نمی دادی! چقدر بزرگ شدی شاه ماهی!»
این اسمی بود که مرتضی روی من گذاشته بود. چون من از بین حیوونا ماهی رو از همه بیشتر دوست داشتم و متولد اسفند ماه بودم یعنی ماه ماهی. چشمامو تنگ کردم و گفتم:«صبح بخیر. من یه ساعته بالا سرتم هنوز حالمو نپرسیدی.»
_ خب از وقتی اومدی داری منو شکنجه میدی. چطوری حالتو بپرسم!؟ ولی نترس وقت زیاده. تصمیم گرفتم دو
سه ماه اینجا بمونم.
_ راست می گی مرتضی؟ واقعاً می خوای بمونی؟
_ آره! از تنهایی خسته شدم. به خاطر همین برگشتم.
_چرا ازدواج نمی کنی؟
_ازدواج کنم؟ مگه مرض دارم خودمو تو دردسر بندازم. زندگی بدون زن سرشار از آرامشه.
قیافه مو براش کج کردم وآروم یه جوری که مامانم نشنوه گفتم: «گوه نخور بابا!»
ده دقیقه بعد از من بابام اومد خونه و اونم مثل من از دیدن مرتضی تعجب کرد. شب که هوا خنک تر شد تو پشت بوم زیر انداز پهن کردیم. بابام یه قلیون قدیمی داشت که تو انبار مونده بود و خیلی وقت بود کسی ازش استفاده نکرده بود. مرتضی اون قلیونو دوباره بار کرد و گذاشت وسط. وقتی باد می وزید قرمزی زغالا بیشتر می شد. به دودی که از دهنش می داد بیرون خیره شده بودم که گفت:«پاشو برو چایی بیار.»
شلنگ قلیونو با حرص از دستش کشیدم و گفتم: «خودت برو چایی بیار. نوبت منه.»
برگشت به بابام گفت:« می بینی آقا رضا! دخترم دخترای قدیم. جرأت نمی کردن جلو باباشون سرشونو بلند کنن. حالا این با شلوارک نشسته پیش باباش قلیون می کشه. تازه یه چایی م برامون نمیاره.»
بابام خندید و گفت: «آوا دختر عاقلیه.»
واسه مرتضی زبون درازی کردم ولی همون لحظه با خودم گفتم کاش حق با بابام بود. کاش انقدر که اون فکر می کرد عاقل بودم. یکم قلیون کشیدم و حس کردم آسمون داره بالا سرم می چرخه. سرمو به شونه ی مرتضی تکیه دادم و گفتم:« وای سرم گیج رفت.»
شلنگ قلیونو از دستم گرفت و گفت:« بده من بابا بی جنبه!»
یه کام گرفت و بعد بلافاصله گفت: «تو که اینو سوزوندی! از دست این دخترا! بلند نیستین قلیون بکشین مگه مجبورین؟»
با آرنجم زدم تو پهلوشو گفتم:« پیش بابام بهت هیچی نمی گما آدم باش.»
از اومدن مرتضی خوشحال بودم. دلم براش تنگ شده بود. ولی به نظرم همون مرتضای سابق نبود. خیلی تغییر کرده بود. نمی دونستم چه تغییری کرده . فقط می دونستم شیش سال پیش که از ایران می رفت با این چیزی که الان هست متفاوت بود. شاید اون روزا پر شر و شورتر بود. رو به روی آینه نشسته بودم و موهامو شونه می کردم که مرتضی بدون در زدن اومد تو اتاقم. چند دقیقه بدون اینکه حرف بزنه داشت بهم نگاه می کرد. انقدر عاشقانه نگاهم می کرد که خجالت کشیدم و با لبخند گفتم:«چیه؟!»
_ چقدر موهات بلند شده.
_ آره زیادی بلند شده باید کوتاهشون کنم.
_ نه کوتاه نکن. اینطوری قشنگ تره.
_ موقع شونه کردنش اذیت می شم.
_ خب بده برات ببافم.
_ مگه بلدی؟
_ مرتضی رو دست کم گرفتی؟ دوره ی آرایشگری ام گذروندم.
موهامو تو دستش جمع کرد. سرشو آورد جلو، یه نفس عمیق کشید و گفت: «موهات بوی عطر تلخ مردونه میده.»
عطر سعید بود همون عطری که عاشقش بودم. یه لبخند محو رو لبام نشست و گفتم: «با جزئیات کاری نداشته باش. فقط کارتو بکن.»
با حوصله داشت موهامو می بافت و زیر لب با خودش آهنگِ “من فقط عاشق اینم” سیاوش قمیشی رو زمزمه می کرد. با خنده گفتم: «کپکت خروس می خونه. برگشتی خونه خوشحالیا!»
حرفی نزد و فقط خندید. مدام سعی می کردم بچرخم و ببینم داره چی کار می کنه. وقتی دستش به گردنم می خورد قلقلکم می اومد و گردنمو جمع می کردم. موهامو کشید و گفت:« انقدر وول نخور ببینم دختر.»
_ زود باش خسته شدم. می خوام ببینم چطوری بافتی.
_ دیگه تموم شد. بیا اینو همینطوری نگه دار که ببندمش.
موهای بافته شده رو ازش گرفتم و جلو آوردم. تعجب کردم که بافتن مو رو از کجا یاد گرفته بود چون موهام خیلی تمیز بافته شده بود. همینطوری که با کش نوک موهامو می بست گفت:« با یکی از دانشگاهای اونجا صحبت کردم. قراره مدارکتو براشون بفرستم. هزینه ی تحصیلتم با خودم.»
_آفرین! خیلی خوشگل شد.
_ دارم با تو حرف می زنم.
_نه خیلی ممنون.
_خیلی ممنون یعنی چی؟! می گم دنبال کاراتم که باهام بیای.
با تعجب بهش نگاه کردم و گفتم: «از کی اجازه گرفتی دنبال کارای منی؟ من نمی خوام از اینجا برم.»
_ من اونجا خیلی تنهام آوا.از اولشم قرارمون این بود که با هم بریم.
_حالا قرار عوض شده من نمی خوام بیام. توام اگه خیلی احساس تنهایی می کنی زن بگیر.
_خب یه دلیل قانع کننده بیار که چرا نمی خوای بیای؟
_دلیل قانع کننده می خوای؟ باشه! دوست پسرمو دوست دارم. می خوام باهاش ازدواج کنم.
اخماشو تو هم کشید و گفت:«چه غلطا! کی گفته تو حق داری دوست پسر داشته باشی؟»
خیلی جدی نگرفته بودمش با شوخی گفتم:« کی گفته تو حق داری نظر بدی؟»
مرتضی گفت:« یا همین الان معذرت خواهی می کنی یا انقدر قلقلکت می دم که التماسم کنی. انتخاب کن.»
نقطه ضعفمو خوب می دونست. می دونست خیلی قلقلکی م. دور اتاق می دوییدم و مرتضی دنبالم. بلاخره منو گرفت وخوابوند رو تخت وقتی انگشتاشو رو پهلوهام می کشید دور خودم می پیچیدم و از خنده ضعف می کردم. همینطور که نفسم بین خنده هام بریده بریده می شد با التماس گفتم:«غلط کردم مرتضی… هر چی تو بگی… بسه…»
اون شب دیگه حرفی از رفتن نزد. انگار مطمئن بود می تونه منو قانع کنه همراهش برم.


یه هفته ای از اومدن مرتضی گذشته بود. هر بار از رفتن به سوئد حرف می زد باهاش مخالفت می کردم. اون روز وقتی همراه سعید از آموزشگاه اومدم بیرون، مرتضی رو دیدم که عینک دودی زده بود و هر دو تا دستشو تو جیب شلوارش گذاشته بود. جلوی آموزشگاه به ماشینش تکیه داده بود، رفتم جلو و بهش گفتم:« تو اینجا چیکار می کنی؟»
همینطور که چشمش به سعید بود گفت:«اومدم دنبالت که تنها بر نگردی. نمی دونستم تنها نیستی.»
سعید اومد جلو و دستشو به نشونه ی دست دادن جلوی مرتضی گرفت:« سلام من سعید یگانه هستم استادِ زبان آوا.»
سعید خوش برخورد و زبون باز بود. یه شخصیت کاریزماتیک داشت که هر کسی اولین بار می دیدش یه جورایی جذبش می شد ولی تو چشمای مرتضی یه چیز دیگه می دیدم. انگار به سعید حسودی می کرد. از طرز نگاهش کاملاً معلوم بود. با یکم مکث دست سعید و گرفت و گفت: «منم مرتضی هستم. داییِ آوا.»
سعید با لبخند گفت: «اتفاقاً شما رو خوب می شناسم. آوا همیشه از شما برام تعریف می کنه.»
مرتضی گفت: «امیدوارم خوب بهش زبان یاد داده باشین چون قراره با خودم ببرمش سوئد.»
لبخند سعید رو صورتش خشک شد و به من نگاه کرد. با تعجب گفت: «نگفته بودی می خوای از ایران بری.»
فوراً گفتم: «قرار نیست برم. مرتضی داره شوخی می کنه.»
مرتضی سرشو به نشونه ی منفی تکون داد و گفت: «اصلاَ شوخی نمی کنم. مامان و باباتم متقاعد شدن که تو باید باهام بیای.»
اون روزم چون نمی خواستم جلوی سعید باهاش بحث کنم، دوباره قضیه رو به خنده و شوخی گرفتم ولی اصرارش داشت کم کم می رفت رو مخم. وقتی از سعید خداحافظی کردیم، راه افتادیم سمت خونه. همش تو فکر بود، آخرسر طاقت نیاورد و گفت: «استادت خیلی خوش تیپه!»
نمی خواستم بحث درمورد سعید ادامه پیدا کنه به خاطر همین با تبحری که تو عوض کردن موضوعات به روش سیاستای دخترونه ی خودم داشتم گفتم:« به پای شما که نمی رسه دایی جون. مدل موهاتو عوض کردی؟ خیلی بهت میاد.»
_بحثو عوض نکن! باهاش رابطه داری نه؟
تیرم به سنگ خورد. اینبار خودمو زدم به اون راه و گفتم: «منظورت از رابطه چیه؟ خب سعید استادمه.»
_آهان!
دیگه چیزی نپرسید ولی می دونستم پسر باهوشیه. می دونستم وقتی یه نگاه به من و سعید انداخته تا ته قضیه رو خونده.


روز کلاسم نبود ولی دلم واسه سعید یه ذره شده بود.با ذوق و شوق راه افتادم سمت آموزشگاه تا ببینمش، وقتی یه دخترو که با موهای بلوند و کلی آرایش تو ماشین سعید دیدم که روی صندلی جلو نشسته بود، دست و پام شل شد. ناخودآگاه اخمام رفت تو هم و انگار نفس کم آوردم. خودمو پشت یکی از ماشینا قایم کردم و بهش زنگ زدم. اولش رد تماس داد ولی وقتی دوباره زنگ زدم گوشی رو برداشت و گفت: «الو! الان سر کلاسم نمی تونم حرف بزنم. بعداً بهت زنگ می زنم.»
نذاشت اصلاً چیزی بگم. فوراً گوشی رو قطع کرد. دیگه داشتم مطمئن می شدم یه خبرایی هست. از حرص دندونامو رو هم فشار می دادم با خودم گفتم:« فکر کردی من خرم؟!»
به خودم جرأت دادم و رفتم جلو. هنوز داشت با دختره حرف می زد. دستاشو رو هوا تکون می داد. همیشه وقتی می خواست یه چیزو با دقت و جزئیات توضیح بده اینکارو می کرد. دختره داشت می خندید. اصلاً حواسش به من نبود. با انگشتم زدم به شیشه. بهم نگاه کرد و انگار رنگش پرید. شیشه رو داد پایین. گفتم:« کلاست خیلی طول می کشه؟»
دختره با تعجب به من نگاه کرد و بعد به سعید خیره شد. سعید یکم من و من کرد و گفت: «آوا. بعداً برات توضیح می دم.»
دختره که اخماش تو هم بود فوراً گفت:«چیو بعداً براش توضیح می دی؟ همین الان بهش بگو! من نامزد سعیدم. قراره با هم ازدواج کنیم.»
نمی دونستم چه حالی دارم. بغض کرده بودم ولی نمی خواستم خودمو ببازم. سعی می کردم صدام نلرزه گفتم: «مبارکت باشه به هر حال یه مرد لاشی به درد من نمی خوره.»
گفتنش برام خیلی سخت بود. من دیوونه ی سعید بودم ولی به همون انداره ام مغرور و تو دار بودم. داشتم ازشون دور می شدم که از ماشین پیاده شد و دنبالم اومد.« آوا وایسا!»
_برو پی کارت. من و تو دیگه به درد هم نمی خوریم.
_این درست نیست. من نامزد ندارم. نباید حرفاشو باور کنی.
همینطور که گریه می کردم و به سرعتم اضافه کردم. سعید داشت دنبالم میومد. فوراً تاکسی گرفتم و ازش دور شدم. وقتی سوار تاکسی شدم تازه صدای گریه م در اومد ولی به خودم فشار میاوردم که بلند گریه نکنم. سعید سه چهار بار بهم زنگ زد ولی جواب ندادم. دفعه ی پنجم گوشی رو برداشتم و با عصبانیت گفتم:« چیه؟! »
_ باید بیای ببینمت. می خوام باهات حرف بزنم.
_ من حرفی با تو ندارم. نامزدت هر چیزی رو که باید می دونستم بهم گفت.
_اون نامزد من نیست. آماده شو دارم میام خونه تون دنبالت.
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنم قطع کرد.محکم و قاطع بود. شاید از همین خصوصیتش خوشم میومد. رسیدم خونه. کسی خونه نبود. رفتم تو دستشویی یه دل سیر گریه کردم و بعد دست و صورتمو شستم. هر چقدر گریه می کردم آروم نمی شدم. همون موقع مرتضی اومد تو خونه و تا چشمش به من افتاد گفت:«چیه شاه ماهی؟ چرا گریه کردی؟»
فوراً صورتمو پاک کردم و گفتم:« هیچی. تو کجا بودی؟ پس بقیه کجان؟»
مرتضی شونه بالا انداخت و گفت:« نمی دونم آبجی پری و آقا رضا کجا رفتن. من حوصله م سر رفته بود رفتم یه دوری زدم. تو کجا داری میری؟»
_ دارم میرم بیرون.
_ این موقع شب؟
_ شب؟! هنوز که هوا روشنه.
_ از نظر من این ساعت شب محسوب میشه.
_ آره تو سوئد شیش ماه شبه شیش ماه روز به خاطر همین ساعت مغزت ریخته بهم.
با بی اعتنایی از کنارش رد شدم. بازومو گرفت و گفت:« با کی داری می ری؟»
_ با یکی از دوستام.
_ و اون دوست قراره کی باشه؟
توهمین حال گوشی موبایلم دوباره زنگ خورد. می دونستم که سعیدِ. مرتضی فوراً موبایلمو از دستم قاپید و و به شماره نگاه کرد. چشماشو تنگ کرد و گفت:«آقای یگانه!»
گوشی رو از دستش گرفتم و یه چشم غره بهش رفتم. تماسو رد دادم و گوشی رو داخل کیفم انداختم. گفتم:« کاری نداری؟»
با اخم نگاهم کرد و گفت: «فکر نمی کنی یه ذره زیادی داری با استادت وقت می گذرونی؟»
با بی اعتنایی گفتم: «من دیرم شده خداحافظ.»
_ آوا یه دقیقه وایسا گوش کن ببین چی می گم.
با حرص بهش نگاه کردم و گفتم:« انقدر به پر و پام نپیچ مرتضی سرت به کار خودت باشه.»
با ناباوری همونجا وایساد و نگاهم کرد که سوار ماشین سعید شدم. سعید گاز داد و حرکت کرد. هنوز نگاهش نکرده بودم که دستشو گذاشت رو دستم. دستشو پس زدم و گفتم: «به من دست نزن. خیلی کثافتی! منِ احمق فکر می کردم دوستم داری. همه ی حرفاتو باور کردم. وقتی گفتی می خوای باهام ازدواج کنی باورم شده بود. خیلی مسخره ست که خودمو راحت در اختیارت گذاشتم. هر کاری دوست داشتی باهام کردی بعدشم رفتی سراغ یکی دیگه.»
_آوا! انقدر تند نرو بذار حرف بزنم.
دوباره به هق هق گریه افتاده بودم. یه دستمال داد دستمو گفت: «به خدا یکتا نامزد من نیست.»
_پس اسمش یکتاست!
_ما قبلاً با هم دوست بودیم مال خیلی وقت پیشه. قبل از اینکه تو رو تو آموزشگاه ببینم. استاد زبان فرانسه ست. حالا برگشته و می خواد دوباره تو آموزشگاه تدریس کنه. اینکه فکر می کنه می خوام باهاش ازدواج کنم توهمه. من بهش گفتم تو رو دوست دارم اونم به تو حسودیش می شه همین. می خواد رابطه ی ما رو خراب کنه.
_واسه همین نشونده بودیش تو ماشینت؟ اونم جلوی آموزشگاه پیش همه؟ بعدش داشتی منو می پیچوندی! بهم دروغ گفتی!
_ من نمی خواستم تو ناراحت بشی به خاطر همین بهت دروغ گفتم. در واقع می خواستم اونو از سرم باز کنم. من تو رو دوست دارم عشقم! تو برای من خوشگل ترین و مهربون ترین دختر دنیایی. چرا باید یه دختر دیگه رو به تو ترجیح بدم؟
وقتی پشت دستشو آروم کشید رو صورتم دوباره دلم لرزید. بلد بود چطوری رامم کنه. اون شبم موفق شد. یعنی انقدر عاشقش بودم که ترجیح دادم حرفاشو باور کنم. یکم آروم شده بودم. هوا تاریک شده بود که ماشینشو نزدیک خونه مون نگه داشت. طبق عادتش دستشو انداخت پشت گردنم. سرشو بهم نزدیک کرد و لبامو بوس کرد. سرمو عقب کشیدم و گفتم:« زشته یهو یکی میاد میبینه.»
_شیشه ها دودیه معلوم نمیشه.
دستشو گذاشت رو کسم.گفتم: «سعید! چیکار می کنی؟»
_دلم برات تنگ شده آوا! واسه لخت بغل کردنت! تو سفید برفی منی!
_هنوز باهات آشتی نکردم.
_هر کاری بخوای برات می کنم فقط دیگه باهام قهر نباش. باشه؟
دوباره ازم لب گرفت. دستشو می کشید رو سینه هام.استرس داشتم که داره سر کوچه مون این کارا رو می کنه. خودمو کنار کشیدم و گفتم: « اگه یکی از همسایه ها ببینه چی؟»
دستمو گرفت و گذاشت رو کیرش. گفت:«حتی وقتی نگات می کنم حشری میشم. نمی خوای یه ذره واسه م ساک بزنی؟»
_تو خیابون؟!
_فقط چند دقیقه.
_همین چند دقیقه پیش داشتیم باهم دعوا می کردیم حالا می خوای برات ساک بزنم؟
همینطور که عاشقانه نگاهم می کرد لبشو گاز گرفت و با لبخند گفت:«اتفاقاً بعد دعوا خیلی حال می ده.»
_تو دیوونه ای سعید!
_باشه! می ریم خونه ی من که راحت تر باشی.
_ دیر وقته. همین الانم برم خونه مرتضی کله مو می کنه!
_مرتضی غلط کرده. مگه چیکارته؟
می خواستم پیاده شم که دستمو گرفت و گفت:« اینجوری بری فکر می کنم هنوز باهام قهری.»
حریفش نبودم. همیشه حرف آخرو خودش می زد. یه آه از سر ناچاری کشیدم و گفتم:«خیلی خب! حداقل برو یه کوچه بالا تر.»
حرکت کرد و رفت تو یه کوچه ی خلوت تر.آفتاب گیر ماشینشو رو شیشه ی جلو گذاشت. رفتم زیر صندلی و زیپشو باز کردم. کیرش مثل فنر زد بیرون. وقتی داشتم براش ساک می زدم، با دست سرمو رو کیرش فشار می داد.« آااااه … بخور…خیلی خوب می خوری…جوووون … محکم ساک بزن…»
یکی دو بار عق زدم. زیر چشمی حواسش بود کسی رد نشه. با یه دستم تخماشو نگه داشته بودم وکیرشو تند تند تو دهنم بالا و پایین می کردم. «آآآاااااه…آاااه…حالم خیلی بده آوا…تندتر…آآااااخ مُردم…»
یه تف انداختم رو کیرش. با هر دو تا دستم تند تند براش جق زدم تا ارضا شد. داشتم با دستمال دستای خودمو تمیز می کردم که سرشو رو فرمون تکیه داد و گفت: «اووف!عاشقتم آوا!»
از رو کف ماشین بلند شدم و رو صندلی نشستم. گفتم: «برو دیگه سعید. دیرم شده.»
هنوز حالش جا نیومده بود. همینطور که سعی می کرد کیرشو دوباره تو شلوارش جا بده بهم نگاه کردم و گفت: «من که همینطوری ولت نمی کنم. »
می خواست دستشو بذاره رو کسم که دستشو گرفتم و گفتم:« یه روز میام خونه تون باشه؟ اینجا استرس دارم هر کاریم بکنی ارضا نمی شم.»
جلوی در خونه نگه داشت. ازش خداحافظی کردم و پیاده شدم. وقتی رسیدم خونه فقط یه سلام دادم و بلافاصله رفتم تو اتاقم.مرتضی دنبالم اومد و درو محکم بست. گفتم: «چه خبرته؟! ترسیدم.»
کلافه بود و مثل مرغ پرکنده داشت تو اتاقم این ور و اون ور می رفت و قدم می زد. نگاهش کردم و گفتم:«چرا این شکلی شدی؟ آخرالزمان زامبیا رسیده یا آدم فضاییا حمله کردن؟»
چشماشو تنگ کرد و گفت:« با استادت بهت خوش گذشت؟»
_ برای خوشگذرونی نرفته بودم.
_ آهان! پس حتماً کلاس خصوصی داشتین.
_ چرا داری سین جیمم می کنی؟ مگه چی شده؟
_ ازت چی می خواد؟
_ منظورت چیه ازت چی می خواد؟! من و سعید با هم دوستیم.
_ دوستت داره؟
_ نمی دونم.
مرتضی با عصبانیت پرسید:«یعنی چی نمی دونم؟! نمی دونی دوستت داره یا نه، اون وقت هر جا که می خواد پا می شی باهاش می ری؟!»
_ یواش تر صداتو می شنون. حالا مگه چی شده؟
_ مامان و بابات می دونن؟
_ من که کاری نکردم که بخوام شیپور بزنم و به همه بگم. من… من سعید و دوست دارم. گناه که نکردم.
مرتضی یه آه کشید و خودشو روی تخت انداخت. دوباره گفتم: « مگه دوست داشتن جرمه؟»
_ به خاطر اونه که نمی خوای باهام بیای مگه نه؟
_ نه! من دوست ندارم از اینجا برم. نمی خوام از مامان و بابام دور شم مگه زوره؟
_عقل تو کله ت نیست؟ اونجا پیشرفت می کنی.
_ همینجام می تونم پیشرفت کنم.
_ سعید اگه تو رو دوست داره باید بیاد خواستگاری.
با گوشه ی چشم نگاهش کردم و گفتم: «تو از کی تا حالا انقدر سنتی شدی؟»
مرتضی با جدیت گفت:« فکر کردی چون شیش سال اون ور زندگی کردم غیرتم تعطیل شده؟ به خدا یه بار دیگه با هم ببینمتون یه کشیده می خوابونم دم گوشش. شوخی ام ندارم.»
_ مرتضی!
_ دیگه سر خود پا نمیشی باهاش بری بیرون فهمیدی؟
_ ولی…
_ فهمیدی یا نه؟
_ خیلی خب! داد نزن.
بهم نزدیک شد انگار می خواست یه چیزی بگه یا یه کاری بکنه ولی پشیمون شد. دستشو با کلافگی کشید رو موهاشو و بلافاصله از اتاق رفت بیرون.


اون روزم تو آموزشگاه کلاس نداشتم ولی سرزده رفتم اونجا.راهرو خلوت بود. پاورچین پاورچین تو اتاق اساتید سرک کشیدم. فقط سعید و یکتا بودن. به اندام یکتا نگاه کردم هیکلش مثل مدلا بود. یه مانتوی تنگ سفید پوشیده بود که برجستگیای بدنشو کامل نشون می داد. حتی خط سوتینش کاملاً مشخص بود. پشتش به من بود و موهای بلوندش از زیر شال زده بود بیرون. سعید دستشو انداخته بود پشت صندلیشو تقریباً بغلش کرده بود. داشت با موهاش ور می رفت. تو گوشش یه چیزایی می گفت. یکتا با صدای بلند می خندید و صداش تو اتاق می پیچید. این صحنه خیلی برام آشنا بود. یاد اون روزی افتادم که سعید بعد از اینکه بچه ها رفتن منو تو کلاس نگه داشت. استاد خیلی خوبی بود.جدی بودنش، شوخی کردنش ،همش حساب و کتاب داشت. یه صدای بم و مردونه داشت. وقتی تو کلاس تند تند انگلیسی حرف می زد فقط به صداش گوش می کردم. حتی خیلی وقتا نمی فهمیدم چی میگه فقط می خواستم به اون صدای خوش آهنگ گوش کنم. فکر می کردم می خواد نصیحتم کنه. کنارم نشست و دستشو انداخت پشت صندلیم. خیلی بهم نزدیک شده بود. همیشه بوی عطر می داد. عاشق بوی عطرش بودم. وقتی دستشو کرد تو موهام نفسمو تو سینه حبس کردم. آروم دم گوشم گفت: «می دونستی تو خوشگل ترین شاگردی هستی که تا حالا داشتم؟»
فقط صداش برای تحریک کردنم کافی بود.وقتی با اون صدای جذاب تو گوشم زمزمه می کرد، یا حرفای سکسی می زد، بدنم داغ می شد؛ دیوونه می شدم. بلد بود چطوری دخترا رو خر کنه. خوش تیپ بود. پولدار بود. اصلاً کدوم دختری می تونست بهش نه بگه؟!
داشتم خودمو توجیه می کردم.حتی قبل از اینکه بدونم بهم نظر داره عاشقش بودم. انقدر دیوونه بودم که وقتی ازم خواست برم خونه ش نتونستم بهش نه بگم. هیچ وقت اون روزو یادم نمیره برام یه گردنبند خریده بود. موهامو با دست از رو شونه م زد کنارو گردنبندو به گردنم بست. بعد از پشت بغلم کرد. خیلی آروم و با احساس گردن و سینه مو می بوسید و می رفت پایین تر. انگار هیپنوتیزمم کرده بود. وقتی برای اولین بار بهش کس دادم انقدر حالم خوب بود که اصلاً احساس پشیمونی نمی کردم. انقدر باهاش حس خوبی داشتم که به عواقبش فکرم نکرده بودم.
دوباره بهشون نگاه کردم. تقریباً مطمئن شده بودم رابطه شون با هم جدیه. با خودم گفتم تقصیر اون دختر نیست. حتماً اونم همینطوری گول زده. درست مثل من. وقتی به این فکر کردم که حتماً با اون دخترم تو ماشین کارایی رو کرده که با من می کرد یه نفرت عمیق وجودمو گرفت. این بار دیگه جلو نرفتم. نمی خواستم اون دختر دوباره تحقیرم کنه. در حالیکه بغض گلومو فشار می داد و بی صدا فقط اشک می ریختم، از اونجا رفتم بیرون. نمی دونم چقدر راه رفتم تا بلاخره به سر کوچه ی خودمون رسیدم. احساس پوچی می کردم. از همه ی دنیا متنفر شده بودم و دیگه دلم نمی خواست زنده بمونم. ماشین مرتضی پیش پام ترمز کرد و ازش پیاده شد. با نگرانی پرسید:«کجا بودی آوا؟ چرا داری گریه می کنی؟»
نمی تونستم حرف بزنم.خودمو انداختم تو بغلشوبغضم به هق هق گریه تبدیل شد. مرتضی عصبی به نظر می رسید. لرزش تنشو حس می کردم. صورتمو بین دو تا دستش گرفت و گفت:« پرسیدم چی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ تو رو خدا حرف بزن.»
به علامت منفی سرمو تکون دادم. دستشو به صورتم کشید و همینطور که اشکامو پاک می کرد، گفت:« پس چی؟ واسه چی داری گریه می کنی؟ وقتی دیر کردی، اومدم آموزشگاه دنبالت پیدات نکردم. گوشیتم که جواب نمیدی.»
بریده بریده گفتم:« من اشتباه می کردم مرتضی. سعید… سعید…»
مرتضی با عصبانیت حرفمو قطع کرد و گفت:« سعید چی؟»
_ سعید منو دوست نداره.
دوباره به گریه ادامه دادم. مرتضی داد زد:«به جهنم که دوستت نداره. خاک تو سرت ! پسره گفته دوستت نداره، ولت کرده وسط خیابونو رفته دنبال زندگیش، اونوقت تو وایسادی اینجا داری گریه می کنی؟»
وقتی حرفی نزدم ادامه داد:« فردا که رفتم اون آموزشگاهو رو سرش خراب کردم میفهمه که دیگه نباید با احساسات دختر مردم بازی کنه.هنوز منو نشناختی. من اجازه نمی دم یه بچه سوسول بالا شهری ناموسمو به بازی بگیره. اگه دوستت نداشت غلط می کرد تو رو دنبال خودش می کشوند اینور و اونور.»
بعد مثل برق گرفته چرخید سمتم و پرسید: «نکنه باهاش خوابیدی که اینطوری گریه و زاری می کنی؟»
سرمو انداختم پایین. دستشو آورد بالا که یکی بزنه تو گوشم ولی پشیمون شد.با عصبانیت داد زد: «دختره ی جنده!»
باحرص دستمو گرفت و منو نشوند تو ماشین. یه سیگار روشن کرد. معلوم بود از عصبانیت داره منفجر می شه. ازش می ترسیدم. می ترسیدم حتی تو چشماش نگاه کنم. ماشینو جلوی در خونه نگه داشت. رفتیم تو، مامان و بابام طبق معمول خونه نبودن. داشتم آروم می رفتم تو اتاقم که جلومو گرفت و گفت:« چرا گذاشتی بهت دست بزنه؟»
_ قول داده بود باهام ازدواج کنه. منم دوستش داشتم. اون استادم بود فکر نمی کردم بخواد بهم دروغ بگه…
_ شما دخترا همه تون احمقین!
_ببخشید که ازت اجازه نگرفتم دایی جون.
_ به من نگو دایی جون. من داییه تو نیستم. شیطونه می گه یکی بزنم تو دهنش.
_اگه دلت خنک میشه بزن. من منتظرم.
رو به روش وایسادم و گفتم:« یالا بزن دیگه چرا معطلی؟»
چشامو بستم و همونطوری رو به روش وایسادم. خودمو برای سیلی خوردن آماده کرده بودم که بغلم کرد و لباشو گذاشت رو لبام. به زور صورتمو ازش جدا کردم و با ناباوری بهش خیره شدم. همینطور که به چشمام نگاه می کرد گفت:«تو نمی دونی چه حسی بهت دارم آوا. دست از لجبازی بردار. بیا از اینجا بریم و با هم زندگی کنیم. گور بابای سعید و همه ی پسرای دیگه! حتی می تونیم طبق قانون اونجا رسماً ازدواج کنیم. هیچ کسم کاری به کارمون نداره.»
این جمله ی مرتضی مثل پتک خورد تو سرم. احساس گیجی کردم. ته مونده ی زورمو کف دستم گذاشتم ویه سیلی محکم به صورتش زدم که جای انگشتام رو صورتش موند. با صدایی که می لرزید داد زدم:« خیلی بی چشم و رویی مرتضی. چه جوری می تونی تو چشام نگاه کنی و این حرف احمقانه رو بزنی؟ من همیشه تو رو دایی خودم می دونستم. من با تو بزرگ شدم. توشعور نداری؟ چشم ناپاکِ بی حیا!!!»
مرتضی دستشو به صورتش کشید و دوباره خودشو به من نزدیک کرد. هر دوتا دستمو گرفت و منو به دیوار چسبوند. از عصبانیت نفس نفس می زد. در مقابل قدرت دستاش توان مقاومت نداشتم. موهام رو صورتم ریخته بود. همینطور که گریه می کردم داد زدم:« ولم کن. به من دست نزن! عوضی!»
مرتضی آروم صورتشو جلو آورد و گفت:«چیه؟ از من می ترسی؟ آره؟ از داییت می ترسی؟ کسی که باید ازش می ترسیدی اون پسره ی کس کش بود نه من!»
دیگه جونی تو بدنم نمونده بود. بدون این که حرفی بزنم چشمامو به زمین دوخته بودم تا چشمم به چشمش نیفته. صدای هق هق گریه هام بالا گرفت.
_ دختره ی جنده رفتی به پسر غریبه که حتی نمی دونستی دوستت داره یا نه کُس دادی حالا واسه من با حیا شدی؟ خجالت نمی کشی؟ خودتو سپردی بهش که هر وقت دلش خواست بکنتت حالا به من میگی بی حیا؟
تمام این جمله ها رو با حرص به زبون میاورد. انگار گفتنش برای خودشم عجیب و آزار دهنده بود. با صدایی لرزون در حالیکه شوری اشکامو روی زبونم احساس می کردم، گفتم:« تو رو خدا ولم کن. تو رو ارواح خاک حاج عباس و خانوم بزرگ باهام کاری نداشته باش.»
_ مثلاً اگه الان بخوام بکنمت چه کاری از دستت بر میاد ها؟ گیر بد آدمی افتادی. من یه آدم عوضی و بی چشم رو ام.
مرتضی همینطور که با یه دست هر دو تا دستمو بالا نگه داشته بود و محکم به دیوار فشار می داد، با دست دیگه ش موهامو از روی صورتم کنار زد وچونه مو بالا آورد و دوباره لباشو گذاشت رو لبام. انگار دیوونه شده بود. خودشو محکم بهم چسبونده بود. به غیر از گریه و التماس کاری از دستم ساخته نبود. محکم و خشن لبامو می خورد و یکی از سینه هامو با دستش فشار می داد. وقتی سرشو برد عقب حس کردم لبم داره می سوزه. کم کم لباسمو زد کنار و سینه مو انداخت تو دهنش. با حرص سینه مو مک می زد و نوک سینه مو گاز می گرفت. به گریه و التماسم توجهی نداشت. حس می کردم کسم خیس شده. دوباره با صدایی که بین گریه هام بریده بریده می شد گفتم:«مرتضی بسه دیگه.»
اشکای خودشم سر ریز شد و با یه صدای لرزون گفت:« من تو رو دوست دارم دختره ی بی شعور. همش از این می سوزم که برات سخته حتی تو چشمای من نگاه کنی ولی رفتی به اون پسره ی بی ناموس کس دادی. هنوزم به خاطر اون کثافت می خوای اینجا بمونی؟»
نفسای تند مرتضی مثل شلاق به سر و صورتم می خورد. صورتم تو اشکایی که می ریختم غرق شده بود. تنم می لرزید. حتی نفس کشیدن برام سخت بود. مرتضی با گریه در گوشم گفت:« به خدا من مثل جونم دوستت دارم. حیف که نمی فهمی!»
با گریه و زاری گفتم:« جون مامان پری برو کنار. دست از سرم بردار.»
وقتی مرتضی دستامو ول کرد، مثل جنازه رو زمین افتادم.به دیوار تکیه دادم و زانو هامو بغل کردم. سرمو بین دو تا زانوم گرفته بودم و با صدای بلند گریه می کردم. مرتضی دوباره سیگارشو روشن کرد. تو خونه قدم می زد با عصبانیت سیگار می کشید. بعد بدون اینکه حتی یه کلمه حرف بزنه از خونه بیرون رفت.
دو روز بعدش بلیط گرفت و برگشت سوئد. حتی از هم خداحافظی نکردیم. سعیدو از زندگیم گذاشتم کنار. بعد از یه مدت ازش متنفر شدم. از اینکه عاشقش بودم از خودم متنفر شدم. حتی فراموشش کردم ولی خلأ داشتن مرتضی برای همیشه تو وجودم باقی موند. کاش می تونستم بازم مثل قبل یه دایی داشته باشم که جای برادرم باشه…

پایان

نوشته: ش.ع. راد


👍 25
👎 1
6700 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

903261
2020-07-29 01:15:43 +0430 +0430

ش.ع. راد دوست عزیزم
قطعا متن زیبا بود و جا کار داشت
و اما اما اشکال اساسی متن خیلی طولانی بودن متن بود به طوری که من نصفش رو خوندم خوابم گرفت
شما خودت به عنوان خواننده باید دیگه بدونی که خیلی طولانی نوشتن چه بازخوردی داره !!!


903265
2020-07-29 01:17:34 +0430 +0430

نویسنده کی بودی تو؟!!!

آخه این وقت شب وقت آپ کردن داستان اینقدر طولانی هست …


903269
2020-07-29 01:23:09 +0430 +0430

داداشم الآن کسی کتاب نمیخونه ها،چخبره

2 ❤️

903270
2020-07-29 01:23:16 +0430 +0430

کیرم دهنت نخونده دست کشیدم روش بیاد پایین خوابم برد😒

0 ❤️

903276
2020-07-29 01:28:00 +0430 +0430

داستان زیبایی بود و میشه گفت اشکال اصلی اون طولانی بودنشه.
مطمئنا مخاطبین شهوانی با اشتیاق یه داستان طولانی رو نمیخونن.
با این حال من دوسش داشتم و خسته نباشی ❤️


903278
2020-07-29 01:28:21 +0430 +0430

چه دوره زمونه ای شده من یکی که دیگه عمرا اگه داییام بیان خونمون درو باز کنم!! 😁


903285
2020-07-29 01:32:00 +0430 +0430

با کدوم ناشر چیز میکنی ، کار میکنی

4 ❤️

903298
2020-07-29 01:40:55 +0430 +0430

اوه چقدر طولانی!
خوب بود و البته پایان قابل حدسی داشت!
ممنون.زحمت کشیدین!

دخترا باهوشن در عین حال که زودباورن ولی برام توجیه نشد که چطور سعید رو نشناخته بود!نمی تونه صرفا عشق مطلق باعث شده باشه
زبون درازی؟؟منظورتون‌حتما دهن کجی بود!
ماشین مرتضا؟توی این چند روز ماشین خریده بود؟


903332
2020-07-29 01:58:39 +0430 +0430

ههههههیییی چه داییه گوزویی :(((


903380
2020-07-29 03:04:29 +0430 +0430

یاد رمانایی افتادم که نوجوون بودم میخوندم:)


903420
2020-07-29 06:47:56 +0430 +0430

۱.روون و به شدت یکدست بجز آخراش!
۲.آخرش رو سر هم بندی کرده بودی؟
۳.خیلی خوشم اومد از رووم بودنش واسه همین دوباره میگم که خیلی روون بود.
۴.یکم رابطه دایی و خواهرزاده غیرواقعی بود. اگه دایی رو ناتنی نمیکردی یه تابوی درست و حسابی و جذاب از توش در میومد!
۵.فهمیدم ساک زدن رو واسه چه توس نوشته‌ات جا دادی که البته ایرادی هم نداره.
۶.بازم بگم جمله‌ها روون بود؟
۷.لایک به تو. امیدوارم بازم ازت بخونم.
۸.گل برات


903438
2020-07-29 07:48:52 +0430 +0430

طولانی بود ولی ارزش خوندن داشت، خیلی خوب بود❤


903439
2020-07-29 07:50:26 +0430 +0430

قشنگ بود . معلومه رو داستان خیلی کار شده.
پس لااایک هشتم تقدیم بهت عزیزم 👏 👏


903450
2020-07-29 08:30:19 +0430 +0430

سلام دوستان عزیزم من شیدا هستم و شغل اصلیم نویسندگی نیست ولی از نوجوونی رمان می نوشتم چون امکان چاپشون رو به علت محتوا نداشتم تصمیم گرفتم اینجا به اشتراک بذارم. از همه ی کسایی که زحمت کشیدن و متن رو خوندن ممنونم و بابت طولانی بودنش عذر خواهی می کنم. ولی توجه داشته باشین که اگه یه نوشته بخواد فرم داستان رو بگیره باید یکم پیچ و تاب داده بشه وگرنه میشه یه روایت ساده. قطعا در انتشار داستان های بعدی به این نکته توجه می کنم. از تمام کسانی که نظر دادن خیلی ممنونم 🌹


903454
2020-07-29 08:33:55 +0430 +0430

لایک نهم ع طرف من…داستان خوب بود 😁 👍 👍 🌹 .ن:تنها اشکالش این بود که خیلی طولانی بود وگرنه عالی بود 😀


903527
2020-07-29 12:45:41 +0430 +0430

ش.ع.راد
دوست خوبم به فول خودتون یه نویسنده هیچوقت نمیتونه نوشتنو کنار بزاره.منم نوشتتونو دویت داشتم

6 ❤️

903559
2020-07-29 16:08:49 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود والبته بسیار غم انگیز

2 ❤️

903570
2020-07-29 17:04:54 +0430 +0430

قشنگ بود ولی حیف که اسم داییو خراب کردی .دایی هرچقدر هم حرومزاده باشه به ناموس خودش دست درازی نمیکنه مگر اینکه اخرالزمان شده باشه

3 ❤️

903587
2020-07-29 17:56:01 +0430 +0430

در سایت های اجتماعی بحد کافی از اینکه دخترو پسرها خودشون رو جنس مخالف نشون بدنو ملت رو سرکار بزارند دیدیم و دیگه برامون عادی شده اما دیگه بالاغیرتا ، از کار نویسنده گی بقول معروف کیرتون رو بکشید بیرون .این ندونم کاری شماها که طبق معمول عاری از ادب و احترامه ،باعث میشه همین چندرغاز حرمت و رتباط و اعتمادی که بین نویسنده ها و مخاطبانشون باقیست و برقرار مونده از بین بره… اشتباه نشه …گله من این نیست که چرا یه پسر خودشو جای یه دختر نویسنده جا میزنه یا برعکس .بهتره گله گی خودم رو بدین شکل مطرح کنم که یه پسر چطور میتونه از دیدگاه و تفکرات یک زن که از پی بنیادی و ساختار جنیستی کاملا متفاوت با جنس مخالف هست به دنیا نگاه بکنه و بخودش اجازه بده از دیدگاه اونها نسبت به هر چیزی واکنش نشون بده و مطلب هم بنویسه…!..در این داستان یکی دوتا پیامد فیک رو برای سرکار گذاشتن جلو چشم قرار دادی اما اصل پیامت که چیزی جز خالی کردن عقده های شخصی ت نبود لابلای جملات برای دلخنک شدن خودت پنهان کردی.
دختری رو معرفی کردی از یه طبقه نسبتا مرفه که از جایگاه اجتماعی نسبتا خوبی هم برخورداره…اما افکار چنین دختری رو در حد یه ادم احمق نادون ، محبت ندیده ، کسیکه شعورش فقط در تشخیص ظواهر ،اونهم بطور سطحی جواب میده. که از لحاظ روانی هم دارای شخصیتی بی ثبات که حتی عرضه ایستادگی در مقابل عادتهایی که خوشایندش هست و بخاطر ضعف نفس از دیگران بهش تحمیل شده نداره …از لحاظ نجابت هم که قربونش برم براش سنگ تموم گذاشتی و کمتر از یه جنده خیابونی معرفی اش نکردی. از طرفی هم اومدی پدرو مادرش رو به نوعی میشه گفت اوپن مایند نشون دادی !! ایا دختری با چنین شخصیتی میتونه تربیت شده چنین خانواده ای باشه انهم با این سرزبون داری؟ لطفا قضیه عاشقیت رو ببخشید از کون این داستان بیرون بکش که اصلا هیچ سنخیتی با داستان نداره جز رد گم کردن.
مصداق مثال شعریست که همیشه مثال زدم
دختری در تنهایی خود آواز بداد
دلم را برد مرده شوی پسری
مادرش شنید و اومد گوشش رو گرفت جواب داد
نکبت ، این چه دلیست که مرده شوی ببرد
حالا دختر داستان ما خیانت رو بچشم دیده اما با یه تحکم پسره باز مثل میخ جادو شده …میره سرقرار و مجددا با اتکا به نقط ضعف خریتش که به شهوت و عادت هایی که ذکر و خیرش رو کردم متصل هست باز از خود بیخود میشه…مثلا بوی عطرش که دیوونه ام میکنه …دستش که به موهام میخوره جر میخورم صداش مستم میکنه …یه سری وابستگی های احمقانه که به صرف داشتن هم باید به مرور کمتر بشه …خانم ارام شده بر اثر تحکم طرف بدون ترس از دیده شدن…میره یه خم مرد رو برای ساک زدن میگیره!!
بهتر از این نمیشد اینچنین به شخصیت یه دختر کرد که تاو از پسش براومدی. حرف زیاده اینجا جاش نیست . عصبی شدم قرو قاطی هم نوشتم ازاین بابت از همه دوستان عذر
میکنم .

1 ❤️

903624
2020-07-29 21:16:48 +0430 +0430

خوشم اومد هرچند نفهمیدم وقتی اون یکی دختره میگه نامزدشم میخواییم ازدواج کنیم بعد پسره در میاد میفته دنبال تو اون دختر چطوری باز باهاش رابطه داره…
لایک تقدیم شد

5 ❤️

903916
2020-07-30 11:14:34 +0430 +0430

خیلی ممنون ،داستان قشنگی بود.بعد از مدتها یه نوشتار عالی با جمله بندی درست خوندم خیلی حال کردم. 😘

2 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom