تخماتیکال (۱)

1399/08/11

سلام.خب امروز میخوام داستان خودمو تعریف کنم.تا جایی که امکان داره با جزییات میگم . فقط نمیدونم اسم داستان رو چی بزارم. اسمارم عوض کردم .از بعضی از جزییات چرت هم میپرم مثل مطالب تو مکالمات(بعدا نگین تخیلات یه جقیه.خودم مطالب چرت رو ننوشتمشون).

من ایلیام.الان18 سالمه و داستانی که میخوام براتون تعریف کنم حدودا دو سال پیش اتفاق افتاد. از خودمان بگوییم (185قدمون بود پارسال,75وزنم بود ,ریخت و قیافه معمولی اما دماغم سه بار شکسته چون رشته ورزشیم رزمی عه.و از بچگی چون از مو بدن بدم میومد پرمو بود بدنم.) از اول اول که بخوام بگم من یه بچه خیلی مثبت تو ی خانواده خیلی مذهبی بودم.همیشه نمره ها خیلی خوب و اینا تا اومد رسید به شیشم دبستان . مدرسه ما تا پنجم داشت ,بخاطر همین منتقل شدیم به ی مدرسه دیگه که از نظر من بچه های بدی داشتن.چندبار جلو من بچه ها رو بردن تو دستشویی و کارشون و ساختن.(الان که دارم فک میکنم خندم میگیره بچه های کلاس شیشمی تو دستشویی چکار داشتن شوشول بازی میکردن؟) خلاصه که من افتاد تو کلاس یه معلم کصکش .این معلم کصکش ما نیم ساعت از روی گام به گام درس میداد بعد تا ساعت 12 مجبور بودیم رو نویسی از درس دهخدا بنویسیم.(چه فش هایی که به دهخدا میدادیم). نصف سال اینجوری گذشت و منم بچه مثبت هی رونویسی میکردم . این معلم مارو گروه بندی کرد من گفتم میخوام برم پیش دوستایی که از پیش دبستانی میشناختمشون چون بنظرم از غریبه ها بهتر بودن.خلاصه ما رفتیم پیش این دوست ها و چند هفته گذشته دیدم سر کلاس ریاضی دارن باهم پچ پچ میکنن میخندن.خواستم خودمو قاطی حرفاشون بکنم گفتن نمیشه گفتم چرا گفتن تو میدونی ایکس ایگرگ چیه؟ گفتم نه گفتن تا نفهمی نمیتونی بیای بین حرفا ما. گفتم از کجا بفهمم؟ یکی از دوستام یه پسر رو ته کلاس نشون داد گفت از اون بپرس. منم رفتم پیشش و تازه چشمم به جهان باز شد. و فهمیدم بله اب در کیر اقام ما گردجهان میگردیم. اونجا بهم چندتا فیلم مثل ددپول و دزدان کارایپ پیشنهاد کرد گفت ببین.انقدر برام مبهم بود این قضیه که اول فیلم دیدم دارن لب میگیرن فک کردم این سکس دهنیه. خلاصه از اینجا ببعدش اتفاقی نیفتاد تا سال بعد که گوشی برام خریدن و من فهمیدم چطور فیلم دانلود کنم و اینا و شدم منبع فیلم پخش کن مدرسه.چون توی یکی از مناطق جنوب تهرانییم خیلیا قدرت خرید گوشی نداشتن و فلش میدادن من براشون فیلم میریختم. بگذریم از این که چند عملیات ناموفق برای لخت کردن یکی از بچه داشتیم و نشد. سال هفتم مدرسه ی معلم کونی دیگه داشتیم که بچه ها میگفتن رو من نظر داره و منم چارچنگولی کونمو چسبیده بودم سمتش نمیرفتم. سال هشتم معمولی گذشت رسید به سال نهم: از اونجایی که ما ذات بچه مثبتی هنوز تورگمون بود سال نهم هم ادا بچه مثبتارو در میاوردیم و معمولی داشت میگذشت. ی روز دوباره همون اکیپ دوستانه سال شیشم رو با هم دیدم گفتن میخوان برن استخر منم گفتم خوب منم میام. بعد از مدرسه ساعت 2 رفتم در خونه دوستم امید.پسر عمو امید هم قرار بود بیاد.یه دوست دیگه پارسا هم اومد. دیگه اونایی که قرار بود بریم استخر پرشده بود گفتم بریم.گفتن وایسا یکی دیگم داره میاد. پرسیدم کی؟گفتن تو نمیشناسی اسمشحمید عه. تو مدرسه تازه اومده. یه 5 دیقه وایسادیم یه پسر کوتاه و سفید اومد. گفتم تو چرا اومدی ؟ امید پرید وسط حرفم گفت استخرشو ما حساب میکنیم.اونم مارو ماساژ میده.منم که همیشه افکار خوب و مثبت داشتم گفتم خوب بریم. رفتیم داخل استخر خواستم مایو عوض کنم که دیدم این حمید با همه میره تو رختکن اخر که دید نداشت برای دوربین مدار بسته. منم گفتم خوب دارن بمال بمال میکنن و فهمیدم حمید کونی عه. خواستم برم تو رختکن حمید گفت بیام گفتم نه مرسی خودم بلدم. خندید رفت. وارد اب که شدیم رفتارهاشون برام تعجب اور بود چون تاحالا فقط با بابام رفته بودم تو استخر. من وارد اب شدم دیدم اینا شرو کردن شوخی خرکی اول کشتی گرفتن (من چون شنا بلد نبودم نزدیکشون نمیشدم .با حمید حرف میزدم که بشناسمش) بعد از چند دیقه که منم کمکم راه رفتم تو اب بچه ها ی شوخی دیگه رو شرو کردن.میومدن خایه های همو میکشیدن. یکیشون اومد خایه منو کشید دردی داشت ک تاحالا حس نکرده بودم. منم تو دلم گفتم دارم برات. منمموقع مسابقه نفس نگه داشتن زیر اب مایو اونو در اوردم چون سر ساندویچ شرط بسته بود هیچ حرکتی نزد. امید از اونور زود یدونه زد زیر پاش لنگاش رفت هوا من مایو رو در اوردم انداختم حوض اب یخ. پسره سریع کلشو اورد بالا هرچی فش خوارمادر بلد بود بهمون داد .خلاصه که با اون مایو خیلی حال کردیم . اینجا بود که من با حمید اشنا شدم. چندوخت تو مدرسه با حمید گشتم.شنیده بودم قبلا گنده مدرسع کیرشو تا دسته کرده تو کون حمید.فهمیدم منم ی ذره بش حال بدم بهم حال میده.ناهار هاشو من میخریدم تقلب من بش میدادم حتی نمرشو تو دفتر معلما من تغییر میدادم. خلاصه بیشتر داستانا سایت هارو خوندم و برا خودم ی نقشه ذهنی درس کردم. اما از اونور هم فهمیدم اگه بکنم تو کونش اعدامم میکنن .چون تو خانواده مذهبی ام از اون دنیام هم ترسیدم. خلاصه که حشریت از یه ور کون سفیدی هم که تو استخر دیده بودم از یه ور داشت بهم فشار میاورد که به فکرم زد بگم برام فقط ساک بزنه خلاصه دل و زدم به دریا بهش گفتم.چند روز نیومد طرفم .منم هی میرفتم پیشش که راضیش کنم بالاخره بعد دوهفته که کونم جر خورد راضی شد(تو این دوهفته یه وعده تو مدرسه یه وعده بیرون مدرسه براش ساندویچ میخریدم و حرف میزدیم و معمولا تا من میگفتم فکراتو کردی یا نه میزاشت میرفت) قرار شد بریم تو خونه اونا نمیخواستم خونمون رو بشناسه چون میترسیدم باباش پلیس بیاره دم در.

یه روز زنگ زد بهم گفت فلان روز بیا چون کل خانوادم میخوان برن ختم فلانی. منم یه بسته ژیلت و خمیر ریش با دستمال کاغذی اناختم تو کیفم رفتم.(قبلا بهم گفته بود که تاحالا پشماش رو نزده) خلاصه رفتم زنگ زدم در و وا کرد رفتم به طبقشون دیدم در بازه.وارد شدم روی مبل نشستم تا بیاد.من یه تیشرت پوشیده بودم با شلوار اسلش. حمید با یه شورتک و رکابی چریکی اومد نشست کنارم.شرو کرد حرف زدن که چخبر و چکار میکنی و اینا.دیدم داره وخت میکشه الان باباشینا میان کونمو جر میدن .بهش گفتم برو حموم گفت چرا؟ گفتم میخوام پشماتو بزنم.پاشد شلوارکو کشید پایین عین کف دست من بی مو بود گفت میخوای چی رو بزنی؟(قبلا سر زنگ ورزش باهم فیلم دیده بودیم و جق زده بودیم و چندبار کیر همو دیده بودیم ؛کیرش کوچیک بود ولی خوشتراش بود) منم که کیرم شق شده بود رفتم جلو تیشرتم رو در اوردم ؛سرشو گرفتم تو دستام و با استرس لب گرفتم ازش. گفت بریم توی اتاق اینجا همسایه ها صدامون رو میشنون. رفتیم تو اتاقش یه اتاق نه متری بود که با خواهرش مشترک بود. یه تخت دو طبقه داشتن که طبقه پایینش برای حمید بود. ابجیشو تاحالا ندیده بودم فقط شنیده بودم که از ما چند سال بزرگتره و مجرده. رفت نشست روی تخت و منم شلوارم و در اوردم قبلا بهش گفته بودم که اول کیر تورو میخورم. کیر زیاد دیده بودم تو فیلما اما برا حمید یه چیز دیگه بود صاف صاف خوشتراش ترین کیری که دیده بودم.بهش گفتم شیطون اینو چرا قایم کرده بودی؟میرفتی خارج بجای جوردی تو کص میکردی. خندید گفت بخور حرف نزن. گیرشو گرفتم تو دستم دو سه بار عقب جلو کردم گزاشتم تو دهنم.تاحالا ساک نزده بودم. چندبار گفت دندون نزن منم در میاوردم یه لیس میزدم دوباره میکردم تو دهنم. توی این وضع بودیم که یهو در اتاق باز شد یه دختر اومد داخل درجا فهمیدم فقط ابجیش میتونه باشه چون قبلا مامانش رو دیده بودم. قلبم داشت میومد تو دهنم .تو دلم به گوه خوری افتادم. ابجی حمید چند لحظه خشکش زد.بعد سریع روشو برگردوند و رفت که از خونه خارج بشه. درجا به خودم گفتم اگه این از در بره بیرون اعدام روی شاخمه.با همون وضع دوییدم موقعی که میخواست از در خونه بره بیرون از مچ گرفتمش اونم با کیف دستیش زد به صورتم.اگه جیق میزد کل ساختمون ک سحل بود کل محل میریختن اونجا و کونمو جر میدادن. کشیدمش داخل و ی دستمو گزاشتم روی دهنش. پنج شیش سال بود که میرفتم باشگاه قبل اینکه بخواد بزنه تو تخمم به زور بدنشو قفل کردم.دختر بود ولی من به زور تونستم محارش کنم.در و سریع بستم و قفل کردم و کلید رو برداشتم.(وارد جزییات بشم؟؟) دستاشو از پشت قفل کردم و با اون یکی دستم گلوش رو گرفتم که جیغ و داد نکنه.کشیدمش تو اشپزخونه که سمت چپ در ورودی بود. تو ابچکون یه چاقو بزرگ گذاشته بودن .برشداشتم و در گوشش گفتم صداش در بیاد میکنم تو شکمش. از یه طرف قلبم داشت میومد توی دهنم کم مونده بود بالا بیارم از یه طرف هم تو ذهنم درگیر بودم یه اعدام که بخاطر گی بودن یه حبس ابد هم بخاطر گروگان گیری بهم میزدن. بخاطر حشریت کل زندگیم داشت از بین میرفت. بردمش داخل اتاق چون حمید میگفت داخل اتاق بمب هم بترکونی هیشکی نمیشنوه. داخل اتاق که شدیم دیدم حمید لباس هاشو پوشیده نشسته داره گریه میکنه. به حمید گفتم بیا اینور .از اتاق میخواست خارج بشه که ابجیش تف انداخت روش. به ابجی حمید گفتم بشین روی تخت.نشست .کاملا معلوم بود که استرسش از من بیشتره ازش اسمشو پرسیدم.چیزی نگفت. دوباره پرسیدم اما با داد.گفت اسمم نرگس عه. گفتم اروم عین ادم حرف بزن . گفت چی بگم؟ گفتم هرچی میخوای هرچی دیدی. شرو کرد فش دادن به حمید بعد گفت :با تو کجا اشنا شده؟ گفتم یعنی چی؟ گفت خودتو نزن به اون راه همتون میدونید -چیرو؟چیرو میدونیم؟عین ادم حرف بزن. گفت واقعا نمیدونی؟ گفتم چیرو نمیدونم؟ گفت فک کردی تو اولین نفری که میخواد بهش بده؟ گفتم من نمیخوام باهاش کاری کنم کاری باهاش ندارم. یهو در اتاق وا شد حمید بهم گفت برم بیرون. بهم گفت:ایلیا خونتون جا دارین؟امشب بابام بیاد سرمو میبره. منم همینجوری نگاهش کردم…

(قسمت اول تموم شد.چون خیلی طولانی میشه چن بخش کردم.زندگی واقعی وختی میاد تو متن طولانی میشه #کص_شعر_های_خودمان_را_داستان_نکنیم. )

نوشته: یه یارو


👍 4
👎 10
19301 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

775114
2020-11-01 15:57:23 +0330 +0330

خط آخرشو خودت بخون با ماموریت غیر ممکن هم جق نزن!! 🤤

2 ❤️

775115
2020-11-01 15:59:38 +0330 +0330

تو هنوز به سن قانونی نرسیدی . میگی کلاس شیشم دد پول رو نگاه کردی در صورتی که دد پول ۱ سال ۲۰۱۶ اومد . ینی ۴ سال پیش . تو گفتی دوسال پیش این اتفاق برات افتاده و الان ۱۸ سالته . این یه پارادوکسه . دیس برو بچه جون اینجا مناسب تو نیست

4 ❤️

775129
2020-11-01 16:22:15 +0330 +0330

اول اینکه از آن نترس که های و هوی دارد از آن بترس که سر به تو دارد
دوم اینکه این همه آدم تو مملکت دارن کون میدن کدومشونو دیدی اعدام کنن
سوم اینکه خیلی کسکشی

1 ❤️

775151
2020-11-01 16:49:03 +0330 +0330

سفیددندون عزیز من حقایق رو گفتم😂😂😂 تو هم تو کامنتت موضوع قابل توجهی رو بهش اشاره کردی😁

2 ❤️

775201
2020-11-02 00:07:27 +0330 +0330

جالب شده. بنویس.

0 ❤️

776078
2020-11-08 14:09:18 +0330 +0330

تخیلات یه جقی😎

0 ❤️







Top Bottom