بی علت تو را می خواهم

    سلام اسم من فرهاد هست و 21 سالمه
    این داستان که میخوام بنویسم برای 9 ماه قبل هستش
    داستان تم همجنسگرایی داره و اگر این تم داستان رو دوست ندارید نخونید
    سکس توی داستان زیاد پررنگ نیست و داستان بیشتر اروتیکه
    من نویسنده نیستم و قطعا اشکالاتی خواهم داشت، بنابراین پیشاپیش ازتون معذرت خواهی میکنم و نظراتتون رو حتما میخونم....


    پسر 20 ساله ای که تابه حال سکس رو تجربه نکرده... پسری که حتی خودشم نمیدونه دقیقا چی میخواد و گرایشش چیه و تاحالا فقط درس خونده و با مامان باباش بیرون رفته و به اصطلاح بچه ننه و مامانی!!! از رانندگی خوشم نمیومد و تا 20 سالگی نرفتم دنبال گرفتن گواهینامه، ولی الآن عاشق رانندگی ام و اگه مخالفت پدر مادرم نبود برای اینکه وقت بیشتری رو با رانندگی کردن و پشت ماشین نشستن بگذرونم الآن جزو ناوگان اسنپ بودم! من توی شهر کوچیکی زندگی میکنم و با جمعیتی حدود 200 هزار نفر، همه همدیگه رو نمیشناسن ولی اگه بررسی کنی قطعا با بقیه یه نسبتی داری. من تو 20 سالگی رفتم سراغ رانندگی و چون علاقه ای نداشتم قبلا هیچ چی از ماشین نمیدونستم و به خاطر همین از آموزشگاهم خواستم یه نفر با حوصله رو به من معرفی کنه برای کلاس های عملی که البته لطف کردن یه آقای 70 ساله و به شدت بی حوصله و غرغرو رو به من انداختن! بگذریم من پسر خنگی نبودم و به خوبی جلسات پیش میرفتن و منم تونستم تو اولین آزمون قبول بشم و گواهینامه بگیرم... اما ماجرا در طی جلسات عملی اتفاق افتادن، اگر اخیرا گواهینامه گرفته باشین میدونید که هنرجو قبل از پشت فرمون نشستن باید حتما به آموزشگاه مراجعه کنه و از جلوی آموزشگاه سوار بشه وگرنه خلاف قانونه...
    قرار شد که فردا ساعت 10 صبح آخرین جلسه ی رانندگی من باشه اما شب مربی زنگ زد و گفت یکی از بچه ها نمیتونه بیاد و خواسته ساعتشو با من عوض کنه منم قبول کردم که 8 صبح برم اما گفتم آموزشگاه از من دوره و من 8 سختمه اومدن پس گفت که میام دنبالت... 7 و 50 دقیقه سر کوچه ایستاده بودم که مربی رسید.... از من خواست از همون جا پشت فرمون بنشینم و بریم سمت آموزشگاه... گفت الآن پلیسی نیست که بخواد جلوی ما رو بگیره. به خیابون اصلی رسیدیم و به اولین میدون، آقا پلیسه ایستاده بود و ما رو متوقف کرد! گفت امضای آموزشگاه ؟ خلاصه که دردسر پیش اومد...
    همون ماموری بود که همیشه از کنارش میگذشتم و شاید 20 بار همین جا دیده بودمش، یه پسر سرباز 24 ساله با قد بلند و هیکل ورزیده که لباس نیروی انتظامی راهنمایی و رانندگی، یه پیراهن تقریبا سفید و شلوار سرمه ای با خط های سفید کنارش جوری رو تنش نشسته بود که انگار هیچ لباسی به این قشنگی تو دنیا وجود نداره...
    من قدم 176 و وزنم 68 ، قیافه ی نسبتا خوبی دارم. یه پسر که تا خودم نگم حتی نمیتونی شک کنی که ممکنه من همجنسگرا باشم.
    اسمش رامین بود. از یکی از شهرهای کرد نشین اینجا سرباز بود و اصالتا کرد. لهجه ی غلیظ کردی که دقیقا تو اولین کلام متوجه میشدی کرد هستش. کردها همه یه مردونگی خاصی تو چهره و شخصیتشون هست که هرکسی رو شیفته ی خودش میکنه... همون طور که گفتم بارها از کنارش گذشته بودم و واقعا برام جذاب بود اما هیچ وقت باهاش حرف نزده بودم و نزدیک نرفته بودم
    خیلی زیبا و جذاب بود.. از نگاه من که جذاب ترین مرد دنیا بود


    موها و ریش های پرپشت مشکی، کلاهی که روی سرش میذاشت، پیراهن و شلوار فرمی که پوشیده بود، تابستون بود و عینک آفتابی میزد، همیشه کنار میدون زیر سایه ی درخت ایستاده بود
    از این ماجرا گذشت ولی من بعد از شنیدن صداش عاشقش شده بودم، عاشق که نه، براش مرده بودم
    از تن صدای مردونه اش و لهجه اش، از هیکلش، به خاطر ته ریش خوشگلش، چشمای سیاه و ابروهای کشیده که روی اون صورت استخونی خودشو نشون میداد... اینقدر جذاب بود برام که بارها میرفتم و از کنارش رد میشدم بهش خسته نباشید میگفتم، از دور می ایستادم و نگاهش میکردم، حتی ازش فیلم و عکس میگرفتم و تو خونه نگاه میکردم.... من حتی اگر همجنسگرا نبودم ولی الآن عاشق این پسر بودم.
    یه روز داشت برای یه خانم جریمه مینوشت، خانمه خیلی بحث میکرد، جوری وانمود کردم که انگار طبق معمول دارم از اونجا رد میشم، رفتم جلو و گفتم نکن خانوووم این آقا که رحم نداره نمیدونی سر یه امضا چیکارمون کرد، گفت کدوم امضا؟! اصلا یادش نبود چی شده و چی بوده! اون خانم رو جریمه کرد و رفت. من اونجا وایسادم و قضیه رو براش گفتم، گفت شرمنده ولی ما هم به وظیفه مون عمل میکنیم! گفتم نه بابا دشمنتون شرمنده و... پیشش وایسادم یه مدت کوتاه و باورم نمیشد دارم باهاش حرف میزنم، شاید برای هیچ کس تو این دنیا این قدر مهم نبود حرف زدن با یه آدم معمولی کنار یه خیابون... ولی برای من یه دنیا بود! باهاش حرف میزدم و لذت میبردم.... تک تک کلماتش، خنده هاش برام مثل رویا بود... تقریبا باهاش رفیق شدم و هرروز از اون به بعد میرفتم اونجا... بهش گفته بودم کلاس دارم و کلاس زبان میرم اینجا و برای اینکه شکی بهم نکنه هرروز سر ساعت مشخصی میرفتم و میگفتم بعد از کلاسمه.
    گاهی میرفتم و اون نبود که از بدترین روزهای عمرم بودن...


    من بچه مثبت بودم اما اون از منم بدتر بود! اونقدر مثبت که برای منم غیر عادی بود این حجم از مثبت بودن! یه روز با یه راننده دعواش شد، خیلی عصبانی شد و بهم ریخت، من دو روز بعد رفتم و بعد از اینکه مطمئن شدم امروز هست رفتم براش یه شاخه گل خریدم، بهش دادم و گفتم این گل بابت اینکه اون روز اینقدر ناراحت شدی!!! که بعد نری بگی تو اون شهر همه فلان بودن!!! خیلی متعجب بود و خیلیم خوش حال! گفت اولین باره از یکی شاخه گل هدیه میگیرم! سر بحثو باز کردم و گفتم بابا تو که این همه جذابی و خوشگلی همه دنبالتن دیگه چرا میگی اولین باره! حرف زدیم ولی عین یه بچه معصوم بود و خجالت میکشید گاهی
    بهش گفتم تا کی باید اینجا باشی و گفت تا ساعت 7 بعد از ظهر... دعوتش کردم به یه شام. اینجا غریب بود و جایی رو نمیشناخت، گفت انگار سیاست راهنمایی رانندگیه که افراد غریبه رو به عنوان مامور میذاره که آشنا نباشن واسه جریمه کردن و ...
    قبول نمیکرد اما گفتم راس ساعت 7 اینجام که بریم یه شام عالی مهمون من باشی. حالا که دیگه گواهینامه ام اومده بود و میتونستم با ماشین برم... همه چیز مثل رویا اتفاق می افتاد. با یه 206 سفید راس ساعت 6 و 50 دقیقه اونجا بودم. بهش گفتم برای شام زوده اونم تایید کرد و پیشنهاد دادم که بریم واسه چرخیدن تو شهر...من اونقدر از تیپ و لباس های فرمش خوشم میومد که اصلا به ذهنمم نرسیده بود که این لباسا مناسب بیرون رفتن نیست! ازم خواست برسومش به خوابگاهش تا بتونه لباس عوض کنه و یه دوش بگیره. رسوندمش جلوی خوابگاه، اصرار کرد که معطل نشو و قرارمون بمونه واسه یه شب دیگه که اصلا تو کتم نمی رفت! بهش گفتم تا صبحم طول بکشه همین جا منتظرم. ازم عذر خواهی کرد که نمیتونه دعوتم کنه تو و رفت ، دقیقا 25 دقیقه معطل شدم و تو تمام این مدت داشتم عکساشو نگاه میکردم! آدرس اینستاگرامش رو گرفته بودم و شماره اش رو داشتم اما متاسفانه هیچ عکسی نه تو اینستاگرام و نه روی هیچ کدوم از شبکه های اجتماعی نداشت و این خیلی بد بود! فالوئینگ هاشو چک کرده بودم و 17 تا فالوئینگ مشترک داشتیم! از جمله یه خواننده ی مشترک که من عاشق آهنگاش بودم، من نمیدونستم چقدر اون آهنگا رو دوست داره اما من وقتی به موزیکای اون خواننده گوش میکردم دائما خودم رو کنار اون تصور میکردم!
    ... بالاخره اومد، بعد از 25 دقیقه
    وای خدای من، چقدر جذاب بود، یه شلوار جین سرمه ای رنگ و یه تیشرت سبز نسبتا پررنگ... موهای روی دستش برای اولین بار خودشو نشون میداد... موهای با حالت نرم و پوست کاملا صاف... (پسر تو معرکه ای، خدا برای آفرینش تو دقیقا سلیقه ی منو در نظر گرفته!!!) دلم میخواست دست بکشم روی دستش، موهای روی ساق دستش رو لمس کنم، انگشتاش رو لمس کنم
    واااای خدا... با دیدنش واقعا داشتم دیوونه میشدم
    ... بلافاصله بعد از سوار شدنش پرسیدم آهنگای رضا بهرام رو دوست داری؟ گفت بیشتر کردی گوش میدم اما رضا بهرام خیلی خوب میخونه، دوستش دارم
    بهم گفته بود تا قبل از پیش دبستانی رفتنش اصلا فارسی حر زدن رو بلد نبوده ! میگفت روز اول که رفتم کلی گریه کردم که چرا اینجا یه جوری حرف میزنن که من نمیفهمم!!!
    ....رضابهرام پلی شد ( فکر عاقل کردنم هرگز نباش، من از این دیوانگی سر میروم، آنچه میبینم به غیر از عشق نیست، شک نکن دیوانه تر هم میشوم....... دیوانه ات شدم ببین ای دلبرم .... )
    هنوز واسه شام زود بود. یه کم گشتیم تو شهر و خیابونا ،بهش میگفتم اینجا کجاست و شهرو بهش معرفی میکردم
    تازه اومده بود و میگفت قبل از این فقط توی جاده بوده و داخل شهر نبوده
    ساعت 8 و نیم بود
    ازش پرسیدم فست فود یا رستوران؟ گفت هرچی تو بخوای
    گفتم نمیشه تو مهمونی زود بگو! گفت بریم یه فست فودی ارزون.گفتم پس میریم یه رستوران خیلی شیک و گرون در شان شما جناب سروان! خندید
    اخلاقش خیلی خاکی و صمیمی بود و مطمئنا حس منت گذاشتن نه به من و نه به اون دست نمیداد
    ...تو ماشین از خودش پرسیدم و اونم از من پرسید


    پسر بزرگ یه خانواده ی 4 نفره بود، لیسانس مهندسی برق داشت و 3 ماه تا پایان خدمتش باقی مونده بود، البته این چیزا رو از قبل میدونستم و فقط متوجه شدم که یه خواهر بزرگتر از خودش داره و پدرشم کارمنده و خواهرش ازدواج کرده و یه بچه ی 6 ساله داره.
    ... رسیدیم جلوی رستوران
    رفتیم تو و منو رو آوردن... خیلی تعارف میکرد و یه غذای ارزون انتخاب کرد!
    من سفارش دادم و بهش گفتم مهمون که اینقدر پررو نمیشه! هرچی میزبان بگه باید بگه چشم!! بازم خندید و من عاشق این خندیدنش بودم
    ... طول میکشید تا غذا رو برسه و فرصت عالی برای من بود
    میدونستم پسر مظلومیه و آزاری به کسی نمیرسونه، شناخته بودمش و از طرفی غریبه بود و این مزیت هایی که داشت دلمو قرص میکرد
    اما اولین بار بود و هیچ وقت هیچ رابطه ای نداشتم، در مجموع استرس وصف نشدنی ای داشتم
    جوری که تمام بدنم یخ کرده بود و دستم میلرزید
    فکر میکنم متوجه شده بود که من حالم تغییر کرده... نمیتونستم بهش بگم و از طرفی نمیتونستم بهش نگم!
    غذا رو آوردن و فرصتم از دست رفت...
    غذا رو تموم کردیم و یه کم نشستیم به حرف زدن... ساعت شده بود 9 و 45 دقیقه...
    به خونه گفته بودم دیر میام و با دوستم بیرونم! بهم اعتماد کامل داشتن و حتی نمیپرسیدن با کدوم دوستت.
    حرف ازدواج رو پیش کشیدم و متوجه شدم هیچ گرایشی به همجنس نداره و فقط شرایط ازدواج رو نداشته و این دومین آیتم بدی بود که داشت! اول اینکه فقط سه ماه دیگه اینجا بود و دوم ...


    .... به زور، واقعا به زور بردمش بستنی فروشی و گفتم امشب تسلیم منی، اعتراض نداریم
    دنبال فرصت بودم
    بستنی فروشی تقریبا حالت کافی شاپ داشت و شیک بود و خلوت. فرصت دیگه ای نبود و باید میگفتم چون اگر نمیشد دیگه هرگز نمیتونستم، خودمو میشناختم. داشت تعارف میکرد و میگفت که باید برات جبران کنم و فلان و ...
    دلو زدم به دریا
    ... رامین، میخواستم یه چیزی بهت بگم
    بگو
    نمیدونم واکنشت چی باشه
    (خندید) یعنی چی؟ میخوای خبر بد بدی؟من هی میگم چرا حالت یه جوریه... چی شده ؟ چیه که تو باید بهم بگی؟ عجبیه!
    نه خبر بدی نیست، اصن مربوط به تو نیست مربوط به خودمه...
    _خوب بگو، چی شده فرهاد جون
    (تو دلم: قربون اون تن صدا و لهجه ی کردیت برم)
    گفتم که نمیدونم واکنشت چی باشه
    _ای بابا، چی میگی؟ کدوم واکنش؟ مثلا چه واکنشی میتونم نشون بدم؟ چی میخوای بگی؟
    خوب راستش من هیچ وقت کلاس زبان نداشتم و به خاطر تو می اومدم اونجا
    _به خاطر من؟؟ منظورت چیه؟
    (کاملا دقیق و با دقت گوش میکرد!)
    منظورم همینه دیگه... من نمیدونم منظورم چیه... منظورم اینه که .... هیچی
    _خوب حرف بزن دیگه
    هیچی ولش کن...
    _منو بگو که گفتم تو این شهر یه رفیق پیدا کردم
    منم دقیقا چون میترسم از دستت بدم نمیگم
    _از دستم نمیدی حرف بزن
    مطمئنم که از دستت میدم... اگه ...
    _علم غیب داری؟
    نه... مطمئنی میخوای بشنوی؟
    _آره
    میدونی همجنسگرا چیه؟ فرق داره با همجنس بازی... همجنسگرایی چیزی نیست که از روی هوس باشه... قبل از اینکه قضاوتم کنی یا جواب بدی یا هر حرفی بزنی فقط گوش کن
    من خودمم نمیدونم گرایش جنسیم چیه... همجنسگرام یا نه ولی به تو حس دارم... مدت هاست حتی قبل از اینکه منو ببینی من میدیدمت و دوستت داشتم... همه چیتو دوست داشتم... قیافت، هیکلت، خودت، وقتی باهات حرف زدم بیشتر دوستت داشتم، صدات، لهجه ات، اینکه گفتی تا قبل از مدرسه فارسی بلد نبودی و روز اول گریه کردی و من عاشق اون بچگیتم هستم، عاشق کردی حرف زدنتم هستم
    من دیوونتم
    من آدم هوس بازی نیستم، میدونم تو همجنسگرا نیستی، میدونم هوس باز نیستی، میدونم میدونم میدونم
    اما باید میگفتم بهت، اگه نمیگفتم تا همیشه میموند تو دلم....
    من آدم بی ارزشی نیستم اما اینقدر دوستت دارم اینقدر دوستت دارم که حاضرم حتی اگر از روی هوس منو بخوای تن به خواستت بدم... به قرآن، به جون عزیزم که میخوام دنیاش نباشه تا حالا با هیچ پسر یا دختریم نبودم....
    میدونم از دستت دادم اما ....


    ...بدون هیچ حرفی، هیچ جوابی، هیچ واکنشی گوشیش رو درآورد و اسنپ گرفت...
    وقتی اسنپش رسید گفت بابت امشب ممنون خیلی بهم خوش گذشت و با من دست داد، دستای من یخ کرده بودن و داشتن میلرزیدن
    همین طور صدام به زور در می اومد و میلرزید
    فقط نگاهش کردم و هیچی نگفتم
    ....رفت


    .... 59 ساعت بعد، ساعت 10 صبح
    تو این مدت داغون بودم و شده بودم مرده ی متحرک
    احساس پوچی و بی ارزشی میکردم، از خودم بدم می اومد از حرفام از کارم از همه چی


    یه پیام از رامین روی گوشیم ظاهر شد
    دایرکت اینستاگرام بود
    _سلام، بازم بابت اون شب ممنون، خیلی بهم خوش گذشت و خوشحالم دوست خوبی مثل تو پیدا کردم
    امیدوارم بتونم لطف تو رو جبران کنم، خیلی بهت زحمت دادم و انصافا میزبان خوبی هستی
    دمت گرم
    راستی خوبی؟ چطوری؟ من که تو این شهر غریبم یه تو رو داشتم که تو هم دیگه سراغی از ما نمیگیری!


    (دمت گرم دمت گرم دمت گرم دمت گرم ..... دمت گرم مدام تو مغزم تکرار میشد با اون لهجه ی کردی که همیشه میگفت، حالت خاصی داشت.... واای خدا انگار اینو آفریدی که باهاش منو دیوونه کنی... هدفت از خلقت این فقط زجر دادن من بوده... زجر لذت بخش...)


    مثل دیوونه ها اشک میریختم و نمیدونستم خوشحالم یا ناراحت
    واقعا دیوونه شده بودم
    خونه تنها بودم ( پدر و مادر من کارمند هستن و یه برادر کوچیک تر دارم که رفته بود مشهد با مدرسه اش)
    جمله هایی شبیه احمقا تایپ میکردم، صد بار تایپ کردم و سند نکردم
    نوشت طومار مینویسی این همه تایپینگ میزنه؟!
    نوشتم سلام ممنون خوبم
    خواهش میکنم کاری نکردم خدا رو شکر که بهت خوش گذشته خوش حالم
    نوشت میخوام ببینمت
    گفتم فراموش کن دیگه نمیشه
    اصرار کرد
    گفتم نمیتونم از خونه بیام بیرون... راستش زیاد خوب نیستم و ماشینم ندارم، سخته برام بیام
    گفت لوکیشن بفرست من بیام
    خریت بود لوکیشن دادن به اون بعد از حرفای اونشب من
    اما من خر بودم و خریت کردم
    مغزم کار نمیکرد....
    اما لوکیشن یه جای نزدیک رو دادم و خونه رو نفرستادم
    یه ربع بعد زنگ زد که نزدیکم میشه بیای یه جای نزدیک من نمیخوام بیام جلوی خونه... وااای خدا انگار آب ریختن رو آتیش... با حرفش خیالم راحت شد.. انگار دنیا رو بهم داده که خودش گفت نمیخوام بیام جلو در خونه هرچند من لوکیشن خونه رو نداده بودم ولی اینکه خودش اینو گفت خیلی قضیه فرق کرد....
    ... دیدمش... یه عطر تند مردونه زده بود که بوش دیوونه کننده بود (حتی بوی عرق مردونه ی اون برای من دیوونه کننده بود، اون عرقی که بعد از حمام روی بدن میشینه و بوی مردونه میده!) با سر و صورت اصلاح کرده با یه پیراهن زرشکی که آستیناش بالا بود و همون شلوار جین قبلی


    عطرش اولین بار بود... آدمو مست میکرد (میخواستم بهش بگم آخه نامرد، تو اگر بوی عرقم بدی من دیوونه میشم این عطری که زدی که من میمیرم دیگه)
    گفت میخوام مفصل حرف بزنیم، بریم یه جایی که تو بگی
    گفتم همین جا بگو...
    گفت هه عاشق ما رو ببین! همین جا...


    هیچی نگفتم فقط نگاهش کردم. خجالت کشیدم از حرفش و انم متوجه ی حالم شد
    بدنم یخ بود... دستام میلرزید و اون محکم تر و مردونه تر از قبل جلوم ایستاده بود
    گفتم ببخشید فراموشش کن
    گفت باشه اونو که فراموش کردم... بیخیال داداش اصن... میخوایم حرف بزنیم مگه رفیقم نیستی
    مثل قبل که رفیق بودیم چیزی عوض نشده که
    گفتم نمیشه همه چی عوض شده مخصوصا نگاه تو به من
    گفت من گوه خوردم که نگاهم عوض شده...
    باز نگاهم بهش خیره موند....
    گفتم لباس مناسبی نپوشیدم نمیتونم بیام... نمیخواستم باهاش برم و نمیخواستم ببرمش در خونه
    گفت برو بپوش خونتون نزدیکه منم اونجا تو ایستگاه اتوبوس نشستم منتظرت
    جذاب لعنتی، انگار بلد بود چطور اعتماد منو هرچه بیشتر جلب کنه
    نمیدونم مغزم کار نمیکرد شاید هیچ آدم عاقلی نکنه اما من کردم
    گفتم بیا بریم خونه! گفت نه نمیام
    اما من تحریک شده بودم! به علاوه من خودمو قبلا بهش فروخته بودم و حتی بهش گفته بودم که حاضرم بازیچه ی هوس بازی تو بشم! دیگه ترسی نداشتم
    گفتم کسی خونه نیست بیا
    با اصرار بردمش خونه
    براش شربت آوردم و نشستم رو به روش
    سرم پایین بود و هیچی نمیگفتم
    یه لحظه نگاهش کردم، خیس عرق بود و هیچی نمیگفت
    7 8 دقیقه بدون هیچ حرفی رو به روی هم نشسته بودیم... تنها کلمه ای که رد و بدل شد بابت شربت بود گفت مرسی گفتم خواهش میکنم
    یه لحظه نگاهش کردم تو چشماش، خیره داشت منو نگاه میکرد، دیگه نتونستم نگاهمو بردارم
    چشامو بستم گفتم رامین غلط کردم برو
    هیچی نگفت
    از جاش بلند شد و اومد سمت من
    واقعا بدنم داشت میلرزید
    دستمو گرفت، چشممو بسته بودم... من نشسته اون ایستاده جلوم... خم شد و لباش رو گذاشت رو لبای من و ....


    فرض کنید من زلیخایی بودم که به یوسفش رسید....
    پایان


    بابت همه ی اشکالات معذرت میخوام... با راهنمایی شما بزرگواران میتونم بهتر بشم
    لطفا برام کامنت بذارید، با افتخار میخونمتون
    اگر دوست داشتید میتونم ادامه بدم.


    *یه داستان کوتاه خدمت منتقدین مدعی بگم :
    وقتی کریستف کلمب، از سفر معروف و پرماجرایش برگشت، ملکه‌ی اسپانیا به افتخارش مهمانیِ مفصلی ترتیب داد. درباریان که سر میز ناهار حاضر بودند با تمسخر گفتند: کاری که تو کرده‌ای هیچ کار مهمی نیست. ما نیز همه می‌دانستیم که زمین گرد است و از هر سویی بروی و به رفتن ادامه دهی، از آن سوی دیگرش برمی‌گردی. ملکه‌ی اسپانیا پاسخ را از کریستف کلمب خواست، کریستف تخم مرغی را از سر میز برداشت و به شخص کناری خود داد و گفت: این را بر قاعده بنشان ..‌!
    او نتوانست.
    تخم مرغ دست به دست مجلس را دور زد و از راست ایستادن و بر قاعده نشستن اِبا کرد. گفتند: تو خودت اگر می‌توانی این کار را بکن!
    کریستف ته تخم‌مرغ را بر سطح میز کوبید، تهِ آن شکست و تخم مرغ به حالت ایستاده ایستاد.
    همگی زدند زیر خنده که ما هم این را می‌دانستیم.
    گفت: آری شاید می‌دانستید اما انجام ندادید، من می‌دانستم و عمل کردم.
    انجام دادن چیزی که می‌دانیم احتیاج به شهامتی دارد که هر کسی توان انجامش را ندارد


    تو که مرد نوشتنی، بسم ا... بنویس ما هم میخونیمت و لذت میبریم و لایک میکنیم... برات کامنتای سزاوار هم میذاریم :)


    ادامه...


    نوشته: فرهاد

  • 69

  • 16




  • نظرات:
    •   Amir__Parsa
    • 1 ماه
      • 1

    • اسمش کیریه دوست نداشم سر سری خوندم و متاسفانه اگ قصدت نوشتنه ریدی.


    •   boyboy36
    • 1 ماه
      • 1

    • الت تناسلیم داخل این مملکت که تو مدرسه هاش فقط کونی پرورش میده


    •   Ginglz
    • 1 ماه
      • 3

    • منم از بچگی حسم به همجنس بود ولی خب تو شهرستان جرات بروزش نبود...


    •   Hysterical_man
    • 1 ماه
      • 1

    • کاری با خود داستان ندارم چون درکش نمیکنم،ولی علائم نگارشی کو؟نقطه و ویرگول و...
      اون داستان کوتاه که نوشتی از کل داستانت بیشتر علائم‌ نگارشی داره که احتمالا مستقیم از یه جا کپی کردی


    •   loveteen1
    • 1 ماه
      • 9

    • بیا برو بابا کیرم تو علائم نگارشی و این کسشرا، کیرم تو طرز فکرتون کیرم تو کون اونی ک اولین بار از نبودِ نقطه و ویرگول و هر پخ دیگه‌ای ایراد گرفت، چقد ادا میایید اخه کیریا؟ گوز منتقد نگیرید ب قیافه کیریتون، داستانتو بخون برو پی کارت کیری خان
      نویسنده خوب بود داستانت
      کیرم پسِ کله هرکی که گی دوست نداره و میخونه و کسشر تفت میده


    •   koochebagh
    • 1 ماه
      • 4

    • بد نبود. فقط کاش بعد از لب گرفتن رو هم می نوشتی.


    •   atabak1396
    • 1 ماه
      • 10

    • چه عجب یه روایت از خاطره های اهالی رنگین کمان خوندیم که خوش به حالمان کرد... خوب بود ...
      برو واسه ادامه ببینیم چی میشه ...
      Good job lad...?


    •   hunterxxxx
    • 1 ماه
      • 5

    • داستانت کلی عالی بود لایک کردم


    •   aminrezvani
    • 1 ماه
      • 8

    • اولا شما فرهاد عزیز داستانت داستانتون خوب بود عزیزم دوما خطاب به شما کاربر ناخلف و ناگرامی اف اف لایف همجنس گرایی یک جور مریضی نیست یک جور حسه که توی اکثر آدمها وجود داره ولی در بعضی از آدمها این حس یک حس قالبه و باعث ميشه که اونها فقط به جنس موافق گرایش داشته باشند و هیچ راه درمانی هم نداره پس چه بخواهید و چه نخواهید باید بهش احترام بگذارید ولی هر چند تعجبی هم نداره که چرا علاقه ای ندارید معلومه که شما اصلا قیافه ای ندارید و حتی دختر ها هم بهتون نگاه نمیندازن چه برسه به گی ها پس باید بگم التماس تفکر شدید


    •   aminrezvani
    • 1 ماه
      • 4

    • شما برو داستان یک عشق ممنوع از مهتی رو بخون بعد راجب همجنس گرایی نظر بده


    •   Yejoordige
    • 1 ماه
      • 9

    • سلام آقا فرهاد. مدت هاست توی این سایت برای هیچ داستانی نظر نفرستاده بودم طوری که حتی کلمه عبورمو برای ورود و نظر فرستادن، فراموش کرده بودم ولی داستان شما اینقدر خوب بود که یک ساعت دنبال گشتم تا بالاخره تونستم دوباره وارد سایت شهوانی بشم و کامنت براتون بفرستم.
      واقعا سپاسگزارم خیلی خوب نوشتید. به عنوان یک گی در شرایطی مشابه شما کاملا باهاتون همذات پنداری کردم. خیلی این حالت برام پیش اومده ولی متاسفانه هیچوقت زلیخایی نشدن که به یوسفش رسیده. کاش لحظات بعد از بوسه تون رو هم کمی می نوشتی.
      به حرف ها و فحش های افراد هوموفوبیک هم اعتنا نکن. به درک که بعضی ها از داستان گی حتی اگر به این خوبی نوشته شده باشه، خوششون نمیاد. ما گی ها باید خووشمون بیاد که داستان شما واقعا خوب بود و من پسندیدم.
      دمت گرم رفیق هم حس. منتظر داستان ها یا خاطرات بعدیت هستیم


    •   Shahavani9876
    • 1 ماه
      • 5

    • واقعا داستانت عالی بود و با احساس نوشته بودی
      ادامه بده و بقیشم بنویس


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه
      • 4

    • قشنگ بود (inlove)


    •   sexogen
    • 1 ماه
      • 3

    • کاشکی یکسری اسکل دوزاری بدبخت که اصلا نمیفهمن گی چیه نمیومدن داستانای گی رو بخونن. اسکل پلشت رو سر در داستان زده گی بعدشم نویسنده زده گی دوس نداری کونت رو برداره گمشو تو یه داستان دیگه (angry). داستانت عالی بود نگراشتم خوب بود و خوب تصویر سازی کردی ولی کاشکی بعد بوس رو هم میزاشتی ببینیم آقای سرباز هوس باز بود یا نه (biggrin)


    •   ایرانفایر
    • 1 ماه
      • 2

    • به عنوان کسی که تو همیچین شرایطی قرار داره درکت کردم ...اینکه باهاش آیکانتکت برقرار میکنی ولی ترس از اینکه اون استریته یا نه نمیتونی بهش حستو بگی


    •   Sanazn
    • 1 ماه
      • 1

    • ادامشم بزار


    •   Benextion
    • 1 ماه
      • 2

    • In Madar JEnde ha Ke Goh khordan Gay Felaneh Gay Bahmaneh Kos madar Khoshet nemiad Nakhon! bache koni Noghte Nadareh Siktireto Bezan
      Khoshesh Miad Noghte Nemizareh! Azdastesh bar miad madar jende! Kos madar !!!Dastanetam awli budam Azizam good lucK.


    •   Keyvanomm
    • 1 ماه
      • 3

    • واقعا خوب بود لذت بردم یاد خودم افتادم ک عاشق یه آدمی ک همجنسگرا نبود شدم و نابود شدم ......


    •   fk.1373
    • 1 ماه
      • 3

    • اگه مخاطب داسنت یک زن (شوهردار) بود، به جرات میگم به زیباااااترین و جذااااب ترین داستان سایت بدل میشد.


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 2

    • لايك ٢١ (rose)
      دوسش داشتم :)


    •   mamad_trns
    • 1 ماه
      • 3

    • وای تورو خدا به نظرات چرت بقیه اهمیت نده
      بقیش رو بنویس


    •   176cm
    • 1 ماه
      • 2

    • از Amir__parsa بابت انتخاب اسم داستان خودم معذرت میخوام :) و بسیار مشتاقم بدونم boyboy36 تو کدوم مدرسه درس خونده که یه آلت تناسلی متحرک پرورش دادن ! :))


    •   176cm
    • 1 ماه
      • 3

    • در کل از همه ی عزیزانی که نظر گذاشتن, انتقاد یا تعریف کردن ممنونم. سعی میکنم بهتر بشم و ادعایی تو نویسندگی ندارم! گی خوب یا بد، خوشت بیاد یا نیاد وجود داره و هست، تا ابد وجود داره... سعی کن وقتتو مدیریت کنی و وقتی اولش گفتم گی هست، گفتم حرفه ای نیستم، نخونی... من نگفتم بهترین رمان سال رو نوشتم، شما میتونی نخونی :) خیلی راحته


      اون داستان انتها رو هم بله کپی کردم که شاید شماخفه بشی که فایده نداشت :))


      سعی میکنم هرچه زودتر و خیلی کامل تر وبا دقت بیشتر ادامه ی داستان رو براتون بذارم...
      از حمایتتون ممنونم :))


    •   LINDA9
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان واقعا فوق العاده ای بود... منم استرس گرفتم (rose)
      تو رو خدا ادامه اش بده


    •   Bbboy20
    • 1 ماه
      • 1

    • لایک زیبا و جذاب
      ادامه بده لطفا


    •   reza.shz.77
    • 1 ماه
      • 2

    • سلام فرهاد جان
      واقعا خوش حال شدم وقتی دیدم سایت بعد از مدتی طولانی دوباره تونسته نویسنده خوب رنگین کمونی جذب خودش کنه ...
      گمون نکنم منو بشناسی
      من و امثال من با طوفانی که رسوایی بزرگ یکی از نویسنده های سایت بالا آورد ، با سایت قهر کردیم و ترجیه دادیم ننویسیم .
      خوش حال میشم اگه به پروفایلم سر بزنی و یه نگاهی به دست نوشته هام بندازی ...
      قلمت رو خیلی دوست داشتم و بعد از کلی مدت از سر زدن به سایت پشیمون نشدم !
      با توجه به نوشتنت گمون کنم نقطه نظر های مشترک زیادی داشته باشیم
      خوش حال میشم اگه بتونم کمکت کنم
      اگر نظرت رو جلب کرد خصوصی بهم پیام بده
      با آرزوی موفقیت و آزادی ...


    •   176cm
    • 1 ماه
      • 3

    • سلام رضای عزیز، خوش خالم که نظرت رو جلب کرد :) ممنونم


    •   papi1369
    • 1 ماه
      • 3

    • با سلام کسی که واقعا همجنسگرا باشه و یک گی واقعی ... واقعا درکت میکنه و واقعا زیبا نوشتی .. متاسفانه اینجا بعضی افراد از وقتی که به دنیا اومدن فقط فحش و ناسزا گفتن رو یاد گرفتن ... واست آرزوی موفقیت دارم


    •   زن.اثیری
    • 1 ماه
      • 0

    • 80 خورده ای لایک برای همچین داستانی ؟
      بسیار متعجب شدم .سلیقه دوستان چه عجیب و غریب شده .
      این داستان نه حرفی برای گفتن داشت نه نگارش فوق العاده ای و نه علائم نگارشی درستی.
      کامنت های زیر داستان هم که الی ماشا الله بیشتر منفی بود .بعد 80 لایک گرفته؟! (dash)

      برگزیده رفته و دوم شده ؟
      اصلا لیاقت این جایگاه رو نداشت متاسفانه .
      دیسلایک 11 تقدیم بهتون .
      پیشنهاد میکنم ادامه ندید این داستان رو


    •   176cm
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • زن.اثیری
      اول که قطعا جایگاهش بوده که به اینجا رسیده، نظر کاربرای سایت بوده و اینکه نظر تو منفیه اصلا مهم نیست، ممنون بابت دیسلاکت، به هرحال ممنون که خوندی


      و اینکه اکثریت کامنتا منفی بودن به نظرم معنی منفی یا اکثر رو درست متوجه نشدی


      امیدوارم موفق باشی :)


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • آقای نویسنده زیاد عجیب نیست یهو لایکات از ۸۲ شد ۷۹ ؟بعد از کامنت من ؟
      فکر میکنم سوادم از تو یکی بیشتره و فرق کامنت منفی و مثبت رو میفهمم !!
      شک نکن جایگاهش نبوده:-)
      خدا زنده نگهدارد ....:-)
      آدم زیاد به خودش میتونه لایک بده پسر خوب .سعی کن جوری بنویسی که بقیه بهت لایک بدن
      موفق باشی


    •   176cm
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • من هیچ ادعایی واسه نویسندگی ندارم، نمیدونم شاید شما با سوادتر و توانمند تری


      اما به خودم یک لایک دادم! لایک ها هم مدت زیادیه همین طور باقی مونده
      ندیدم کم و زیاد شده باشه


      نمیدونم تو شهوانی چطور میشه لایک خرید! شاید شما بلدی و استفاده میکنی
      ولی من با این سایت زیاد آشنا نیستم


      عجیبه برام اینکه این داستان حالا برگزیده شده چرا شما ندراحتی


    •   Yejoordige
    • 4 هفته،1 روز
      • 3

    • زن اثیری این لایک ها اینجا بیخود داده نشده، این داستان نسبت به خیلی از داستان های گی دیگه واقعا خوب بود. بله منم نمیگم در حد نوبل ادبی بود. نه اونطور نبود. ولی در جایی که داستان های بهتری وجود نداره یا ما دسترسی نداریم، این خیلی خوب بود. خصوصا واسه گی ها تصاویر و احساساتش کاملا آشنا بود. شما هم نقدت منصفانه نبود و ایراد اساسی نتونستی بگیری. بیشتر جنبه هموفوبیا از کامنت شما به نظر می رسید. بیاید یه کم روی خودمون کار کنیم، داستانی رو که دوست نداریم، نخونیم ولی چرا به نویسنده اش گیر بدیم و دلسردش کنیم؟ مگه این داستان جای داستان های دیگه رو تنگ کرده؟ به هر حال من و خیلی های دیگه که خوشمون اومد و منتظر خوندن داستان های بیشتر از این نویسنده هستیم.


    •   زن.اثیری
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • Yejoordige
      اول که من با نویسنده حرف زدم شما نماینده اونی؟خودش زبونشو موش خورده؟ به شما ربطی پیدا میکنه که میای وسط بحث و تهمت هموفوبیا میزنی ؟
      دوم که بهترین دوست من یه پسر گیه پس این انگ ها به من نمبچسبه
      سوم من اصلا از برچسب گی نگفتم نویسنده و قلمش رو نقد کردم و لایک هایی که یهو کم و زیاد شدن و کامنت های منفی با توجه به لایک ها
      کجا از گرایش گفتم ؟سواد داری بخون دوباره کامنت منو
      چهارم جایی که به تو ربطی نداره و مخاطب تو نیستی اظهار نظر نکن به این آدما میگننخود هر آش
      لزومی نداره این بحث مسخره رو ادامه بدم


    •   Tahadayan
    • 4 هفته
      • 1

    • سال ۹۵ک ارشد میخوندم توی‌فیس بوک پسری بمن پیام داد و بعد چند ماه مثه تو ،گفت ک عاشق من بوده و هست. سه سال عاشق هم بودیم . همشهری بودیم اما هیچوقت همو نهاستیم ببینیم ک برامون بد نشه. هنوزم دوسش دارم اما توافق کردیم ک تمومش کنیم. چون من همجنس گرا نیستم و نمیتونم.


    •   incogito
    • 4 هفته
      • 1

    • خیلی قشنگ بودم 80 اُمین لایک
      ادامه اگه داره بنویس


    •   Yejoordige
    • 4 هفته
      • 4

    • هی زن اثیری شما که اینقدر نازک نارنجی تشریف داری، خوب گوش کن ببین چی میگم:


      1- درسته شما توی نظری که فرستادی با من حرف نزدی و داستان نویسنده رو نقد کردی، ولی مگه نویسنده که این داستان رو نوشته، واسه تو نوشته؟ مگه سردر داستانش زده تقدیم به زن اثیری؟ خیر. این داستان هم واسه شما نبود. پس اگر تو به خودت اجازه دادی بیای این داستان رو نقد کنی ، باید اونقدر ظرفیت داشته باشی که طرفداران این داستان هم کامنت شما رو نقد کنن.


      2- هموفوبیک نیستی، باشه قبول. ولی اینجا خیلی آدم های هموفوبیک میان و فقط به خاطر این بیماریشون به نویسنده های گی و داستان های گی توهین میکنن، به همین دلیل فکر کردم شما هم هموفوبیا داری. مگه کف دستمو بو کرده بودم که بدونم یکی از بهترین دوستانت گی هست؟ از اون گذشته توی کامنتم نوشتم به نظر میرسه. یعنی قطعی نگفتم ولی اینطور به نظر می رسید.


      3- هنوزم سر حرفم هستم و میگم نقد شما خیلی غیرمنصفانه بود خصوصا اینکه اخرش به نویسنده گفتی دیگه ننویسه، خیلی اشتباه بزرگی کردی که اینطوری گفتی. چون این داستان نسبت به خیلی از داستان های دیگه گی در این سایت بهتر بود و به همین خاطر هم اونقدر لایک و کامنت گرفته که الان جزء برترین داستان های کل سایت شده. ولی منم توی کامنتم گفتم این داستان خالی از ایراد نبوده و نمیشه بهش جایزه ادبی نوبل رو داد ولی اینطوری دلسرد کردن یک نویسنده ای که داستانش از بقیه بهتر بوده هم درست نیست و نتیجه خوبی به همراه نمیاره.


      4- اگر واقعا منتقدی و قصدت بدون هیچ غرض خاصی، فقط انتقاد به داستان بوده، بهتره یک مقدار اصول صحیح انتقاد رو هم یاد بگیری و بی انصافی و تندروی نکنی توی کامنت هات.


      ضمنا نخود خانم با نمک، حالا که جوابتو گرفتی، بدون منم خیلی حال نمیکنم با زن بداخلاقی مثل شما بحث کنم.پس نخود نخود هر که رود خانه خود. (biggrin)


    •   Reza18aa
    • 4 هفته
      • 0

    • گی و اینا دوست ندارم ولی این دلیل نمیشه که دیس بدم . اومدم دیدم لایکای داستان بالاست گفتم نگاه کنم دیدم گی بازیه?


    •   19tbzgayboy
    • 4 هفته
      • 1

    • ادامه بده حتما خوشم اومد
      منتظرم


    •   Farhad.feri.s
    • 4 هفته
      • 3

    • فرهاد جون، پس از سالها یه داستان خوندم که واقعا لذت بخش بود برام، اصلا یه جوری از عشقت تعریف کردی منم عاشقش شدم، معنیش اینه، ما روحیاتمون بشدت به هم شبیهه.
      خیلی جذاب و زیبا بود، ادامش رو حتما بنویس و بازم منتظرم جدید بنویسی.
      با افتخار لایک83


    •   baloch900
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • قشنگ بود
      من خیلی پسندیدمت
      موافقی با آشنایی


    •   101er
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • ??


    •   Amiramking
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • واقعا عالی دمت گرم


    •   sarkob
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • این که شربت اوردی یعنی یک شهوانیایی کامل هستی.بابات همین میزنم لایکو به افتخارت.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو