تجربه ی مرگ

    1398/4/15

    تا حالا بالای چهار بار خواستم داستانم و بنویسم، ولی هردفعه نمیتونم و به وسطاش که میرسم پاک میکنم و بیخیال میشم.
    تروخدا سعی نکنید با کامنت های طنزتون منو خراب کنید اگر نپسندیدین چشم پوشی کنید و به بزرگواریتون ببخشید.
    واقعیت و بخوام بگم و دلیل اینکه این داستان و اینجا مینویسم اینه که یخورده محبت ببینم، حس میکنم کمبود محبت دارم و دوست دارم بقیه باهام همدردی کنن ...
    دوست دارم یکی باشه روبروم و بهم بگه بابا ایلیا چیزی نشده که فراموشش کن الان بیست و هفت سالته و یازده ساله گذشته از شروع اون اتفاق.


    فقط شونزده سالم بود، که بخاطر یه مسئله ای که نیاز نیست گفته بشه، مجبور بودم مدرسه رو ول کنم و کار کنم.
    بزور با اون سن کم و هیکل کوچیکم یه کار پیدا کردم تو کارخونه ی تولید کفش و روییه کفش هارو چسب میزدم، روزی ده تا گونی پر از رویه ی کفش.
    صبح ساعت پنج صبح میرفتم سرخیابون سرویس سوارم میکرد و بیست کیلومتر از شهر دور میشدیم و میرسیدیم ساعت شش صبح به کارخونه، ظهر یک ساعت استراحت و دوباره تا چهار بعدظهر بکوب کار میکردم.
    بعدظهر ساعت پنج میرسیدم خونه، مسیر کوچه رو که طی میکردم هییییی نیاز به قسم نیست، ولی بغض میکردم وقتی میدیدم بچه های هم سن من دارن تو کوچه بازی میکنن و اصلا نمیدونن کار چیه.
    همه ی اینها هم اگر تحمل میشد، نگاه مردهای دیگه رو نمیتونستم تحمل کنم، نمیگم متاسفانه، خوشحالم که خدا بهم قیافه ی زیبایی داده.
    ولی کاشکی کاشکی تو موقعیت دیگه ای بودم با این قیافه.
    ظهر ها تو یک ساعت استراحت نمیخوابیدم و طرف نمازخونه که همه اونجا میخوابیدن نمیرفتم، چون تا ده روز که سعی میکردم باهاشون اخت بشم و معمولی رفتار کنم اونا نمیگذاشتن و دست بود که بدن منو لمس میکرد.
    ّ
    مجبور میشدم یک ساعت استراحت و صبر کنم و بشینم بغل دستگاه تا همه بیان و مشغول بشن و اون روز لعنتیم تموم کنم.
    سرکارگرمون یه آقایی بود تقریبا پنجاه ساله، همیشه به خیال خودش هوای منو داشت، ولی در اصل اون هم در مقابلش منو لمس میکرد و ازم سوء استفاده میکرد.
    فکر نکنید این افرادی که میگم از مریخ هستن، نه همشون مثل خودمونن ولی تو شرایط خاصی اون گرگ درونشون ظاهر میشه.
    من تو کارخونه بخاطر سرکارگرمون تا جایی که میتونستم خودم و نگه میداشتم و دسشویی نمیرفتم، چون بلافاصله که من میرفتم دسشویی پشت سرم میومد یا از زیر در منو نگاه میکرد، یا مثلا به هوای اینکه حواسش نیست که کسی تو دسشویی هست درو باز میکرد و دیگه نمیبست و با اینکه میدید من تو چه موقعیتی هستم وایمیساد براندازم میکرد و میخندید و صحبت میکرد.
    منم از خجالت آب میشدم و دسشوییمو کامل نمیکردم، چون برام خجالت داشت وقتی کسی نگاهم میکنه من دسشویی کنم.
    اما باز هم با تمام تلخی ها با تمام این موارد از کارخونه ضربه ی جدی ای نخوردم.
    تمام عشقم این بود که برگردم خونه، وقتی تعطیل میشدیم با هزار تا ذوق و شوق میرفتم خونه، ولی کم کم به خودم می امدم.
    برم خونه مثلا چخبره ??? بازم مثل هرشب مامان و بابا دعوا میکنن و صداشون تا ده تا خونه اونورتر و برمیداره و سردرد ....
    حدود هشت ماهی از کارم گذشته بود.
    بدنم خیلی ضعیف شده بود، تغذیه ی سالمی نداشتم، من برای اون حجم از کار توان نداشتم و زیر چشمام از بی خوابی و صبح زود بلند شدن ها سیاه شده بود.
    بعد از همین هشت ماه کار کردن بود که داشتم برمیگشتم خونه، تو کوچه که رد میشدم یلحظه دلم هوری ریخت!
    حسین و دیدم، یه فردی بود که یک سالی بود زندان افتاده بود.
    حسین حدودا سی سالش بود، من به خفت شدنام از طرفش و بوس کردناش و مالوندناش عادت کرده بودم، یعنی مجبور بودم عادت کنم، و وقتی افتاد زندان من یه ننننننننننننننفس راحت کشیدم.
    اما الان که دوباره دیدمش، یه مشغله ی فکری دیگه به مشغله هام اضافه شد.
    بخپا شاید بگین چیزه عادی دارم تعریف میکنم، ولی باور کنید نمیتونم حق مطلب و عدا کنم.
    ّ
    حدود یک هفته ای گذشته بود از اولین باری که حسین و دیدم.
    داشتم میرفتم به طرف خونه، از دور دیدم که بصورت لاتی (روی پنجه پا) نشسته بود جلوی در خونه، با اون موهای فر فریش و قیافه ی شری که داشت.
    من خلاف سمتی که نشسته بود راه رفتم، سرم و انداختم پایین و داشتم دعا دعا میکردم که صدام نکنه یا نبینه منو.
    هنوز بهش نرسیده بودم صدام کرد هوی ایلیا، من سریع با دستپاچگی نگاهش کردم و سریع سلام کردم.
    با اون لهجه ی قمی غلیظش گفت بی جلو.
    رفتم جلو.
    ولی حواسم بود که خیلی نزدیک در نرم.
    گفت کجا بودی ???
    گفتم سره کار.
    راجب کارم و وضعیت و غیره پرسید که خیلی صمیمی و دلسوزانه بود صحبت هاش و من یخورده دلم آروم گرفت.
    ّ
    صحبت ها به جایی رسید که دیگه تموم شده بود گفتم حسین آقا با اجازه من میرم.
    گفت کجا ??? بی تو یه چایی بخوریم.
    گفتم نه ممنون مزاحم نمیشم.
    گفت نترس بی تو کاریت ندارم.
    من هنوز قبول نکرده بودم که برم باهاش تو.
    که بلند شد دستم و ملایم گرفت و منو کشید به سمت داخل یلحظه پاهامو سفت کردم به زمین که منو نبره تو.
    یه نگاه بد بهم کرد و کشید منو تو.
    تا رفتیم داخل پشته درو با یه چفت آهنی انداخت و کشید منو به سمت زیر زمین.
    من داشت گریم میگرفت.
    با صدای بغض آلود بهش گفتم حسین آقا تروخدا بزار برم باید برم خونه الان.
    گفت کاریت ندارم.
    زود تموم میشه، گفتم بقران جیغ و داد میکنم.
    گفت جراتشو داری??
    تا اینو گفت بهم برخورد، یلحظه تا جیغ زدم، یکی با لگد سفت زد تو شکمم و با دست زد تو دهنم.
    نمیدونم تا حالا پیش امد ه براتون یا نه ...
    ولی وقتی ضعف خودتون و در مقابل فرده دیگه ای ببینید تو زیر بیسا سال گریتون میگیره.
    یا شایدم من اینجوری بودم.
    اشک میریختم، ولی تقریبا با صدا.
    که حسین مچمو چرخوند بهم گفت بی صدا.
    صدات دربیاد کشتمت.
    منم از ترس فقط اشک میریختم و صدام در نمیومد.
    داشتیم پله های زیر زمین و میرفتیم پایین.
    که دوباره من یخورده با صدای بلند همراه با گریه گفتم حححححسین آقااااا.
    هنوز حرفم و کامل نکردم که با دست چپش خیلی سریع تخمای منو گرفت و فشار داد.
    همون لحظه اینقدر سفت فشار داد که نفسم یلحظه برید.
    همونجوری منو کشید تو زیر زمین.
    در زیرزمین و بست گفت لخت شو.
    من وسط زیرزمین داشتم ااااااااااااااااااااااااااااااااااااللللللللللللللللللللللللللتتتماس میکردممممممم.
    اما انگار هیچ فایده ای نداشت.
    وسط التماس کردنام و اشک ریختنام یلحظه با عصبانیت امد فک منو محکم فشار داد، گفت ببین کسکش یا میکنی سریع بریم، یا الان زنگ میزنم ده نفر و از روت رد میکنم....
    تمام این اتفاقات که میگم شاید دو دقیقه هم نشد.
    از ترسم که نکنه زنگ بزنه دوستاش بیان، دستم و نم نم بردم به سمت دکمه ی شلوارم که از بالا تا پایینش پر از چسب و خورده فوم و چرم بود.
    اصلا نمیتونستم لباسام و در بیارم، حیایی که داشتم اجازه این کارو بهم نمیداد.
    حسین امد جلو خودش شروع کرد منو لخت کنه که دستش و گرفتم و آخرین زورم و زدم و التماس کردم.
    ّ
    بگذریم، حسین لختم کرد.
    اینقدر خجالت کشیده بودم که سعی میکردم با دستام اعضای بدنم و بپوشونم.
    بخدا من یه پسری بودم که قبل از اینکه با این جوو اشنا بشم کسی منو لخت ندیده بود.
    حتی فراموش نمیکنم، همه ی بچه ها مادراشون میبردنشون حموم ولی من اینقدر با حیا بودم از شش سالگی اجازه نمیدادم مادرم ببره منو حموم.
    حسین بدنم و که دیگه مثل یه تیکه چوب بی جون بود و یخ کرده بود و خوابوند زمین.
    نمیدونم چرا ولی دیگه نه گریه میکردم نه اهمیتی میدادم ... انگار دنیا برام همینجا تموم شد.
    حسین تف و انداخت، نه خودم و سفت کردم نه شل کردم نه حرف زدم، نه دم زدم نه هیچچچچی ... یلحظه سرم از تمام افکار خالی شد.
    انگار که هیچی تو سرم نبود !!!!
    انگار که چجوری بهتون بگم، انگار که جسده یه مرده ....
    فقط لحظه ای که کیرش و با تمام قدرت فرو کرد تو کونم بدنم و جمع کردم و بدون هیچ احساسی خوده قطره های اشک سرازیر میشد.
    هنوزم که هنوزه فکر میکنم اون لحظه شاید من فوت کردم و جون دادم، و شاید مردن همین شکلیه ....
    و مطمئنم همین بود.
    چون دیگه ظرفیتم تکمیل شد.
    دیگه توانی تو این جسم نبود برای مقابله با زجر ها و بدبختی های دنیا ...
    حسین کارش و تموم کرد و کنارم افتاد.
    من بازم تکون نمیخوردم.
    صدای حسین برای خیلی بم شده بود.
    با اون لهجه ی قمی داشت میگفت کونت زخم شده پاک کن.
    ّ
    من هیچی نگفتم در جوابش
    با دستش زد رو شونه هام و گفت هوی بچه کونی پاشو لباسات و بپوش برو ...
    لباسام و پوشیدم و امدم خونه.
    تا خونمون دو دقیقه بیشتر نبود، ولی هر قدمی که برمیداشتم هزاران روز برام میگذشت.
    ّ
    رسیدم خونه، خداروشکر کسی خونه نبود.
    در حیاط و که بستم، نشستم پشت در شروع کردم با دستم که یک هفته ای بود وقت نکرده بودم ناخونام و بگیرم، به صورتم چنگ زدن و گریه کردن ....
    نمیدونستم چی از خدا میخوام.
    هیچی نمیدونستم....
    نفرین به این دنیا ...


    نوشته: ایلیا

  • 24

  • 6




  • نظرات:
    •   Paria_1991
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • چه بد


    •   Ares.1
    • 1 هفته،5 روز
      • 3

    • تجربه تجاوز همیشه سخته
      خصوصا داخل افرادی که بهشون تجاوز میشه ، چیزی ب اسم اعتماد میمیره
      خیلی سخت میشه درک کرد ، اما خب تو جدا از تجاوز ، مشکلات عمده دیگه هم داشتی ، که هیچوقت نمیتونم درکت کنم
      برای گفتن این حرفا و اعتراف بهشون ، حتی با سن و سالی ک تو داری ، باید خیلی مرد بود
      خیلی ....


    •   bokonesh
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • من اولین باره ازخوندن یه داستان اینجااینقدرمتأسف شدم وامیدوارم واقعیت نداشته باشه،درغیراین صورت ازصمیم قلب برات ارزویی موفقیت وهرچه اون بتونه خوشهالت کنه دارم،


    •   mamadkaraji
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • چقدر حس بدی بوده
      ولی انصافا اعدام یه هدیه شیرین به این متجاوزانه
      ای کاش یه مجازات مثل مجازات های ژاپن قدیم برای این افراد در نظر میگرفتند که به خاطر ترسش هم که شده کسی خایه تجاوز رو نداشته باشه
      ممنون که حس ات رو باهامون به اشتراک گذاشتی


    •   ARYA52
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • تجاوز کاری کثیفی هست تو هر سنی. امیدوارم اگر این داستان واقعی بود اون کثافت تکه تکه بشه و تو هم به ارامش برسی.


    •   king.artoor
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • قم شهر مذهبیه!!!قبول!ولی بیشترین بچه بازا و نامردای دنیا رو تو وجود خودش جا داده.نمیدونم چرا قزوین معروف شده.ملت ما ک همیشه به حرف این آخوندا بهشون سواری دادن کاش این جریان کشور شدنشونم ب رسمیت میشناختن راحت میشدیم ازاین لکه ننگ.آدمای سالمش میومدن شهرای دیگه بچه بازاش میموندنو آخونداش.ای تو کون هم میذاشتن شبانه روز
      ایلیا جان فقط میتونم بگم متاسفم.همین


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • بعد چند وقت ی ماجرای واقعی خوندم
      واقعا متاسف شدم و حالم بدجور گرفته شد از خدا میخام کمکت کنه بتونی باهاش کنار بیای
      البته اینم بدون حسینم خودش قربانی تجاوز در دوران کودکی و نوجوانیه
      موفق باشی دوست من


    •   Adtenos35
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • اینکه به آدم تجاوز بشه ،جنایتی هست که خیلی وقتا دست خودش نیست ،ولی اینکه بعدش تو بزرگسالی ،پیش روانپزشک یا مشاور نره و اون خاطره بد مدام اذیتش بکنه جنایتی هست که خودش در حق خودش انجام میده.
      ایشالا آرامش تو زندگیت بیاد


    •   loverider
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • واقعا متاسف شدم نمیدونم چی بگم فقط یه حیوون میتونه اینکارارو کنه


    •   no-roots
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • بعضی چیزا ارزش مردن داره رفیق!


    •   khodam2079
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • خب اینا همه گذشته ست. الان اوضاعت چطوره ایلیا؟


    •   Mistress_Mina
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • جدا متاسف شدم ایلیا جان
      امیدوارم همه آدمایی که توی جامعه ما مثل حسینن یه روزی به سزای عملشون برسن چون اعدام براشون کافی نیست.
      کودک آزاری، پدوفیلی و به خصوص تجاوز از دردناک ترین کابوس های این روزای جامعه ما هستن
      امیدوارم که روحیتو نبازی و شاد باشی :)


    •   boko+net
    • 1 هفته،5 روز
      • 2

    • این اتفاق افتاده پسرم . نه الان کاری میتونی بکنی و نه اون موقع که یک طفل معصوم بودی . اون جسمتو ازار داده , تو خودت داری روحتم ازار میدی !
      برای ارامش باید فراموش کنی که اینکار ازدو راه میسر میشه . یا به چیزهای خیلی خیلی خوب زندگی فکر کنی , مثل اینکه نابینا نیستی , ناشنوا نیستی , دوقلوی بهم چسبیده نیستی , تومار مغزی نداری , معلول نیستی و کلا از سلامت کامل برخورداری . فهمیده ای , با احساسی , هنوز جوانی و از زیباییهای زندگی لذت ببر .
      راه دوم به چیزهای خیلی بدتر فکر کن . به بچه های ایزدی تو سوریه که داعش پدر و مادرشونو سربرید و خودشون سالهاست برده ی جنسی هستند و دست بدست میشن و فروخته . به بچه های هموطن خودت که بعد از انقلاب زندانی شدن و تجواز بهشون شد و بعد از سالها شکنجه زوری به عقد پاسدارها درشون میاوردن و بهشون تجاوز میکردن قبل از اینکه اعدامشون کنند چون تو اسلام اعدام باکره حرومه . درست مثل اعمال داعش . بله همین دولت خودمون .
      پس دیدی اون حسین لجن ارزش فکرکردنو نداره درمقابل اینا !


    •   Tarzan_shahvani
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • لعنت بر کودک آزار


    •   Mehi58
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • افسوس


    •   Mahsaa_66
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • امیدوارم داستانت واقعی نباشه..
      غلط املایی هاتو اصلاح کن


    •   nilajooni
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • قلبم حس سنگینی کرد از جمله های اخرت و حس بدت
      لعنت لعنت


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • چقد متاسف شدم چ بد بود!! شكايت نكردي؟!!


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • آخیییی ناراحت شدم


    •   sashaarian
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • خیلی تاثیر گذار بود ؛ دوست داشتم وقتی داستان و میخونم کنارت بودم بغلت میکردم و اشکهاتو پاک میکردم ، امیدوارم شاد باشی


    •   amirmiserable
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • همین خر های نفهم هستن که آدمارو از کون دادن ترسوندن
      یه قرصی
      اسپره ای چیزی حداقل استفاده کنن آشغالا
      یه مقدار وقت بذارن
      اون درچه ی نانازی خود به خود باز میشه و دردش کمتر میشه
      فکر میکنن کون هم مثل کوسه بذاری درشو همون لحظه اول تا آخر فرو بره
      خودشون ندادن که بفهمن چقد درد داره.


      اگه خواستی بیا من یجوری بکونمت که خاطره اون روز تلخ رو برات پاک کنم عزیرم


    •   calm999
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • فقط میتونم بهت بگم که تو تنها نیستی خیلی ها بودن که در همچین شرایطی قرار گرفتن و الان یه زندگی خوب و سرشار از ارامش دارن تنها کاری که کردن اینه یه بار برای همیشه باهاش کنار اومدن و اونو به عنوان یه واقعیت تلخ زندگیشون پذیرفتن..
      تو دوست داشتنی و لایق محبت و ستایش هستی انسان


    •   samaracouple
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دقت کردین همه اینایی که کونشون میزارن وقتی میرن خونه کسی خونه نیست؟????


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو