تاریکی شب و پسرعموم کنار مامان (۲)

    ...قسمت قبل


    سلام....بازم فاطمه هستم.....از پریشب که منو احلام،هاشم(پسرعموم و نامزد احلام) رو دیدیم که تا صبح مامان رو میکرد،هر دومون هنگ هستیم ولی احلام خیلی بیشتر ناراحته....اون روز صبح هاشم و مامان که از حمام اومدن بیرون و یعنی ما از خواب بیدار شدیم در صورتی که اصلا نتونستیم بخوابیم،همه نشستیم سر میز صبحانه.مامان لقمه گرفت چندتا برا هاشم و من از چشما احلام،عصبانیت رو میدیدم ولی بیشتر یه صحنه جلو چشمم بود و وقتی بود که مامانم به عربی به هاشم میگفت درش بیار و کیر دومادش رو میمالید...صبحانه تمام شد و مامان وسایل رو برد آشپزخونه که هاشم...احلام رو برد توی اتاقمون...دو سه دقیقه بعد مامان اومد دید احلام و هاشم نیستن،ازم پرسید کجان که اشاره کردم سمت اتاق....مامان هم رفت در رو باز کرد و رفت داخل و در رو بست که جیغ احلام بلند شد و مامانم خندید بلند بلند،بعد چند دقیقه اومد بیرون.خلاصه نیم ساعت بعد هاشم رفت که من دویدم توی اتاق که دیدم احلام پوستش سرخ شده و چشماش خماره....منو دید و گفت این چشه....منظورش مامان بود....گفتم چرا....پس چت بود....گفت اومد داخل یهو،نمیگه شاید لخت باشیم....بعدم تو روی من نگاه می‌کنه میگه به هاشم فقط لاپایی و می‌خنده...و رفته.بهش گفتم هیچی از دیشب نگفتی بهش...میگه جرأت نکردم و تازه هاشم ده بار بهم گفته باید کونت مثل مامانت بشه...من نمیدونستم بخندم یا گریه کنم.بابام اون روز غروب اومد و شب موقع خواب مامان اومد اتاق ما خوابید.امروز صبح شاگرد بابام دوباره بار زد برا خرم آباد و خود بابام زنگ زد هاشم بیاد کمکش،چادر بکشن روی بار.ساعت ۹ شب بابا حرکت کرد.دخترعموم زنگ زد سراغ هاشم گرفت که گفتمش اینجاست.پشت تلفن بهش گفت شب میمونم پیش احلام....احلام صدام زد و گفت نکنه امشب هم میخواد پیش مامان بخوابه....بهش گفتم حتما....مامان رو ببین چطور براش میوه میاره....احلام و هاشم رفتن توی اتاق و ده دقیقه بعد هاشم اومد و رفت آشپزخونه پیش مامان...رفتم دیدم داره گریه می‌کنه...ازش پرسیدم چته میگه بهش گفتم شب بیا پیش من بخواب....هاشم گفته حالا زوده،بعدشم مامانت ناراحت میشه.... یکساعت پیش مامان رخت خواب خودش و هاشم و داداش کوچیکه ام رو انداخته توی پذیرایی و ما توی اتاق بودیم که مامان اومد داخل اتاق و دستمال کاغذی رو برده و احلام ازون موقع داره گریه می‌کنه.....منم شیطونیم گل کرد و گوشی موبایلم رو برداشتم و به بهونه شارژ رفتم توی پذیرایی که هاشم و مامان اینقدر بهم چسبیده بودن که هاشم زیر پتو معلوم نبود،مامان از زیر پتو اومد بیرون رمز دوم رو بزنه برا شارژ گوشیم که سینه هاش اومد بیرون و زود هاشم پتو کشید روش.....مامان بهم گفت فاطمه،برو مامان بخواب و در رو ببند....بعدم پرسید احلام خوابه....گفتم آره....دیدم کرم مرطوب کننده و دستمال کاغذی بالا سر مامانه....هاشم سرش رو آورد بیرون و بهم توپید برو بخواب دیگه....من یواش اومدم و دارم به احلام میگم مامان سوتین هم نداشته....احلام گیر داده بریم ببینیم هاشم چکار می‌کنه....بهش گفتم تو برو گوشه اوپن تا منم بیام....مسیج داده خاک بر سرم....بدو بیا.....وااااای،اومدم و مامانی الان زیر شکمش دوتا بالشته و هاشم داره کرم میزنه پشت مامان.....مامان داره هاشم رو به عربی به جون احلام قسم میده.....خاک تو سرمون.ً...دویدیم توی اتاق اروم.....مامان یه جیغ کشید که داداش کوچیکه ام بیدار شد.الان ربع ساعته رفتیم زیر پتو....می‌خوایم بریم ببینیم چکار میکنند....خخخخ....من تنها اومدم آشپزخونه....باورتون نمیشه،هاشم اینقدر محکم میزنه پشت مامان،انگار یکی داره تشویق مکنه....باورم نمیشه کون مامان اینجور بزرگ باشه....صدا هاشم هم بلنده و مامان هی میگه یواش بهش....واااای بلند شدن....نه...نه...مامان نشسته روی هاشم و .....بخدا فیلم طنزه....سینه هاش رو جوری فشار میده به دهن دومادش که هاشم داره خفه میشه....ههههه....چند دقیقه ای مامان افتاده روی هاشم....واااای کوس خودم خیس شده....هاشم انگار چراغ قوه لازم شده...چراغ موبایلش رو روشن کرده..... واااای کیرش الان مشخصه....مامان با کون به این بزرگ ی بایدم جیغ بکشه.مثل کیر خره.احلام چطور میخواد بده بهش.عه عهههههه....پا شدن..... واااااااا....رفتن حمام.....خاک تو سر هاشم،صدا شالاپ شالاپ همه خونه رو برداشته....اومدم توی اتاق....احلام میگه مامان خوب کون داد....خیلی ناراحته....بهش گفتم عروسی می‌کنی درست میشه.فعلا که دوماد داره مامان رو هر وقت بابا نیست میکنه.


    نوشته: فاطمه

  • 15

  • 8




  • نظرات:
    •   arash-khashen
    • 2 سال،8 ماه
      • 1

    • احلام رو که خوندم یاد شادروان جناب خان افتادم


    •   talaee
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • عجب مامان بزاری داری خدا حفظش کنه


    •   مازیار خان
    • 2 سال،8 ماه
      • 1

    • هههههههههه
      چقدر دیر فرستادی ادامشو
      این سبک نوشتنت جالبه
      انگار همزمان که داره اتفاق میفته کاغذ قلم دس گرفتی و رشادت های ننت و هاشم رو به تصویر میکشی
      این احلام چه صبری داره که هیچی نمیگه فقط میشینه گریه میکنه...


    •   Javane.jahel
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • انگار يكي داره تشويق ميكنه!!؟ :)))


    •   basr2009
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • مادر زن نعمتی هست کردنش


    •   LustLove
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • sublime to whore . . . (hypnotized)


    •   salar.alizadeh1991
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • ادامه بده با خوبه منتظر قسمت بعدیش هستیم


    •   salar.alizadeh1991
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • فاطمه خانوم لاقل بیا یه جوابی زیر این تایپیک ها بنویس ما بدونیم کی ادامشو میزاری یا اصلا ادامه نداره


    •   Nima.1994.yazd.1994
    • 2 سال،8 ماه
      • 0

    • کاش مادرزن منم اینطوری بود.خیلی تو کفش هستم


    •   salar.alizadeh1991
    • 2 سال،7 ماه
      • 0

    • فاطمه خانوم میشه بگین ادامه داستان و کی میزارین ممنون


    •   salar.alizadeh1991
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • فاطمه خانوم ادامه داستان و کی میزارین لااقل یه جوابی بدین


    •   royaei
    • 5 ماه
      • 0

    • جالب بود ؛ فکر نکنم واقعی باشه ولی در نوع خودش یه سبک خاص بود ؛ موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو