ترانه ی مادری

    ترانه خانوم پاهای سفید و ناز شو جلو بخاری دراز کرده بود و خیره به سقف اتاق خوابیده بود با اولین نگاه میشد فهمید غرق در افکار خودشه چشمام روش ایستاد و منم با خودش برد تو فکر. چه روزای خوبی داشتیم اون موقع ها که بابا بود هر روز لبخند رو تو نگاهش میدیدم اصلا زندگی مون تراوت خاصی داشت با این که از بابا متنفر بودم نبودش باعث شده یه جور دیگه ازش متنفر باشم.
    چند وقتی فکر میکردم بریم شهر خودمون بهتره اینجا خیلی تنهاست ولی خود ترانه خانوم اعتراضی نداشت تنهایی هاش رو پر میکرد گاهی میرفت پارک هر کی رو میدید سر صحبت رو باز میکرد از دختر های جون گرفته تا پیر زن های افقانی که با نوه هاشون اومده بودن.دیدی گاهی وقتا هست کنار ات آدم های زیادی هستن ولی تنهایی میاد سراغت مثل عقده ای ها میشی فرقی نمیکنه کی باشه از بقالی سر کوچه گرفته تا منشی دکتر و راننده اوتوبوس با همه گرم میگیری آخر سر دلت نمیاد ازش جدا شی.
    تلفن خونه زنگ خورد تا اومدم تکونی به خودم بدم مثل برق از جلوم رد شد با چشمام تعقیب اش کردم با سرعت زیاد پاش گرفت تو دهنه در محکم خورد زمین دویدم طرفش دیدم داره هم ناله میکنه هم میخنده زانو شو بقل کرده بود من عاشق خنده هاش بودم نشستم کنارش زنگ تلفن قطع شد گفتم کی بود حالا این که خودتو براش پرپر کردی؟ گفت نه مادر ما پیر شدیم از پس دویدن ساده بر نمیاییم آبجیم مادر میدونی که هر روز صبح گفتم آره هر روز صبح دل مخابرات رو خوش میکنین. ترانه جون اگه شما با 35 سال سن پیر هستین آبجی خانومتون فسیل حساب میشه.
    یه لبخند تحویلم داد پاچه شلوارشو زد بالا دید بله پاش سایده گفت نیما خان یه شلوارک از تو اتاق برام بیار این شلواره میماله رو زخم دلم میره گفتم مگه داری؟ جواب داد تو کمده, شلوارک رو پیدا کردم رسوندم بهش هیچ وقت از چیزا نمیپوشد همیشه تو خونه لباسای با حجاب میپوشید تا سر کوچه میخواست بره چادر هم رو ماتو سرش میکرد .گفتم صبحونه خوردم میرم فوتبال با بچه ها سالن گرفتیم
    لنگون لنگون اومد رو مبل رو بروم نشست گفت مادر امروز خاله میاد میخوایم آش رشته بپزیم وایسا باید یه کوه سبزی پاک کنیم سرم آوردم بالا دیدم وای خدای من چه زیبا شده بود تو اون شلوارک آبی که به زور نصف رون هاش رو هم نمیگرفت پا های بلورین اش رو تا حالا ندیده بودم گفتم نه قول دادم باید برم دیگه خودمو نمیتونستم کنترل کنم زدم بیرون سر کوچه نرسیده بودم پیام اومد شرمنده سالن افتاد هفته دیگه اعصابم خورد شد برگشتم خونه مامان تو حموم بود رفتم تو اتاق خودم در رو بستم و خوابیدم رو تخت همین طور که داشتم فکر میکردم آیا یه دختر خوشکل مثل مامانم رو میتونم گیر بیارم خوابم برد
    نمیدونم چقدر طول کشید ...دیدم یکی دستش تو شرت منه داره می ماله وای خدا باورم نمیشد چشام هنوز بسته بود یعنی کیه ؟ چند ثانیه طول کشید بابا یارو ول کن نبود یه چرخ زدم رو به شکم شدم دست انداخت شلوارمو کشید پایین گفتم این پسر عمو مه داره ازیت میکنه قبل از این که کاری بکنم خودشو انداخت روم بدن اش بود لخت بود دیگه کفرم در اومد خودم رو به زور از زیر این ده چرخ کشیدم کنار یه نگاه انداختم بهش چشام مثل قورباقه زده بود بیرون گفتم خاله تویی؟؟؟ از بالا تنه لخت خوابیده بود کنارم حمله کرد به من چند دقیقه به زور ازم لب گرفت کسی تا حالا با من این کارو نکرده بود نه این که خاله ام بد فرم باشه با این که سنی ازش گذشته بود تکون نخورده بود در آغوش کشیدن همچین آدمی آرزوی من بود
    ولی یه چیزی تو دلم گفت نه ازش جدا شدم تازه سینه ها شو دیدم وای خدا تاب مقاومت از هر گبری میبره مثل یوسف که از دامن زلیخواه فرار کرد در رفتم به سمت در(چون سکس با کسی که شوهر داره نکبت میزنه به زندگی و شرافت یه مرد)
    در رو که باز کردم انگار یکی محکم با سیلی زد تو گوشم خشکم زد . کاش فرار نمیکردم و همون جا میموندم . گفتم بله این گه خوری ها به ما نیومده برگشتم تو اتاق و در رو بستم .خاله خانوم محکم چسبوندم به دیوار و شروع کرد به در آوردن لباس هام .مثل کسی که عقل اش رو از دست داده باشه تکون نمیخوردم و عین یه دختر داشت بهم تجاوز میشد.
    اما چه اتفاقی افتاده بود ؟ تو مدتی که من خواب بودم خالم میرسه خونمون شروع میکنه به شستن ظرف ها چون میدونستن شنبه صبح ماشین سبزی فروش میاد منتظر بودن بیاد ازش سبزی بخرن آش رشته بپزن. وقتی ماشین میاد ترانه خانوم چادر سرش میکنه و با همون شلواک آبی میره دم در همین طور که سبزی میخریدن مامانم طبق عادتش که با همه گرم میگره مخ آقا رو میزاره تو فرقون ولی سبزی فروش هم سه ساله که ترانه خانوم رو میشناسه آخه مشتریشه و میدونسته خانوم آقا ندارن و احتمالا تو کف موندن تو اون هزار باری که به مادرم سبزی فروخته داغ مادرم رو دلش مونده بوده. اما تنهایی بود باعث این همه توجه اون به سبزی فروش اون هیچ وقت تو کف سکسس نبوده فقط به توجه نیاز داشته بیچاره کاری هم نکرده به قول معروف نخ نداده به آقا .
    ولی ذهن مرد ها رو که میدونی دختر 1 روزه رو هم تو فکر شون میکنند.ترانه متوجه برگشتن من نشده بوده برا همین میگه عمو سبزی فروش اینا رو برام میاری بالا آخه هم بد باره هم سنگین .اونم میزاره رو تخم چشاش و میاره همین طور که از پله ها بالا میرفتن سبزی فروش چادر که تکون میخوره پاهای لخت مامانم رو میبینه و (مثل همه مردای عالم که اگه ولشون کنی میخوان لایه اوزن رو هم حامله میکنن )میگه این سبزی خریدن بهانشه دلش میخواد الانم داره منو میبره تو خونه بهم بده همین طور که مثل بز نیشش باز بوده حال میاد بدنش شل میشه با دست جقیش سبزی ها رو میزاره رو چادر که میمالیده رو پله ها
    هیچی دیگه چادر میفته و ایشون خانم زیبایی رو در کنار خودشون میبینند به خودش میگه دیدی گفتم. فکر میکنید یه مرد نجیب تو این موقعیت چیکار میکنه؟؟؟؟؟؟؟؟ درسته میپره بقل خانومه.ترانه خانوم هم یه چنین آغوش گرمی احتیاج داشته به خصوص این که سال ها تنها بوده و این آقا هم که قریبه نیست. احساسات خانوم ها که پیشبینی شدنی نیست گاهی یه زن آبنبات خوردن رو به سکس ترجیح میده گاهی هم همون آبنبات رو تو کونت میکنه.نمیدونم چی باعث شده اون راضی بشه شاید هم تقصیر منه که بهش محبت نکردم تا با محبت هر بی سرو پایی از پا در نیاد.خاله بیچاره ما داشته ظرف میشسته که این تو تا گور خر عاشق میان تو ولو میشن رو تخت ودر آغوش هم غرق اند. به جای این که بیاد جدا شون کنه و آشتی شون بده خودش آتیش بیاره معرکه میشه . وقتی میبینه از پرو پاچه اون آقا چیزی گیرشون نمیاد و آقا هم با ترانه بهتر حال میکنند اینه که خراب میشه رو سر من.
    در رو که باز کردم دیدم ترانه لخت رو مبل رو به من دراز کشیده و جفت ش هم آلت مبارک رو در وجودش قرار داده چشمای سیاه اش منو نگاه میکرد خوش حال و بدون پشیمانی.
    خاله تو این مدت وج به وجب بدنم رو از خجالت لب هاش در آورد سرش رو گرفتم یه بوس رو لپ های خوشگلش گذاشتم گفتم عزیزم من تو رو خیلی دوست دارم ولی با باهات سکس نمیکنم ؟ با حالت تمسخر داشت بر و بر منو نگاه میکرد ادامه دادم من به زندگیت خیانت نمیکنم .اصلا آقا مصطفی کجاس ؟ گفت خفشو بینم این حرفا رو کی یادت داده اون مغازه اس شب میاد من تحمل ندارم .فایده ای نداشت دو باره چسبید بهم شروع کرد به لیس زدن گردنم گوشیم رو یواشکی از تو جیبم کشیدم بیرون شماره شوهر شو گرفتم هنوز سرش تو گردنم بود تا گفتم سلام اقا مصطفی مثل گربه موهاش سیخ شد و پرید عقب تو چشماش التماس رو میدیدم گفتم :خاله اومده بود خونه ما حالش بد شد چون دارم میرم کلاس مامان هم خونه نیست نگران اش ام .
    میشه برین خونه ؟ گفت باشه الان میرم. قطع که کردم گفت عوضی زد تو گوشم .سریع لیاس شو پوشید گفتم راهی نیست خودم میرسونمت در اتاق رو که باز کردم دلم هری ریخت پایین هنوز مشغول بودند تا حالا زنی رو لخت ندیده بودم تو دلم گفتم برا شما هم دارم خانوم خانوما. سریع رد شدیم رسوندش خونه و بزودی در آغوش گرم شوهرش .برگشتم خبری از ماشین سبزی سکسس فروشی نبود. رفتم بالا در رو که باز کردم مادر رو دیدم با یه شرت و کرست همون جا خوابیده اینقدر ارضا شده بود هنوز مست اون رابطه بود داشت میخندید تو عالم خودش بود
    رفتم کنارش گفتم ترانه خانوم شما این چه کاری بود کردی؟ مگه شما معتقد نیستید این چه گناه بزرگی بود ؟ گفت پسره ی احمقم بیا دل مامان بقلم کرد کنارش خوابیدم
    گفت تو گناه کردی نه من .اهل دری وری گفتن نبود. گفتم چرا ؟ گفت چون بدن من و شوهر ام رو نگاه کردی جوابی که داده بود واقعا دهنم رو بست شوهر؟ گفت آره ما عقد کردیم عزیزم به مدت یک روز و مهریه ام هم همین سبزی هاست گلم.راست میگفت من اشتباه کرده بودم . اونا تو راه پله عقد کرده بودن خیلی با هم حرف زدیم دو ماه از اون واقعه گذشت گوشیم زنگ خورد خاله بود :سلام عزیزم ببخشید خاله جون بابت اون ماجرا من فکر نمی کردم تو اینقدر پسر عاقلی باشی و....
    تا گفت عاقل دیگه گوشم به حرفاش نبود یه فکر زد به سرم همین طور که حرف میزد گوشی رو قطع کردم زنگ زدم به امیر صمیمی ترین رفیق دانشگاه هم با ادب هم با مرامه گوشی رو برداشت گفت :چاکر داش نیما . گفتم همین الان تیپ میزنی یه دسته گل میخری ساعت 5 در خونه مایی دیر برسی پشیمون میشی نزاشتم جواب بده قطع کردم .وقتی یه حرفی بهش میزنم میدونم نه نمیاره
    رفتم تو خونه بوی آش رشته میومد یه بشقاب گذاشت جلوم گفتم: مهریه بی بی از گلوم پایین نمیره گفت لوس نکن خودتو. جواب دادم یکی داره میاد خواستگاریت بچه خوبیه باهاش هماهنگ کردم 5 میرسه یه لباس خوب بپوش از راه میریم محضر. گفت بله گفتم بلا میخوام یه مدت با هم صیغه باشین تنهایی زهره تو اون گوره خر هم از خداشه قبلا مخشو خوردم بخدا اگه نه بیاری َآش رشته مو نمیخورم .....
    این ترانه زیبای مادر بود که گفت بخور عزیزم.


    اگه رای ندید و نظر نزارین آخرین داستانم خواهد بود نقص داستان رو ببخشید برای آینده راهنمایی ام کنید........


    نوشته: گوگولی

  • 5

  • 1




  • نظرات:
    •   نوبهار
    • 6 سال،2 ماه
      • None

    • پر غلط املایی :|
      اصلا نفهمیدم چی نوشتی.
      کامل هم نخوندم .


    •   داغ 92
    • 6 سال،2 ماه
      • None

    • ما هم اگه دو تا از این رفیقا داشتیم ترانه که هیچ کنسرت راه مینداختیم واسه ماماناشون !!


    •   duygu
    • 6 سال،2 ماه
      • None

    • خوب شد نخوندم.


    •   دختر شمالی
    • 6 سال،2 ماه
      • None

    • مزخرق مزخرف مزخرف
      وای من امروز چقدر شرمنده این کلمه شدم بخاطر استفاده بیش از حد


    •   دختر شمالی
    • 6 سال،2 ماه
      • None

    • مزخرف مزخرف مزخرف
      وای من امروز چقدر شرمنده این کلمه شدم بخاطر استفاده بیش از حد


    •   reza ghr
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • :( کلا مزخرف به تمام معنا


    •   خداحافظ
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • افتضح.یفتضح.افتضاححححححححححح.


    •   احسان هات امیری
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • داستانو نخوندم
      فقط نظر بچه هارو میخونم و خستگیم در میره
      حالا کجا در میره نمیدونم
      بذار آمار بگیریم ببینیم چه خبره !!؟
      فنج ها یک بزنن
      مجلوق ها دو
      کله کیریها سه
      عمه جنده ها چهار
      .
      .
      .
      از بس خندیدم چشمام خیس خیس شده
      ولی نه مثل کس مادر نویسنده !!!!


    •   MS.TEACHER
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • سوادتو .
      اولش گفتی پاهای سفید نازشو دراز کرده بود بعد کس کش شلوار پاش بود بعد هم گفتی که پاهاشو تا حالا ندیده بودی.
      تا همین جا خوندم. کلا امشب ریدن جای داستان نوشتن همه . اونقدر که بوی ترکمونتون نمی ذاره تا ته داستان هاتون رو بخونم


    •   حمید64
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • میگم ادرس خونت کجاس؟
      منم چندتا رفیق فاو و فابریک دارم اهل دل با مرام دنبال صیغه هستن.!
      خاک تو سرتون با داستان نوشتنتون کیر رستم به کونت ....افتخار هم میکنه


    •   Nazli...
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • هدفت از نوشتن چی بود؟ :|


    •   mahsaII
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • کیر همون به قول خودت افقانی ها تو کونت پر غلطه .اوتوبوس.زولیخا .هامله میخواید کس شعر بنوسید حداقل یکم سوادتونو ببرین بالا دیگه هم ننویس


    •   دايي حبيب
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • ننويس داداش
      ديگه ننويس


    •   mos tafa 1
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • آخه آدم اینقدر بی غیرت میشه اسگل


      همی بی غیرت
      هم خودت نمیکنی


      مگه میشه اصلا


    •   sevil n
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • با ارض پوظش پر بود غلت املایی و نطونصطم ادامه بدم.در یک کلام چرط.


    •   Nadia joOnz
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • ریدی


    •   mahsa_yaghi1
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • سلام بعد از 1سال اومــــــــــــدم چرا اینطورشده سایت؟ کفتار با تکاور جون و ابجی ارغوان و... نیستن؟اگه ای کامنت رو خوندن بدونن یکی از رفقا قدیمی دوباره اومده اما از جای خالیشون دلگیره
      تکاور ارغوان و عمو کفتار این کامنت رو دیدن یه ندایی بدن 7ساله با کامنتاشون حال کردیم کجان پس؟دلم تنگشونه بشونم حق میدم داستانا مزخرف شده اگه کامنت رو دیدین
      *تــــــــوجــــــــــــــــــــــــــــــــــــجه *
      آهای بکس قدیمی بیاین قدیمیا اتهاد ببندیم برای بهبود سایت و داستاناش خودمون دست به کارشیم اینا که همه موخ پنچرن راست میگن شامپو داره سهمیه بندی میشه....
      داستانتم خاک برسری بود بقول تکاور نویس آقا ننویس.....


    •   tizbortake
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • هرکی میدونه ب منم بگه این زهره کی بود آخر قصه یهو زد بیرون، عایا !!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


    •   -7-seven
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • ای ای ای جوجه ماشینی کم سواد اگر فقط انقدر غلط املائی های ضایع نداشتی و یکبارم قبل از ارسال زحمت ادیت را کشیده بودی که سوتی های دیگه ات را هم می گرفتی. من ازت دفاع می کردم! با اینکه از محتوای داستانت خوشم نیومد ولی ازت دفاع می کردم چون یک موضوع نو بود با اینکه من دوستش نداشتم. می دونید گاهی برای آدم جای دفاع باقی نمی گذارید. وگرنه اعتقاد شخصی من اینه که شما استعدادت بالقوه خوبه .


      ببین "گوگولی" ( توهین نکردم به خدا اسمشه!!!!!)اگر خواستی داستانای بعدی ات را قبل از ارسال واسه ی انتشار برای من پیام خصوصی کن شاید کمی اصلاح شد و البته فقط به اسم خودت چاپ کن. لا اقل غلط دیکته ای هاشو بگیرم. من فکر می کنم شما اگه کمی روی املاء ت کارکنی و البته کمی هم وقت برای چند بار خوندن داستان قبل از ارسال بذاری ،توانائی نوشتن بهتر از این را داری.
      البته این فقط نظر شخصی منه؛ و به پیشنهادم هم می تونی فکر کنی.


    •   sootedelan
    • 6 سال،1 ماه
      • None

    • تفوبر تو ای دنیا تفو..... هر پفیوز مجلوقی نویسنده شد برای ما....... بقول یکی از بچه های قدیمی الهی اسب آبی در حال خمیازه تو کونت سکته کنه تا ببینی ما چی میکشیم از دست شماها


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو