تجاوز به هستی

    1398/11/30

    ...قسمت قبل


    دوستان سلام من هستی هستم یا به گفته برخی کاربران این سایت علی، خوب قبلا درد و دلامو خوندین راستش اصلا من با سکس رابطه خوبی نداشتم البته الان بهتر شده چون ازش خاطره خوبی نداشتم و الانم نمیخوام چیزیو بهتون ثابت کنم من نوشتم با کلی سختی تا شاید به گفته یاسی آروم بشم و شما با من همدردی کنید تا فکر نکنم تنهام خوب قاعدتا بعد ی مدت یاسی بم همچیو گفت و الانم این موبایل یاسمینه که دارم باهاش تایپ میکنم واقعا که بعضیاتون خیلی بی ادب و سنگدلید من به شما حرف دلمو زدم بعد شما می‌آید میگید دروغه و مسخره میکنید و به خودتون افتخار میکنید که مچشو گرفتم آره مچمو گرفتی حالا چی بهت رسید اصلا من علی هستم تو بردی حالا میخوای چکار کنی جایزت دادن واقعا بعضیاتون یچیزیتون میشه ها من دختر یا بهتر بگم یک زن ایرانی هستم مثل خواهر شما مادر شما همسر شما شاید دور از جونشون خدای نکرده خدای نکرده این اتفاق برای یکی از همون عزیزای شما می‌افتاد و اون میومد اینجا درداشو می‌نوشت شما بازم میومدی مچ گیری کنی واقعا فکرشم که میکنم مخم سوت میکشه من اومدم دارم حرف دلمو میزنم دارم نصیحت میکنم (گاهی وقتا خوبه حتی به حرفای منطقی و درست گوش کنیم هر چند اونطرف سنش از ما کمتر باشه لازم نیست در برابرش گارد بگیریم که آره من از تو بزرگترم یا بیشتر حالیمه و اونو سرکوفت کنیم شما 1000 سالتم که باشه هنوز جا برای نصیحت شنیدن و یاد گرفتن داری) اومده میگه غلط املایی داشتی نگارشت ضعیفه یا دروغ بود خوب ببخشید ببخشید غلط املایی بخوره تو سرم میخواستم بگم سرتون گفتم زشته آخه این همه حرف راست و منطقی زدم اونارو ول کردی میگی دروغ بود خوب اصلا داستان منو علی دروغ بود آیا اون حرفا درباره پسرا و دخترا که گفتم یا حس و حال روحی و روانی یکنفر بعد از اینکه مورد تجاوز قرار گرفت اینا اصلا ربطی به داستان نداشت حرف منطقی بود. بود یا نبود خودتون بگین خودتون قضاوت کنین منم مثل ناموس خودتون اینا حقم نبود یک درصد احتمال نمیدین فقط یک‌درصد شاید واقعی باشه و اونطرف وقتی ببینه مسخرش کردن و گفتن حقته نابود که شده نابود تر میشه شاید اون دختر نتونه به کسی چیزی بگه از ترس و سفره دلشو باز کنه حالا یجورایی اتفاقی اینجا رو پیدا کرده و بخواد دردا و حرفای دلشو که سالها تو خودش ریخته و از درون نابود شده با شما در میون بزاره تا یکم شما بش آرامش بدین نصیحت همدردی راه چاره و پیشنهاد بش بدین که چکار کنه تا بلکه از این عذاب راحت بشه چون کسی رو نداره تا باش هم صحبت بشه واقعا خیلی ها هستن خودتونم خوب میدونین که بشون تجاوز شده ولی بخاطر یسری مساعل مثل حالا تهدید متجاوز که اگه به کسی بگی فلانت میکنم یا ترس از عابرو و یا نداشتن اطلاعات عمومی کافی در مورد اینگونه مساعل که باید فرد چکار کنه چون هیچگونه آموزشی به بچه ها داده نمیشه نه تو خانواده نه مدرسه بخاطر حیا و شرم اوناهم میریزن تو خودشون تا ذره ذره نابود بشن و یا همون اول کار خودکشی میکنن منم تو فکرش بودم خیلیم جدی ولی خوب مراقبم بودن تا این کارو نکنم فک کردین مامان بابای من نمی‌خواستن شکایت کنن یا پدر علی رو در بیارن چرا ولی قبل از اینکه برن شکایت کنن داییم اومده بود قبل از اینکه برن مخشونو خورده بود که آره این کار فایده ای نداره علی انکار میکنه دستتون به جایی بند نیست من پارتی دارم و رشوه میدم نمیزارم چیزی ثابت بشه خودم شخصا علی رو تنبیه میکنم و آبرومون میره و درست نیست خواهر برادری حالا تا چن سال بریم دادگاه برامون حرف در میارن بهتره بدون اینکه کسی بفهمه این قضیه رو بین خودمون حل کنیم یجورایی راهشونو زد و اونارو دلسرد کرد من شاید تا 3ماه تو شوک بودم و عصبی و خیلی میترسیدم داغون بودم دنیا رو سرم خراب شده بود هیچی غذا نمی‌خوردم یچی میگم یچی میشنوین اصلا باید منو از نزدیک میدید تا بفهمین چه حالی داشتم تا سرتون نیاد هیچوقت درک نمیکنین و امیدوارم که هیچوقتم درکم نکنید تا سرتون نیاد. وقتی مامان اومد تو اتاق بم گفت با داییت صحبت کردیم و علیم مجازاتشو کشیده و برای اینکه آبرومون نره باید با علی ازدواج کنی یک بار دیگه دنیا روسرم خراب شد اون موقع خیلی مصمم بودم که هر جوریه یا علی یا خودمو بکشم شروع کردم به جیغ کشیدن و بلند بلند داد زدن بابام خواهرم و زن داییم (مامان علی) ریختن تو اتاق تا ببینن چه خبره و منو گرفتن تا دستو پا نزنم و دیدم که اوناهم دارن گریه میکنن ی قرص بم دادن تا آروم شم یکم آروم شدم بعد مامان و خواهرم 2 طرفم نشستن اینقدر نازیم کردم و بوسم کردن و برام اشک ریختن تا خوابم برد قبلش چهره زن داییمم دیدم اونم داشت برام گریه میکرد و شرم داشت تو روم نگاه کنه زن بیچاره فکر نمی‌کرد پسرش اینکارو کنه واسه همین وقتی شدم عروسش چیزی برام کم نزاشت خیلی دوسم داره عین دختر خودش تا حالا نشده ی بدی کوچیکم ازش ببینم خلاصه کلی با من حرف زدن تا راضی شدم با علی ازدواج کنم و بقیه اتفاقا که خودتون میدونین خودتون فک کنین ی دختر 15 16 ساله با ی بچه تو شکمش همچنین حال روحی بد چکار میتونست بکنه. دوستان همه کامنتارو خوندم و از بعضی هاشون شات گرفتم تا اینجا جوابتونو بدم اول کاربر misMehrdad امیدوارم این بلا سر تو یکی بیاد تا دیگه نگی مگه چه اتفاقی افتاده چطور میتونی اینقدر راحت بدون هیچ تجربه و آگاهی بیای در مورد من قضاوت کنی خیلی برات متاسفم امیدوارم خودتو اصلاح کنی و کاربر th_omas007 از همدردیت ممنونم حرفت درست بود و امیدوارم مشکل تو هم حل بشه و ARAD_sm تو هم تنها کسی بودی که در برابر نصیحت‌های من گارد نگرفتی و بدون اینکه فک کنی بت برخورده گوش کردی موفق باشی کاربر saeedno15 برای تو هم متاسفم که فکر میکنی یک دختر که بش تجاوز شده و بیاد بگه این به معنای توهین به شعور طرف مقابله خیلی از کسایی که سکوت میکنن از ترس افرادی مثل شماست و جناب عشقبازمست ممنونم از توضیحاتتون چشم به حرفتون گوش کردم بیخیال طلاق شدم میگم چرا و با حرفتون در مورد روان‌شناس‌ها کمی موافقم اونجوری که باید بم کمکی نکردن و اینم بگم بتون که من کینه ای نیستم ولی تو این مورد واقعا حق داشتم و علی تو این سالا هر کاری از دستش برمییومد برای من کرده و خیلی خواسته با من حرف بزنه ولی من جوابشو نمی‌دادم و دیگه marshaall_Bos از همدردی شماهم ممنونم و کاربر حس+خوب من از شماهم ممنونم و 3 خط آخر کامنتتونو قبول دارم کاربر royaei از شماهم ممنونم و به حرفاتون گوش می‌کنم و در آخر از همه بیشتر از کاربر omidario با فاکتور گرفتن از حرفای زشتت خیلی ازت ممنونم واقعا تو این تصمیمی که گرفتم تو سهم زیادی داشتی حتی بیشتر از خیلی روان‌شناس‌ها چون تو بدون اینکه بت پول بدم یا منو از نزدیک ببینی منو باور و درک کردی حرفات برام جالب بود و حدود شاید باورت نشه 2 ساعت داشتم بشون فک میکردم واقعا دیدگاهت درباره موضوع تجاوز منطقی هست آره بعد از خوندن حرفای تو فهمیدم تو راست میگی واقعا ممنونم دوس داشتم از نزدیک ببینمت اگه میشه این پایین کامنت بزار تو دکتری مشاوری چیزی هستی حرفات که رو من خیلی تاثیر گذاشت بازم ازت ممنونم دوستان از بقیه هم اگه حرفای درستی زدم ممنونم و اونایی هم که فقط فحاشی کردن میتونم بگم که متاسفم و امیدوارم که یکم دیدگاهشون تغییر کنه به هر حال شماها لطف کردین وقت گذاشتین و خوندین و راجب من فکر کردین و اونایی که نصیحت و همدردی دقیقا همون چیزی که تو این سالها بهش نیاز داشتم یکی بگه خانوم ماهم هستیم تو میتونی از پسش بر بیای حتی اگه از نزدیک نبینمش بازم ازشون ممنونم و بی انصافی و به دور از معرفت بود که از اونا تشکر نکنم هر چند تعدادشون اندک بود راستش تو این چن سال تنها کسی که خیلی راحت باش درد و دل میکردم و گریه میکردم یاسی بود آره همین یاسمین خانوم که عده ای بش توهین کردن نسبت به خیلی از شماها شرف داشت یبارم گریه نکرد برام ولی از ته دلش میدونم دوسم داره و برام ناراحته و دوست داشت که با علی آشتی کنم تا هر دو دوباره بخندیم ی خنده واقعی مامانم و خواهرم هم بودن ولی هر موقع من گریه میکردم اونا حالشون از من بدتر میشد و خیلی برای من غصه میخوردن و عصبی میشدن منم نمیخواستم ناراحتشون کنم واسه همین جلوشون تظاهر میکردم که حالم خوبه (یکی از دلایلی که کسانی که بشون تجاوز شده سکوت میکنن) زن داییم بم میگفت بیا پیشم خودتو خالی کن نزار تو دلت بمونه منم روم نمیشد پیشش چیزی بگم و زن بیچاررو ناراحت کنم چون میدونستم خودش خیلی بخاطر این موضوع ناراحته بقیه دخترا و زنای فامیلم که نمیدونن یا اگه هم میدونن چیزی نمیگن چون من جلوشون چیزی نمیگم یعنی اجازه ندارم آخه همه اینا بخاطر داییم بود که آبروش نره دوست نداره درباره این موضوع جایی صحبت بشه خوب دوستان من با توجه به صحبتای شما و حرفای علی الان که دارم اینارو مینویسم هنوز متن دوم علی روی سایت قرار نگرفته نگین چجوری رفتی اونارو خوندی همون شب یاسی از متنش شات گرفت اومد داد من همشو خوندم و همه داستانو برام تعریف کرد. آخرشبم علی اومد و بام صحبت کرد واقعا حرفای منطقی زد از علی بعید بود همچین حرفایی بزنه حرفایی که تا حالا نزده بود من به حرفاش برای اولین بار گوش کردم حرفش درست بود حالا که بیشتر بش فکر میکنم گریه کرد التماس کرد حس کردم که از ته دله راستش دروغ چرا منم برای ی لحظه دلم براش سوخت و گریم گرفت تا حالا علی رو اونجور خار و درمونده ندیده بودم و با توجه به صحبتا و نصیحت‌های افراد اینجا تصمیم گرفتم علی رو ببخشم. خیلی برام سخت بود کلی فکر کردم و همه جوانبو در نظر گرفتم دیدم این بهترین راهه گریه و غصه خوردن من فایده نداره فقط دارم خودزنی میکنم من ی دختر دارم باید بیشتر بش برسم باید بیشتر بخودم برسم و از زندگیم لذت ببرم آره طلاق فایده نداره هر چند اینو میدونم که اگه طلاقم بگیرم تا آخر عمرش علی خرج من و نرگسو میده ولی پشت سرم کلی حرف و حدیث گفته میشه به هر حال طبق گفته دوستان احمدم که اینقدر دوسم داشت خیلی زود رفت بعد من ازدواج کرد و رفت انتظار نداشتم به این زودی منو فراموش کنه هر چند شاید فراموشم نکرده باشه نمیدونم ولی هر چی بود گذشت الان فقط جای زخمش روی قلبم موند دارم سعی میکنم اونو فراموش کنم و یجورایی تصمیم گرفتم خودمو به علی وابسته کنم تا کمکم بیشتر ببخشمش و بش عادت کنم چون یجورایی اون موقع ها من خیلی احساسات علی رو دست کم گرفته بودم و عشق احمد چشممو کور کرده بود و احساسات محبت آمیز علی رو ندیده بودم و خوب طبیعتا اونم بش برخورده بود راست می‌گفت وقتتو عشقتو قلبتو حستو حتی پولتو هزینه کن که آخرش اونطرف مقابل بدون ی تشکر ساده بره با یکی دیگه و آخرش تنهایی بشه نصیب تو خوب منم باشم زورم میاد من اینجا به علی حق میدم ولی بازم میتونست بیاد باهام صحبت کنه چون ایناهم خیلی دلیل قانع کننده برای کاری که کرده نیست. عجیب نیست این نقشه مسخره یاسمین خانوم جواب داد و من ی فرصت دوباره به علی دادم خواستم شما هم اینو بدونین واقعا زندگیم عوض شده تو این مدت 2 هفته و خورده ای که با علی صلح کردیم رفتیم پیش مامان علی گفتم من پسرتو بخشیدم لطفا تو هم ببخش اول ممانعت کرد ولی بعد با گریه و التماس و ابراز پشیمونی که به پاش افتاده بود دلش نیومد تحمل کنه اونم زد زیر گریه و علیو بغل کرد و بوسید و بخشیدش خیلی خوشحال شد. چند شب پیش تو خونه ما به پیشنهاد علی ی مهمونی ترتیپ دادیم که همه دایی و خاله هام که میشن عمه و عموهای علی بودن واقعا خیلی خوش گذشت قبل از حادثه تجاوز زیاد داییم مهمونی می‌گرفت ولی بعد از اون دیگه تو این خونه ازین خبرا نبود چون نه داییم و زن داییم دیگه حوصله داشتن بخاطر کار علی اینو میشد از حالشون فهمید و نه علی رقبت نگاه تو روی مهمونا و اعصاب بزنو برقصو داشت بیشتر مهمونی زورکی برای اینکه نگن اینا چشونه میرفتیم چون مثل قبل شاد نبودیم منم که اصلا دوس نداشتم چون مجبور بودم تظاهر کنم که علیو خیلی دوس دارم ولی اونشب واقعا ی شب جدید بود علی کلی مسخره بازی درآورد و شوخی می‌کرد همچنین داداش بزرگتر علی شوهر یاسی نه ی داداشم دارن بین علی و مهران که مجرده و مجردی هم زندگی میکنه کلی مسخره بازی درآوردن با علی و بقیه هم میخندیدن واقعا همرو اینقد شاد ندیده بودم شاید بخاطر منه که علی رو بخشیدم و ازونطرفم مادر علی که علی رو بخشیده و کلی برای منو علی دعا کرد شاید خدا هم به ما نظری کرده. اونشبم برای شام رفتن از بیرون رستوران جیگر طلا تو نیایش شاید کسایی که شیراز باشن بلد باشن کنار نامی نان غذا خریدن و آوردن دور هم خوردیم واقعا چسبید. البته بساط عرق خوری هم داشتن که من نخوردم چون دوست ندارم به هر حال زندگیم خیلی بهتر شده همون شب برای اولین بار علی از من خواست که با هم بخوابیم مثل 2تا زن و شوهر واقعی اولش یکم شوکه شدم و هنوزم ته دلم ترس داشتم من من کردم علی بازوهامو گرفت گفت هستی خانوم لازم نیست بینمون اتفاقی بیافته فقط میخوام پهلوی تو بخوابم من با تو تا وقتی که خودت نخوای هیچ کاری نمیکنم آخر شب که همه رفتن نرگس رو مبل از خستگی خوابش برده بود چون خیلی بازی کرد اونشب علی بغلش کرد بردش تو اتاقی که همه این سالا منو نرگس توش باهم میخوابیدیم خوابوندش رو تخت دیگه باید نرگس تنها بخوابه بعد اومد دست منو گرفت برد توی اتاق خودش که از این به بعد اتاق ما 2تا بود لباس خوابامونو پوشیدیم جلوی علی لباس عوض کردم روم نشد بش بگم برو بیرون اول اون رفت روی تخت بعد با دستش اشاره کرد بیا تو بغلم منم با شک و شبهه رفتم روی تخت لامپارم خاموش کردم و شب خواب خوشکل توی سقف روشن بود راستش یکم برام سخت بود برم تو اتاقی که یک زمانی توش بدترین حادثه زندگیم اتفاق افتاده ولی هر طور بود تحمل کردم و باش کنار اومدم رفتم به پهلو به سمت آینه خوابیدم قلبم تند تند میزد علی پتو رو انداخت رو هر دومون و از پشت چسبید بهم دست راستشو گذاشت زیر سرم و دست چپشو دور شکمم حلقه کرد نگران نباشین نه علی آلتش بزرگ شد نه دستاش جای بدی رفت اون لحظه هیچ حس شهوتی توی وجودش نبود ولی عاطفی چرا هی پس سرمو میبوسید شونمو دستمو میبوسید نازیم می‌کرد همش حرفای عاشقانه میزد موهامو بو می‌کرد و کامل بم چسبیده بود میگفت عشقم جونم عمرم نفسم عزیزم خیلی دوست دارم بخاطر همه اشتباهاتم منو ببخش جبران میکنم سالهاست منتظر این لحظم سالها تو حسرت همچین موقعی بودم که شبا تا صبح تو رو نوازش کنم تا خوابم ببره داشت کمکم گریه میکرد که به آرزوش رسیده و بینش می‌خندید و هی از من تشکر می‌کرد که بخشیدمش دروغ چرا منم یجور حس جدید و عجیب بم دست داد راستش وقتی بغلم کرد حس خوبی داشتم حس آرامش احساس می‌کردم یکی هست که بتونم بش تکیه کنم و همونجا کمکم خوابم برد اونشب خیلی راحت خوابیدم و ی خواب معمولی و بدون ترس دیدم صبح ساعت 10 با صدای نرگس از خواب بلند شدم که داشت گریه میکرد و جیغ می‌کشید هنوز تو بغل علی بودم که اونم سنگین خوابیده بود که اونم با تکونای من و صدای نرگس که از تا اتاقش میومد اتاقش نزدیک اتاق ما نیست 2تا اونطرف تره ولی اینقدر بلند داد میزد که ما صداشو شنیدیم سریع با ترس دویدیم سمت اتاقش علی درو باز کرد رفت تو نرگس داشت گریه میکرد بغلش کرد بوسیدش منم همینطور تا یکم آروم شد خداروشکر اتفاقی نیافتاده بود ظاهرا ی خواب بد دیده بود و وقتی بیدار شده دیده من کنارش نیستم دلش برام تنگ شده زده زیر گریه آخه هنوز بچس به مامانش وابستن اینم بگم روز جمعه بود مدرسه نمی‌رفت تقریبا 5 یا6 روز به همین منوال گذشت و روز به روز محبتها و عشق و علاقه علی بیشتر شد چن بارم رفتیم بیرون ولی چون سرد بود سریع برمیگشتیم خونه تا دیشب یعنی چهارشنبه شب راستش یاسی میگه ی داستان سکسیم بنویس تا آدمین تو لیست داستانا قرار بده خوب من روم نمیشه زشته شرم و حیا دارم ولی یاسی بیخیال نمیشه میگه بگو بگو قشنگتر میشه میگه منم تو برچسب شوهر ی داستان نوشتم آخه یکی نیس بش بگه دختر تو شوهر داری بچت دیگه بزرگ شده هنوز میای اینجا داستان میخونی و داستان مینویسی خلاصه من دیشب برام شب زفاف بود ولی واقعی اولین باری که من و علی از روی رضایت طرفین با هم سکس کردیم با اسرار یاسی میخوام داستان دیشبم البته با خجالت بنویسم شب شام خوردیم یاسی و مهرانم بودن بعد شام داییم خسته بود رفت سریع گرفت خوابید یک ساعت بعدشم یاسی و مهران رفتن خونه خودشون زن داییم رفت خوابید منم رفتم نرگسو بردم تو اتاقش تبلتم ازش گرفتم تا بخوابه اینقدر بازی نکنه اومدم بیرون دیدم علی تنها روی مبل نشسته و داره سریال سیب ممنوعه سریال ترکی که تازه شروع شده بودو نگاه می‌کرد هر شب این فیلمو که ساعت یازده میزاره نگاه میکنه رفتم کنارش نشستم و باهم نگاه کردیم اینم بگم کلا شاید 1 ساعت گذاشت 40 دقیقه فک کنم تبلیغ بود و 20 دقیقه فیلم. فیلم تموم شد ساعت 11 و 54 دقیقه بود علی ی حال عجیب داشت انگار خمار بود لباسای منم ی پیرهن که سینم فقط بالاش توش پیدا بود با یجور پلیور روش تا سردم نشه گرچه خونه همیشه گرمه با یک شلوار خونگی چسبون موهامم که باز بود و کمی هم آرایش کرده بودم علی اومد جلو و صورتمو بوسید ی مشت حرف عاشقانه زد و به پاهام و سینه هام نگاه می‌کرد من فقط با تعجب و کمی ترس نگاش میکردم و چیزی نمیگفتم دستامو گرفت آروم نوازش میداد چقد دستاش داغ بود بعد رفت رو پاهام اونارم نوازش داد چهرش یجوری شده بود عرق کرده بود اومد جلو رفت تو موهام و گردنم یه بوس کرد و بو کشید بعد دستاشو آورد پشتم و رو پهلوهام و نوازش می‌کرد من هیچ تحریکی نداشتم فقط ترسیده بودم کامل بغلم کرده بود در گوشم گفت هستی حاضری امشب با من نزدیکی کنی مثل 2تا عاشق و زن و شوهر واقعی من زبونم بند اومد دوباره ترس ریخت تو جونم همه اون اتفاقای چن سال پیش اومد جلو چشام نکنه دوباره بم تجاوز کنه نکنه دوباره کتکم بزنه نکنه اذیتم کنه وای حالا چکار کنم تو دلم گفتم جیغ میزنم داییم اینا میان بیرون ایندفعه دیگه تنها نیستم دیدین وقتی مثلا ی امتحان مثل کنکور دارین خیلی استرس دارین و می‌ترسین و ته دلتون یجوری میشه من همچین حسی شاید بدترشو داشتم تو همین فکرا بودم که علی گفت عشقم نظرت چیه من بازم چیزی نگفتم گفت سکوت نشانه رضاست بلند شد دستمو گرفت منم بلند کرد دست منو می‌کشید و به سمت اتاق خواب میرفتیم که وایسادم گفتم علی خواهش میکنم یهو برگشت انگشت اشاررو گذاشت روی لبام گفت هیسسسس میدونم تو هم دلت میخواد سکس یکی از لذتای زندگیه نباید خودمونو ازش محروم کنیم من شوهرتم پشت و پناهتم به من اعتماد کن من هیچوقت کاری نمیکنم که تو ناراحت بشی من دوست دارم اون علی قبل ازدواج مرد من ی آدم جدیدم که بخاطر تو خودشو عوض کرده لطفا به من اعتماد کن قول میدم بت خوش بگذره تو بدترین اتفاق زندگیت سکس زوری بوده حالا امشب یکاری میکنم تا بهترین اتفاق زندگیتم سکس باشه و درونت ی پارادوکس جالب به وجود میارم دیگه بعد این حرفا چیزی نگفتم و باش به اتاق رفتم و درو پشت سرش بست قفل کرد گفتم چرا درو قفل میکنی من میترسم دوباره میخوای همون کارارو سرم بیاری من میترسم لطفا علی خواهش میکنم با من کاری نداشته باش گفت هستی تو چرا همش همچیزو با اون موضوع میبینی اون تموم شد رفت لطفا فراموشش کن ما میخوایم شیطونی کنیم زشته یهو یکی میاد داخل مارو میبینه باید در قفل باشه ولی اگه بخوای بیا بازش کردم تا ابد میخوای فرار کنی بالاخره ی روز باید تجربش کنی من نیاز دارم خوده تو هم نیاز داری برای اینکه خاطره بدت از سکس از بین بره باید ی خاطره خوب ازش داشته باشی مطمئن باش اگه لذتشو بکشی کاملا نظرت عوض میشه و خودت هر شب میگی بیا با هم سکس کنیم اینو بت قول میدم لطفا آروم باش و به من اعتماد کن منم بعد این حرفا دیگه تسلیم شدم و خودمو بش سپردم و گفتم هر چی میخواد پیش بیاد فوقش دیگه خودمو میکشم اومد جلو منو بغل کرد اول پیشونیمو بوسید بعد تو صورتم نگاه کرد آروم آروم لبمو بوسید اون منو بوسید لبامو می‌خورد یجوری یهو مور مورم شد تمام تنم لرزید برای اولین بارم بود که از روی خواست خودم ی مردو میبوسم بعد دستش رفت روی باسنم از پشت و اونارو فشار میداد و بالا پایین می‌کرد بعد پلیورو درآورد روی تخت خوابوندم اومد روم آروم دستاش رفت رو سینم و اونارو فشار میداد و نوازش می‌کرد کمکم ی حسای خوبی بم داشت دست می‌داد حسایی توی وجودم که تا حالا نداشتم حس لذت بخشی بود وقتی سینه هامو می‌مالید و لب و گردنمو می‌خورد داشتم کمکم تحریک میشدم آروم دکمه های پیرهنو باز کرد و انداخت روی زمین سریع بعدش سوتینمو باز کرد اونم انداخت رو زمین و ی لحظه فقط به سینه هام نگاه کرد من خیلی خجالت میکشیدم چشام بسته بود با اینکه قبلا همه اینارو دیده بود رفت روشون زبون کشید و همجاشونو می‌خورد خیلی حس خوبی بود دوس داشتم بیشتر بکارش ادامه به صورت کاملا غیر ارادی آه و آه میکردم واقعا دست خودم نبود نمیدونم چرا هی خورد لیس زد همه جاشونو رفت پایین شکمم نافم حتی پهلوهام واقعا حق با علی بود اگه با رضایت انجام بشه واقعا لذت بخش هست در این وضعیت حس میکردم از واژنم ی مایع داغ میاد بیرون نمیدونستم چرا ولی شرطم خیس شده بود تا حالا اینجوری نشده بودم شلوارو با زور کشید پایین شروع کرد خوردن رونام و پاهام و واژنم از روی شرط حس باحالی بود همینطور که پاهام و رونامو می‌خورد دستاشم دراز کرده بود و سینه هام و شکممو می‌مالید و منم لذت می‌بردم و آه میکشیدم بعد شرطمم از پام درآورد که خیس خیس شده بود و با ولع و وحشی گری شروع کرد به خوردن واژنم کرد همجاشو مک میزد و دندون می‌گرفت و زبونشو درونم می‌برد و تکون میداد من داشتم میمردم و بلند آه آه میکردم و جیغ میکشیدم خیلی حال میداد یکمی که خورد یهو از درونم حس کردم داره ی مایعی میاد سمت واژنم ی حس لذت خیلی بالا و عالی که تا حالا نداشتم بم دست داد ی جیغ کشیدم بدنم آروم میلرزید و ی مایعی از واژنم خارج شد بعدش انگار جونم در شد خیلی خسته شدم بی‌حال شدم میخواستم بخوابم ی 20 دقیقه ای بی‌حال افتادم و علی هم کنارم دراز کشیده بود بعد بم گفت چطور بود گفتم خوب بود گفت بازم میخوای گفتم آره شلوارشو پایین کشید پیرهن و ژاکتشو در آورد و شرطشم پایین کشید و من برای اولین بار ی آلت تناسلی ی مردو از نزدیک دیدم خوشگل بود جالب بود آویزون بود بلند بود ولی نه زیاد خیلی کلفتم نبود رومو بردم اونطرف گفتم خجالت نمیکشی گفت نه زن و شوهر نباید از هم خجالت بکشن ما چیزی برای قایم کردن نداریم اومد روم آلتشو روی واژنم تکون میداد دوباره همون حسای قبل اومد سراغم یهو کرد داخل آروم دردم گرفت آورد بیرون دوباره کرد تو بازم دردم گرفت خیلی تنگ بود دقیقا مثل مال ی دختر دس نخورده بود چون بعد اولین رابطم دیگه سکس نداشتم تنها فرقم با دخترا شاید فقط پرده بکارت بود به هر حال آروم آروم کرد تو با درد البته نگه می‌داشت تا یکم دردش آروم بشه و عادت کنم و فک کنم تا آخر کرده بود تو ی چند دقیقه نگه داشت گفت آماده ای گفتم آره اومد دستمو تو دستش مشت کرد رفت پشتم ولی آلتش بیرون نیومد و دست دیگشم رفت رو سینم و گردنمو می‌بوسید و شروع کرد به عقب و جلو کردن و هی قربون صدقم میرفت میبوسیدم و سینه هامو فشار میداد منم کمکم داشت خوشم میومد و دوباره داشتم از خودم صدا در میکردم سرعتشو زیادتر کرد به نفس نفس افتاده بودم داشتم لذت می‌بردم اونم داشت حرفای حشری کننده میزد و آه آه می‌کرد و منم تو اوج بودم و دلم میخواست بیشتر و محکم تر عقب و جلو کنه خیلی حشری شده بود و بلند آه آه میکردم و تختم زیرمون تکون می‌خورد بعد یهو نگه داشت اومد زیرم منم نشستم روش و آروم آلتشو کرد تو واژنم و دوباره شروع کرد به عقب جلو کردن و بینش از هم لب می‌گرفتیم بعد دوباره حالتو عوض کردیم و به گفته یاسی حالت سگی گرفتیم اومد پشتم و دوباره شروع کرد بعد همون جور که عقب و جلو می‌کرد میگفت هستی دوست دارم کمرمو می‌بوسید و سینه هامو می‌گرفت منم که داشتم حال میکردم فقط اااه میکردم بعد آروم آروم کامل رفتم پایین و روی شکم خوابیدم و علی اومد پشتم و دست راستشو از زیر گذاشت رو سینه چپ و دست چپشو گذاشت سینه راستم و شروع کرد عقب و جلو کردن منم که هنوز آه میکشیدم یهو سرعتشو زیاد کرد و سینه هامو محکمتر فشار داد و منم بیشتر حال کردم اومد تو گردنم دندون می‌گرفت و می‌گفت هستی دوست دارم عاشقتم تو مال منی به هیچکی نمیدمت بعد یهو ی آه مردونه و بلند کشید و گردنمو دندون گرفت سینه هامو فشار داد که یکم دردم گرفت حس کردم میخوان کنده شن و ورود ی مایع داغ رو درون خودم حس کردم و بی‌حال افتاد روم هنوز سینه هامو ول نکرده بود گفتم علی میشه دستو برداری آخه دردم میاد اون برداشت گفت ببخشید خانومی از روم بلند شد کنارم خوابید و منو کشید تو بغلش و نگام کرد همینطور نگام کرد و نازیم کرد و قربون صدقم رفت تا از خستگی ناشی از سکس همونجا آروم آروم خوابم برد صبح امروز ساعت 9 از خواب بلند شدم حس خوبی داشتم انگار از کار دیشب خوشحال بودم و واقعا همونطوری که علی گفته بود ‌‌نظرم راجب سکس عوض شده اول لباس پوشیدم صورتمو شستم رفتم تو اتاق نرگس بش ی سری زدم هنوز خواب بود آروم کوچولورو بیدار کردم گفتم پاشو پاشو دیگه تنبل برو صورتتو بشور حاضر شو بیا صبحانه بخور رفتم تو حال دیدم حاج خانوم داره میزه صبحانه رو میچینه و زن داییمم نشسته و داره به صفحه موبایلش نگاه میکنه سلام کردم و گفتم صبح بخیر اونام جوابمو دادن قبل اینکه برم صبحانه بخورم رفتم ی زنگ از تو اتاق به علی زدم سریع جواب داد گفت چطوری عشقم دیشب خوب خوابیدی گفتم آره کجا رفتی صبح زود گفت با بابا اومدیم نمایشگاه کار داشتیم حالا ظهر میایم گفتم باشه گفت نرگسو از طرف من ببوس دوست دارم خدافظ منم قطع کردم رفتم تو فکر و ی لبخند زدم..... مامان مامان یهو برگشتم سمت در اتاق نرگس بود دستشو گرفتم رفتیم صبحانه خوردیم ظهر علی و دایی اومدن بعد ناهار با علی رفتیم تو اتاق روی تخت نشستیم دستامو گرفت و تو صورتم نگاه کرد من سرمو انداختم پایین روم نمیشد تو روش نگاه کنم با دستش چونمو گرفت آورد بالا و چشم تو چشم شدیم و یک لب سنگین و طولانی ازم گرفت گفت هستی گفتم بله گفت خوب نظرت چیه گفتم درباره دیشب گفت آره گفتم بد نبود خیلی خوبم نبود گفت شیطون من بودم تا یک ساعت از خوشی ناله میکردم بعد خوب نبود ها خیلی خوب بازم خوشحالم که خوشحالی کم کم عادت میکنی آماده باش امشبم برنامه داریم خودتو خوشگل کن و سکسی ترین لباساتو برای شوهرت بپوش که شب اومدم دیگه هوتوتو خودمونو بسابیم به علک من خندیدم و چیزی نگفتم اونم لبخند زد گفتم رفتی تو این سایت داستانمونو نوشتی کسی از آشناها ببینه و بره به بابات بگه بد میشه یا به خودت آبروم میره گفت تو نترس یاسی رو که فاکتور بگیریم فک نکنم یعنی بشون نمیاد بیان داستان سکسی بخونن فکر نکنم اگه کسیم اومد جرعت نداره بره به بابام تو یا خودم چیزی بگه چون همه کسایی که می‌شناسیم یجورایی دارن پای ما میخورن نمیان الکی جایگاهشونو خراب کنن اگه گفتنم دهنشون سرویسه تو نگران نباش و به این چیزا فکر نکن من از کسی نمی‌ترسم اصن بخونن بفهمن برام مهم نیست تو فقط برام مهمی فقط تو همین که تونستم دل تورو به دست بیارم برام کافیه بقیه مهم نیستن که چه فکری میکنن مهم اینه که تو چه فکری میکنی ازین به بعدم دیگه اصلا فکرای بد نکن تجاوزو فراموش کن اسمشم نیار بش فکر نکن دیگه تموم شد غصه هیچیو نخور فقط به چیزای خوب فکر کن زندگی کن همچیت فراهمه هیچ کمبودی نخواهی داشت من تو رو خوشبخت میکنم چون لیاقتشو داری ی بوسم کرد و بلند شد رفت گفت شب میبینمت و خدافظی کرد رفت منم داشتم فکر میکردم زنگ زدم به یاسی رفتم حموم تمیز بودم و تمیز تر شدم با یاسی رفتیم پیش یکی از دوستاش که آرایشگاه داشت موهامو رنگ کردم و حسابی به خودم رسیدم الانم ساعت 7 و 40 دقیقس تو خونه مهران اینا هستیم یاسی کنارمه بچه هاهم تو اتاق دارن بازی میکنن وقتی قضیه دیشبو برای یاسمین تعریف کردم گیر داد که بنویسم تا دوستان بدونن نقشش گرفت و ی تشکری هم از مخاطبان و هم از عوامل سایت شهوانی کنم ممنون بخاطر سایتتون درسته شاید موضوع و هدف نهایی سکس شهوت و ارضای جسمی باشه ولی به هر حال اینگونه مواقع هم به درد میخوره لطفا اگه میشه ی برچسب جدید هم اضافه کنید مربوط به آدمایی مثل من که افسرده هستن ناامید و مشکل دارن و نمیدونن کجا و چطوری بیان کنن بیان اونجا دردودل کنن و بقیه هم برن راهنماییشون کنن و باهاشون ابراز همدردی کنن اگه این کارو کنین ممنون میشم من الان دارم میخندم باورم نمیشه اومدم داستان سکسی نوشتم جالبه یجوری شدم فکرشو نمیکردم یروز بیام داستان بنویسم به هر حال گفتن این حرفا خیلی سخت نبود ولی همش از ته دل بود من سواد ندارم چون تا کلاس سوم راهنمایی یا نهم بیشتر نخوندم بعدش ازدواج کردم و ترک تحصیل کردم با اینکه درسمم خیلی خوب بود چند باری مامانم و زن داییم بم پیشنهاد دادن برو کلاسای درس مال بزرگ سالان ولی من رد کردم چون حوصله ندارم لازمم ندارم حالا یاسی که به حساب خودش لیسانس حسابداری داره چکار کرده هیچی شوهر کرده میخوره و می‌خوابه کلیم از اونایی که ی عالمه درس خوندن بیشتر حال میکنه یا علی که فوق لیسانس شیمی داره چکار میکنه هیچی میره تو شرکت باباش پیش داییم کار میکنه بهتون نگفتم یاسمین دختر داییمه دختر یکی از دایی های دیگم دختر خوشگل و خوبیه ی پسر داره ی خواهر کوچکتر به اسم محدثه که 2 سال از من بزرگتره قراره برای داداش دیگه مهران و علی که گفته اسمشو نیارم بسوننش یاسی میگه علی دیشب یچیزی به اسم قرص تاخیری خورده چون اگه بعد چن سال سکس نداشته باشی و تو کف باشی با کوچکترین تماس سریع ارضا میشی گرچه علی گفت تو این سالا با وجود سردی من به هیچ دختر و زنی نگاه نکرده و نبوده و به من تحت هیچ شرایطی خیانت نکرده و نخواهد کرد ولی گفت که خودارضایی میکرده اینا که نوشتم از علی اجازه گرفتم و اون میدونه میدونم از نوشته هام عکس صفحه میگیرم و شب نشونش میدم خواهش میکنم برام دعا کنین زندگیم خوبی داشته باشم دیگه خسته شدم میخوام منم زندگی کنم شاید یک ماه یا 2ماه دیگه بیام دوباره تا کامنتای شما عزیزانو بخونم فقط ی نکته ای بگم یادم افتاد چرا ما آدما مخصوصا ایرانیا وقتی یکی حالا چه بزرگتر و چه کوچکتر زن و مردشم فرقی نداره یکم بمون توصیه و نصیحت میکنه مثلا زورمون میاد و میخوایم کلشو بکنیم این خیلی چیز بدیه ها گوش کردن به نصیحت دیگران به این معنی نیست که تو خدای نکرده احمقی یا هیچی حالیت نیست بلکه گوش کردن نشونه اینه که تو آدم فهمیده و باهوشی هستی که با توجه به اینکه میدونی بازم برای اینکه اطلاعاتت بره بالاتر به حرفای دیگران گوش میدی من تو نوشته های قبلیم حرف بدی نزدم که اینقدر بعضیا عصبانی شدن گفتم دختر خوب مواظب باش با پسرا چه آشنا چه غریبه که بشون اعتمادی نیس زیاد تنها نشو نمیگم قصد بدی داره یهو تو ی حرفی ناخواسته میزنی پوششت مناسب نیست یچیزی از شما میبینه شرایطشم مساعده شیطون گولش میزنه حشری میشه دست به کاری میزنه که بعدش هم برای شما و هم اون پشیمونی میاره و ممکنه خانواده ها از بین برن بخاطر ی بی احتیاطی کوچیک اینو جدی میگم شما بگین حرف بدی زدم گفتم به همه اعتماد نکنین مراقب خودتون باشین اگه فکر میکنین اینا حرفای چرتیه پس من دیگه حرفی ندارم. خوب با اجازه کم و کسری بود ببخشید از همچی و همه کس ممنونم خداحافظ


    نوشته: هستی

  • 2

  • 15




  • نظرات:
    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • تو دیگه خیلی خجسته ای باو! یه منبر کم داری بری روش و واسه ملت چِرت بنالی.
      بهت میخوره یه پیرِ جفت پا لب گور باشی که عاشق وراجی واسه بقیست.


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 10

    • این چیه به این درازی.....داستانهای خوب ولی بلند رو نمی خونم،چه برسه به جفنگیات تو....


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 14

    • جواب همه کامنت ها رو دادی غیر از مال منو که گفتم داستان علی 28/10 منتشر شد مال شما 1/11 . حتی اگر همون شب که اونو خوندی یا به قول خودت اسکرین شات برات اوردن مال خودتو نوشته و فرستاده باشی یازم دو هفته تو نوبت انتشاره یعنی زودتر از 12/11 محال بود منتشر بشه داستان علی 14/10 فرستاده شده بود مال شما 17/10 یعنی دو فهته قیل از انتشارش رو سایت میدونستی چی نوشتی اقا پسر که جوابشو تو داستان دوم دادی!! هفت سال به شوهرت ندادی یه داستان تو شهوانی نوشت با هم خوب شدین!! به دادگستری باید بگم به جای ارجاع زنو شوهر های در حال طلاق به دکتر روانشناس خانواده براشون اکانت شهوانی درست کنه برگردن سر زندگیشون!!! مخصوصا وقتی زنه بفهمه نصف مردای ایران کونین قدر شوهرشو که میفهمه هیچ پاشم ماچ میکنه!!! (biggrin)


      پی نوشت: اینجور وقتا که سوتی میدی سعی کن ساکت بمونی هرچی بیشتر هم بزنی بیشتر بو گندش در میاد !! (devil)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • هنو نکشیدی بیرون؟ باشه، تو بیچاره دو عالم، تو نابود، ما ها همگی لاشی. قبولت داریم. دیگه خدایی دست از سر کچل این سایت بکش.


    •   Havigshoor
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • از لاک جیق تا خدا .ورژن شهوانی


    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • داش علی بوی الرحمن تو، کل سایتو برداشته (biggrin)


    •   saeed7989
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بیمیرم سی دل پر خون هندونه


    •   Owji_mowji
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • گوشیو یاسمینو بکن تو کونت واسه ماهم فاز نصیحت برندار چی کس میگی باو؟ کی تو رو ریده آخه؟


    •   نامهربون
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • هووووش تو یه بانوی فعال هستی خواهر مادر ما مثل تونیستن ج....ن ده


    •   Sepehr_2000
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • فارق از همه صحبتا،
      باز یکی اومده سایت سکسی رو با چسنالگان مذگان اشتباه گرفته


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • برخلاف نظر بقیه میگم دمت گرم خوبم نوشتی کاملا احساساتت رو بیان کردی و برات آرزوی خوشبختی میکنم
      با این حساب دیگه باید آخرین دلنوشته ت باشه
      بهرحال خوش باشی


    •   Gozaran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عزیزم برو تاپیک بزن درد و دل کن
      این مثلا باید داستان باشه
      دیس دیس دسلایک


    •   Sepehr_2000
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بزار اینو بگم که رو دلت نمونه
      اگه داستانت واقعی باشه، شوهرت دیوونس که درمانم نمیشه
      قبل ازدواج تجاوز کرده و کتکت زده بعد ازدواج حتما میکشتت، داستانشم میاد اینجا آپ میکنه ما باهاش جق میزنیم
      جلو ضرر رو از هر جا بگیری منفعته


    •   omidreaz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ممنون هستی جان خوب نوستی


    •   reza 84
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • به کدوم زبون نوشتی توصیه من اینه یا ساقیت و عوض کن یا پارکت رو


    •   Miss_Emma
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بشین بچتو بزرگ کن میای شهوانی چیکار:/


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوبه دیگه بروبشین سرزندگیت اینجاهم اصلا نیا


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • یکی تو پاکی یکیم الکسیس


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • من میدونم. یه هفته دیگه داستان تجاوز به دوستم هستی آپلود میشه که یاسی نوشته:
      سلام من یاسی هستم. از بعد تجاوز علی به هستی، هستی حال خیلی بدی داشت ولی وقتی اهالی شهوانی به جفتشون تجاوز سنگینی کردن، یه جورایی از کیر خوششون اومد. در نتیجه هستی جنده شد و علی کونی. باور کنید و به ما توهین هم بکنید چون ما فحش فتیش داریم و عاشق ش سردر شهوانی هستیم.
      سومین دیس به یک نویسنده.‌چه افتخاری بهم داده شده.


    •   Hot-to-winter
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نه به تجاوز
      به نظر من همونطور که صحنه تجاوز تا ابد در ذهن تجاوز میمونه و عذاب میکشه،چه بسا بدتر ذهن متجاوز رو خراب کنه.
      درهرحال هر شخصی میبایست از رفتار خطردار بپرهیزه تا گرفتار تجاوز نشه ولی اگه این اتفاق افتاد متجاوز باید خجالت بکشه و شرم کنه.
      هستی جان ممکنه دوستان در این سایت درباب مزاح حرفهایی زده باشن ولی مطمئن باش همگی از تجاوز و متجاوز متنفرن و حتی اشخاصی هستن که دربدر دنبال شخص متجاوز میگردن که بهش تجاوز کنن (biggrin)


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جواب شاه ایکس بده تا باور کنم داستانتو..


    •   mohseni31
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اول گفت هستی ام بعد گفت بهم میگن علی. چجوری میشه


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • چی‌چی جواب بده؟ یاد نداره اکانت بسازه باز میره سه صفحه داستان مینویسه که ببین فلان شد که من چجوری فرستادم و بعدش ادامه میده داستانو که علی هر شب منو می‌کنه و ما الان منتظر بچه دوممون هستیم و ...
      نویسنده چاقال باور کردیم دیگه. به در بکش از سایت جان عزیزت.


    •   saeedno15
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • تصمیم داشتم دیگه کامنت نزارم ولی دیدم نمیشه جوابتو نداد.
      مردک جقی،با توضیحاتی که شاه ایکس عزیز توی قسمت قبلی داد،بازم آدم نشدی اومدی از ما ایراد میگیری؟ وقتی انقدر شعور نداری که وقتی یه دروغی گفتی خودت بری پیدات نشه یا حداقل اول داستان بگو فتیش فحش دارم که یه چیزایی نثارت کنیم که معنیش توی لغت نامه هم نباشه.


    •   Caboos1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • هستی هستی که میگن تویی؟
      آره منم قبول دارم که هستی
      مدیونی اگه فک کنی کونی رو گفتم


    •   amirdzed
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ای خدا.


    •   amirdzed
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • وقتی میخای با ترحم لایک بخری ولی توی کامنتا کیر میخوری رو در همین داستان مشاهده کنید


    •   madaraacerman
    • 1 ماه
      • 0

    • به تخم چپم چقدر کص شعر نوشتی (dash)


    •   ali_sadegh
    • 3 هفته
      • 0

    • سلام
      اگر واقعا این داستان واقعی باشه به نظر من این علی آقا یک بیمار روانی هست و باید تو تیمارستان بستری بشه. اگر این علی پسر من بود از خونه بیرون مینداختمش و هرگزم حاضر نبود روشو ببینم. دایی شما اگر واقعا دنبال ابرو بود میشد یک عقد فرمالیته انجام بشه برای اینکه وضعیت بچه مشخص بشه و بعدم طلاق بگیرید. و من موندم که شما از کسی که تا این حد متنفرید چطور تو یک خونه موندید؟ مگه بالاتر از سیاهی هم رنگی هست.؟ ملت میخوان ازدواج کنند همه مخالف هستن کار خودشون رو میکنند. میخوان جدا بشن همه مخالف هستن باز کار خودشون رو میکنند . شما که اگر چنین کاری کنی کسی خرده ای بهت نمیگیره حتی اگر مخالف باشه. بعدم این حرفای مثل برادر فقط تو رویاست. یک غریبه حتی پسر دایی ادم برادر نمیشه. تازه خیلی اوقاتم پیش اومده به خاطر عدم رعایت حریم ها برادرم به خواهرش تجاوز کرده. حالا تو بچه بودی و از روی احساس پاکت تصور نمیکردی که پسر داییت باهات اینگونه رفتار کنه ولی وقتی مردی حس جنسیش تحریک بشه عقلش کار نمیکنه. اما باز اینم دلیل بر رفتار حیوانی پسر داییت نمیشه. یک غریبه هم به کسی تجاوز میکنه خیلی از اوقات اینجور رفتار نمیکنه. اینکه به خاطر اینکه شما زنش بشی این کارو کرده دروغ محض هست. اون موقع فقط برای ارضا شدنش خواسته بهت تجاوز کنه و لاغیر. بعدم عزیزم اگر فکر کردی اینجا ادما بهت دل تسلایی میدن اشتباه کردی. اکثرا به جای اینکه مرهمی رو زخمت باشن نمک روش میپاشن. شاید رفتن پیش یک روان پزشک بیشتر بهت کمک کنه. در هر حال تا روی این ادم رو میبینی به نظر من به ارامش نمیرسی. اصلا برام قابل توجیه نیست چرا باید هر روز وجود این ادم رو تحمل کنی. اینکه میگی به خاطر داییته راستش اصلا باورم نمیشه به خاطر اینکه کسی که تو شرایطی مثل تو باشه خدام بنده نیست کفرم میگه چه برسه به اینکه از داییش حرف شنوی داشته باشه. اون موقع که ازدواج کردی مجبورت کردن و دست خودت نبود و توانایی مخالفت نداشتی هر چند بهت ظلم کردن. اما الان که عاقلی جطور دوام آوردی. به نظر من تا کاری دست خودت ندادی از این ادم جدا شو. تو مگه یک دختر نداری با این روحیه خراب میخوای ازش مراقبت کنی؟ اینجوری اونم میشه یک ادم محتاج محبتی که به بیرون از خونه پناه میبره و خدای نکرده یک نامردی مثل شوهرت ازش سو استفاده ممکنه بکنه. پس الان جلوی خیلی چیزارو بگیر و هر چه زودتر تقاضای طلاق بده و تحت تاثیر حرف هیچ کس قرار نگیر. موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو