بی نام

    با سارا همسایه بودیم،من ۱۲ سالم بود و سارا و ندا ۶ ساله،ندا دختر خاله سارا بود ،و از همون اول حسود و البته زیبا .تقریبا هر سه از کودکی با هم بزرگ شدیم و دوست بودیم و همبازی،
    سال ها بعد من همسر سارا بودم و زندگی خوبی داشتم و ندا هم با سعید ازدواج کرده بود و ظاهر زندگیش خوب و اوکی بود.امان از روزی که متوجه شدم با هم اختلاف دارن و تصمیم گرفتم با هر دو صحبت کنم تا بلکه بتونم باعث رفع کدورت بینشون بشم
    سعید رو هم از کودکیش میشناختم،خسیس بود و لجباز و یک دنده ، و دقیقا مخالف هر چیزی که پیشنهاد میدادم عمل میکرد،بین صحبت هام با ندا متوجه شدم که سعید هم مشکل ناتوانی جنسی داره و هم مشکل زود انزالی و هم اینکه نهایت هر ده روز یکبار سکس داره تازه اونم به تحریک ندا ، و مشکل بچه دار شدن هم از جانب سعید داشتن،ندا همیشه ناراحت بود از اینکه سعید با کارش ازدواج کرده و عشق و محبتی بینشون نیست و نه پولی براش هزینه میکنه و نه از احساسش و وقتش سهمی به ندا میده
    و مشکل مهم تر اینکه یکی از دوستان سعید هم به ندا اظهار عشق و علاقه کرده بود و چند باری باهم قرار و مداری گذاشته بودند
    میدونستم اشتباهه اما انقدر این رابطه رو ادامه دادم تا اون روز خاص، دقیقا ۲۶ خرداد ۹۰
    هنوز نه صبح نشده بود بهم پیغام داد که پدر و مادرت مسافرت هستن یا برگشتن؟


    گفتم نه خانومی ،هنوز شمال هستن
    گفت پس برو اونجا منم به سعید گفتم میرم استخر اما دلم میخواد بیام پیشت
    راستش خیلی مطمئن نبودم که چی پیش میاد،چند باری باهم تنها شده بودیم اما اتفاق خاصی جز در حد گرفتن دست همدیگه و نهایتا بوسیدن بینمون رخ نداده بود
    اون روز به محض اینکه اومد پیشم دستم و گرفت برد توی اتاق،اون اتاق یه پنجره کوچک به حیاط خلوت داره و حتی روزها هم نور کمی داره،شروع کردیم به خوردن و بوسیدن لب های همدیگه،سیر نمیشدم،ندا اون موقع یه زن سی ساله بود ،پوست سبزه،چشمای هوس انگیز درشت و زیبا،تپل و سکسی ،با یه کون قلمبه و خواستنی
    ناخوداگاه با دستامون شروع به لمس و شناخت بدن همدیگه کردیم،وقتی با کمک خودش لباساشو دراوردم و نگاهم به ست مشکیش افتاد فقط دلم میخواست هر چی زودتر سینه های هشتاد و پنجش و در بیارم و به دهن بکشم
    عاشق عطر تنش شدم و بوی سینه هاش،نمیدونستم اول کدوم و بخورم و دایم جابجاشون میکردم توی دهنم اما هر چی بود ظاهرا از این همه میل و اشتیاق من اونم بیشتر تحریک شده بود،سرش و برد سمت کیرم و وقتی با زبونش شروع کرد لیسیدن سر تا پای کیرم و تخمام ،به جنون رسیده بودم،زبونش و میچرخوند دور کیرم و با دستاش تخمامو میمالوند
    دلم میخواست کس و کونش و یکی کنم
    دستم و بردم لای کسش،خیس خیس بود،بلند شدم و اینبار من شروع کردم به لیسیدن و خوردن کسش،روی کسش گاهی زبون میکشیدم و گاهی میک میزدم،انگشتم و توی کسش کرده بودم و تاب میدارم،چند دقیقه نشده بود که داد میزد تا بکنمش
    کمی با کیرم روی کسش بازی کردم و وقتی حس کردم خوب سر کیرم خیس خورده یهویی تا دسته جا دادم توش و تازه اونجا بود که فهمیدم چه کس تنگی رو دارم میگام
    به وضوح تنگیش و حس میکردم،داغ و ابدار بود و با هر تلمبه من انگار باز و بسته میشد و کل کیرم و توی اغوش میگرفت ،هر چی بلد بودم پیاده کردم اون روز ،وقتی با سر و صدای زیاد ارضا شد ، منم ارضا شدم و تموم ابم با فشار ریخت روی سینه هاش،راستش سالها بود چنین پرش و جهشی نداشتم و دوباره به خودم امیدوار شدم
    اون روز چهار بار کردمش و احساس برتری و قهرمانی خاصی داشتم،فکر میکردم برنده شدم و حالا همه ندا مال منه
    راستش این رابطه سالها ادامه پیدا کرد، تا همین ۶ ماه پیش،تقریبا هر روز باهاش میخوابیدم،
    عاشقش بودم؟
    نه!
    دیوونه و مجنونش شده بودم
    دیگه نه به کارم میرسیدم
    نه به پدر و مادرم
    نه به سارا
    و
    نه حتی کودکی بچه هامو دیدم
    ندا دو سال بعد اون روز از من حامله شد و بالاخره صاحب یه دختر زیبا و خوردنی شد که البته همه فکر میکردن نذوراتشون به نتیجه رسیده و بنام سعید تموم شد
    سارا بالاخره همه چیز و فهمید ،حتی داستان بچه رو اما خانومی کرد و منو بخشید اما ندا رو هرگز نبخشید
    سعید هم چهار سال پیش همه چیز و فهمید ،از ندا جدا شد و مجددا ازدواج کرد و رفت دنبال سر نوشت خودش البته به تازگی موضوع بچه رو فهمیده و شکایت کرده


    ندا توی این سالها بارها به من خیانت کرد،حتی وقتی بعد از طلاقش مخفیانه عقدش کردم باز هم دست از دادن به این و اون برنداشت،بارها بخشیدمش،ولی جنده بودن توی خونش بود،از خودم بخاطر اینهمه خیانتی که در حق خودم و خانواده ام کردم و عمری که به بطالت گذشت متنفرم اما ندا رو هنوزم دوستش دارم ،۶ ماهه که ازش جدا شدم ،از خودش و دخترم دورم و ازش خبری ندارم،حتما الان زیر کیر کسی خوابیده و باز داره فریاد میزنه که محکمتر بکنش.


    نوشته: بهزاد

  • 6

  • 23




  • نظرات:
    •   TheBitchKing
    • 3 هفته،3 روز
      • 20

    • داستانت همون اباطیل همیشگی خیانت و زن شوهردار کلیشه ایه (که زنه شوهرش ناتوانی و زودانزالی داره و هیشکی خهیچوقت خونه نیست و زن خودت خدا میدونه کلش تو کون کیه که هیچوقت هیچی نمیفهمه و ...). که یه خورده خواستی با ادبیات مثلا حرفه ای بنویسی، ولی باید بگم ریدی. علائم نگارشی هم جزئی از ادبیاته. نخسوزن نقطه که یکی ارکان جمله اس. دیسلایک اول.


    •   .سامان.
    • 3 هفته،3 روز
      • 19

    • ریدم به محتوا و مابقی...
      شاید ندا یه جنده بود ولی تو هم دست کمی ازش نداشتی...


    •   Xeus
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • تسمه تایم پاره کردم تا بفهمم چی به چیه و کی به کیه


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • بار کج به منزل نمی رسه چطور فکر کردی یه خائن میتونه وفادار بمونه.........


    •   The_Sad_Boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 15

    • اخ گوساله داستانو تموم میکنی بشین یبار خودت بخون اگه چیزی فمیدی بعد سند کن (dash)


    •   amir21mash
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • معماس یا داستان ؟؟


    •   _deniz_
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • پس سارا چی.دلت ب حال اون نسوخت؟؟چرا زن و زندگیتو فدای ی جنده کردی و همه چیو تباه کردی!!!


    •   Ado_Den_Haag
    • 3 هفته،3 روز
      • 18

    • اگه کامنتارو می‌خونی فراموش نکن کسی که به شوهرش خیانت کنه و با تو دوست بشه یه روزی هم به تو خیانت می‌کنه.


    •   Boy0513
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • ندا بزرگتر نداشت که اومد با تو مشورت و درد و دل کنه؟
      ریش سفید فامیل تو بودی فقط ؟


    •   .zy.zy.
    • 3 هفته،3 روز
      • 7

    • این چی بود دیگ


    •   hot_top_boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 14

    • پراید ۷۸ بی زنگ فروشی (biggrin)


    •   saeedno15
    • 3 هفته،3 روز
      • 13

    • یه داستان کلیشه ای و تکراری, جز تو کسی نبود که باهاش در و دل کنه؟ کسی که به شوهر خودش خیانت کنه تورو مثل پوست خیار میفروشه دیگه دوست عزیز.


    •   Scott12
    • 3 هفته،3 روز
      • 9

    • 1-شاه ایکس با این جملت ترکوندی منو.
      2-#چسناله_های_مدرن.
      3-جدیدا شهوانی نچسب شده. شاه ایکس جان الان خوب موقعیتیه که بنویسی و خستگی ما رو بشوری ببری کنار(نقش چایی بعد غذا رو ایفا کن).


    •   Esfandiar49
    • 3 هفته،3 روز
      • 11

    • کس شعریات یک ذهن ...(غیر قابل توصیف)


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،3 روز
      • 16

    • بهزاد عزیز سارا خانمی کرد و بخشیدت چون خودشم بهت خیانت کرده و اون بچه هایی که میگی کودکیشون رو ندیدی بچه های تو نبودن، خیالت تخت اون موقع که به خیال خودت زرنگ بودی و صبح نشده قرار میذاشتی شک نکن زنت میفهمید ولی چون خودش جای دیگه قرار داشت بهت کاری نداشت، تاحالا فکر کردی چرا بچه هات شبیه تو نیستن!!!؟
      آره آقای زرنگ یه زن خیانت شوهرش رو نمیبخشه مگر اینکه خودشم خائن باشه.


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • زمین گرده اقا بهزاد هرکاری کنی به خودت برمیگرده تو شدی نفر سوم دو نفر و یکی دیگه هم میاد با خانومت میریزه رو هم و میشه نفر سوم رابطتون با هر دست بدی با همون دست میگیری


    •   ایکاروس
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • تکرار مکررات کراهت بار ...
      اقدام مققررات خفت بار ...
      دوستانم گفتنی ها رو گفتند .
      برم یه نامه به دادگاه خانواده بنویسم ...


    •   Avvaaa
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • عاقبت جمع شدن یه مشت کونی و جنده و لاشی کنارهم همین می شه،بچه هایی که حتی مادرشون نمی دونه پدرش کیه (biggrin) .فضول خان ماشالله همه رو هم که از بچگی می شناختی....الدنگ تو چی کاره بودی که رفتی پادرمیانی کنی گوزوووو‌.


    •   Caboos1
    • 3 هفته،3 روز
      • 12

    • هر جا دیدید که سه تا عنصر یه زن زیبا و همه چی تموم یه شوهر سرد و مزخرف و یه عقل کل که همه برا پادرمیونی بهش مراجعه میکنن کنار هم جمع شدن شک نکنید که کونکش داره کس میگه


    •   shahvanii139797
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • ای کس خواهرت انقد خالی نبند کسکش 13 ساله


    •   saeed7989
    • 3 هفته،3 روز
      • 10

    • منم از همینجا فریاد میزنم تایپو ول کن دو دستی بزن


    •   omidario
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • پست رذل


    •   Daniani
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • داداش پراید هاچ بک یا صندوق دار رنگو مدلشم بگو


    •   mrroshak
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • داداش معلومه سریالهای شبکه جم رو پر قدرت میبینی ها، چون داستانت ادمو یاد سریال های ترکیه ایی میندازه :)


    •   kokarostam
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • خفه


      دیگه بیشتر از این گـُه نشخوار نکن. اولش میگی زندگی خوبی داشتی، ندا و سعید هم زندگی خوب و اوکی داشتن. بعد هزارتا مشکل از زندگی سعید و ندا میگی و ظاهرا زندگی خودت هم کیری بوده که رفتی تو نخ ندا. کله کیری اون دو سال که ندا رو میکردی، زنت سارا را هم سعید و بچه‌های محل میگاییدن. شاشیدم توی شش‌هات. ندا از تو بچه داره. به نظرم اون تنها بچه واقعیته، بچه‌های دیگه که سارا برات زاییده همه تخم بقال و قصاب و میوه فروش محله تون هستند. شاشیدم توی حلق خودت و زنت و ندا و سعید*


      ها کـُ‌کا


    •   Shahab__sang
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • که اینطور


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،2 روز
      • 4

    • بهزاد خیلی کیری و تلخ بود پسر...خیلی تخمی هم مال یه لحظه ش بود...خیانت در خیانت.دهنتونو سگ بگاد.آدم نیستید.حیوونید.حیف اون زن و بچه ت که باید با موجود کثیفی مثل تو زندگی کنن.دیس بیست و یک تو شاف کونت جاکش.هرررری


    •   ebi777
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • افرین به تو


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو