تا ۷ بشمار همه چی تموم میشه

1397/11/07

7
امروز یه روز مسخره افتضاح بود
الان ساعت دوازده شبه .من توی اتاق سه در سه کوچیکم نشستم خاطراتم رو تو ذهنم جمع و جور میکنم .
چهل روز پیش صبحش.بااجبار من برای کس کر دن شروع شد .سر ظهر مصطفی رو سر کوچه دیدم
شماره خانم ها رو به دو شرط پذیرفتم یکی اینکه شوهر نداشته باشن دوم خوشگل و کم کار باشن .نمیخواستم فرض کنم حالا که کیرم راست شده هرکسی رو میتونم بگایم .
پول به اندازه کافی توکارت داشتم .رفتن به ادرس اول باجرات تمام شروع شد. به مصطفی قول دادم کیس دلخواهم رو به من نشون بدهد تااون رو هم در این ضیافت مهمون کنم .در اون لحظه احساس ماجرا جوی بی پروایی رو داشتم که از لبه پرتگاه بلندی به امید دستیابی به لذتی که هرکسی توان چشیدن اون راندارد.بدون ابزار پریدن ،بدون بال خودم رابدرون اعماق رها کردم به امید اینکه در سطح نرمی مثل اغوش زنی که داروی عجیبی برای مرداست فرود بیایم.
گذشته از اهمیتی که جنده بازها به گول زدن دختر ها و واداشتن به مفتی گاییدن میدادند دوست داشتم این کار شسته رفته انجام بشه. انجایی که اب کیر بیرون ریخت پایان مثل تیتراژ انتهای فیلم بی دردسر بالا بیاد هیچ حرفی پی اش نتواند خودش را سنجاق ماجرای پایان یافته کند .
در شور و هیجانی که داشتم در را باز کردم و وارد خانه شدیم مصطفی جلو میرفت و خاله جلوتر خاله بالقمه تودهنش گفت هرکدوم ازین جنده ها…
احساس عجیبی مرا فرا گرفته بود هیچ کدام به دلم ننشسته بودن .
مصطفی تو ماشین درحالی که به سمت ادرس دوم میرفتیم بهم گفت انقدر سخت نگیر .گفتم بیخیال درموردش حرف نزن من با قانونهای خودم زندگی میکنم .همه انچیزی که گفتم ناچار باید میپذیرفت .ادرس دوم هم چیز دلنشینی تو خودش نداشت مصطفی رو به رستوران بردم ماشین درست جلوی چشممون بود اخرای غذا خوردنمون بود که یک مامور دور رو بر ماشین پیداش شد تو ماشین رو مثل سگ بو کشید و گورشو گم کرد جای جریمه دار پارک نکرده بودیم که بترسیم
6
مامور موقع سوار شدن دوباره سر کله اش پیداش شد و از دوستم گواهینامه خواست مصطفی بهش گفت همرام نیست و رفت بیرون ،کشیدش کنار و باهم چند دقیقه ای مشغول صحبت شدن نفهمیدم چه اتفاقی افتاد چی به هم گفتن که مردی بالباس سفید رو صند لی عقب نشست خوشم ازین مامورای خود فروخته نمیومد صدای ضبط رو زیاد کردم تا نخواد دهنش به وراجی باز بشه.حدس میزدم یه قول ایی به اون داده .
سه نفری رفتیم تو کس خانه خاله لیلا از مصطفی زیادتعریفهاشو شنیده بودم
مثل اینکه یه مفت خور رو باید مهمون میکردم مصطفی رو کشیدم کنار و گفتم این بزغاله سفید چی میگه .گفت نمیدونم میگه منم هستم پولی که میخوای جریمه شی رو نصبش رو بزا من هم سر سفره یه لقمه به کس بزنم .گفتم پوک هرجوریش رو دیده بودم الا اینجوریش .
گفتم عیب نداره بزار ببینم چیکار میکنه .دیدم نشسته و بایکی ورمیره خاله رو صدا کردم و گفتم کارت خوانش رو اورد یه عدد دلنشین واسش کشیدم و گفتم بزار این بزسفید هر کدوم و خواس اره
گفت مگه ما غیر از این کار کار دیگه ای هم انجام میدیم . گفتم خوب یک همکاری باید با ما بکنی اینکه لباساشو ما باخودمون میبریم و شما هم لباس بهش نده لخت بندازش بیرون گفت ادم ندارم اینکار رو بکنه گفتم ادمش با من میفرسم باهاشون همکاری کن به مصطفی گفتم و اون هم این کارو با دوتا از دوستاش که قالتاقهای محل بودن انجام داد .
از محل باصفای خاله لیلا بیرون رفته بودیم که یه خانوم چراغ دار جلومون سبز شد همونی بود که میخواستم سوار شد قیمت گزاری شد وراه افتادیم اما کجا؟ مصطفی گفت جا داری ؟گفتم نه کجارو دارم اتاقم هست که بابام با لیزر نگاهش مانع از عبور غریبه ها میشه و اونا رو با نگاه کردن میسوزونه بخودم گفتم بهترین کار برگشتن به محله با صفا س مصطفی هم همین رو گفت و سر ماشین رو گرد کرد به سمت محله با صفا .
نزدیک محل که شدیم دیدم یک نفر کون لخت بی لباس جلو میره و چند تا بچه دنبالش واسش هو میکشن و بهش سنگ میندازن . به زنه گفتم میبینی مردم ردی دادن .رفتیم داخل و به مصطفی گفتم برو تو .متوجه احوال خوشش شدم و نیشش که باز شد .
کم و بیش ده دقیقه ای شد که مصطفی تو اتاق بود و صدای نق زدن زن هم از داخل میامد اخ یواش واخ زود و اخ …
حالم گرفته شد و به خودم گفتم این زنا معلوم نیست به کدوم سراط ن میان بدن موقع دادن نمیخوان بدن .هر کسی از زن شناسا که تو کار تحلیل رفتار زناس اگه بخواداین موضوع رو تجزیه تحلیلش کنه بیشک متوجه میشه که واقعا با موضوع بزرگ وخیلی عجیبی روبر شده. مصطفی از اتاق بیرون اومد انگار اختیار از دستش در رفته بود و زنه مثل یابو جفتک انداخته بود گفتم مصطفی در رو گور باباش
5
.مصطفی تا اومد از پله های خانه خاله پایین بیاد پاش سر خورد و خیلی راحت سرش به یه جایی خورد و افتاد مرد .مثل اب خوردن.
اعصابم بهم ریخت رفتم داخل و زنه رو گرفتم زیر چک لغت خاله لیلا اومد نزاشت درست حالش رو جا بیارم .
همه اومده بودن ومادر مصطفی رو صندلی مخصوص خودش نشسته بود و سخت تو فکر فرو رفته بود شاید منو مقصر میدونست نمیدونم ولی اصن چیزی در این رابطه به من نگفت واقعا زن خود نگهداری بود.
صدای قران مثل تمام مراسم ها ی مرده ها فضا رو پر کرده بود . سینی میچرخوندم و خودم رو سرزنش میکردم که نگاهم به چشمهایی افتاد که از زور گریه قرمزو بی اندازه دلنشین بود .اخر مجلس واستادم تا بره و افتادم دنبالش بی اراده شده بودم پاهام بفرمان دلم یا کیرم عمل میکرد یه جای خلوت خودم رو رسونم بهش و پرسیدم شما چکاره خدابیامرز جوان ناکام میشین
گفت دختر خالش م گفتم مادر اینا چرا نیومدن گفت بعد مرگ مصطفی دق کرد رسیده بودیم دم در خونشون حواسش انگار نبود که دنباشم منم شده بودم سایه رباتیک و دنبالش میرفتم و درها رو پشت سرمون میبستم تا اینکه رفت تو اتاقش من پشت سرش
بدون اینکه متوجه حضور من باشه مشغول در اوردن لباسهاش شد
داشتم چی میدیم باورم نمیشه دختر ی با هیکل متناسب شانه هایی که زیبایی تکمیل کننده ای به این افرینش خارقالعاده میداد مشغول تماشای یک اثر هنری بودم از توی اینه منو دید و برگشت دستهاش رو گذاشت رو سینه های لیمویی شهوتی اش که میل را در ا دم به صورت سرشار ی زنده میکرد.
گفت اینجا چیکار میکنی .گفتم خودم هم نمیدونم نشستم روی تختش و سرم رو انداختم پایین احساس گناه عجیبی که توی سرم دوران میزد را بصورتی که بتوانددرکش کند شرح دادم امد کنارم نشست نمیتوانستم تو صورتش نگاه کنم عطر موهاش تو دماغم بود هوای اتاق درنظرم هوای اتاق مخصوص به فرشته ای مهربان فرشته ای واقعی مجسم شد
با اینکه ادم مخ زنی نبودم اون منو از خودش نرانده بود دقایقی راباحالت رویایی گزروندم یکی در زد در را باز کرد جا خوردم با صدای کلفتش گفت چرا لباس تنت نیست امد توی اتاق گفت ببخشید مزاحمتون شدم من شوهر فریده هستم بلند شدم وباهم دست دادیم روی مبلها نشستیم به زنش گفت بساط علف رو بیار ازم پرسید اهل چی هستی؟ گفتم اهل هیچی نیستم گفت میدونم غمگینی و احساس گناه میکنی داستان رو از زبون خواهرخدابیامرزشنیدم. شروع کردیم به علف کشیدن
از حالت عادی خارج شده بودم وخودم رو به فریده میمالوندم وباهاش شوخیهای خنده داری میکردم که باعث میشد همه خندمون بگیره پس از مدتی شوهررفت سر یخچال یک شیشه ابجو اورد وگذاشت وسط. اب جو رو سر کشیدیم و لش افتادیم تو خلسه فرو رفته بودم میدیدم دختری درحالرقصیدن وانجام حرکات موزونی که ادم را با خودش به دنیایی عجیبی میبرد دنیایی پر از مه و دود با موجوداتی شبیه پریانی که به دریا ماران خوش خط و خالی میماندن که هر لحظه ممکن بود به دور تن ادم بپیچند
متوجه نشدم چطور لباسهایم را در اورده بودم و به پشت خوابانده شده بودم و از پشت چیزسفتی توی ماتحتم فرو میرفت خودم رو توی جهان اخرت میدیدم که توسط فرشتگان مخصوص شکنجه ،عذاب داده میشد که یک باره متوجه شدم فریده در حال خوردن کیر و اسباب دیگر م است
بخود امدنم دیر انجام شده بود
4
چرا که شوهر فریده مرا چنان درمیان بازوان خود میفشر دو چنان تلمبه میزد که احساس کردم در حال گریه کردنم اما از طرفی دیگر کمی دلخوشی بواسطه ساک زدن فریده به من دست میداد ازصدای نفس نفس زدن شوهر فریده چندشم میشد اما جسته ای نداشتم که توانی در ان باشد که بتوانم از دستش در بروم کارش راهم بلد بود و هیچ فرصتی به ادم برای فرارنمیداد بحر حال صبر بهترین چیزی بود که داشتم
صبر کردم تا کارش را با من انجام دهد ابش رو توی کون خون الودم ریخت و بلند شد فریده مرا مثل بیماری بلند کرد و گذاشت روی تخت و ادامه کارش را دنبال کرد لذت عجیبی بهم دست میداد انگار از دست دیوقصه ها مرا نجات داده بود و حالا مشغول تیمارم بود چند دقیقه ای گذشت ودیدم سرو کله دیو کیر کلفت با یه شلاق وارد اتاق شد چند ضربه به من شلاق زد و امد سمتم فریده را کنار زد و شروع به خوردن کیرم وبعد همه بدنم کرد با کونش نشست روی کیرم و بالا و پایین از دیدن این تصویر زبانم بند امده بود احساس میکردم مرده ام و دربرزخ یا دنیای دیگری این بلایای عجیب وغریب را تجربه میکنم
غیر ممکن میدیدم چنین اعمالی در دنیای واقعی انجام شوددران لحظه احساس وحشت دلنشینی را تجربه میکردم فریده پاهایم را بالاداده بودوشروع به خوردن سوراخ کونم کرده بود.نمیداستم لذت ببرم درد بکشم احساس گناه کنم خودم را سرزنش کنم
اوضاع درهمی بود فریده قرصی روی زبانش گذاشت و انرا توی دهانم کرد بلند شد ورفت وقتی صدای موسیقی را شنیدم فهمیدم کار اوبود توی عمق اهنگ فرو رفته بودم که متوجه شدم موسیقی بعد دیگری نیز پیدا کرد انگار حواسم در بالاترین سطح خود قرار داشت
3
یک نفر را دیدم که از توی نور بیرون امد و وارد اتاق شدو گفت من پیامبرم برای رهاندن شما امدم یک نفر گفت ما پیامبر نمیخواهیم.دهانم باز شد و بزور صدایی از ان در امد
شنیدم که در تایید حرف او گفته بودم اری و صدا دنباله حرف خود را گرفت که میگفت اینچنین جهانی زیبا را نمیتوانی از ما بگیری ای پیامبر به ما بپیوند از روی من بلند شد وپیامبر را کنارمن خاباند وشروع به گاییدن کرد من هم بلند شدم و کیرم را توی دهان پیامبر کردم متوجه شدم فریده است که ادعای پیامبری میکرده سینه هایش بالا و پایین میرفت و صداهایی از سر کیف از وجودش بیرون میامد سرم را بردم روی سینه های لیموییش خودم را نوزادی میدیدم که نیاز به ان سرچشمه حیات دارد شروع به مکیدن سینه هایش کردم ولیس زدن بین سینه هایش شوهر فریده اخ عجیبی کشید و یکباره پیشانی ام را ماده سفیدی گرم کرد وبعد متوجه شدم موهایم بامایع گرمی خیس شد اهسته اهسته همه سرم و موهایم خیس شد و به صورتم رسید وتوی دهانم و دماغم پر از مایع شور مزه ای شد سرم را بلند کردم ببینم حدسم
ایا درست بوده که بمحض بالا رفتن سرم کیری تو دهانم رفت وتو دهانم شاشید عجیب اینجا بود که قورت میدادم و مثل شربت گرانبهایی ان مایع زرد رنگ بد بو را مینوشیدم شاشیدنش که تمام شد افتاد کنار تخت وزوزه ارضاع شدن کشید
2
نوبت من بود که فرشته پیامبر را به راه خود دعوت کنم شهوتم به اوج خود رسیده بود میل پشت میل در من میشکفت و هیجانی عجیب سرتاسر وجودم را مبنی بر اینکه امپراطور هستی هستم به من دست داده بود کیرم را از توی کس فرشته در اوردم و با دو دستم چاک کسش را از هم باز کردم بیشتر و بیشتر .خون از لبه های باز شده گوشت از هم پاره شده فواره میزد در همان حال فریده با چاقوی کندی کیر مرا میبرید تا جایی که خون فوران کرد و تکه ای از کیرم کنده شد و مشغول خوردن ان شد سرم را کردم لابلای خون گرم میان تنه اواز ان مقداری خوردم شیرین و گرم .
گاز زدم به سینه های لیمویی او و مثل حیوان درنده ای یک به یک انهارا از جایشان کندم وبعد فکر عجیبی بسرم زد رفتم توی اشپزخانه قهوه جوش را روشن کردم چاقویی برداشتم سر مرد را بریدم روی سینه اش گذاشتم لای دندانهایم را با نوک چاقو از تکه گوشتها پاک کردم با خونی که از گلوی بریده شده براه افتاده بود خودم را شستم وبعد بدن فریده را تکه تکه کردم قلبش را از تو سینه بیرون اوردم و خوردم ورحمش را مثل کلاه به سرم کشیدم جیگرش را هم که گرم بود خوردم دهان مرد را از هم پاره کردم و پای فریده را توی دهان جر خورده او کردم کیرش را بریدم و از پنجره به بیرون پرتاب کردم انگار داشتم اثر هنری را خلق میکردم که مخصوص همان دوران بود دل و روده مرد را در اوردم و روی تلویزیون اویزان کردم یخچال را از توی اشپز خانه توی حال انداختم و موهای فریده را که چسبیده بود به پوست سرش توی یخچال گزاشتم و تمام درو دیوار را باخون رنگ امیزی کردم گوشیم زنگ خورد صدای قهوه جوش هم بلند شد در حالی که دستهایم را با دستمال کاغذی پاک میکردم به سمت قهوه جوش رفتم و گوشیم را جواب دادم بابام بود فحش میداد پرسید چهل روز پیش پولا رو کجا خرج کردی پرینت گرفتم تو یک روز تموم حقوقم رو خرج کردی
بخودم امده بودم و از اتفاقی که بیشتر شبیه بلا بر من نازل شده بود اگاه شدم قهوه رو سر کشیدم شیر گاز ها رو باز کردم و فرش را به اتش کشیدم و از خانه بیرون رفتم پایین ساختمان که رسیدم ساختمان منفجر شد خودم را مثل قهرمان های دروغی فیلم ها کنار کشیدم تا از گزند انفجار در امان باشم .به سمت خانه رفتم تا در محکمه پدرم جواب گوی پولهای خرج شده باشم به خانه که رسیدم مردمی را دیدم که توی کوچه جمع شدنداز لابلای همه شان خودم را به بالا کشاندم دیدم یک نفر توی اتاق پدرم خودش را به دار کشیده اس و با بادی که از پنجره باز به داخل میوزید پیچ تاب میخورد و بدور خودش میچرخید. پدرم بود یک برگه به پیراهنش چسبانده بود نوشته بود پسر تخم حروم
1
حوصله این یکی را نداشتم رفتم از توی جیب شلوارش کارت بانکی اش را برداشتم و توی اتاق م فرو رفتم و مشغول هضم روز کذایی که پشت سر گذاشته بودم شدم.

نوشته: مارماهی


👍 3
👎 22
50064 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

744138
2019-01-27 21:38:08 +0330 +0330

سيهدير بابا

1 ❤️

744152
2019-01-27 22:11:14 +0330 +0330

مث که گوگل ترنسلیت داستان نوشته باشه… همینقد پر از غلط، همینقدر تخمی

1 ❤️

744153
2019-01-27 22:19:35 +0330 +0330

دیدی گفتم دفعه بعد غول مرحله آخر رسیدنت اویل رو میکنیم.

1 ❤️

744163
2019-01-27 22:42:12 +0330 +0330

من هم داستان نوشتم ولی فکر کنم ادمین فقط تخیلات رو می ذاره مال ما رو نخواهد گذاشت

0 ❤️

744164
2019-01-27 22:46:34 +0330 +0330

کسنمک خان سره کار بری الهی ۲ساعته سره کارم بااین داستان بی سروتههت الهی خیرنبینی

0 ❤️

744170
2019-01-27 23:00:03 +0330 +0330

ریدم تو روح عزیزانت که اسیر خاکن مخصوصأ اگه پدر و مادرت باشن

0 ❤️

744179
2019-01-27 23:12:59 +0330 +0330

دیوونه

0 ❤️

744180
2019-01-27 23:20:02 +0330 +0330

کسشعر رو به مرحله نهایی تکاملش رسوندی همه مواد میزنن میرن تو عالم هپروت با کلئو پاترا و کالیسی گروپ میزنن تو اونجا هم که رفتی کونت گزاشتن!!! ?

5 ❤️

744181
2019-01-27 23:24:27 +0330 +0330

بسیار مسخره و احمقانه

1 ❤️

744183
2019-01-27 23:29:31 +0330 +0330

اون عزیزی که لایک کرده خودش با زبون خوش بیاد خصوصی. خواهش میکنم. ناموسا کاریش ندارم.

0 ❤️

744245
2019-01-28 08:52:50 +0330 +0330

بشین یه مقاله در مورد ۲۲بهمن بنویس !

2 ❤️

744278
2019-01-28 12:57:04 +0330 +0330

ینی کیر تمام بچهای شهوانی از 3جهت از عرض و طول تو کونت با این خضعولاتی که تیکه پاره کردی گالیور به اسم داستان

1 ❤️

744283
2019-01-28 13:29:10 +0330 +0330

این دیگه کس خوار جقه داداش سنتی صنعتی باهم نزن

0 ❤️

744291
2019-01-28 15:01:57 +0330 +0330

صنعتی سنتی باهم بزنن وجق کنارش میشه این کس وشعری که نوشتی

1 ❤️

744345
2019-01-28 20:40:32 +0330 +0330

خیلی دلت میخواد بهت بگن صادق هدایت ؟؟؟!!! عوضی تو تخم اون هم نمیشی , حداقل برو یه کم رو املا و انشا کار کن

0 ❤️

744558
2019-01-29 21:50:43 +0330 +0330

نوشته ات ، مزخرف ترین مطلب شهوانی بود ، کیر عالم و ادم تو کونت .
دلم خنک نشد ، واقعا که ریدی با این نوشتنت

0 ❤️

744581
2019-01-29 22:55:54 +0330 +0330

مثل اینکه دمم گرم که نخوندم

0 ❤️

744661
2019-01-30 08:36:54 +0330 +0330

ناصر۳۹جان این انگل چه میدونه پارادوکس چیه،
فک میکنه خورده یا کشیده میشه!؟
لبخند و ارادت ناصر جان.

0 ❤️

744715
2019-01-30 15:10:51 +0330 +0330
NA

چقدر کصشر بود??

0 ❤️

757995
2019-04-02 10:04:54 +0430 +0430

چی نوشتی اصلا معلومه از کجات اینارو درآوردی کس مغز

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها







Top Bottom