تجاوزِ توافقی!

    آمار گندکاریش از اونجا شروع شد که جلوی یه کافه پارک کردم و پیاده شدم و اون و دوست پسرش هم با پای پیاده دست به دست هم از یه سمت با لبخند به سمت کافه اومدن. با تیپ و لباس‌های زیادی تنگ و رنگارنگش منی که یه غریبه بودم تو ذوقم میخورد اما دوست پسرش خونسرد بود. و از ژستشون به نظر میرسید دو تا مرغ عشقن که تا ابد قرار نیست جدا بشن. از اون‌ها که هی در حال رمانتیک گفتن و رمانتیک رفتار کردنن.
    اما بعد وقتی نزدیکتر شدن نگا‌های این دختر به من و ماشینم شروع شد! واسه چند ثانیه به ظاهرِ مرتب و لباس های شیک و ماشینم نگاهای دقیقی کرد و بعد با یه لبخند مبهم و با یه جور ناز و عشوه(!)با هم وارد کافه شدن.
    حرکات معنادارش تا جایی که مشخص بود نسبت به من بودن اما خونسردیمو حفظ کردم و با خودم گفتم لابد فقط نگاه کرده و این ناز و عشوه ها به خاطر گفتگوش با اون پسره...
    بعد وارد کافه که شدم اول خیلی ساده و معمولی نشسته و صورتش هم جدی و معمولی بود اما تا منو دید یواشکی و دور از چشم دوست پسرش یه لبخند شیطنت آمیز زد!
    داشتم گیج میشدم ولی بازم خونسردیمو حفظ کردم و رفتم نشستم و سعی کردم بهش اهمیت ندم و نگاه نکنم. با اینحال سنگینی نگاش زیادی جلب توجه میکرد...
    در ادامه که سفارشم رسید و مشغول شدم گهگاهی زیر چشمی نگاش میکردم که تا متوجه میشد یواشکی یه لبخند میزد و با چشماش قورتم میداد! هر چیزی که میخورد(مثل کیک)رو هم با لبای غنچه و با مزه مزه کردن و خلاصه با عشوه تو دهنش بازی میداد! و در کل زیادی با عشوه رفتار میکرد و از اونجا که دوست پسرش پشت به من بود هم دست و بالش واسه این کارها بازتر بود.
    ماجرا با همین حرکات و عشوه ها ادامه داشت و من با ظاهرِ آروم و بی تفاوت اما با درون به هم ریخته و ترحم به دوست پسرش نگاه میکردم. با اینکه سنش کم بود اما باز هم سعی میکرد مردونه رفتار کنه و خیلی صاف و ساده و بی شیله پیله به نظر میرسید و همین خالص بودن و مظلومیتش هم منو یاد گذشته ی تلخ خودم مینداخت. تیپ و ظاهر معمولی ای داشت و یه ریش کوتاهی هم گذاشته بود که بعضی جاهاش هنوز از ریشه رشد نکرده بودن.
    اصلا حواسش نبود که یارش داره چکار میکنه! فقط سرشو انداخته بود پایین و با لبخند و شور و شوق(به خاطر وجود یار!)مشغول خوردن بود.
    معلوم نبود این دختر چه دروغ ها و عاشقونه ها و مزخرفاتی تو گوشش خونده بود که در این حد بهش اعتماد داشت و اصلا شک نمیکرد و مراقب نبود که سر و گوشش کجاها میجنبه! اصلا فکرشم نمیکرد بهش خیانتی بشه!
    چکار میتونستم بکنم جز اینکه با نفرت به چشمای هرزه‌ ی این دختر نگاه کنم؟
    سال ها بود که دیگه نه دلم میسوخت نه دخالت میکردم نه رفتار و زندگی کسی ربطی بهم داشت. اما داشت با خودش و این پسر چکار میکرد؟ به این فکر نمیکرد که این پسر قلبی داره احساساتی داره امیدهایی داره و خیالاتی داره؟ نمیدید که با چه شور و شوقی جلوش نشسته؟
    فقط چون احتمالا ظاهر من بهتر بود؟ چون احتمالا خوشتیپ تر بودم؟ یا شاید هم پیاده روی رو دوست نداشت و دلش ماشین میخواست؟ بی حیثیت...
    دیگه وقتی تیر خلاص رو زد و بین حرکاتش یه چشمکِ به اصطلاح بگی نگی رو زد، سرمو با رضایت بالا پایین کردم و بهش فهموندم که مایلم با هم دوست بشیم. که با رضایت یه لبخند زد و پشت چشمی نازک کرد و به حرکاتش پایان داد...
    بالاخره تا دوست پسرش با انگشت کوچیکش ازش اجازه خواست و رفت سرویس بهداشتی، آروم و خونسرد رفتم کارتمو گذاشتم روی میزش و واسه اینکه بلند شدنم دلیلی داشته باشه رفتم سرویس و یه آب به دستم زدم که بلافاصله پیام داد و پرسید:
    -درسته؟ شما همون آقایین؟ بهم کارتو داد؟
    +درسته.
    -خیلی طول کشید تا عکس العملی نشون بدین ها! بعدم شما چرا انقد خونسردین؟
    +چون مطمئن نبودم. گمان کردم داری برای دوست پسرت طنازی میکنی و واسه من عشوه نمیای.(!!)
    -آها خب دیگه مهم نیس... میشه بپرسم چند سالتونه؟
    +عجله نکن وقت واسه این سوالات زیاده، چند لحظه صبر کن برمیگردم.
    -خیلی خوب.
    در اصل من باید میپرسیدم که چرا انقدر خونسرده! داشت خیلی بیخیال از کرم ریزیش حرف میزد، از خیانتش حرف میزد، میگفت فلانی من یه ساعته با توام و دارم واسه تو ناز و عشوه میام، بعد داشت گله هم میکرد که چرا زودتر بهش اشاره ای ندادم!
    اونجا دوست پسرش هم بود که با غرور و شادی خاصی داشت خودشو تو آینه مرتب میکرد و زیر لب یه آهنگی هم میخوند. بیچاره ی احمق...
    رفتم چند بار زدم رو شونه‌ش که متعجب و کنجکاو برگشت سمتم و گفت: جانم چیزی شده؟
    تلفنمو روی صفحه ی چتم با اون دخترک نگه داشتم و گفتم: بهتره همین الان به حماقتت پایان بدم تا بیشتر از این احمق فرض نشی!
    همینطوری متعجب و گیج و ویج نگام میکرد و پرسید: جان؟!
    تلفنمو بهش دادم و حرفامونو که میخوند گفتم: شماره رو که میشناسی؟! شماره ی همونه که کل این مدتی که با همید و من نمیدونم چقدره، سر کارت گذاشته پسر جان!
    تازه متوجه شد که چه خبره و رنگش زرد شد و انگار یه سکته ی ناقص زد! دقیقا دیدم که چطور زانوهاش خورد شدن. دیدم که چطور کمرش خم شد. دیدم که اون پسر خوشحال و پر انرژی یهو چه شیطان خطرناکی شد.
    با من که نمیتونست کاری داشته باشه، پس با اخم و نفس نفس زدن رفت بیرون و یه دیقه بعد صدای داد و هوار اومد. رفتم دیدم انگار یارش رو زده و کف زمین پهنه و مشتری ها میخکوب شدن و خدمتکارهای اونجا هم گرفتنش و ازش میخوان آروم باشه. هی توهین میکرد و نفرینش میکرد و داد میزد چرا بهش کلک زده و چرا بهش خیانت کرد! حنجره‌ش داشت از زور هوار و ناله هاش پاره میشد. فکر نمیکردم حتی دوران بچگیش هم همچین شیون و زاری ای کرده باشه. هر چقد مردونه رفتار کرد الان عین بچه های دلشکسته شده بود. دقیقا مشخص بود که چطور به قول شاعر سوخت و باخت و دود شد.
    هی داد و هوار کرد و کافه رو سرش گذاشت تا بالاخره مشتری ها که هنوزم کامل از موضوع خبر نداشتن، اعتراض کردن و خدمتکارها مجبور شدن بیرونش کنن. که همونم شد رفتنش! یعنی دیگه سعی نکرد برگرده یا از پشت شیشه کاری کنه و انگار فقط منتظر بود بندازنش بیرون تا بره و به درد خودش بسوزه. تموم شد و رفت.
    یکی از کارگرهای اونجا رفت پیش دختره -که فقط سرشو انداخته بود پایین و با یه خجالت خنده دار آماده ی رفتن میشد- و گویا بهش گفت قبل از رفتن باید حسابشون رو پرداخت کنه! که دختره متعجب و عصبی گفت دوست پسرش باید حساب میکرد که اونم رفت. اما بحث بی فایده بود و بالاخره به اجبار حساب کرد و بعد از فرط کتک و تحقیری که متحمل شده بود با خجالت و عجله از اونجا رفت. فقط دنبال همین بودم تاوان کارشو با تحقیر پس بده که البته شک داشتم به تخمدانش بوده باشه...
    تا اومدم بیرون دیدم اون طرفتر دست به جیب داره با خودخوری چند متر از پیاده رو رو میره و برمیگرده. که تا چشمش به من افتاد با حرص اومد سمتم و طلبکارانه پرسید: تو بهش گفتی مگه نه؟ چرا گفتی؟ الان خوشحالی؟ الان کیف میکنی؟
    از اونجایی که خیلی ریز میدیدمش و در اون حدی حساب نمیشد که حساب پس بگیره، فقط به یه پوزخند بسنده کردم. که رفتار و اداهاش بچگونه تر شد و گفت: هه... تقصیر منه که اصن آدم حسابت کردم گلم... تقصیر خودمه بت محل گذاشتم...
    نه به اون محترمانه و رسمی حرف زدنش نه به این لحن و رفتارش!
    خونسردتر از اونی بودم که حرفای جوجه ی عصبی ای مثل اون روم تاثیری بذاره. کلا حساب نمیشد. فقط خلاصه و مفید گفتم اگه مایله به حرفام گوش کنه سوار ماشین بشه که از اون حالت عصبی در اومد و با امیدواری نگام کرد و یه جورایی خوشحال و متعجب شد که هنوزم سر حرفم هستم! و مثل کسایی که یه چیزی باورشون نشده گفت: واقعا؟!
    چقدر خنده دار بود این دختر...
    رفتم سوار شدم و اونم مثل از خدا خواسته ها و مثل خر کیف شده ها اومد سوار شد و بی صدا نشست. تموم این مدت فقط یه تلخند کمرنگ و تحقیر آمیز روی لبام بود و سرعت رنگ عوض کردن این دختر رو مرور میکردم...
    رفتم یه جای دورتر و خلوتتر و دوباره وایسادم که یه نفس عمیق کشید و گفت: خب؟!
    به سر تا پاش نگاهی کردم.
    از طرح لباش و انگشتای بلند و تپلش کاملا مشخص بود کُسِ تپل با لبه های بلندی داره. و از طرح پایین تنه‌ش مشخص بود از جلو سکس داشته اما نهایتا پنج بار.
    پرسیدم: میخوای با من رابطه داشته باشی؟
    با توجه به چند دقیقه پیش و با توجه به گفته‌های خودش باید میگفت نه گلم من اصلا تو رو آدم حساب نمیکنم که! من بهت محل نمیذارم که! اما اینطور نشد و جواب داد: خب آره... اگه تو بخوای منم میخوام!
    با تمسخر سرمو بالا پایین کردم و گفتم: پس اینطور. اما من باید یه سری حرفا رو بهت بگم.
    کنجکاوانه گفت: چه حرفی؟
    گفتم: جای کاملا اشتباهی اومدی. من اهل رابطه نیستم. من فقط میکُنم! اونم به بدترین و خشن‌ترین حالت! انقد بد که گُه میزنم به شخصیت طرفم! و تنها هم نیستم و دوست صمیمیم هم یه پای ماجراست، یعنی دو به یک! من و دوستم با تو! اگر واسه همین امشب قبول کنی دو میلیون تومن نقد بهت میدم! بدون هیچ حقه و کلکی. فقط و فقط هم برای یک ساعت، شاید هم کمتر...
    داشت با خشم نگام میکرد! انقد که انتظارشو داشتم که بهم سیلی بزنه یا کیفشو پرت کنه توی صورتم یا هر حرکت دیگه ای! چشماشو ریز کرد و طلبکارانه و کشیده گفت: چیییی؟! چی میگی؟ این مزخرفا چیه ها؟ فکر کردی جندم؟؟؟
    خونسرد و بی تفاوت جواب دادم: نگفتم کی هستی. روش کار من اینطوره. امشب فوقش یک ساعت پیش ما بودی و یه مشت پول شق و رق گیرت میومد. نه اصراری هست و نه اجباری فقط پیشنهاد بود... پیاده شو!
    خشمش اجازه نمیداد هیچ حرفی رو از نگاش بخونم اما ته چشماش یه حالت تفکری هم بود! حالتی که خیلی مبهم میگفت دو دل و وسوسه شده بود. اما بلافاصله با همون سرکشیش دندوناشو به هم فشار داد و گفت: فقط ظاهرت به آدمای محترم میخوره وگرنه خیییلی بی شخصیتی!...
    و با حرص پیاده شد و درو به هم کوبید.
    شخصیت...
    خب البته که قبول نمیکرد. اصلا مسخره بود که همچین توهینی رو قبول کنه. مگه میشه از اونور بیای با یک دختر از سکس پولی حرف بزنی و اون قبول کنه؟ حتی فقیرترین و تنگدست‌ترین دختر هم همچین کاری نمیکنه چه برسه به اون که بهش نمیخورد اونقدر هم محتاج و آس و پاس باشه که تن به این خواسته بده. هر چقد که خیانتکار بود هر چقد که پر رو بود هر چقد که رفتارش اشکال داشت اما قطعا نمیتونست اینو هضم کنه که در مقابل پول سکس کنه. حتی اگه پیش خودش راضی بود که این کارو انجام بده بازم نمیتونست قبول کنه. یعنی به شکل تن فروش ها عمل کنه. در صورتی که همین دختر با دو بار رستوران رفتن و چهار تا جمله ی عاشقونه و قلمبه سلمبه وا میداد. و اگه پولی هم لازم داشت ازم میگرفت. چون اینطوری میتونست کارشو توجیه کنه و وجدانش آسوده باشه. میگفت دوست دخترش بودم مثل خیلی ها با هم سکس داشتیم.
    اما اینکه از اینور بیای بگی سکسمون فقط پولیه، اونم با دو مرد، نمیشه انتظار داشت به روت لبخند بزنه. مگر اینکه جنده باشه که به قول خودش جنده نبود! که خب خبر نداشت جنده فقط به یه معنی اشاره نداره و همین الان هم تو ذهن من یک نوع جنده‌ست!
    درسته که کارم منطقی نبود اما همین بی منطقی قبلا به نتیجه رسیده بود. و این بارم پیشنهادمو دادم و خواستم ببینم این دختر که تا این حد به مادیات توجه داره، میتونه تا این حد هم پیش بره یا نه، که ایواللّه داشت و به دروغ هم که بود پیش نرفت...
    خواستم حرکت کنم اما حس ششمم مانعم شد. حسی که میگفت واسه رفتن عجله نکنم.
    و دلیلش مشخص شد و چند لحظه بعد دیدم برگشت و بی صدا و مثل شکست خورده ها نشست!!
    " کسی که دستش تو دست یک نفر بود اما به روی یک نفر دیگه لبخند زد و عشوه اومد، کسی که رو به روی یک نفر نشسته بود اما واسه یک نفر دیگه طنازی کرد، کسی که یک نفرو پس زد و آدم حسابش نکرد اما با یه حرف سوار ماشین همون آدم شد، و انگار نه انگار که همین چند دیقه پیش یه رابطه رو با خیانت تموم کرد و واسه یه رابطه ی جدید تمایل نشون داد... " اینا رو تو ذهنم تکرار کردم و آخرشون هم اضافه کردم " اونقدر هم بعید و عجیب نیست که سکس پولی رو قبول کنه!"
    باز هم یه تلخند تحقیر آمیز رو لبم بود. و اونم سکوت کرده بود که بالاخره با حالتی مثل منت گذاشتن به حرف اومد و گفت: کمه. من پول بیشتری میخوام!
    " یه تیری میندازم، گرفت گرفت، نگرفت نگرفت " از لحنش مشخص بود. چون خودش هم میدونست همین هم پول خوبیه اما شانسشو امتحان کرد. و خب دو میلیون سه میلیون چهار میلیون... هیچ فرقی نداشت من فقط دنبال این بودم ببینم خریدنی هست یا نه. نه باربی‌ترین بود نه خوشکل‌ترین بود و نه سکسی‌ترین که واسش سر و گردن شکسته بشه، قصدم فقط خریدن تنش بود. با یه مشت کاغذ تنش رو خریداری کنم! چه تحقیری بالاتر از این؟!
    با لحن و حالتی مثل " مهم نیست، تو فقط "قیمتتو" بگو " گفتم: سه میلیون!
    هر چقدر سعی کرد خونسرد نشون بده اما من بازم شنیدم که چجوری آب دهنشو از هیجان قورت داد بی اصل و نسب! حس میکردم داره تو دلش جیغ میزنه یک ساعت سه میلیون!
    تک سرفه ای کرد که یعنی مثلا من خونسردم(ارواح عمشق)و گفت: اوکی ولی به بدترین خشن‌ترین حالت و اینا یعنی چی؟ توضیح میدی بفهمم چی میگی؟
    نمیخواستم بهش دروغ بگم و تو روش دو تا باشم. اینجا بگم این و اونجا یه کار دیگه بکنم.
    رک و پوست کنده گفتم که سکس خشن. یه سکس خشن و تخریب کننده. میتونیم اسمش رو بذاریم تجاوز توافقی! یک ساعت به طور کامل در اختیار ماست.
    سکوت و فکر کرد. سعی هم میکرد خودشو کنترل کنه و با لحن و اخلاقم کنار بیاد. درسته که مردد بود اما با توجه به اون برقی که لحظه ی اول پیشنهادم تو چشماش دیدم، به نظرم اگه میگفتم در مقابل این پول یک ساعت کتکت میزنم باز هم قبول میکرد. چه برسه به یه سکس خشن. از اونطرف اگه خودم یه سمت معامله نبودم بهش پیشنهاد میکردم قبول نکنه!...
    انقد فکر کرد تا بالاخره منتظر نگاش کردم و بالاخره گفت: چه ساعتی؟
    گفتم ساعت 8 شب و آدرس رو هم براش میفرستم. و این رو هم گفتم که سخت ازش انتظار میره نظافت رو همه جوره رعایت کنه.
    و بعدش با حالت متفکر و درمونده و ناامید بدون هیچ نگاه و حرفی پیاده شد و رفت. به نظر میرسید به اتفاق و تصمیمی که میشه گفت یهویی افتاد و گرفت فکر میکرد.
    خب بهتر بود تا آخرش میومد چون حتی اگه نظرش عوض میشد بازم خودشو حتی واسه یک دقیقه هم که بود فروخت و فرقی نمیکرد که ادامه بده یا نه.
    از اونجا که رفتم به سهراب زنگ زدم و بهش گفتم که امشب برنامه داریم و آماده باشه که خیلی مشتاق اما خونسرد از خواسته هام استقبال و اعلام آمادگی کرد...
    و شب که شد همونطور که انتظارش میرفت خونه رو مرتب کرده و روی عسلی وسط پذیرایی هم تنقلات کافی رو چیده بود.
    اصلا واسه پذیرایی کردن و احترام گذاشتن به اون دخترک بی ارزش نبود. مثل همیشه فقط برای خودمون تدارک دیده بود.
    خودش هم یه شلوارک و تیشرت نازک تنش داشت که عضلات شونه و بازو و سینه های پهنشو به خوبی نشون میداد. اگه چهره ی جدی و استخونی سهراب رو میدید قطعا همون اول میفهمید که واسه عشق بازی اینجا نیست...
    با هم نشستیم و حین خوردن تنقلات ازم پرسید موضوع این دختر چی بوده و منم براش تعریف کردم. که فقط یه پوزخند زد و با نچ نچ و تاسف گفت: ای جنده ی نکبت...
    یه کم تاخیر داشت و فکر کردم نمیاد. فکر کردم پشیمون شده و نتونسته با خودش کنار بیاد.
    اما اومد. سهراب به استقبالش رفت و خیلی گرم و صمیمی بهش خوش آمد گفت که خوشحال شد و فکر کرد لابد سهراب آدم خوش اخلاقیه، بی خبر از اینکه این احترام و خوش و بش‌ها چیزی جز مسخره کردنش نبود! بعد هم خیلی صمیمی از دور به من سلام کرد و رو به عسلی گفت: وای چه میزی هم چیدین... منم که حسسسابی گشنمه...
    یه کلاه نخی سرش و یه پالتوی تقریبا رنگ و رو رفته ی کوتاه و یه تیشرتِ تا بالای کُس تنش داشت و یه ساپورت تنگ و بدن نما هم پاش بود. خیلی پر انرژی و به اصطلاح پر رو به نظر میرسید و ادای کسایی رو در میاورد که کنترل اوضاع دستشونه! که قطعا بیخود میکرد.
    کلاه و پالتوشو در آورد و اومد نشست کنارم و بوی شامپو و صابون بدنش تا حدودی به مشامم رسید. حتما به حرفم گوش و حموم کرده بود و دلیل این لباس های جدید هم تمیزیشون بود. وگرنه بهش نمیخورد روزی دو نوع لباس بپوشه.
    کیفشو هم گذاشت زمین کنار پاهاش و ولو شد رو مبل و یه نفس عمیق کشید و بلند گفت: واااای چقققد سرده هوا! یخ زدم تا اومدم... اون پفکو میدی بهم لطفا؟...
    به نظرم خیلی پتانسیل فاحشه شدن رو داشت. هر چند همین الان هم یک نوع فاحشه بود. اما خب یه خونه میزد و یه کم نام و نشون در میاورد و مشتری و...
    چون خیلی بیخیال و انگار نه انگار به نظر میرسید! انگار نه انگار برای چی اینجاست.
    یه بشکن زدم و با تحکم گفتم: پاشو!
    با تعجب به سهراب که سر پا وایساده بود و دست به سینه نگامون میکرد نگاه کرد و گفت: ها؟! چرا پاشم؟
    چنگ زدم تو موهاش که سریع دو دستی دستمو گرفت و با درد گفت: آی چیکار میکنی؟
    از آدمای احمق متنفرم. اونم دقیقا داشت احمق بازی در میاورد و همین بیشتر عصبیم میکرد. اصلا از این تیپ دخترا خوشم نمیومد چون خیلی بچه بازی در و دردسر به بار میاوردن اما این یکی رو نخواستم از دست بدم. این از اون بد گرل هایی بود که عاشق نابود کردنشون بودم...
    موهاشو محکمتر چنگ زدم و اونم که با درد تقلا میکرد گفتم: فراموش نکن که با هم توافق کردیم. از الان تا یک ساعت دیگه تو در اختیار مایی! حین این یک ساعت حق اعتراض نداری وگرنه نه تنها ولت نمیکنیم بلکه توافقمونو نادیده میگیرم و طور دیگه ای باهات رفتار میکنیم! از این به بعد انگار که لالی! تا نگفتم حق نداری حتی یک کلمه حرف بزنی...
    فکر کنم شیر فهم شد که رئیس کیه! چون دیگه کاری با دستم نداشت و فقط با چشمای وحشت زده سرشو به نشونه مثبت بالا پایین میکرد. موهاشو ول کردم و بعد از نگاهِ تحقیر آمیزی که به اندامش کردم دوباره گفتم بلند شو. بی صدا و با نگاهِ تسیلمش گفت "چشم" و بلند شد.
    به سهراب با چشم ابرو اشاره کردم بره کارشو انجام بده و بی معطلی دور شد و رفت. و بعد به اون هم گفتم جلوی پاهام زانو بزنه. زانو زد و با وحشت و همینطور کنجکاوی منتظر بود ببینه میخوام چیکار کنم. هنوزم تحت تاثیر رفتار چند لحظه پیشم بود.
    یه پفک از توی ظرف برداشتم و رو بهش پرسیدم پفک خواستی؟!
    سرشو به نشونه آره بالا پایین کرد.
    کاملا از اون حالت پر رویی در اومده و به یه ترسو عوض شده بود و این همون چیزی بود که من میخواستم.
    پفکو بردم بالا سرش و گفتم دهنتو باز کن که سریع باز کرد و پفک رو از اون بالا پودر کردم توی دهنش! چشماشو مثل تحقیر شده ها بست و پفکو به اجبار قورت داد. یه تیکه نارنگی هم برداشتم و بردم بالای سرش و پرسیدم میوه؟!
    تا سرشو بالا پایین کرد نارنگی رو تو مشتم له کردم و محکم مالیدم به صورت و لبش و به جز شست، انگشتامو کردم تو دهنش و گفتم: با زبون کثیفت بلیس!
    همینطور که ساکت و حرف گوش کن و مثل سگ با مالچ و مولچ انگشتامو لیس میزد با اون دستم نوشیدنی ریختم و لیوانو بردم جلوی صورتش و پرسیدم مشروب؟!
    معلوم بود اصلا خوشش نمیاد اما فکر میکرد باید حتما باهام موافقت کنه. سوی چشماش دو قطره اشک داشتن تقلا میکردن بریزن. از همه بیشتر ترسیده بود و با وحشت نگام میکرد. و منم با پوزخند نگاش میکردم.
    چه سکسی بود چه سکسی نبود، واسه من سکسی نبود! من فقط با همین حرکات تحریک میشدم. هر چقدر که خورد و کوچیک میشد کیر من بزرگتر میشد.
    باز هم تا سرشو بالا پایین کرد دستمو از دهنش در آوردم و لیوانو بردم سمت صورتش و اون دهنشو باز کرد و آخرین لحظه که خواستم بریزم تو دهنش، پامو انداختم رو پام و لیوانو کج کردم و ریختمش رو پنجه ی پام! که یه نفس عمیق کشید و عاجزانه یه پلک عمیق زد. منتظر یه کلمه بودم تا سریع یه طرف صورتشو سرخ کنم اما هی مدارا میکرد. هی عاقلانه رفتار میکرد و کار اشتباهی انجام نمیداد.
    پامو آوردم بالاتر و با طعنه گفتم: مشروبتو بخور!
    با ناامیدی به پام خیره شد. کاسه ی چشمای ریزش کاسه ی چه کنم چه کنم دستشون گرفته بودن. یه نفس عمیق کشید و دو دستی پامو گرفت و همین که خواست بکنه توی دهنش، سهراب سریع پشتش ظاهر شد و گردنشو چنگ زد و قلاده ی مشکی رو که با حرص به گردنش میبست شوکه شد و به خاطر فشارِ رو گردنش با درد گفت " آخ " و پامو ول کرد. همین که سهراب قلاده رو بست زنجیرشو محکم به اطراف کشید و با یه لبخندِ خطرناک گفت: اینطوری بهتره جنده ی عوضی! حالا عین یه سگ حرف گوش کن پاشو لیس بزن... بجمب زود باش حرومزاده ی لعنتی...
    حالا که سهراب هم اضافه شد دیگه ترسش بیشتر از قبل شد و با آشفتگی سرشو به نشونه ی باشه بالا پایین کرد و دوباره پامو با دستای تپلش گرفت و انگشتامو لیس زد! ژستش دقیقا مثل سگ توله ها شده بود انگل. همینطوری که پامو لیس میزد و آبِ گرم دهنش انگشتامو خیس میکرد یهویی پامو در آوردم و بلند شدم و با نگاه به چشمای منتظر و کنجکاوش گفتم: دندون بزنی خوردشون میکنم!
    تا لباسمو کندم فهمید که منظورم چیه. هیچ صدایی ازش در نمیومد و فقط با وجود استرس و نگرانیش، با دقت گوش و نگاه میکرد که درست عمل کنه.
    سهراب هم هنوز همونطوری پشتش وایساده بود و قلاده‌شو کنترل میکرد و با پوزخند و تحقیر بهش نگاه میکرد.
    رفتم جلوش و کیرِ نیمه راستمو با دستش گرفت و شروع کرد به عقب جلو کردنش. دست نرم و تپلش جونی به کیرم و زیر دلم داد و سفتتر شد و همین که کرد تو دهنش و توی آبِ گرم و چسبنده ی دهنش غرق شد خود به خود تو دهنش تکونی خورد و آهِ ریزی کشیدم.
    سهراب با کشیدن قلاده‌ش چند بار با اون یکی دستش رو سرش ضربه زد و با لحنی که سنگ رو آب میکرد گفت: آفرین آفرین بخورش عین یه جنده ی کار بلد براش ساک بزن نکبت دهنت از آشغال کثیفتره ولی ما بعدا میشوریم تو با خیال راحت جندگیتو کن...
    حرکاتش خشنتر شد و دستور میداد که عجله کنه. و اون که با حرکات سهراب تعادلش به هم میخورد تندتر ساک زد و با مک زدن های محکمش کیرم کامل راست شد و خودم تا تهِ حلقش فرو کردم و موهاشو چنگ زدم.
    سهراب بازم رو سرش ضربه زد و تحسینش کرد و گفت: آفرین... بیا مال منم همینجور بخور تا کُستو باهاش پاره کنم...
    و لباس‌هاشو کند و با "نچ نچ نچ" مثل صدا کردن سگ اومد کنارم وایساد و کیرشو گرفت جلوی دهنش. همش با نچ نچ میگفت بخورش. منم همراهیش کردم و حالا هر دو با هم نچ نچ میکردیم و صداش میزدیم که ساک بزنه.
    تنم داغ شده بود و حرکات و حرفای سهراب بدترم میکرد. فکر نمیکردم انقدر خوب استارت بخوریم. اصلا یکی از دلایل حضورش همین بود. من زیاد اهل حرف زدن نبودم و این کمبود رو اون جبران میکرد.
    حالا دو دستی کیر هردومونو گرفته بود و چند لحظه واسه من و چند لحظه واسه سهراب ساک میزد. هر دومون هم موهای بلوند و پرپشتشو با یه دست چنگ زده بودیم و فشارشون میدادیم.
    بهش گفتم به چشمامون نگاه کنه و بی معطلی به بالا و چشمامون نگاه کرد. سفیدی چشماش قرمز شده بود و خبر از به هم ریختگی درونش میداد. همینطور خبر از اشکی که جلوی ریختنش رو میگرفت! در عوض ازشون حقارت سرازیر بود.
    برای من که ساک میزد سهراب کیرشو گرفت و به صورتش که میمالید گفت: ببین وقتی میگیم به چشامون نگا کن یعنی یه نکبتی تو که داره زیر کیرامون تحقیر میشه و هیچ گُهی هم نمیتونه بخوره! یعنی یه نکبتی که تو این دنیا اضافه‌ ای... فهمیدی جنده ی کیر خور؟
    و اون همچنان با نگاه به چشمام کیرمو با ولع تا جا داشت توی دهنش میکرد و در میاورد و مدارا میکرد. انقد آب دهنش زیاد شده بود که آثار رژ لب آلبالوییش رو کیرم میموند. بعد محکم موهاشو کشیدم و بلندش کردم سر پا و چرخوندمش و به اجبار پشت بهم وایساد. سهراب اون طرفش بود و من این طرفش. تیشرتش که بین راه به قلاده‌ش گیر کرد رو در آوردم و سوتینش رو هم باز کردم و چشمم به تتوی رو گودی کمرش افتاد که طرح چند تا گل بود و ساقه ی یکیشون به شکاف کونش میرسید. تتویی که واسه بدن اون گرون به نظر میرسید!
    از پشت یه سینه‌شو گرفتم و سهراب هم یه سینه‌شو، اون دستمو هم از پشت کردم لای روناش و چنگش زدم و سهراب هم همین کارو کرد و با هم از همه طرف تنِ نرمشو مالیدیم که یه آهِ غلیظ کشید و توی دستامون شُل شد. سرشو گرفت بالا و رو به سقف به آه کشیدنش ادامه داد. تا اینکه حین مالیدنش سهراب محکم رو تتوش سیلی زد که با درد از جاش پرید و آخ کشید. دوباره همونجاش رو با سیلی زد و از جاش که پرید بهش گفت: گل سرخ شده‌ش خوشگلتره... ولی صد حیف تو لجنه! این گل نباس رو این بدن لجن تو باشه لجن...
    همونطوری که سینه‌شو از جلو و کُسِ مرطوبشو از پشت چنگ میزدم سهراب با یه دست قلاده‌شو محکم کشید طوری که سرش تا حد ممکن به عقب خم شد و بازم از درد آخ کشید و با دست دیگه هم صورتشو محکم گرفت و سرشو برد نزدیک صورتش و گفت: لجنی مگه نه؟ یه لجن کاملی تو آره؟ جواب بده نکبت...
    به اجبارِ سهراب و با بغض و ترسی که تو صداش داشت گفت: آ آره... آره...
    انقدی سبک و کوچیک بود که بین دست و هیکلمون مخصوصا هیکل پهن سهراب اصلا حس نمیشد و مثل یه تیکه خمیر هر طور که میخواستیم ورزش میدادیم.
    با یه اشاره پرتش کردم روی مبل و رو به دسته‌ش حالت سگی وایساد. سهراب هم رفت کنار دسته ی مبل و رو بهش وایساد و صورتشو دو دستی گرفت و خطاب به من پرسید: الان وقتشه چیکاراش کنیم؟
    ساپورت و شورتشو با هم کندم و شورتو که به سهراب دادم با طعنه گفتم: باید یه کلمه ای میبود که واسه گاییدن حیوان به کار میرفت...
    با خنده ی تحقیر آمیزی شورتو چپوند توی دهنش و به دو طرف صورتش که سریع و آروم سیلی میزد گفت: قمبل شو قمبل شو...
    بعد از یه سکوت طولانی بالاخره با عجز و ناله یه چیزی گفت که شورت تو دهنش اجازه نداد بفهمیم. سهراب شورت رو بیرون کشید و سرشو برد نزدیک و با تعجب و کنجکاوی پرسید: ها؟ ها؟ چی گفتی؟
    با عجز و ناله گفت: تو رو خدا...
    سهراب مثل کسایی که با اسیرشون صحبت میکنن بازم با لحن تندی گفت: تو رو خدا چی؟ تو رو خدا چی؟
    یه کم از ترس مکث کرد و بعد با خواهش گفت: یواشتر...
    سهراب ابروهاشو برد بالا و رو بهم با تعجب گفت: اووو... میگه یواش!
    یه پوزخند زدم و سریع رو کونش محکم سیلی زدم که جیغ زد و تکون بدی خورد و از درد به خودش پیچید. با یه دستم لپای نرم کونشو از هم باز کردم و با دست دیگه کُسشو محکم چنگ زدم و بدون اینکه فکر کنم جا میشه یا نه، به جز شستم انگشتامو کردم تو کُسش که خودشو سفت گرفت و با درد گفت " آی " و دسته ی مبلو چنگ زد. از صداش متنفر بودم سگ توله. انگشتام به زور توش جا شده بودن و سوراخ صورتی رنگ کونش از فشار تنگ و جمع شده بود. محکم اون تو تکونشون دادم که بلندتر ناله کرد و کونشو به اطراف چرخوند. سهراب بازم دو دستی به صورتش سیلی زد و گفت: آره جیغ بزن دختره ی کُس تنگ... جیغ بزن جیغ بزن...
    سریع پشتش زانو زدم و تنه ی کیرمو محکم کوبیدم به کُسِ نرمش و یهویی تا ته کردم توش که سهراب محکم گفت " جون " و اون اینبار با درد و لذت از جاش پرید و گفت " وای " و دستاشو مشت کرد. از گرمای کُس تنگش نظم نفسام بیشتر از قبل به هم خورد و شکمم از فرط این نفسام غیر عادی باد کرد.
    این بار رو پشتش سیلی زدم و محکم گوشت پشتشو دو دستی چنگ زدم که خودشو سفت گرفت و عقب جلو رو که استارت زدم سهراب هم از جلو کیرشو فرستاد تو دهنش و با چنگ زدن موهاش گفت: برام بساک جنده ی آشغال...
    مشخص بود ظرفیتش کمتر از کیر منه اما از عمد تا تخمام میچسبید بهش فرو میکردم و بهش فشار میاوردم که به خاطر ساک زدنش به شکل خفه آه و اوم میکرد. تمرکز کافی واسه ساک زدن نداشت و خیلی بریده بریده این کارو میکرد که سهراب غرید و گفت: خوب بخور...
    سریع به خودش اومد و سعی کرد هم حواسش به دادن باشه و هم حواسش به ساک زدن.
    با هر عقب و جلویی که میکردم گوشت پشتشو هم محکمتر فشار میدادم که مشخص نبود از درد ناله میکنه یا از لذت اما من با لذت آه میکشیدم و فکم سفت میشد. و سهراب هم که ماهیچه ی سینه هاش سفت و شل میشد با لحن رضایت بخشی آه میکشید.
    بالاخره پشتشو ول کردم و کیرمو تا آخر توش نگه داشتم که زیرم و بین دستام گاهی شل میشد و گاهی خودشو سفت میگرفت. با سر به سهراب اشاره کردم که جامو بگیره. که گوششو محکم پیچوند و با تمسخر گفت: فکر یه خیاطِ خوب باش واسه کُست سگ...
    جامونو عوض کردیم و این بار من جلوی صورتش وایسادم و سهراب همون حالت من پشتش زانو زد و امونش نداد و کیرشو محکم کرد تو کُسش که دستاشو مشت کرد و با چشمای بسته هم با درد و هم با لذت آه کشید. سهراب انقد تند و محکم شروع کرد که برخورد بدنشون صدای شالاپ شالاپ میداد و با هر عقب و جلو پرت میشد جلو و کم کم آه کشیدنش شد ناله کردن. چهره‌ش به هم ریخته و آشفته و دردناک به نظر میرسید. از درد یا لذت یا هر چیزی که میشد اسم گذاشت یه اخم کرده بود و لبشو هم گاز میگرفت. رژ لبش هم به شکل تحقیر آمیزی پخش شده بود دور دهنش.
    محکم چنگ زدم تو موهاش و سهراب هم همزمان قلاده‌شو از پشت کشید که به خاطر این کشش بازم بلند آخ کشید و چشماشو محکم به هم فشار داد.
    با دستِ دیگه‌م اول آروم تو صورتش سیلی زدم و پرسیدم درد داری؟ با چشمای پر از خواهشش نگام کرد و چیزی نگفت اما " آره " از نگاش معلوم بود. مگه میشد درد نداشته باشه! چه درد جسمی چه درد روحی همه رو شامل میشد بی حیثیت...
    دفعه ی بعد محکمتر تو صورتش سیلی زدم که پوست ظریفش سرخ شد و کیرمو چسبوندم به لباش و داد زدم: ساک بزن...
    بلافاصله لطافت و گرمی دهن کوچیکش کیرمو احاطه کرد و تا راه داشت کیرمو کشید تو دهنش و با خواهش خیره شد تو چشمام. با حالتی مثل آتش بس.
    با این پزیشن دقیقا همون موجودی شده بود که من بیشتر از همیشه ازش متنفر بودم.
    یه مرد پشتش یه قلاده گردنش یه مرد دیگه جلوش موهای چنگ خورده‌ش رژ لب ویران شده‌ش... شهوتم بی اندازه بود اما نفرت هم ازم میبارید و گونه هام از عصبانیت داغ شده بودن.
    به سهراب نگاه کردم که با پوزخند رفاقت گونه ای نگام کرد و همینطوری محکم به گاییدنش ادامه داد. انقد محکم که دیگه با جیغ های خفه و با لباش به کیرم فشار میاورد و خطوط پیشونی هر دوشون از اخم و فشار جمع شده بودن...
    این بار روی مبل به پشت دراز کشید و رفتم وسط روناش زانو زدم و سهراب هم اون طرف مبل بالا سرش زانو زد.
    همونطور که پیش بینی کردم لبه های کُسش بلند بودن! و تپل بود! و کاملا هم از فرط مایعات براق شده بود. انقد بهش فشار اومده بود که نفس نفس میزد و شکمش محکم بالا پایین میشد.
    پاهاشو گذاشتم رو شونه هام و بازم کیرمو کردم تو کُسش که بلند گفت " آی " و پنجه ی پاهاشو چسبوند به سرم. ساق پاش که کنار صورتم بود رو گاز گرفتم و نرمیش که حرصیم کرد تند و محکم عقب جلو کردم طوری که روی مبل بالا پایین میشدیم و سهراب هم از اون ور تخمای آویزونشو گذاشت روی دهنش و با شوق و ذوق گفت: بخورشون کیر خور...
    و اون که به خاطر عقب جلوهای وحشتناک من تمرکزش کامل به هم خورده بود فقط با ناله به تخمای سهراب نگاه میکرد که سهراب اخم کرد و محکم رو وسط سینه های کوچیکش سیلی زد که یعنی کاری که گفت رو انجام بده که اونم بین ناله هاش جیغ زد و گفت: باشه باشه...
    سریع تخماشو تا جا داشت کشید تو دهنش و سهراب با یه لبخند تحقیر آمیز و لحن رضایت بخشی گفت: خوبه آفرین...
    کُسش در اختیار کیرم پاهاش در اختیار دستام دهنش در اختیار تخمای سهراب و سینه هاش هم در اختیار دستاش که محکم چنگشون میزد... انقدر محکم باهاش رفتار میکردیم و انقدر با کلماتمون آزارش دادیم که بالاخره با تقلا تخمای سهرابو از دهنش در آورد و نفس عمیق و نعره مانندی کشید و با حالت خفگی و با خواهش گفت: تو رو خدا...
    این بار با حرص رو رونش سیلی زدم که همونجاشو با دست گرفت و بازم با التماس و ناتوانی گفت: آخ خواهش میکنم یواشتر...
    سهراب هم با حرص آب دهنشو روی صورتش خالی کرد و خواست حرفی بزنه که اجازه ندادم و سریع خم شدم موهاشو از اون زیر چنگ زدم و سرشو آوردم بالا و داد زدم: سکوت!
    باز هم ساکت شد و فقط با ترس خیره شد تو چشمام. انگشتمو گذاشتم رو لبم و گفتم هیس!
    دیگه حتی نتونست نفس بکشه چه برسه به اعتراض و التماس یا هر چیزی که میشد اسمش رو گذاشت.
    همونطور که موهاش تو چنگم بود محکم کشیدمش و از روش پایین رفتم و با خودم بلندش کردم که با خستگی ای که از حرکاتش مشخص بود منتظر شد ببینه پزیشن بعدی چیه. با سر به سهراب اشاره کردم و گفتم بشینه روی مبل، خودش فهمید منظورم کدوم حرکته و سریع سرشو با رضایت تکون داد و نشست روی مبل و منتظر موند.
    موهاشو ول کردم و گفتم: بشین روش...
    قصد تکون خوردن نداشت واسه همین خودم هُلش دادم سمت سهراب که دستشو به حالت ایست گرفت سمتم و گیج و منگ گفت: باشه باشه...
    با طمانینه رو به من و پشت به سهراب روی پاهاش وایساد و تا کیرش راهِ کُسشو پیدا کرد نشست روش و تا ته رفت داخل که رو به سقف چشماشو بست و با لذتِ خفیفی آه کشید. حالا فقط تخمای سهرابو زیر کُسش میدیدم چون کیرش اون تو پنهون شده بود.
    با اینکه پزیشن سختی بود اما سهراب به خوبی از پسش برمیومد و با قدرت و سرعت خوبی عمل میکرد. خوب که روی هم تنظیم شدن سهراب سینه هاشو از پشت دو دستی چنگ زد و گوشتِ کنار پشتشو گاز گرفت و شروع کرد به بالا پایین کردن. و بازم طولی نکشید که آه و ناله های دردناک و لذت بخشش شروع شدن. با اینکه تحریک شدنش میشه گفت تو همچین وضعیتی مشکل بود اما بازم انقدی تحت تاثیر قرار میگرفت که خواسته یا ناخواسته لذت ببره. لبشو گاز گرفته و دستاشو انداخته بود رو پشتی مبل و خودشو سپرده بود به سهرابی که زیرش تند و محکم بالا پایین میکرد و سرشو هم با بیقراری تو هوا این ور اون ور میکرد.
    رفتم روی مبل که تحمل وزنمون رو به سختی داشت و پاهامو انداختم دو طرف هر دوشون و حالا سهراب زیر بود و اون وسط و من بالا سر هر دوشون وایساده بودم.
    با آشفتگی و اشک براقی که سطح چشماشو گرفته بود کنجکاو نگام میکرد تا بفهمه میخوام چیکار کنم.
    چونه‌شو با یه دستم گرفتم که سریع دهنشو باز و فکر کرد بازم موضوع ساک زدنه که یه پوزخند تحقیر آمیز زدم و کیرمو بردم نزدیک دهنش که نگاش کرد و خواست بکشه تو دهنش اما لحظه ی آخر کشیدمش عقب و بازم با حقارت تو چشمام نگاه کرد. پوزخندم تلخ شد و سرمو بردم نزدیک صورتش و با چندش به همه جای صورتش نگاه کردم و گفتم: ببین چقدر حقیر شدی که واسه خوردنِ کیر ضایعت میکنن!
    اصلا انگار نه انگار سهراب اون زیر داره چیکار میکنه و انگار نه انگار از فرط ضرباتش داره بالا پایین میشه و فقط همینطوری ساکت و درمونده به چشمام نگاه میکرد.
    دیگه تو چشماش انسان بودن رو نمیدیدم. یعنی خودش هم انگار قبول کرده بود که انسانیت ازش دور شده و یه انسان نیست. بالاخره کیرمو فرستادم توی دهنش و به خاطر وضع نامناسبش خودم سرشو دو دستی گرفتم و توی دهنش عقب و جلو کردم.
    سهراب از پایین و من از بالا، تو چنگمون گیر کرده بود و امونش نمیدادیم و جونی نداشت و داشت بیهوش میشد! وقتی تا تهِ حلقش فرو کردم و حس کردم سرِ کیرم بین راه تنفسشه چشماش ریز شد و بازم پیشونیشو از فرط فشار جمع کرد. اول سرشو تکون داد تا کیرم بیرون بیاد اما وقتی دید بی فاید‌ست فشارم داد عقب و با تقلا کیرمو از دهنش بیرون آورد و بلند و با نعره نفس کشید و بازم با خواهش گفت: التماستون میکنم... تو رو خدا مُردم...
    دستمو محکم گذاشتم رو دهنش و بستمش و بازم محکم داد زدم: ساکت باش کمتر از خوک!
    دو قطره اشک سیاه که با ریملش قاطی بودن از چشمای وحشت زده‌ش چکیدن رو صورتش و دستمو گرفت و تقلا کرد نفس بکشه. اما نمیتونست و تا جایی پیش رفت که با تقلا تو دستم نفس میکشید که بالاخره خودم دستمو برداشتم و بلافاصله بازم کیرمو فرستادم داخل دهنش و همون تو نگه داشتم. دیگه فقط سهراب بود که اون زیر بالا پایین میکرد و نفس نفس و نعره میزد و اون هیچ صدایی ازش در نمیومد. هیچ حرکتی هم نمیکرد مگه اینکه به خاطر ضربات ما تکون بخوره.
    بی صدا و بی حرکت انگار یه مُرده بود که فقط چشماش باز بود و پلک میزد. با اینحال چشماش گویای حالش بودن. غم ناامیدی ناتوانی خواهش نفرت عصبانیت... انگار همه ی احساساتشو ریخته بود تو چشماش!
    انقد به کارمون ادامه دادیم و انقد تو کُس و دهنش ضربه زدیم تا بالاخره خودمو کشیدم کنار و سهراب هم سریع از زیرش در اومد و با هم از موهاش گرفتیم و نشوندیمش پایین مبل روی زمین! بی حال و بی حوصله وایساده بود که هر کاری میخوایم باهاش انجام بدیم. من با یه دست موهای به هم ریخته‌شو گرفته بودم و سهراب با یه دست قلاده‌شو، و با دست دیگه مشغول عقب جلو کردن کیرمون بودیم که ارضا بشیم تا اینکه هر دو با هم تب و تابمون بیشتر شد و حس کردم درونم داره اون اتفاق خاص میوفته و کیرم ده پونزده بار توی دستم دل زد و تکون خورد و با هر تکون یه تیکه از آب غلیظم به یه قسمت صورتش پرتاب شد و هر دو با نعره های کلفتمون روی صورتش خالی شدیم. صورتش پر شد از آب سفید رنگ و اون هنوز هم بی صدا و بی حرکت نشسته و سرشو انداخته بود پایین. حس میکردم دیگه اون آدم سابق نمیشه.
    سهراب روی مبل اون ور نشست و یه سیگار آتیش کرد و بی توجه به اون با آرامش خاصی مشغول کشیدنش شد. و منم که از تب و تابم کم شده بود هنوز داشتم به اون نگاه میکردم که حتی سعی نمیکرد صورتشو پاک کنه.
    رفتم دو زانو کنارش نشستم و زنجیر قلاده‌شو آروم گرفتم و با افسوس و با یه پوزخند تلخ بهش خیره شدم. به زبون بی زبونی داشتم میگفتم ببین تو چه وضعی هستی دختر جان! و گله کردم و با لحن خیلی آرومی گفتم: دوست پسرت رو خاطرت هست؟ همون که جلوش برای من طنازی میکردی؟
    با اینکه جوابی نداد ادامه دادم: به نظرت دستت تو دست اون پسر میبود بهتر بود یا قلاده‌ت تو دست دو مرد تخریب کننده؟! اگه این وضعتو میدید...
    بازم دو قطره اشک از چشماش سرازیر شدن رو آبِ رو صورتش اما هنوز همونطور بی حرکت و بی صدا بود.
    با انگشت یه مقدار از آب روی صورتش رو برداشتم و همونطور که با تاسف نگاش میکردم و با نوک انگشتام میمالیدمش گفتم: میدونستی خیلی موجود حقیری هستی؟
    بازم جواب نداد اما بازم ادامه دادم: میدونی چرا ما دو نفر با هم سکس میکنیم؟ چون من ازش میخوام. چون میگم نکنه تنهایی تو تحقیر کردن امثال تو کم بیارم!
    " برو بمیر! " از کلماتم مشخص بود.
    این بار با تمسخر گفتم: الان خوشحالی که قصه تموم شد؟ خوشحالی که از دست ما آزاد شدی؟ شاید الان همینطور باشه اما فکر ادامه رو کردی؟ زندگی ادامه داره ها! فکر اینو کردی که هر وقت به آینه نگاه کنی به چهره ی تو آینه تف میندازی؟ فکر اینو کردی که تا مدت ها تو اتاقت حبس میشی و صفاتی که ما بهت چسبوندیم تو گوشت تکرار میشه؟ البته با شخصیتی که من ازت شناختم فکر نکنم زیاد اهمیت بدی!...
    دست بردم پول‌ها رو از روی عسلی برداشتم و گرفتم جلوی صورتش و بازم گله کردم و گفتم: الان خوشحالی مال تو شدن؟ خوشحالی که شخصیت و زنونگیتو به یه مشت کاغذ فروختی؟
    شاهرگم داشت مثل بمب میزد. جمجمم درد میکرد بس که از دست این دختر عصبی بودم. بس که زورم گرفته بود که انقدر راحت انسانیت و مهمتر از همه جنسیتش رو نادیده گرفت و واسه یک ساعت از حیوان کمتر شد تا به یه مشت کاغذ برسه. اصلا شخصیتش و همه ی کاراش رو بیخیال؛ بی حیاییش کله داغیش ناز و عشوه هاش خیانت زشتش به اون پسر پس زدنم و همراه کردنم و همه و همه نوش جونش، چطور تونست قبول کنه که در عزای پول سکس کنه؟ یه زن از گرسنگی هم بمیره همون گوشتو میخوره اما به کسی نمیفروشتش! پس این کجا بزرگ شده بود که انقدر راحت تصمیم میگرفت و با دو مرد معاملش میکرد؟ اینو کی تربیت کرده بود؟ شخصیت زن رو چجوری واسش تعریف کرده بودن؟ بچه هم نبود که به حساب بچگیش بزنم!
    کمتر از حیوان شدنش رو کجای مغزم میذاشتم؟
    وقتی داشتیم به بدترین شکل تخریبش میکردیم حتی یک بار هم اتفاقی دم نزد بگه پشیمونم ولم کنید میخوام برم! یک بار هم اتفاقی از دهنش در نرفت بگه پولتون واسه خودتون فقط ولم کنید! که اگه میگفت بی ناموس عالم بودم اگه کف پاشو نمیبوسیدم و بذارم بره. در عوض خواهش کرد یواش! خواهش نکرد بگه غلط کردم پول نمیخوام ولم کنید فقط خواهش کرد یواش! چشمشو رو همه چیز بست و هی گفت یواش هی با خودش گفت طاقت بیار الان تموم میشه!
    مگه میشد یه انسان انقد حقیر باشه؟!
    بالاخره سرشو یه کم بالا گرفت و با چشمای پر از اشکش نگام کرد.
    نگاش مثل کسایی بود که از طرفشون متنفرن اما مجبورن جلوش سکوت کنن!
    اینبار لبخند تلخی زدم و پول ها رو دونه دونه پرت کردم تو صورتش و با صدام که حالِ آشفتم کلفتترش کرده بود گفتم بیاد. بیاد بگیرتشون بالاخره بهشون رسید. گفتم بیاد قیمتش رو بگیره. گفتم راحت باش این مزد حیوان شدنته. گفتم همش مال تو. گفتم همشونو بگیر. همشونو بو کن. باهاشون خودتو باد بزن و کیف کن. پرتشون کن هوا و هورا بکش. کوبیدم تو صورتش و گفتم تعارف نکن بردار. گفتم مگه واسه همینا اینجا نیستی؟ مگه نیومدی خودتو به اینا بفروشی؟
    شونه هاش که لرزید و اشکاش که بازم ریختن این بار با بغض داد زدم جمعشون کنه همش ماله اونه. همشونو جمع کردم کوبیدم تو صورتش و آب های تو صورتش. دوباره جمع کردم کوبیدم رو سرش. بازم جمع کردم چپوندم تو دهنش. داد زدم بردار. داد زدم گریه نکن باید خوشحال باشی!
    انقدر صدام بالا گرفت انقدر کنترلم از دستم در رفت و خطرناک شدم که سهراب ترسید اومد محکم بهم بغل زد و به زور کشوندم یه گوشه و با بغضی که تو صدای اونم بود خواهش کرد آروم باشم. حالمو خوب درک میکرد. و من فقط نگام به اون دختر بود که با پول های رو سر و بدنش شونه هاش بالا پایین میشد و گریه میکرد. به خودش اومدن و فکر کردن و ناراحت شدن رو هم بلد بود و خبر نداشتم!
    دقیقا ژست دختری رو داشت که وحشیانه بهش تجاوز شده. اما نمیتونست هیچ اعتراضی بکنه چون این تجاوز توافقی بود! چون قبلش رضایت داده بود.
    سه میلیونی که به خاطرش آبِ دهن قورت میداد ارزشش رو داشت؟
    ارزشش رو داشت که به هویت و شخصیتش تجاوز بشه؟ ارزشش رو داشت که به زنونگیش تجاوز بشه؟ ارزشش رو داشت که وقتی اسم انسان رو یدک میکشید به گردنش قلاده بسته شه؟ وقتی اسم انسان روش بود کمتر از خوک خطاب شه؟ انواع و اقسام صفات رو تو پیشونیش بچسبونن؟ می ارزید به غرورش تجاوز بشه؟ احساساتش لگد مال بشه؟ یا نکنه هیچکدوم از اینا رو نداشت و من داشتم بیخودی خودم رو هلاک میکردم؟!
    سرش سلامت که وقتی سهراب بهش رسید و آماده ی رفتنش کرد و پولا رو گذاشت تو کیفش، نه نیاورد. شاید روش نمیشد چیزی بگه. یا نه شاید هم دلش نمیومد قبول نکنه! شاید حیفش میومد. میگفت نه بابا پدرم در اومد حالا به خاطر دو تا حرف کلفت ازشون بگذرم؟!
    جلوی در که بود و میخواست بره صداش زدم و آروم و با سرِ رو به پایین برگشت.
    با طعنه پرسیدم: ارزشش رو داشت؟!


    نوشته: مسیحا

  • 83

  • 51




  • نظرات:
    •   Sepehr_2000
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • واهاهاهاهای
      خیلی قشنگ بود
      حتی با اینکه امشب واسه داستان خوندن نیومده بودم
      یکی بزرگ طلبت مسیحا جان
      عشقیا
      روحمو جلا داد


    •   aabas00900
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • خداوکیلی خیلی بود فکر کن من یک ساعت بعد از انتشار دارم نخونده کامنت زدم ملت هنوز وسطان


    •   Mmado
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • تخریب کامل عالی بود


    •   parsabaharrad
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • سلام رفیق... بالاخره روزای سلامتیو دارم میبینم...امیدوارم همیشه شاد باشی


    •   Hooman.esf.60
    • 4 ماه،3 هفته
      • 45

    • طولانی
      چندش آور
      مشمئز کننده
      شخصیتی را به تصویر کشیدی که حال آدمو بهم میزنه
      دختره بدبخت را نمیگم
      راوی داستان و میگم
      یه مرد حیوان صفت پر از عقده و کینه که شاید دوست دخترش بهش یه بیلاخ داده
      از اون مردهایی که احساس خود شاخ پنداری میکنند
      توهین بهش نمیکنم چون حتی ارزش فحش خوردن را نداره این اسطوره ی نفرت انگیز


    •   Abnabatam
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • دردناک و زیبا بود مسیحای عزیزم
      کلمه به کلمه ی داستانت رو حس کردم
      انگار که در اون مکان حضور دارم


    •   ghahremanmach
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی زیبا بود. ممنونم


    •   Korosh_khan
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • خیلی عالی فول لایک داری چند سالی هست تو شهوانی هستم اولین نوشته ای بود که باهاش حال کردم مرسی مسیحا


    •   Korosh_khan
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • مسیحا باید بگم شخصیت اول این داستان تقریبا انگار خوده من هستم بعد از جدا شدن از همسرم تصمیم گرفتم که از همه اونهایی که منو یه جورایی اذیت کردن انتقام بگیرم که تا الان موفق شدم ۳نفر رو به حقارت کامل برسونم


    •   +.+asali+.+
    • 4 ماه،3 هفته
      • 7

    • یه تنه به قاضی رفتن!!!!!!!!


    •   Mr.Hidden.Sh
    • 4 ماه،3 هفته
      • 15

    • نويسنده اصليه داستان (كه احتمالا خودتي) با چيزايى كه تو داستان نوشته نشون داد كه شخصيت خودش چقدر تهوع آور و مزخرف تر از دخترِ توى داستانه ..


    •   Grifith
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان و روایتش عالی بود...بعد مدت ها یه داستان خوب خوندم دمت گرم.جزئیات عالی بود.طولانی بود ولی ارزششو داشت.دوستانی که فقط کامنت میخونین این داستانو از دست ندید.شخصیت اصلی جذاب نبود و طبیعی بود که خیلیا باهاش همزاد پنداری نکنن و خوششون نیاد ازش ولی عالی توصیف شده بود.بازم از این کارات بکن


    •   reza_405
    • 4 ماه،3 هفته
      • 23

    • باید گریست به حال جامعه ای که چنین مردهای کثیفی با اعمال ننگین شون، تحسین می شوند.
      چنین حرکاتی فقط می‌تونه از مردی سربزنه که ننه بزرگش معروفه شهرنو بوده و مادرشم هرروز صیغه یکی
      و
      چون دختری حاضر نشده زنش بشه اینجور از دخترها کینه داره.


    •   shayan.ahz
    • 4 ماه،3 هفته
      • 13

    • چرت و مذخرف
      از لحن نویسنده مشخصه عقده ای و تحقیر شده است
      میخواد با این اراجیف خودشو خالی کنه


    •   Hell_Hunter
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • ارزششو نداری
      هه


    •   sikir
    • 4 ماه،3 هفته
      • 14

    • با این دو نفر اگه واقعی باشن که خدا کنه نباشن شدیم هشتاد میلیون،نمیدونم چطور کسایی که شخصیت یه دختر رو هرچقر هم که خراب باشه اینطوری به لجن میکشن اسم خودشونو میذارن انسان، حیوانات شرف دارن به امثال این دو خوک کثیف، با عرض معذرت از جناب خوک که پیش اینا موجود کاملا مقدسیه...


    •   Ptarchin
    • 4 ماه،3 هفته
      • 5

    • اول از همه مثل همیشه عااالی بود
      وقتی داستانتو میخونم اینقدر خوب می نویسی حس می کنم تمام صحنه هدرو دارم با چشم خودم خودم می بینم
      ولی من ی مشکلی دارم
      اونم اینکه هرگز باور نمی کنم یه پسر یا مرد یه زنو دوست داشته باشن یا عاشق بشن
      مردا از وقتی میگن سلام فقط و فقط ب سکس فکر می کنن تا وقتیکه انجامش بدن
      مادامیکه خودشونم مطمئنن عاشقن هم باز فقط فکر میکنن ک عاشقن
      بعد ازینکه سکس میکنن تمام حسو عشقون با سکس میشه آب رو آتیشو تمام
      مسیحا جان
      مردا هم ک ۹۹ درصدشون شامل حرفی ک میخوام بگم میشن
      کنار عشقو دو ست دخترو همسرشون ب صد نفر دیگه آمار میدنو....
      متاسفانه همه گیرِ
      اینهمه نفرت تو داستانت ک بدجوری ام واقعی بود
      یکم برام عجیبه


    •   n_f_404
    • 4 ماه،3 هفته
      • 6

    • یه موضوع کسشعر
      سه تا شخصیت یکی از یکی کسشعر تر
      دوتا مرد مریض روانی
      یه دختر بدبخت فلک زده
      همه اینا رو قشنگ کنار هم چیدی و به بهترین شکل نوشتیش..دس خوش
      و جا داره یادی کنیم از یه مشت کسخل کسمشنگ بی همه چیز که تو تخیلاتشون هم همچین انسان های حیوون صفتی رو تشویق میکنن
      و یه تشکر ویژه دارم از اون دوست عزیزمون که 99 درصد پسرای کشور با حرف عاشقی پا پیش گذاشتن و هر 99 درصد دَرِش گذاشتن و رفتن(حیف که در دسترس نیستید تا بتونم یه غار علی صدر یه سر بزنم)


    •   شکیلاmj
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب بود (rose)


    •   مسیحـا
    • 4 ماه،3 هفته
      • 9

    • یادمه سال ها پیش وقتی که بچه بودم و هنوز بالغ نشده بودم و عقلم به اندازه ای نبود که بتونم به خوبی و درست فکر کنم، یه مرد معتاد و مسن که هیچ جایی واسه رفتن نداشت و تنها خواسته‌ش از این زندگی یه کم غذا برای سیر شدن بود، گهگاهی توی محله‌مون چرخ میزد و میدیدمش.
      یه شب سرد بود طوری که آب رو پوست یخ میبست و این مرد اومد در خونه رو زد و از همون پشت در گفتم کیه. صداش اومد که گفت " غذا میخوام! "
      با اخم و غر غر برگشتم تو و گفتم برو بابا غذا کجا بود!
      مادرم ازم پرسید چی شده پسرم کی دم دره؟
      بازم با بد خلقی گفتم بابا یه پیر مرده اومده میگه غذا میخوام غذا کجا بود آخه حالش خوشه! مگه بدهکارشیم!
      دیدم مادرم چهره‌ش رفت تو هم و با دلخوری گفت اینطوری صحبت نکنم.
      اون شب من غذا خورده بودم اما اون نخورده بود و غذاش مونده بود. و طوری هم نبود که اگه نخوره گرسنش نشه. چون تو طول روز هم چیز زیادی نمیخوردیم که سیر باشه. به خاطر اینکه اون سال ها خیلی تنگدست و مجبور بودیم از بقال محله قرض کنیم و کم هم قرض میکردیم که عصبی نشه بگه زیاده نمیدم. گاهی بدون صبحونه و پول تو جیبی مدرسه میرفتم.
      و در کل اون شب بدون اینکه به خودش فکر کنه غذاشو پیچوند تو یه دونه نون و داد بهم و گفت برم بدم بهش!
      فکر میکردم اون مرد رفته باشه اما دیدم هنوزم هست. غذا رو که بهش دادم بهش حمله برد و با ولع خوردش. بعد هم ازم خواست بهش آب بدم که مادرم به جاش براش تو یه بطری چای داغ ریخت و اونم بهش دادم. و بعد رفت.
      وقتی برگشتم تو خونه مادرم بهم گفت اگه حتی دشمنت هم واسه غذا در خونه‌تو زد هیچوقت دست خالی ردش نکن!


      و بعد همین چند ماه پیش من سر یه جریانی با یه خانومی حرفم شد که مجبور شدیم همدیگه رو به باد توهین بگیریم. درسته که توهین دو طرفه بود اما من(با اینکه کنترلم دستم نبود)یه حرفایی زدم و یه مزخرفاتی بلغور کردم که بعدش با اینکه از ته دل ازش معذرت خواستم و با اینکه گفت فراموش کرده، بازم خجالت میکشیدم و فکر میکردم منو نبخشیده! ببین چه حرفایی زده بودم که اگه حتی واقعا هم بخشیده بود من بازم راحت نبودم.


      این دو مورد رو توضیح دادم(نه به منظور مظلوم نمایی. کلا اهل مظلوم نمایی نیستم. وقتی همچین چیزی رو آپلود میکنم پس باید پوستمم به اندازه ی کافی کلفت باشه)که بگم نه مادرم زنی بوده و طوری تربیتم کرده که زن ستیز باشم، نه تو عمرم زنی رو(به جز اون مورد خاص که هنوزم فکرشو میکنم اذیت میشم)تخریب کردم. و نه کسی کتکم زده و نه کسی تحقیرم کرده و نه کسی آزاری بهم رسونده که عقده ای بشم.
      این داستان هم مثل خیلی از داستان های دیگه‌م هیچگونه واقعیتی نداره اما حرف برای گفتن داره. قرار بود تگ اجتماعی و سکس خشن هم داشته باشه که ادمین گفت بیش از سه تگ استفاده نمیشه.
      و خب من قصد ندارم خودم داستانمو توضیح بدم. این دیگه بستگی به خواننده داره که از چه دیدی نگاش کنه.
      از نظراتتون هم ممنونم(rose)
      اگر فرصت شد خدمت تک تکتون میرسم. اون افرادی که عصبی شدن رو هم درک میکنم. با اینحال بهتره یه کم با دید بازتری به داستان نگاه کنن.
      موفق باشید...


    •   strong_boy
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • وقتی یه داستان رو میخونم به دوتا موضوع توجه میکنم یکی قدرت قلم نویسنده یکی هم محتوای نوشته. یک محتوای بد و زننده میتونه به زیبا ترین شکل نوشته بشه و ادم بعد خوندنش واقعا بلاتکلیف میشه که چه واکنشی باید نشون بده.
      امیدوارم و احساس میکنم که شخصیت خود نویسنده خیلی دورتر از این نوشته باشه.
      لایک 14 به ختطر قلمتون (rose)


    •   Shayanxg
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • ادم کثیف تو جامعه زیاد شده
      چه دختر چه پسر پیر یا جوان
      این داستان جنبه دو طرفه داشت
      هم کثیف بودن دختر رو نشون داد هم عقده ای بودن مرد
      داستان خیلی قشنگی بود حرف اونایی که توهین میکنن مهم نباشه جقشونو زدن نمیدونن چی بگن! من که لذت بردم


    •   masloob sex
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • سلام مسیحای عزیز . داستانات فوق العاده خوب و جذاب بود .
      مثل همیشه قلمت گیرا بود .
      یه سری از دوستان فقط برای ارزای خودشون اینجان حرفاشونو جدی نگیر .


    •   مسیحی۰
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • هزاران لایک از جنس باارزش محبت تقدیم خودت و مادرت باد.
      (زنده باد)همه مادران دلسوز و مهربان.
      آری درسته حرفی برای گفتن داره که مثل مغناطیسی قوی جذاب وگیرا بود.


    •   SSAa699
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • مثل همیشه عالی بود و بی عیب و نقص مسیحا جانم .
      امیدوارم کامنت های منفی روت اثر نذاره
      و با قدرت به کارت ادامه بدی .
      گلم خوشحالم که هستی و مینویسی .
      لایک عزیزم لایک. (rose) (rose)


    •   Shit7777
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • بالاخره یه داستانی خودنم که اوج نفرت رو از آدمایی که خیانت میکنن میرسونه
      منم دقیقا همین احساس رو به خیانت کارا دارم
      اوج حقارت باید نصیب این جماعت حیوون صفت بشه
      دختر پسرم نداره
      این اقا(که فهمیدم اسمش مسیحا عه) دختر رو وارد داستان کرد تا عده ای فکر نکنن فقط پسرا لاشین ادم لاشی دختر پسر نداره
      یه نصیحت از معلم دبیرستان تو گوشم.مونده اینه که:
      آدم باشید.


    •   سانسا
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • کلیشه تکراری خسته کننده :(


      اینا که اینقده تعریف نمیدرکم!


    •   hamedrocky
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • من تا حالا تو هیچ داستانی نظر ندادم چه برسه به فوش دادن!
      ولی ناموسن نتونستم جلو خودمو بگیرمو فوش ندم خاک توسر نویسنده و شخصیت های مرد داستان شما بدونه قلاده سگین سگ پیش اسم شما حیفه! بی ناموسا واقعان به قول یه دوستمون چی زدین که اینقدر ایندقدر مزخرفات گهی تناول کردین احتمالان بهتون 3 هزار به جا 3 میلیون دادن کونتون گذاشتن


    •   آپو
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • در فرصت پیش آمده تشکر میکنم از زحمتی که برای آپ داستانهایت کشیدی،
      به پیشنهاد دوستمون گانکر کوی خیلی وقته که احساسم به داستانهات مرتبط شده
      از هدفمند بودنت خوشم میاد.
      جا داره بابت رفتارانسانی و پر مهر مادرگرامیتون دست مریزادی عرض کنم.
      و فریاد بزنم مادران مرگتون را نبینیم.‏
      مجدد تشکر .‏‎ ‎


    •   zenadost
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • به شخصه از این نوع سکس که در داستان‌ عنوان شد اصلا خوشم نمیادواسه همین تا انتها نخوندم داستان رو، ولی چندتا نکته رو دوست دارم بگم اینجا:
      اولا فضا سازی و شخصیت پردازی و داستان گویی نویسنده به نظرم عالی بود بی نظیر، واقعا کاملا میشد فضاها رو تجسم کرد(البته بازم به نظرم جا داشت روش کار کنه ولی فکر کنم خیلی داستانش طولانی میشد)
      دوم اینکه شخصیت مرد داستان در اول قصه رو دوست داشتم مردی مغرور و خونسرد ولی در ادامه نه ...
      و اینکه خیلی ها نوشتن خیلی بد بود متنفریم نشان دهنده قدرت نویسندست که این حس رو‌درشون ایجاد کرده و دلیلی هم نداره حتما شخیتش این مدلی باشه دوستان
      در کل آروزی موفقیت دارم برات مسیحای عزیز


    •   Kosemikham.new
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی تامل برانگیز . شاید ایده واسه خیلیا باشه که اینو انجام بدن


    •   roze.sia25
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • واقعا عالی بود..مرسی از نوشته زیبات..تو دنیای ما همیشه ادم های ساده و مهربون بیشترین صدمات رو از دست ادم های کفتار صفت میبینن که طرفو رو نکشته تیکه تیکه. میکنن بعد جوری از زندگیشون محو میشن انگار هیچوقت وجود نداشتن و طرف رو جوری داغون میکنن که به احتمال زیاد گرگ بعدی خواهد شد..دوستان هر کی این متن رو میخونه واقعا از ازین کار دست برداره..داغون کردن یک نفر و بیرون اوردنش از دنیای زیبایی که واسه خودش ساخته بود تاوان سختی خواهد داشت..چه بسا خودشون نه ولی خواهر مادر یا دخترشون این تاوان رو خواهد داد...


    •   ARAD_SM
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • روان وزیبانوشتی ولی تخریب دختره توداستان خیلی زیادبود خیلی بازم عااالی


    •   DON_BEEN
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود


      من انتظار داشتم عشف طرف رو هم میاوردی که اینو ببینه


      همه ما مردا این فانتزی رو وقتی دختری تو جوونی بهمون خیانت میکرد برای یک بار هم که شده توی ذهنمون مرور کردیم


      من منتظر این بودم که اون پسره از در بیاد تو و نظاره گر باشه


      دمت گرم


      اگه حقیقت نداره که بازم دمت گرم


      اگرم حقیقت داره چهار تا مرد مثل تو باشن خیلی چیزا حل میشه


      سرت سلامت سالار


    •   JAHAN1400
    • 4 ماه،3 هفته
      • 4

    • فقط یه آدم روانی میتونه یه همچین کار حیوانی را در حق هم نوعش انجام بده.
      داستان احمقانه و اعجاب انگیزی نوشتی
      اونقدر مشمئز کننده بود که خیلی راحت می شد حقارت و وحشیگری را از ابتدای اون تشخیص داد.
      متاسفم برای اون قلمت که باعث شدن جملاتی این چنین هولناک کنار یکدیگر قرار بگیرند.


    •   darya54
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • مسیحای عزیز همه خواننده های ثابت در توانا بودن نویسندگی شما شکی ندارن و‌همگی متفق القولیم که شما ناهنجاریهای جامعه رو به زیباترین شکل ممکن با قلمتون به نگارش در میارید.
      اما این داستان خیلی تلخ بود.درسته که راوی یا همون قهرمان داستان به دلیل خیانتی که درست هم توضیح داده نشد، از دخترهای خائن متنفر بود و میخواست از شون انتقام بگیره اما یه نکته مهم اینه که با این بلایی که این دو پسر سر اون دختر آوردن ممکنه اون رو هم تبدیل به یه ادم عقده ای و انتقام گیر کنن و این دور تسلسل و لوپ معیوب همینطور در جامعه ی مریض ادامه پیدا میکنه و ادمهای عقده ای و انتقام گیر و خش روز به روز بیشتر و بیشتر میشن.
      ضمنا تم داستان تجاوز رو با بی دی اس ام یا همون سکس ارباب و برده مخلوط کرده بود.که ارباب و برده هم باید با توافق طرفین باشه.نه اینقدر خشن و با زور.
      یه خواهش دیگه که از شما به عنوان یه آدم فرهیخته دارم اینه که لطف کنین برای بدیهای آدمها ،حیوانات رو مثال نزنید و وقتی میخواهید به آدم بدی توهین کنید به اون لفظ حیوون اطلاق نکنین.حیوونا خیلیم خوب و مهربون و فهیمن.من خودم با چند تا شون زندگی کردم.باور کنید خیلی با احساس و با شعورن.
      بسیار سپاس ازاینکه خوب مینویسید
      موفق و سربلند باشید


    •   hani.banooo
    • 4 ماه،3 هفته
      • 2

    • علاقه ای به س...س گروهی ندارم فقط چون نویسندش شما بودی خوندم
      مسیحای عزیز مثه همیشه عالی نوشتی خیلییییییی خوب بود


    •   Jamshid.Bokon
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • همش که از روی تحقیر پوز خند زدی فکر کنم اون نفر اول تو باشی که این مزخرفات رو بخاطر انتقام نوشتی


    •   shaokahn98913
    • 4 ماه،3 هفته
      • 1

    • مسیحای عزیز بهترین داستانی بود که در کل داستان های شهوانی نگارش شده بود..
      عالی و بی نقص ...
      شما به عنوان نویسنده ،زندگی تلخ فاحشه در جامعه کنونی با قلم نویسندگی به تصویر کشیدی ودرد و رنج و بغض خود را با این نگارش فریاد زدی . که این نیست جامعه پاک آریایی که آرزوی شاهان فقید ایران زمین بود...


      تبریک میگویم این نویسندگی شاید در دیدگاه خیلی از دوستان بالاخص بانوان محترم چندش آور و تحقیر کننده بود.
      ولی واقعیتی از گوشه ی کوچکی از فحشا در مملکت ما بود که متاسفانه چندی است در بین شوهر دار ها هم رخنه کرده..


      به نظرمن نقص نداشت و من از نمره 20 خود 20 را به خاطر این ویدو نوشتارت به تو میدهم . خوشحالم در عصری هستم که نویسندگانی همچو تو با زبان قلم تخریب شخصیت زنان و دختران عزیز ایرانی را در جامعه کنونی و شرایط پیش آورده حاکمیت به این زیبایی به نگارش می آورند..


      پیروز و تندرست باشی...


    •   hani.banooo
    • 4 ماه،3 هفته
      • 3

    • داشتم کامنتارو میخوندم به یه چیزی رسیدم نتیجه گیری شخصیه خودمه چرا وقتی از واقعیته جامعه حرف زده میشه همه میان فحش میدن فحش چیو تسکین میده واقعیتو تغییر میده مگه. این حقیقته تلخه دنیایه ماست
      با این داستان کاملا موافقم زن ستیز نیستم نمیتونم در مقابل جنسیته خودم شمشیر بکشم ولی واقعیته باید بپذیریمش
      متاسفانه خیلیا رو دیدم که حاضر به تن فروشین بخاطر پول
      اینا همش شعاره که از گشنگیو مجبوریو ایناس یه زن اگه عفتش براش مهم باشه حاضره از گشنگی بمیره ولی تن فروشی نکنه
      پس هیچ وقت حساب ادمایی که تن فروشی میکننو باحساب ادمایه گرسنه و بدبختو بیچاره یکی نکنید

      من قضاوتی نمیکنم درموردشون که چرا تن فروشی میکنن ولی لطفا لطفااااااا فک نکنید هرکی نیازمنده میره تن فروشی میکنه


    •   Meysm_kwoin_kon1
    • 4 ماه،3 هفته
      • 0

    • اووف..سرانه مطالعه کشورو بردی بالا..


    •   خوشگلخانم
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • مرده شورتوببرن دختدرونابودکردی برا دوقرونت مریض روانی اه


    •   Feloraaa
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • نگارش و فضاسازی و توجه به جزئیات خیلی خوب بود ولی با موضوع داستان به هیچ عنوان ارتباط برقرار نکردم.کسی قرار نیست با کس دیگه ای بخاطر اشتباهش مثل حیوون رفتار کنه


    •   Shayea_JR
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • نظری درباره داستان ندارم
      ولی وقتی کامنتا رو میخونی اکثرا از این داستان خوششون نیومده و علیهش موضع گرفتن ولی تعداد لایکا از دیسلایکا بیشتره!
      تعداد کامنتای منفی رو هم نگاه کنی بیشتر از ۱۰تاست.
      عجیبه برام واقعا که چرا اینطوریه
      دوستانی هم که فقط بخاطر شخص نویسنده و داستان های قبلش بهشون لایک دادن رو هم درک نمیکنم.
      داستان درکل لایکی نداشت. لااقل به نظر من


    •   hichnami
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • درود، تصویر سازی و بیان حالات و حس ها و امیزش اینها با محیط های داخل داستان زیبا بود ، این متن از یک شخص عادی که فقط خواسته فانتزیشو تو قالب داستان بگه و یا تجربه ی سکسشو بگه خیلی قرق داره ، همه ی اون کسایی که فحش دادن به نویسنده یا حواسشون به زیبایی قلم نویسنده نبود یا اهمیت ندادن و یا متوجه شدن و با فرض واقعی بودن همه ی داستان ها شروع به فحاشی کردند ، اما اگر با شخصیت های داستان حال نکردیم باید بگیم که قلمش عالی بود باید بپذیریم که مشخصه داستان واقعی نبوده (گرچه حتما اینطور خیانت رخ میده و اینطور تن فروشی ها هم وجود دارد)
      اگر شما هم دلبسته ی کسی میشدید و‌اون بخاطر مادیات و کمی درونش رهاتون میکرد شاید نمیتونستید انقدر به این شخصیتای مذکر داستان فحش بدید ، اما کسی که نیاز مالی داره و‌تن فروشی میکنه مقصرش جامعه هست مردم جامعه و مدیرای بی ناموس و اگر کسی از رو هوس تن فروشی میکنه میشه گفت که مشکل ذهنی داره و انحراف جنسی داره ، اما کسی که نیاز مالی نداره و با وجود شرایط خوب مالی دست به تن فروشی میزنه واقعا شخصیت حقیری داره ولی خب در جامعه ای که همه ی مردها واقعا امکان ارضا شدن رو ندارن وجود تن فروش خیلی هم دور از انتظار نیست و یا مردمانی که از روی تنوع طلبی به تن فروش مراجعه میکنن هم به اندازه تن فروشها حقیرند ، اگر هم غربی نگاه کنیم تن فروشی شغل هست و مشتری فراوان دارد ،
      روسپی در همه جای دنیا با تاریخ زیاد وجود دارد چون کیریترین نیاز بشر نیاز به کصه کصصص


    •   Nevermindd
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • مسیحا جان داداش لایک ۲۸
      این کامنتا که توهین کردن اینا که دیسلایک کردن اصن معلوم نیس فیکن :)))) خخخخ کونه کیو سوزوندی پسر؟


    •   Joodii_abot
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • لااااااایک
      حس انزجارو خییییلی خوب منتقل کرد!
      نسبت به خیانت و حتی نسبت به آدماییکه عادت کردن از بالا به بقیه نگاه کنن. باشخصیت راوی داستان موافق نیستم.


    •   mamad_alone
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • در کل کص ننت


    •   توت.فرنگی
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • دوستان خیلی زیاد نوشتن ولی من فقط یک جمله میگم که
      در عین عالی به تصویر کشیدن ،ترسناک بود


    •   Kharok
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • حیف چهار حرف اول اسمت کسمغز


    •   AH_art
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • بازم گوشه ای از اجتماعمون رو نشونمون دادی . خسته نباشی مسیحای عزیز


    •   mix32
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود عزیزم


    •   mix32
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود عزیزم
      کاش آخرش رو یه جور دیگه تموم می کردی که پسره هم یه جورایی تنبه می شد


    •   aramesh39n@
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • من تا تهش خوندم
      من شخصا عاشق سکسم انواع مدل
      ولی طرز تفکرت داغونه
      سکس لذت دوطرفه هست


    •   Neshane21
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک سی و هفتم... تقدیم به قلمتون.. هرچند تیرگی داشت و بغض! ولی نابترین لحظه ها رو به تصویر کشیدین قلمتون مانا


    •   Mardirani2020
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • اینکه تو جامعه بحران زده ایران یه دختر حاضر به تن فروشی بشه چیز عجیبی نیست ولی رفتار اون شخص با دختره کاملا غیر قابل دفاعه از نظر من حیوون نه اون دختر که اون عوضی پولداره که با پولش فکر میکنه مالک آدمهاست


    •   F.a021
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • برای اولین بار توی شهوانی یه داستان رو لایک کردم و کامنت گذاشتم براش.....فقط میتونم بگم حرف نداشت و عالی بود....


    •   sarhad
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • قابل تامل و قشنگ بود ولی خواب اور


    •   fordo90
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • واقعا نتیجه گیری سخته در این مورد ولی خیلی خوب بود داستانت تلخ, حق و سرشت جامعه بود ما داریم به کجا کشیده میشیم


    •   james84hetfield
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • در اینکه قلم گیرایی داری حرفی نیست ولی اگه حتی توی خیالاتت تونستی این مخلوق زیبای خدا رو که هیچ اطلاعی از زندگی گذشته و دلیل به اینجا رسیدنش نداری رو تا این حد تحقیر کنی معنیش اینه که استعدادشو داری که دقیقا همچین موجودی باشی. یعنی یک اکستریمیست، یعنی یه افراط گرای افراطی یعنی یه داعشی و با کمال تاسف یعنی یه مایه ننگ بشریت. یه هیتلر بالفطره و یه صدام حسین در نطفه...


    •   Mardirani2020
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • نویسنده خیلی موزیانه با شروع داستان و بی وفا جلوه دادن دختر بی نوا این رفتار وحشیانه رو موجه جلوه میده و با رنگ آمیزی اون خواننده رو سوق میده که برای یه بار هم شده این سکس رو تجربه کنه نتیجش رواج خشونت علیه قشر ضعیفتر جامعست


    •   behi4672
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • مسیحا عالی بود دمت گرم از اول تا آخرشو خوندم دقیقا یک ساعت میشه ولی نفهمیدم چجوری گذشت دمت گرم خسته نباشی حالا ببین شما چقدر وقت گذاشتی واسه نوشتنش که تازه بدون غلط املایی هم بود و حتی از کلماتی استفاده کرده بودی که تو گفتاری هم سخته چه برسه تو نوشتار به کار ببریش در کل دمت گرم (preved)


    •   kirkhar112
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • فیلمش قشنگ تر میشد هارد سکس میپسندم که همراه با تحقیر اما در قالب ویدیو نه داستان برا همین زیادم جالب نبود


    •   avang1
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • شاشیدم تو داستانت کونی دیس لایک بابا ریدم دهنه خودتو اون سهراب عنونه ها


    •   lale.1ta
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • ازین جور داستانا دوست ندارم و معمولا نمیخونم ولی این عالی بود اخرش خیلی بینظیر تموم شد خسته نباشی مسیحای عزیز


    •   DON_BEEN
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • یادم رفت بگم


      من توقع داشتم کونشو جر میدادین


      یا پسره میومد تو و کلی تحقیرش میکرد و کونش میزاشت


      این خیلی بهتر بود به نظرم


    •   gankr.koy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک،لایک، لایک،لایک
      به کوری چشم اونهایی که کونشون سوخته.


    •   gankr.koy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • اونهای که فحش دادند باید با آزمایش دی ان ای پدرشونو پیدا کنند.
      البته با عرض معذرت و بخشش خدمت بزرگواران از کلام نازیبایم.


    •   ملكه_قلابي٢
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • چقد زر زدي و چقد پيام اخلاقي دادي!!! احتمالن الان هم كلي آدم ميان تشويقت ميكننن
      تو ك از مشكلات و بديختيهاي اون دختر خبر نداري چقد قضاوت كردي همه زنهاي عالم رو !!!


      بابا بيخيال


      ميايم اينجا داستان بخونيم !!! يه كمي والد درونتو ضعيف كن و بالغ رو قوي!!!


      يه كمي مردم رو كمتر قضاوت كن و كمتر سوال بپرس!!!


    •   bahman5056
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • نگارش عالی ...سطربندی عالی ...ولی طولانی ...تا تصفش خوندم بقیه اش رو هم بعدا میخونم.... داداش توکلت به خدا باشه خوب میشی و دوباره روحیه ات درست میشه ....این فانتزی ها خبر از تجاوز وحشتناکی داره که در کودکی انجام شده...‌‌ولی یه صحنه اش رو نفهمیدم از پایین تنه چطور میشه فهمید از جلو داده اونم پنج بار ؟؟؟


    •   Six@pack
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • به عنوان یه داستان کوتاه شخصیت پردازی ها کافی نبودند اما خوب بود . طرح مسایل سادیستیک پردازش قوی‌تری لازم داره
      یه اشتباه کوچیک تایپی هم داشت. انگار «عزای» باید «ازای» میبود .
      ادامه بده و برای دلت بنویس


    •   shahvanii139797
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • احسنت ، زیبا بود


    •   Kushix
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • اقا دس خوش تا حالا واسه هیچ داستانی نظر ندادم ولی عالی بود کاش از امثال شما زیاد بود ک دسگه دخترا جراعت نکنن اهن پرستی کنن


    •   Gigidi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • شهوت قدرت از سکس بیشتره


    •   _tutfrngi_
    • 4 ماه،2 هفته
      • 3

    • چرا یه ادم باید فکر کنه که میتونه یه ادم دیگرو مجازات کنه؟اون پسر با اون تمایلات عجیب و احمقانه و حال بهم زن بیشتر لایق مجازات و تنبیه،و اصلا مشخص نیست کهد استان چرا یهو از ۱۵ تا لایک شد ۵۳ تا!!مشخصا ما ها که مخالفیم فیکیم:)


    •   مسیحـا
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • باز هم ممنون از شما عزیزایی که به شکل درست(چه انتقاد چه تعریف چه هر موردی)کامنت گذاشتید. ممنون از لطف و دلگرمیتون و متاسفم اگه موضوع داستان تو روحیه‌تون تاثیر گذاشت. و خوب میدونم که به هیچ وجه لذت بخش نبود با اینحال امیدوارم در کل داستان رو پسندیده باشید.
      اگر عمری باقی باشه بزودی با داستان جدید در خدمتتون هستم.
      براتون آرزوی شادی و سلامتی دارم.
      موفق باشید(rose)


    •   hhhhh.rrrrr
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • چندش آور
      مشمئز کننده
      بیمار روانی که بشدت تو کودکی بهش تجاوز شده
      شخصیتی را به تصویر کشیدی که حال آدمو بهم میزنه
      دختره بدبخت را نمیگم
      راوی داستان و میگم
      یه مرد حیوان صفت پر از عقده و کینه که شاید دوست دخترش بهش یه بیلاخ داده
      از اون مردهایی که احساس خود شاخ پنداری میکنند
      توهین بهش نمیکنم چون حتی ارزش فحش خوردن را نداره این اسطوره ی نفرت انگیز


    •   Hooman.esf.60
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • این hhhh.rrrrr
      کیه؟ چرا کامنت منو کپی پیست کردی؟
      مدل جدید لایک جمع کردن است؟
      هر کامنتی زیاد لایک خورد کپی میکنن؟
      چه چیزا؟؟


    •   Shamim.20
    • 4 ماه،2 هفته
      • 2

    • چقدر روح و ذهنم رو درگير كرد.
      نميدونم چي بگم!
      فقط ميخوام ي لحظه فكر كني به اين كه ما جاي اون دختر نيستيم
      ما تو زندگي ديگران نيستيم
      كي گفته يك زن به هيچ شرايطي حاضر نميشه تن فروشي كنه؟
      اتفاقا خوب هم حاضر ميشه وقتي بچه اش شب گرسنه بخوابه يا وقتي مادرش سرطان داره و هزينه شيمي درمانيش خيلي زياد مجبور ميشه
      اميدوارم هيچ زني مجبور نشه اما اگه مجبور شد شخصيتش له نشه


    •   ninjayesyah
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • با ارباب و برده موافق نیستم ولی سزای جنده جماعت همینه


    •   مسیحـا
    • 4 ماه،2 هفته
      • 6

    • توی این داستان حق با هیچکدوم از شخصیت ها نیست.
      نمیشه از هیچکدومشون طرفداری کرد.
      اما من بیشتر ذره بینم رو دختر داستان بود که انقدر راحت و بی فکر تا این حد پیش رفت.
      اول از مرد داستان بگم که هیچ گُهی بهش گفته نمیشه که بیاد به خاطر بد بودن شخصیت کسی بهش ظلم کنه و تخریبش کنه. بگه آ چون این دختر کارش میلنگه و خیانت میکنه و خلاصه شخصیتش باب میل من نیست پس من بگیرم لهش کنم(در صورتی که خودش هم هیچ تحفه ای نیست).
      اتفاقا این یکی دو روزه که با چند نفری توی پی وی راجع به داستان صحبت داشتیم هم گفتم که ما حق نداریم تا وقتی کسی بهمون آسیبی نزده به خاطر بد بودن شخصیتش بهش صدمه بزنیم. خود من گاهی پیش اومده که از شخصیت یه غریبه خوشم نیومده. اما هیچوقت به خودم اجازه ندادم که بیام به ناحق بکوبمش و در حقش بدی ام بکنم چون از خودم پرسیدم که آیا بهم صدمه ای زده؟ در حقم بدی ای کرده؟ کاری به کارم داشته؟ اصلا تا حالا کوچیکترین برخوردی داشتیم و همدیگه رو میشناسیم؟ و مهمتر از همه خودم خیلی انسان خوبی ام؟
      اما این یه طرف قضیه‌ست. ما به این آدم میگیم تو خیلی بیجا میکنی خیلی غلط میکنی با مردم مثل حیوون رفتار میکنی و اونم میاد جواب میده خب عزیز دل مگه من کسی رو مجبور به کاری کردم؟ اصلا من روانی من بیمار من زنجیری من عقده ای من همه‌شون قبول ولی مگه به زور با کسی کاری کردم؟
      که اینجا میرسیم به دختر داستان.
      مگه بهش گفته نشد قراره تخریب بشه؟ مگه نگفتن گُه زده میشه به شخصیتش؟ مگه ندید مرد داستان از همون اول باهاش چه رفتاری داشت؟ پس چرا با وجود این همه اتفاق و حرف بازم تن به این حقارت داد؟
      از گرسنگی مرده بود؟ از فرط لباس نداشتن بیرون نمیرفت؟
      یه عده میگن قضاوت نکن شاید مجبور بوده که منم میگم نه اصلا هم مجبور نبود چون اگه مجبور بود توی داستان یه اشاره ای بهش میکردم. دختری که تتوی گرون رو بدنش داره دختری که میتونه میز کافه رو حساب کنه دختری که خیلی کله شق به نظر میاد، نمیتونه مادر مریضی داشته باشه که به خاطر داروهاش تن فروشی(اونم از این نوعش)کنه!
      و خب درسته گوسفند پیغمبر هم نبود و شخصیتش آنچنان به دل نمینشست اما بازم از لحاظ این بلایی که سرش اومد میشه سرزنشش کرد و گفت چرا یه ذره غرور تو وجودش نگه نداشت که اجازه نده تا این حد پیش بره و تا این حد ازش سوء استفاده کنن؟ چرا انقد راحت ارزشش هاشو بی ارزش کرد؟
      همه ی این ها بر میگرده به طمع داشتن این دختر. نیازی به پول نداشت اما طمع داشت. طمع و ندونم کاری و بی گدار به آب زدنی که براش گرون تموم شد.
      الان یه عده میگن بابا مگه میشه تا این حد احمق بود و تا این حد حرص زد که باید گفت همه مثل همه نیستن و همه مثل همه فکر نمیکنن. زندگی همه مثل همه نیست. اصلا فرض کنیم احتمال واقعی بودن شخصیت دختر داستان خیلی کم باشه و منم اغراق کرده باشم اما بازم قطعا مشابهش وجود داره.
      در کل یه سری حرفا بودن که ذهنمو قلقلک میدادن و دوست داشتم داستانشون کنم و به اشتراک بذارم و نه بالای منبر رفتنی تو کاره و نه نصیحتی تو کاره و نه به راه راست هدایت کردنی بلکه وقتی یه چیزی مینویسم سعی میکنم چرت و پرت تحویل ندم و داستانم حرفی برای گفتن داشته باشه. نه اینکه خواننده ازم بپرسه فلانی حرف داستانت چیه و اصلا راجع به چیه و من بگم والا خودمم نمیدونم چی نوشتم تو دو دور بخونش اگه چیزی فهمیدی خودمم در جریان بذار!
      که البته سطح این داستان متاسفانه بالاتر از مغز و فهم یه عده(بلانسبت)مغز نخودی بود و باعث شد حسابی جو زده شن.
      یکی که ما ظاهرا باید کس تنگ صداش کنیم اومده شاخو شونه میکشه و میگه من عنمم نمیدم بخوری! یکی جنتلمن شده و اومده مدافع حقوق زنان شده(یه من خیلی خوبمِ خاصی تو حرفاشه)و نویسنده رو(نه مرد داستان رو)روانی و عقده ای و کون گذاشته شده و فلان و فلان خطاب کرده! که با این حساب یعنی من اون پدری هم هستم که تو داستان قبلیم با دخترش سکس داشت و دخترش خودشو کشت، اون دختر دانشجویی ام که تو داستان قبلیم با استاد و زن استادش سه تایی ریختن رو هم، اون مادری ام که به خاطر خرید عید و بچه هاش رفت تن فروشی کرد! و یکی هم باید به ذهنش دمت گرم گفت چون زیادی دیگه بهش فشار آورده و میگه نویسنده دوست داره یه آدم پولدار باشه که به پولش بنازه و با پولش بتازه و مردمو تخریب کنه! و یه عده هم مدرک قلمبه سلمبه گوییشونو رو کردن و ادای روشن فکر ها رو در آوردن(در صورتی که یه عَن اون وسط جا مونده)، و در کل یه عده بچه مغز و احمق اومدن ریختن زیر داستان که یه خودی نشون بدن و به چشم بیان.
      و جالبه که اگه از زبون دختر داستان مینوشتم یه جور دیگه برخورد میشد.
      در کل میگم که سطح داستان از مغز و فهمشون بالاتره و واسشون سنگینه.
      بحث اونایی که فرصت رو غنیمت شمردن و بدو بدو اومدن ماتحت سوخته شده‌شون رو یه کم خنک کنن هم که جداست. و معلوم هم نیست که دقیقا کِی و کجا بهشون هیزم داغ فروختم. چون اینجا تقریبا هیچ فعالیتی ندارم و نمیدونم این افراد از کجا پیداشون میشه.
      در آخر هم این مورد رو بگم که این داستان هیچ ربطی بی دی اس ام نداره. بی دی اس ام یه رابطه ی کاملا جدا و محترمانه‌ست و من اصلا قاطی این سکس مزخرف توی داستان نکردمش. اگه اینطور بود تگ بی دی اس ام رو استفاده میکردم. شاید یه مواردی مثل تفکرات مرد داستان و قلاده و لیسیدن پا سوء تفاهم به بار آورده اما در کل این رابطه هیچ ربطی به بی دی اس ام نداشت.


      خوش باشید...


    •   LOGANWOLF
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • دمت گرم این داستان خیلی عالی بود همه چیزش خوب بود هم طرز نوشتنت خوب بود هم طرز بیان داستانت در کل خوب بود


    •   zapatan
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • احسنت بلاخره یکی داستان خوبی گذاشت توی این گه دونی
      ولی حیف که فقط یک خیال شیرین بود


    •   Sexi_life
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • چه بگویم که نگفته هم پیدا ،که چه عرض کنم نور بالا میزنه
      مثل همیشه قلم توانا و پر فکر *_^


    •   Excalibur61
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • سلام
      اینایی که میگم نظر شخصیه منه
      اول از همه یه حرف کلیشه ای( لطفاً کسی را قضاوت نکنیم حتی اگه اون آدم یه جنده تن فروش باشه)
      دوم اینکه نفهمیدم چرا انقد از کلمه حیوان کثیف تو داستان استفاده کردید، حیوونا کثیف نیستن
      و سوم اینکه به نظر من رفتار اون دوتا مرد تو داستان بسیار حیوانی تر و کثیف تر از اون دختری بود که خیانت کرد و تن فروشی، ما در حدی نیستیم که رفتار کسی رو ببینیم و براش حکم صادر کنیم
      با عرض معذرت دیس میکنم


    •   Shahin_sexi
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • همچی ک.س.شر نوشتی که گوشیم شعر خوند.
      داستان نویسیت خوبه.تخیلتم خوبه ولی حشری کننده نبود مزخرفاتت.
      بیا برو تو کونم وجدانا انگا پسر ترامپی که پیش دوس پسرش بهت پا دادو دوسپسرش پیامارو دیدو نمدونم ای کسشرا


    •   sex65off
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • بیماری روانی ...کس کش این اتفاق برای خودت افتاده دختره خوار مادرت راگاییده حالا تو داستان برعکسش کردی ...کیرم تو این نوشتت


    •   jtcsexyboy
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کلا مشخصه زندگی بدجور خارتو اسیر کرده ک با یکی هرچقدر فاحشه و جنده اینجوری میکنی... متاسفانه دم از تیپ و شخصیت میزنی اما توهم یک فاحشه از نوع مردشی
      از داستان خوشم نیومد خیلی چرند و تخیلی بود


    •   mehrdad33sara28
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • قیلم سوپر زیاد میبینه جدیش نگیرید


    •   Kim_kim
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • به نظر من ادم خیانتکار حقشه که جوری ادب شه تا دوباره به فکر خیانت نرسه هرچند راوی داستان هم خیلی سنگدل بود شخصا نمی تونم این طوری باشم ولی درقبال این که کلی درباره تن فروشی صحبت کردی به نظرم تن فروش ها اگر انسانیت داشتخ باشن و با ادمای متاهل نباشن خیلی شرف دارن به گداها


    •   Baddd
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • یه سوال با مردا و پسرلی خیانت کار باید چیکار کرد ...مسیح از تو میپرسم با مردی که با داشتن دوتا بچه به نه تنها زنش بلکه به بچهاش بخاطر شهوتش خیانت میکنه باید چیکار کرد....اون دختر بخاطر سه ملیون پول حاضر شد تحقیر بشه ...سگ بشه خوک بشه ...نه بخاطر شهوت...اون به دوس پسرش نارو زد نه به شوهرش .......کاش یه نفر جواب منو بده کاش


    •   Baddd
    • 4 ماه،2 هفته
      • 1

    • یه سوال با مردا و پسرلی خیانت کار باید چیکار کرد ...مسیح از تو میپرسم با مردی که با داشتن دوتا بچه به نه تنها زنش بلکه به بچهاش بخاطر شهوتش خیانت میکنه باید چیکار کرد....اون دختر بخاطر سه ملیون پول حاضر شد تحقیر بشه ...سگ بشه خوک بشه ...نه بخاطر شهوت...اون به دوس پسرش نارو زد نه به شوهرش .......کاش یه نفر جواب منو بده کاش


    •   دامبلدور
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان به شدت مبتذل و تبلیغ جنایته.
      دختری ک ترور شخصیتی شده و پسرک سادیسمی ک با گریه هاش ماله کشیده میشه رو جنایتش.
      امتحان کردن آدم ها_تفتیش عقاید_تروریست اخوندی
      همش لجنه


    •   bella97shz
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • نه دیس ن لایک ....


      چالش برانگیز بود.
      حرفی نیست .


    •   arni67
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • آقا شانس آوردی همون روز اول که خوندم نظر نذاشتم ولی تا دو روز تو فکرم بود چون خوابشو میدیدم مثل کابوس بااینکه من فراموشکارم پس این یعنی تو ضمیر ناخودآگاهم بوده آفرین جدای از همه چیز شما با قلمت و کلمات میتونی رو ناخود اگاه تاثیر بذاری برای همینم با نظرات تند مواجه شدی چون عمیقا تحت تاثیر داستان قرار گرفتن
      حالا لطفا یه داستان دیگه آپلود کن اینو بشوره ببره


    •   _sinasm98_
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • از اینکه این داستان کمترین واقعیتی هم نداره شکی نیس ولی از اینکه تو نویسنده خیلی خوبی هم هستی هیچ شکی نیست فضا سازی و خلق داستانت خیلی خوب بود اینکه با نوشتنت بدن خواننده سردو گرم میکردی خیلی خوب بود ولی دیگه داشت زیادی میشد بدن سرد میشد
      حس تحقیر سبک و علاقه من نیست ولی تا حدودی ازش لذت بردم دلم برای دختره سوخت و اینکه خواننده رو از خودت متنفر میکنی خیلی جالبه به نظر من سبکتو اروتیک کنی خیلی موفق تری البته این داستانم جز بهترین کارات بوده ولی مطمعنن برای همه جذابیتی نداره اسم داستانت خوبه ولی میتونست خیلی بهتر باشه خیلی طولانیش کرده بودی میتونستی بیشتر به خلق صحنه بپردازی تا توضیح و حس و این حاشیه هاش موفق باشی


    •   mistress.f
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • مسیحا جان عزیزم خفه شو لطفا عقده ای. انگل. زن ستیز. روانی. مایه ی بی آبرویی شهوانی. خخخخ
      بقیشم دوستان لطف کردن حوالت کردن دیگه نیاز ب توضیح دیگه ای نیس.
      انقدر بد بود ک حتی کامل نخوندم. البته بابت یه چیز ازت تشکر میکنم و بهت نمیگم دیگه ک تا اخر عمرت ننویس و داستاناتم بریزی تو کاسه توالت. اونم اینه ک ذات گوه مردها و خوی حیوانیشونو خوب ب تصویر کشیدی. واقن پسرا همین هستن. قابل توجه دخترایی ک خیال میکنن پسرا از خوبی و مهربونیشونه ک ب روشون میخندن.
      اها اینا مونده بود: فاحشه. کونی. ده میلیون بهت میدم بیا یه تف کنم دهنت. خاستی خصوصی پیام بده.


    •   mistress.f
    • 4 ماه،1 هفته
      • 3

    • راستی با اینکه بقیه دوستان خیلی عالی گفتن ولی این موردیه ک باید تکرارش کرد.
      اونایی ک این داستانو لایک و تشویق کردید. حالا خودتونو شناختید؟ دقیقن مث شخصیت اصلی این داستان هستید. گوه. بدردنخور. اضافه. انگل. ویروس. مضر کامل.
      بهترین و مفیدترین کاری ک میتونید برای این دنیا انجام بدید خودکشی هست. البته فکر نکنم ب این اندازه هم بتونید مفید باشید.
      ضمنن من حتی دیسلایک هم نکردم. بقول معروف داستانی ارزش نقد داره ک حداقل از یک لحاظ خوب نوشته شده باشه. ن اینکه حتی بعنوان پاورقی هم نشه خوندش.
      این داستان فقط ب درد فوش دادن میخوره خخخخ


    •   elahe_ck
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • به به


    •   exotimo
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود ولی ایکاش برچسب سادیسم هم داشت که اونایی که خوششون نمیاد و میترسن نخونن


    •   chooori
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو یه دیکتاتور بی قدرتی مسیحا. یه لجن کثیف که نباید بهت هیچ موقع قدرت داد


    •   Cp.Stiphen
    • 4 ماه،1 هفته
      • 1

    • مثل یک ادکلن تلخ ولی زیبا بود
      دلم می خواد گریه کنم


    •   omid22222
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • نگارشت خوب بود راوی خوبی هستی ،اما رسم جونمردی این بود وقتی اون دختر خانم اومد خونت تا پای تجاوز پیش میرفتی ولی دست بهش نمیزدی.اینجوری بهش میفهموندی راه درستی رو انتخاب نکرده،ولی تو با نهایت نامردی و ناجونمردی هرجور خواستی....توف به شرفت
      مطمعن باش در صورتی که داستانت واقعی باشه همین بلا یه روز سر ناموس خودت میاد...........بعد میتونی بیای تو این سایت یکی داستانشو نوشته باشه و تو بخونی و یه حسرت ابدی برات میمونه خدا کنه داستانت فقط یه داستان باشه واقعی نباشه که دراون صورت نویسنده عالی هستی و حتما رشد میکنی
      ولی داستانهای خوب بنویس
      شرمنده وقتتونو گرفتم


    •   eyval123412341234
    • 4 ماه،1 هفته
      • 2

    • مسیحای عزیز داستانو خوندم...
      راستش شما به عنوان یه نویسنده یه مسئولیتی رو قبول میکنی. شما مسئول رفتار تمام شخصیتهای داستانتی و نمیتونی بگی هیچکدوم رو تایید نمیکنی مخصوصا که تمام مدت داستان با سوالات و تفکرات ذهنی خودت درگیری... شما هیچ چیزی راجع به این دختر نمیدونی... کیه؟ پدر و مادرش کی ان؟ زیر دست نامادریه؟ یا زیر دست ناپدری؟ بچه ی بهزیستیه؟ حتی اونقدر از ارتباطش با پسره خبر نداری که چند وقته با همدیگه هستن یا رفتار پسره باهاش چه جوریه؟ پس محکوم کردن یه دختر بدون شناختش احمقانه اس!
      .
      .
      مورد بعدی گفتی خودشو برای یه مشت کاغذ فروخت؟ میدونستی اگه همین یه مشت کاغذ رو نداشته باشی چه بلایی سرت میاره جامعه؟ اون ممه ی آرمانی رو لولو برد! همین خود شما اگه تشریف ببری هر جایی، تا این چهار تا تیکه کاغذو نشونشون ندی همچین میندازنت بیرون که نفهمی از کجا خوردی!
      .
      .
      مورد بعدی میخواستی با اون تعریفی که از خودت کردی و وحشتی که تو دلش انداختی دختره شروع کنه با بس کن و ادامه نده ازت بخواد تمومش کنی؟ فرمایشات میفرمایید ها! وقتی یه دختر با دو تا مرد وحشی طرف میشه صد البته از ترسش جیکش در نمیاد تا این دو تا روانی مبادا بکشنش... راوی با خودش تعارف داره و ضد و نقیضه و نادون... دختر داستان اینو نمیدونه. تو اون لحظه فقط با دو تا وحشی طرف شده ناگهان! پس سکوت دختره رو نمیتونی پای جندگیش بذاری... خود شما رو هم یکی باهات همین رفتارو بکنه برای اینکه مبادا بکشنت همچین ساکت میمونی اون سرش ناپیدا!
      .
      .
      در این سایت بچه زیاد میاد مسیحا جان... و ممکنه به شما به چشم رول مدل نگاه کنه و از حرفهای شما برداشت کنه که همه ی دخترها عوضی ان... و باید باهاشون وحشیانه برخورد کرد! شما با همچین داستانی باید ذهنیتی رو که توی بچه ها ایجاد میکنه رو در نظر بگیری! نمیتونی بگی کار هیچکدوم رو تایید نمیکنی... و در قبال رفتار پسرها با دخترها مسئولی!
      .
      .
      دختر و زن بد به همون میزان داریم که پسر بد و مرد بد! اما آیا دلیل میشه همه رو با یه چوب زد؟ اونم تو شرایط اقتصادی و فرهنگی الان؟ تو این ایران بی قانون شما از قوانین اخلاقی دم میزنی؟ این خانه از پایبست ویرانه اس اونوخ شما یه کم گل بزنی بهش و مقداری هم توف قرار نیس شرایط رو بهتر کنه و خانه را استوار! اگه همه چیز اصولی بود آره همه وظیفه داشتن اخلاقی عمل کنن! اما وقتی هر کی هر کی شد و تعریف انسانیت رفت زیر سوال آیا مسخره نیس که دنبال تعریف زنانگی یا مردانگی بگردیم؟ که چیه چیه یه نفر یه جا یه زمانی به ما خیانت کرده؟
      .
      .
      بازم میگم مسیحای عزیز! شما خیلی باید حواست باشه به بچه های سایت!


    •   Aziiii
    • 4 ماه
      • 1

    • ریدی تو اعصابم.. تو روح همچین دخترایی


    •   Amir3411
    • 4 ماه
      • 0

    • خیلی درگیرش شدم تلخ بود خیلی فقط میدونم نمیشه قضاوت کرد خدا میدونه چی بهش گذشته بوده که حاضر به همچین داستانی شده


    •   Saba_sayna
    • 3 ماه
      • 0

    • حسی که اینجا میدی هنوزم نباید فراموش کنی اون یه انسان تو خدایی که مجازات میکنی یا خدا به وسیله تو مجازات میکنه قضاوت با توعه ؟
      تو هیچی نیستی


    •   Alireza-Q
    • 3 ماه
      • 1

    • مسیحا
      نمی تونم درک کنم سمت داستان به سوی چه کسی هست.
      اگر راوی شخص سوم بود و از نگاه یکی مثل خدا بود، این می تونست قلم فلسفی و اجتماعی رو به همراه خودش بکشه. اینطوری انتقاد نمی شدید.
      داستان رو دوست نداشتم. راوی شخصیتی مریض و خودشیفته عوضی بود. کسی که داره انسانیت رو زیر پا میزاره نمی تونه حرف از انسانیت بزنه. هرچقدر هم کار درستی کنه ولی از دیدگاه منطق غیر اخلاقی و بی شرمانه هست


    •   لیامین
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان پردازی و همچنین شخصیت پردازی به خوبی و کیفیت بالا انجام شده بود.
      توصیفت احساسات هم به نحوی کامل بود که جای ایراد باقی نمیذاره ولی توی برخی از توصیفات میتونستین بهتر عمل کنین ولی من اینو میذارم به پای سبک سیال ذهنی که توی نوشتن به کار میبرین.
      کار شما عالیه مسیحای عزیز
      نقدی که دارم، از نظراته!
      ما بعنوان خواننده هیچ نقشی توی تصمیم گیری برای سیر داستان یا شخصیت ها نداریم و تنها میتونیم نقاط قوت و ضعف داستان رو تشخیص داده و با ذکر اونها، کمکی به بهبود کیفیت قلم نویسنده کنیم.
      جدای از اینکه جناب مسیحا فرمودن که این یه داستانه، سادومازوخیسم یه بیماریه که درسته من و خیلیا نمیپسندیم اما وجود داره! حتی اگه واقعیت هم داشت، اون دختر با خواست خودش تن به این کار داده.
      کاش به‌جای کوبیدن، طرز تفکر صحیح رو یاد بگیریم.
      برای شما قلمی روان و مادام رو آرزو میکنم.


    •   farhad.bi
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • احساس میکنم زمانی که بچه بودی جلوی چشمات به مادر و خواهرت تجاوز گروهی شده و حداقل هفته ای دوبار تو کوره های اجر پزی ورامین زیر افغانی ها خوابیدی.


    •   _deniz_
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • مثل همیشه عالی بود مسیحا
      واقعا معتاد داستان هایی که مینویسی شدم
      خیلی دوسشون دارم❤


    •   Naz10100
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • سلام میدونم این قدیمیه ولی من الان خوندمش خیلی خوب نوشتی مرسی. و ی سوال این اتفاقا واقعیت داشته؟


    •   Mobin_1010
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • واقعا برام عجیبه اونایی که این داستان رو تحسین میکن.داستانی که پر از تناقض هست و این تناقض به هیچ وجه ممکن منطقی نیست.واقعا ایا نویسنده با این که قلم خوبی داشت ولی فکر نکرد برای لحضه ای هم که این من بودم که اون دختر رو به لجن کشیدم؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو