تریسامِ تنهایی!

1399/12/12

از جیب شلوارش پولو درآورد و مثل همیشه نشمرده گذاشت روی دراور. این عادت همیشگی آرش بود؛ حساباشو جور دیگه صاف می‌کرد و پولهارو شمارش نمی‌کرد. دوباره شلوارشو انداخت روی صندلی. برگشت به سمت من و مقابل من جلوی تخت زانو زد. با دو دست صورتمو گرفت. چشم‌به‌چشم من دوخت و لباشو گذاشت روی لبام. یک بوسه‌ی آرام اما من بیشتر از این می‌خواستم. منم صورتشو میانِ دستام گرفتم.
لب‌های ما از بوسه‌های فرانسوی فراتر می‌رفت. گره‌های کوری که به هم وصل می‌شد و دوباره باز می‌شد. لب‌هاش زبانِ منو به اسارت گرفت. انگشت‌های مهربونش میل‌های بافتنی گیس‌های بلند من بود و بهشت بود که به حال من حسرت می‌خورد.
آرام روی من دراز کشید. دوباره… دوباره… و چه دوباره‌های قشنگی؛ لخت‌تر و داغ‌تر از کویرِ شهداد. در میانِ اسارتِ زبانِ من در حلقه لب‌هایش، انگشت کوچکش به بلندای دماوندِ سینه‌ی من رسید و دور فاتحانه‌ای زد که آه من آغوش محکم‌تری طلب کرد. لحظاتی چون مارگزیده‌ها به هم پیچیدیم و مثل ابرهای سپید آرام از هم رها شدیم.
به چشم‌های میشی‌رنگش نگاه کردم وگفتم:
ـ این‌بار عشقبازی تشکرت خیلی بیشتر چسبید.
_ تو فقط اسمت فرشته نیست عزیزم… همیشه برای من زیباترین فرشته‌ای…
کیرش کاملاً شق شده بود. با دست لمسش کردم.
ـ بازم دلت می‌خواد؟
_ من همیشه دلم تورو می‌خواد… اما جفتمون دیرمون شده…
ـ اوهوم… این دیر شدن‌های هرزه، گاهی بهترینارو ازمون می‌گیره.
_ نگران نباش فرشته‌ی من… این بار زودتر برمی‌گردم.


از دور دیدمش که گوشه‌ی کافه نشسته بود. می‌دونستم انقدر عاشق من هست که حتی اگر دیر برسم باز هم هیچی بهم نگه. مثل همیشه صاحب کافه منو دم در دید و لبخند زد؛ با اشاره‌ی دست و چشم و ابرو، بهم فهموند که خیلی وقته امید منتظره منه. نفس عمیقی کشیدم تا خسته به نظر نیام. یه لبخند بابِ میلِ امید روی لب‌هام نقاشی کردم…
ـ سلام عزیزم.
_ سلام عشقم… بشین.
امید از زندگی می‌گفت و من محو شور و هیجانش برای ساختن یک زندگی آروم و زیبا و کوچک عاشقانه کنارش. دستش توی دستم بود و حاضر بود قهوه‌ی یخ کرده بخوره اما دستشو از دست‌های من رها نکنه. می‌تونستم از حرارتِ دستش حس کنم که گاهی دلش آغوش منو می‌خواد اما اینجا نمی‌تونست کاری بکنه؛ نبض دستش گاهی چنان تُند می‌شد که انگار آخرین دیدار ماست. این همه عشق در وجود یک نفر جا نمی‌شد؛ امید چجوری این همه عاشق بود. نگاهم به غنچه‌های روی میز بود که از حس عاشقانه امید باز شده بود و به هر دوی ما لبخند می‌زد. حرف‌های قشنگِ امید تمومی نداشت و گوش‌های من مشتاق‌تر می‌شد برای شنیدن صدای زیباش که نه خش‌دار بود و نه مردونه… صداش عاشقانه بود.


نم‌نم بارون، لطیف روی گونه‌هام می‌نشست. دخترک معصوم فال فروش روبروی من بود و نگاهم می‌کرد.
_ خاله؟ یه فال ازم میخری؟
ـ باشه عزیزم. به شرطی که خودت برام انتخابش کنی.
_ چشم خاله… دوست دارم بزرگ شدم مثل شما بشم… قشنگ مثل یه فرشته.
از پول‌هایی که آرش بهم داده بود یه تراول بهش دادم و نشستم و در آغوش گرفتمش و از روی شانه‌ی کوچک دخترک، به آینده نزدیکِ خودم نگاه کردم؛ پسر جوانی که توی اتومبیلش نشسته بود و برام چراغ می‌زد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــپاورقی:

  • برای شیوا بانو و موسیقی هانس زیمر.
    ** و سپاس از همه عزیزان خواننده؛ داستان‌های من خشک، کوتاه، صریح و بدونِ توصیف‌های طولانی‌ست؛ سبکی که شاید براتون عجیب باشه و کمتر خونده باشین. مرسی که تحمل کردید.

نوشته: om1d


👍 13
👎 2
9001 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

794588
2021-03-02 01:26:29 +0330 +0330

مرخرف

3 ❤️

794595
2021-03-02 01:34:51 +0330 +0330

توصیف هات و تعابیرت، قشنگ بود.
ولی اینا واسه یه داستان خوب، کافی نیست.

2 ❤️

794610
2021-03-02 02:07:11 +0330 +0330

نتونستم باهاش ارتباط بگیرم 🤔
به نظرم حتی داستان خشک و کوتاهم باید به یک جا برسه
حتی اگر خیلی هم سکسی نباشه‌.‌‌…
دیس نمیدم
امیدوارم داستان بعدیت بهتر باشه

3 ❤️

794631
2021-03-02 05:15:00 +0330 +0330

این متن مابین داستانک و داستان کوتاه گیر کرده است. به نظر من یا باید کوتاه تر می‌بود و یک داستانک چند سطری می‌شد و یا باید کمی توصیفی تر می‌بود و یک داستان کوتاه می‌شد.

2 ❤️

794688
2021-03-02 13:51:24 +0330 +0330
+A

نکته جالبی داشت!
یک دختر که هم پارتنر و پایه در یک رابطه جنسی و دوستانه هست در عین حال معشوقه و تصورات اینده مردی که خبری از وجود دیگران نداره و از طرفی
همین دختر توی بازار ازاد سکس هم مشغوله.
برداشت من این بود که این سه تا نقش تریسام رو جدا جدا شکل داده :
-نفر اول رابطه پارتنر هست.

  • نفردوم عاشق این دختر هست.
    -نفرسوم هم جمعا مردهای خیابونی هستن .
2 ❤️

794702
2021-03-02 15:19:29 +0330 +0330

خیلی باحال نوشتی دمت گرم ،از نظرات شیوا جون هم استفاده کن
مارو که اسیر داستاناش کرده

1 ❤️

801294
2021-04-02 12:51:44 +0430 +0430

m.love666
من یاد گرفتم از هر کسی در حد سوادش انتظار داشته باشم. 🙏

0 ❤️

801295
2021-04-02 12:52:59 +0430 +0430

koochebagh
مرسی که خوندی و نظر شخصیتو نوشتی 🙏 🌹 🙏

0 ❤️

801296
2021-04-02 12:54:50 +0430 +0430

Queen_Weary
مرسی که خوندی و نظر شخصیتو نوشتی ولی قول نمیدم از داستان بعدی من خوشت بیاد چون عادت ندارم بابِ سلیقه‌ی شخصی دیگران داستان بنویسم. 🙏 🌹 🙏

0 ❤️

801297
2021-04-02 12:55:39 +0430 +0430

ShivaBanoo
مرسی شیوا جان 🙏 ❤️ 🙏

0 ❤️

801298
2021-04-02 12:56:30 +0430 +0430

Omid v Arezo
مرسی که خوندی و کامنت گذاشتی… فدات 🙏 ❤️ 🙏

0 ❤️

801299
2021-04-02 13:01:15 +0430 +0430

+A
مرسی که نکته‌ی داستان و ربطش به اسمِ داستانو متوجه شدی… قبلاً بهت گفتم که حرفه‌ای‌ترین خواننده‌ی داستان، در سایت شهوانی هستی؛ کاملاً می‌دونی که حتی یک کلمه در داستان بسیار مهمه و روند داستانو تغییر می‌ده؛ در عینِ ریزبین بودن ماهیت کُلی داستان هم از نگاهت دور نمی‌مونه؛ عالی هستی… ای کاش با این دقتِ نظر خودت هم داستان می‌نوشتی… بازم مرسی. 🙏 ❤️ 🙏

0 ❤️

801300
2021-04-02 13:03:40 +0430 +0430

whipper
ممنونم… مرسی؛ لطف داری… حتماً 🙏 ❤️ 🙏

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom