تصادف شیرین من با سارا

    تتتتق. ای دهنتو گاییدم, در ماشینو باز کردم, وای چراغش شکسته و گوشه سپرشم خش برداشته بود.
    بگا رفتم. ماشین خودمو نگا کن. مدام داشتم به خودم فحش میدادم که یهو یه خانم سانتی مانتال با کفش پاشنه بلند با موهای مشکی و روسری سیاه که موهاش از بغل اومده بود جلو صورتش با یه شلواری که مچ پاش معلوم بود نزدیک ماشین شد. نگا کرد و با عصبانیت گف. چه خبرته؟. نمیبینی واقعا؟!
    گفتم ببخشید خانم اصلا حواسم نبود,شرمنده.
    صدای بوق ماشین رفته بود تو مخم و با لحنی عصبانی داد زدم خفه شید بابا, خانم مقصر منم لطف کنید ماشین و رو ببریم کنار تا رد بشن.
    یه براندازی از بالا تا پایین منو کرد و با کمی مکث سرش و به نشون تایید تکون داد و ماشینش رو زد کنار خیابون.
    درسته.داستان از همینجا شروع شد. یه حواس پرتی به خاطر گوشی لعنتی و تصادف با یه سانتافه بدون خش.
    ینی یه روز از این بدتر مگه میتونه شروع شه؟ ماشینو زدیم کنار, ساعت 7.45 صب بود.
    برگشتم بهش گفتم چیکار کنیم؟ گفت افسر بیاد. دستمو گذاشتم جلوی دهنمو کمی فکر کردم. این عادت همیشه م بود خیلی هم از این عادتم بدم میومد. همیشه موقع استرس و نگرانی این کارو میکردم.مخم کار نمیکرد. یه جلسه داشتم با کارفرما که باید پرزنت میکردم. حق با شماست اما اگه میشه مدارکو رد و بدل کنیم و منم یه برگ از کپنم به شما میدم بعدظهر هر تایم و جایی که گفتید میام که ببینیم چیکارش کنیم.برگشت گفت اگه میشه افسر بیاد. من نمیدونم چیکار باید بکنم.بهش توضیح دادم اما قانع نشد. چیکار باید میکردم چون مقصر من بودم باید به حرفش گوشش میدادم. گفتم اکی زنگ بزنید به افسر بیاد.منم برم یه زنگ بزنم. اون بنده خدا دلش به حالم سوخته بود قشنگ تمام حس های بد و تو صورت و چشمام میدید. از استرس و دستپاچگی و مستاصلی تا عصبانیت.
    سلام مهندس جان. سلام مهندس معلومه کجایی. قرار بود ساعت 8 اینجا باشی با هم بریم جلسه. متاسفانه تصادف بدی کردم.چند لحظه صدایی نیومد. منم مدام سر مو داشتم تکون میدادمو حرص میخوردم. گفت ینی کی میرسی؟گفتم نمیدونم بخدا.چون تصادف خسارتش زیاده باید افسر بیاد منم مقصرم. با حالت عصبانی گفت سی دی که فایل پاور پینت رو حاضر کرده بودی کجاس؟ گفتم سی دی پیش منه ولی فایل تو share سیستم هست. به رضایی میگم براتون رو سی دی بزنه بهتون بده. گوشیو بدون خدافظی قطع کرد. به رضایی زنگ زدمو بهش گفتم چیکار کنه. گوشیو گذاشتم تو جیب عقبم شلوارم و محکم با دستم چشمام با حرص فشار دادم تا حسابی دردم بگیره. حقم بود. هم ماشین خودم داغون شد هم برای اون, الانم اعصاب خوردی برای کارم. سمت خانم رفتم و گفتم عذر میخوام.تماس گرفتید؟ یه نگاهی به من کرد, قشنگ معلوم بود دلش برام سوخته بود. اخه قیافه م کلا مظلومه. خودم نمیگم این حرف رو هر کی تو برخورد اول منو میبینه میگه. نمیدونم شاید به خاطر مدل موهامه که برخلاف جوان الان خیلی عادی درستشون میکنم. یا ریشم. یا عینک گردم.
    بگذریم.تا حالا هیچ زنیو ندیده بودم که بعد تصادف جیغ جیغ نکنه و به شوهرش زنگ نزنه. گفتش تماس گرفته و دارن میان و بعدشم رفت تو ماشینش نشست. منم رفتم خسارت ماشینارو دوباره چک کردم و با دست محکم میکشیدم روی سپر به امید این که رنگ ماشین من رو ماشینش باشه که بدبختی اینجوری نبود و کلا رنگ رفته بود. به کاپوت ماشینم تکیه داده بودم و داشتم حساب و کتاب میکردم چقد پیاده شدم. صدای ترمز ماشین رو شنیدم. افسر راهنمایی و رانندگی بود. اومد جلو. یه سلام و عرض احترام بهش کردم. برگشت گف دنا برای کیه. گفتم من. گفت مدارک تو بده, داشتم مدارک بهش میدادم که خانم هم از ماشینش پیاده شد و سمت افسر با کمی فاصله ایستاد. افسر مدارک اون خانمم گرفتو شروع کرد یه چیزایی رو بنویسه. یک مقدار حالم بهتر شده بود و درک بهتری نسبت به محیط پیدا کرده بودم. تازه دیدم چقد این خانم خوشگله بود. لعنتی چه بدنی داشت. اصن تا اون لحظه انقدر که عصبی بودم به چشمم نمیومد. خلاصه افسر کارشو کرد و مدارک و جا به جا کرد و توضیح داد که باید چیکار کنیم. بعدشم سوار ماشینشو شد و رفت. به خانم گفتم پس شماره تون رو بدید که با هم قرار بزاریم برای انجام کارهای بیمه. شمارشو داد و منم به گوشیش زنگ زدم که شمارم براش بیوفته. گفتم اسمتون. گفت کیانی . منم در حین تایپ کردن با صدا گفتم خانم کیانی. اونم پرسید فامیله شما. گفتم کاشفی. اونم ادای منو در اورد و هنگام نوشتن با صدا گفت مهندس کاشفی. بعد سرشو از گوشیش اورد بالا و یه لبخند کوچیک زد.منم رو خنده اون یه خنده ریزی کردم. گفتم اگه ممکن پنجشنبه بریم چون من تو این دو روز نمیتونم بیام. گفت اشکالی نداره. خیلی عجله ای نیست. یه معذرت خواهی دوباره ازش کردمو خدافظی از هم کردیم. سوار ماشین شدم و رفتم سمت شرکت. ماشین و پارک کردم رفتم داخل. یه سلام گرم ولی تصنعی به بچه ها کردم و رفتم کیفمو گذاشتم روی میزم تو اتاق. پشت سرم اقا جوادی اومد و گف مهندس چایی بیارم براتون. گفتم دستت درد نکنه. پیرمرد خیلی مرد مهربونیه. خیلی موقع ها چایی میخوام روم نمیشه بهش بگم و مجبور میشم خودم برم چایی بریزم اون بنده خدام لیوانو ازم به زور میگیره و به شوخی میگه وارد قلمرو من نشو.الان برات میارم.
    گوشیو برداشتمو داخلی منشی رو گرفتم. بهش گفتم خانم میرزایی یه لحظه بیاین. تو اتاقم یه صندلی داشتم که بچه های دفترفنی رو وقتی کارشون دارم یا میخوام بهشون کار بدم یا ازشون تحویل بگیرم صدا میزنمو اون رو میشینن. اومد تو بهش گفتم بشین. نشست و برگشتم گفتم مهندس خیلی عصبی شد من نبودم؟ گف اره. گوشیو محکم کوبید و سر اقای رضایی داد کشید که براش فایل رو از تو شیر سیستم بیاره و بزن رو سی دی. منم گفتم مهندس رضایی نسخه چاپی هم داد به مهندس دیگه. از قصد با لفظ مهندس خطاب کردم که متوجه ش کنم تمام بچه های فنی رو باید مهندس صدا کنه و احترامشونو نگه داره. اخه سن منشیمون از همه بچه های فنی بیشتر بود و بخاطر همین سختش بود. از خود منم فقط یه سال کوچیکتر بود. از اتاق رفت و منم سیستمم و روشن کردم و تا ساعت 3 اصن هیچکاری نکردم و فقط به صفحه مانیتور خیره بودم و داشتم به تصادف و مهندس فک میکردم که الان برگرده نسخمو میکشه. ساعت 3 شد و زنگ در خورد. خودش بود. اومد تو و از جلوی اتاق من رد شد. اتاقش بغل اتاق منه. همیشه وقتی میاد من از جام بلند میشم و با هم دست میدیم و یکمی خوش و بش مکنیم.اما اینبار فرق داشت. از جام که بلند شدم سلام کردم. با ناراحتی سلام کرد و رفت تو اتاقش. اونقد نگران نبودم. برای اینکه تو این چند روز داشتم صورتجلسه های یکی از پروژه ها رو تنظیم میکردم و چندجاش با زرنگی پوان گرفته بودم. البته هنو تموم نشده بود و میخواستم وقتی تموم شد ببرم پیشش و بهش بگم چیکار کردم و با این حرکتم چقد رفت رو مبلغ صورت وضیت که باهام اکی بشه. تو این فکر بودم که با لحنی خشک گفت مهندس بیا. منم سریع از جام بلند شدمو رفتم تو اتاقش. صورت جلسه ,جلسه رو بهم داد و گفت بیا اینو بگیر و یه کپیش هم برای من بیار. سرسنگینیش خیلی رو مخم بود. اخه لامصب 7 سال پیشت کار میکنم. دست راستتم. نمیذارم اب تو دلت تکون بخوره. تصادفه دیگه. اسمش روشه. مگه از قصد زدم اینجوری میکنی. منم ازش برگه رو گرفتم دادم به منشی بهش گفتم یه کپی بگیر یه نسخه شو بیار تو دفتر من یه نسخشه م بده به مهندس. اصلشم بایگانی بکن. ساعت کاری تموم شد و از شرکت زدم بیرون. چشمم به ماشین افتاد و یه برندازش کردم و سوار ماشین شدم. تو راه برگشت اهنگ گذاشته بودم و فقط داشتم به جلوم نگا میکردم. رسیدم خونه و به مامانم سلام کردم. اره هنوز مجرد بودم .29 سالم بود. بخاطر شرایط شغلی و پیشرفت توی کارم تمام تمرکزم به کارم بود و به چیزای دیگه فک نمیکردم. 2 سالی میشد مادر رو مخم بود که ازدواج کنم. منم میپیچوندمش. اما این اواخر خودم کم کم دیگه راضی شده بودم. تو اتاقم رفتم . لباسمو عوض کردم روی تختم دراز کشیدم. بر خلاف انتظارم چهره خانم کیانی جلو چشمم بود. به خودم میگفتم خاک بر سرت کنن.امروز پشت هم ریدی الانم تو کف اونی. اما از ذهنم بیرون نمیومد. لعنتی خیلی خشگل بود. وحشیانه خوشگل بود. پای کشیده با باسنی برجسته. سینه هاشم که تو چشم بود. نمیدونم البته fake بود یا واقعیه. موهاشم لخت و بلند. تو ذهنم اومد این ازدواج کرده بود؟ به مخم فشار میاوردم که تصور سازی بکنم ببینم حلقه دستش بود یا نه. لعنتی انقد اعصابم خورد بود اون موقع که این چیزا اصن به چشمم نمیومد چه برسه بهش فکر کنم و ببینم. یکم فکر کردم. رفتارش با بقیه خانما فرق داشت. اخه همه خانما بعد تصادف قاطی میکنن و به شوهرشون زنگ میزنن. حتما این ازدواج نکرده دیگه. بعد به خودم گفتم اخه دلیل میشه این؟! از اونطرفم 30 اینا رو داشت. نه بابا به قیافه شم نمیخورد ازدواج نکرده باشه. پخته بود قیافه ش. خوش به حاله شوهرش. دو روز گذشت و منم تو این دو روز دل رییس و بدست اوردم و اوضاع شرکت به روند سابقه ش برگشت. پنجشنبه شد و منم تیپ زدم. تو ذهنم این بود تیر تو تاریکیه دیگه. اگه شوهر داشته باشه که با شوهرش میاد یا خود شوهرش میاد. اما اگه نداشته باشه خوشگل برم شاید تونستم یه حرکتی بزنم. ساعت 8 صب رسیدم سر قرار, دیدم نیستش. یه زنگ زدم گف من 5 دقیقه دیگه میرسم. دل تو دلم نبود. دعا دعا میکردم تنها باشه. وای چه چیزی بود. رسیدش و در ماشین باز شد. چشمم دوخته شده بود که پای مرد از ماشین بیرون میاد یا پای زن. پای خودش بود. ایولا. احتمال این که شوهر نداشته باشه زیاد تر شد. رفت سمت شاگرد. درو باز کرد و دست بچه شو گرفتو پیاده کرد. وااااای اب سردی بود که روم ریخته ن. بچه داشت. لعنت بهت. اومدن سمتمو سلام کردیم و ازم معذرت خواهی کرد و گفت ببخشید پوریا مهدکودک بود تا رفتم بیارمش طول کشید. منم گفتم خواهش میکنم و تقصیر من بود الان شما اینجایید. منم به خاطر اینکه طبیعی جلوه بدم و به روم نیارم بچه شو دیدم شوکه شدم صدامو یخورده بچگونه کردم به پوریا گفتم چند ساله ت مرد بزرگ؟ یه نگاهی به مامانش کرد و مامانش برگشت گف به عمو بگو, خجالت نکش. گفتش 4 سالمه. گفتم وااای. منم فک کردم حدقل 7 سالت باشه. تمام این مکالمه با لبخند و روی خوش بود. خانم کیانی برگشت گف چه عجب خنده شما رو هم دیدم. سر یه تصادف یه کارایی داشتی میکردی من مونده بودم. گفتم نه اخه گفتم یه سری اتفاقای سریالی پشت هم افتاده بود اینم بهش اضافه شد. گفت اتفاقا منم پوریا رو قبل تصادف گذاشتم مهد بعد میخواسم برم دادگاه که این اتفاقات افتاد. اخرین تیر در چله را رها کردم. ای بابا . خدا نکنه کار مردم به دادگاه بیوفته ینی چنان اسیرت میکنن که نگو. ماشالا انقدر کلاه برداری مالی زیاد شده که هرکی رو میبینی یه پاش تو دادگاه. نگاهشو چند ثانیه از من دزدید و گفت. نه برای من فرق میکرد. کلاه برداری از من مالی نبود احساسی بود. ای کاش به جای دادگاه خانواده دادگاه قضایی میرفتم. وای چی شنیدم. چقد من خوبم. چقد من باهوشم. شده بودم مثل لاشخوری که از زخمی شدن شکارش خوشحال میشه. اشکال نداره چون خوی حیوانیم داشت قل قل میکرد. خودم رو خیلی نزدیک برای بدست اوردنش دیدم. با هم رفتیم و کارهای اداری رو داشتیم انجام میدادیم که مسئول مربوطه گفت کارشناس برای تعیین خسارت نیومده. گفتم یعنی تا اخر امروز هیچکس دیگه نیست, گفت چون پنجشنبه هس این اتفاق افتاد در ادامه حرفشم گفت اگه مایلید ماشین رو تو پارکینگ بزارید, من الان کارهای اداریش رو انجام میدم که صبح شنبه اولین نفر کارتون انجام بشه. خانم کیانی رو نگاه کردم گفت مشکلی نداره شنبه با آژانس میام ماشین و میبرم, اینجوری دیگه نه شما معطل میشید نه من.بهش گفتم مطمعنی؟ چون فردا جمعه هست؟ گفت اره جایی نمیخوام برم. از کمپانی خارج شدیم و به طرف کوچه ای رفتیم که ماشینم رو اونجا پارک کرده بودم. انتهای اون کوچه خیابان اصلی بود. صحبت های پایانی بود و تعارفات. میخواس آژانس بگیره.صحبت های پایانی بود و تعارفات. میخواس آژانس بگیره. گفتم لطف کنید سوار ماشین بشین و روی حرفم حرف نزنید. هرکسی برای مخ زدن شگردی داره. حالا اعتماد به نفس من بالا رفته بود و مجوز مخ زنی هم از طرف خودم صادر شده بود. شگرد من هم برای مخ زدن حرف زدن از موضع بالا و با اعتماد به نفس بود. ینی کلمات کم. قاطع. در یک جمله حرف حرفه منه. خانم ها , مرد های قاطع و با جذبه رو دوس دارن. مخصوصا خانم های مستقل.گفت نه بابا. آژانس هست. بدون هیچ حرفی در سمت شاگرد رو براش باز کردم. و با اشاره دستم ازش دعوت کردم سوار ماشین بشه. اونم داشت من و من کرد که سوار ماشین شدم و روشنش کردمو منتظر اون بودم سوار بشه. اونم دیگه تو عمل انجام شده قرار گرفت. دیلینگ. صدای تیک خوردن حرکت دوم در ذهنم. تمام این مدت پوریا با گوشی مادرش داشت بازی میکرد و به اتفاقاتی که کنارش میوفتاد توجهی نداشت. شخصا ادم شوخ طبعی هستم و همیشه از این ویژگیم برای نزدیک شدن به افراد استفاده میکنم. اما وقتی میخوام مخ کسی رو بزنم اینکار رو با ظرافت بیشتری انجام میدهم. ینی شوخی های کوتاه . از موضع بالا. تعریف کردن با اعتماد به نفس و نخندیدن به شوخی خودم. فقط به یک لبخند کوچک روی صورتم اکتفا میکنم.
    ماشین رو روشن کردم و راه افتادیم با کلی تعارف گف منزلش کجاس. ادم رفیق بازی بودمو کلی رستوران و کافی شاپ خوب میشناختم تو تهران.
    یک مقدار که به مسیر ادامه دادیم بی مقدمه گفتم. به تقدیر اعتقاد دارم. نگاهمو تو نگاهش دوختمو گفتم همچنین به چشمام. اروم نگاهمو از روی چشمامش برداشتم و اونم یه کمی با لحن خجالت گفت جان؟! منظورمو فهمیده بود اما نمیخواست راحت صید بشه. ماهی که راحت صید بشه ماهی کم ارزشیه و صیاد قدرشو نمیدونه و راحت کنارش میذاره. نگاهمو دوباره بردم سمتش و گفتم برای عذر خواهی از بابت تصادف اجازه بده به یه صبحانه دعوتتون کنم. گفت نه. دست شما درد نکنه. سرمو کمی برگردوندم رو به پوریا که صندلی عقب نشسته بود و مامانش کمربند رو براش بسته بود. گفتم پوریا با عمو میای بریم یه صبونه خوشمزه بخوریم. سرشو از گوشیش اورد بالا و با صدای ضعیف گف اره. خانم کیانی رو نگاه کردم و گفتم. من و پوریا که میخوایم بریم. مامان پوریام هرجا پوریا میره باید بره. گفت اخه. گفتم اعتماد کنید به من. ساعت 10.30 صب بود. یه رستوران سلف سرویس شیک تو سعادت آباد میشناختم. طبقه 10 هم. فضای باز. شیک. کل غرب زیر پات بود. همیشه این نکته خیلی مهمه. چند قرار اولی با یه خانم براشون خیلی مهمه. وقتی خانوما میخوان طرف مقابلشون رو انتخاب کنن چنان تمام رفتار ها و حرکاتت و زیر نظر میگیرن که حق اشتباه نداری که هیچ باید خیلی فراتر از حد خودت قدم برداری. ماشینو پارک کردمو 3 تایی به سمت رستوران رفتیم. سوار اسانسور شدیم و به طبقه 10 ام رسیدیم. یک میز رو انتخاب کردم که دید خیلی خوبی داشت. صندلی که رو به منظره بود رو براش انتخاب کردم و کشیدم بیرون و گفتم بفرمایین بشینید. دست پوریا رو گرفتم و بهش گفتم میای با هم بریم صبونه رو بیاریم. یه نگاه به مامانش کرد و گفت اره. کلا بچه ساکت و حرف گوش کنی بود. البته حرفای مامانشو گوش میکرد. با پوریا رفتیم صبونه رو اوردیم. مقدار و میزان و انتخاب توی اوردن غذام خیلی مهمه. تعداد رفت و برگشتاتون هم از میز خودتون تا میز سلف سرویس هم همینطور. تعداد بشقاب های تو دستتون هم خیلی مهمه. نه باید زیاد بشقاب تو دستتون باشه. نه باید زیاد پر کرده باشه. نه باید بیشتر از 3 بار این مسیر رفت و برگشت و برید و هم انتخاب هاتون باید درست و صحیح باشه. وقتی با یه لیدی قرار میذاری باید تمام این نکات رو رعایت کنی. شروع به خوردن صبحانه کردیم. گفتم من تا اخرش باید خانم کیانی صداتون کنم. گفت سارا. دینگ تیک بعدی هم تو ذهنم صداش دراومد. داریوش خوشبختم. به صحبت هامون ادامه دادیم. حالا با گفتن اسمش بین جمله هام خودم و بهش نزدیک تر میکردم. دیگه تو چنگم بود. اخرای صبونه بود و رومو کردم بهش. روزی که تصادف کردیم فکرشم نمیکردم اتفاق به این قشنگی برام پیش بیاد. گفت کجای تصادف قشنگ بود. نگاهمو باز به چشماش دوختمو با صدای خیلی اروم گفتم تو. صبحانه تموم شد و به سمت ماشین رفتیم و به منزل رسوندمش. از اینکه مشکلی نداشت تا درب در خونه شون برسونمش خوشحال شدم. حالا داشت اتفاقای خوب یکی پس از دیگری اتفاق می افتاد. موقع پیاده شدن از ماشین گفتم میبینمت . نگاهم کرد با لبخندی رفت. تو مسیر برگشت خیلی خوشحال بودم و با اهنگای شاد داشتم شادیمو میکردم. رسیدم خونه . ساعت حدود 1 ظهر بود. وای چه بویی تو خونه بود. ابگووووشت. عاشق ابگوشتم. مامانمم اینو میدونست و هر موقع میخواس خوشحالم بکنه برام ابگوشت درست میکرد. گشنمم بود اخه سر این که کلاس بذارم چیزی نخوردم اونجا. مامانمو محکم بوسش کردم و گفتم سلام. اونم با عشق مادرانش گف سلام عزیزم. رفتم سمت اتاقمو با صدای بلند که صدامو بشنوه گفتم مامان کی غذا رو میاری دارم میمیرم از گشنگی. اونم با صدای بلند گفت بذار چندتا قل دیگه بخوره و یه سالاد خیار گوجه م درست کنم میارم غذا رو. لباسامو عوض کردمو رفتم جلوی تلویزیون ولو شدم و بعدشم ناهار و خوردم و یه چایی نباتو بعدشم چرت بعد ابگوشت. طرفای ساعت 6 از خواب بیدار شدم. چقد خوابیده بودم. همش فکرم پیش سارا بود. بهترین کیس برای من زن بیوه س. نه مثل دخترای شاسگول که فکر و ذکرشون ازدواج. نه این که سکس کردن باهاشون خیلی کار سختیه. تنها سختی زن بیوه زدن مخشه. اوردنشون تو رخت خواب مثل اب خوردن میمونه چون چندسال طعم کیر و متوالی چشیده و نمیتونن به فاصله زیاد سکس نداشته باشن. هی توی ذهنم میوردم چه بدنی. یه جوری بکنمش اون کون قلبمه سفیده شو که از جاش نتونه بلند شه. کثافت وحشیانه خوشگل بود. وحشیاااانه. دوست داشتم جرش بدم تا ته کیرمو تو کسش بکنم. تو این فکرا بودم که به خودم گفتم نباید زیاد بین این ملاقات و زنگ بعدی فاصله بیفته.از اونورم نباید فاصله زمانیش کم باشه. داشتم دیوونه میشدم. میدونستم زنگ زدن الان من بهش کار اشتباهیه. رفتم تو تلگرامش. عکساشو نگاه کردم. تو تمام عکساش کس و کون انداخته بود بیرون. وااای اون سینه هاشو نگاه. فیک نبود. دلم قنج رفت و یه نمه به قول یکی از رفیقام کیرم عسلی شد. ینی یخده سیخ شد. بهش پی ام دادم . انقدر بدم میاد مردم last seen. میکنن تلگرامشونو. جواب ندادو منم تو تختم شروع کردم تو کانال تلگرام با بی میلی جک میخوندمو ویدیو نگا میکردم. نوتیفیکیشن تلگرام بالای گوشیم اومد. ایول پی ام داد. شروع کردم به چت باهاشو که امروز چقد خوش گذشت و از این حرفا. کم کم میخواستم وارد مرحله بعد بشم و داشتم مقدمه چینی میکردم. گفتم جوابه دل تنگ شده منو کی میخواد بده. از اینجور حرفا. چت ادامه داشت حدود 30 دقیقه. دینگ تیک ذهنی. قرار فردا رو باهاش گذاشتم. شک داشتم خودش خونه داره یا خونه مادرش زندگی میکنه. یک مقداری سوال ها رو شخصی کردم که به این موضوع پی ببرم. پدرش فوت کرده بود و با مادرش تنها زندگی میکرد. داشت اینا رو توضیح میداد که گفت البته مادر فردا میره خونه گندم برای ناهار. گندم خواهرش بود و کلا میانه خوبی با هم نداشتن بخاطر همین خونه خواهرش نمیرفت. وای فردا من باهاش قرار دارمو خونشونونم خالیه. اگه بتونم این دو تا رو بهم ربط بدم کار تمومه. گفتم فردا کجا بریم. اونم تو جواب سوالم به یه نمیدونم اکتفا کرد. منم پشت حرفش گفتم خدایی مملکت مام دیگه نوبر. ینی هیچ جا نمیتونی پاشی بری دو دقیقه با خیال راحت آزاد بشینی. گفت میخوای بیای اینجا. مادرم تا شب پیش خواهر میمونه و اخر شبم خودم میرم دنبالش که بیارمش. صب حدود 11 میرسونمش توام 12 بیا پیشم. تنهایی و دوس ندارم. پوریا رو هم با مادرم میفرستم بره. دیییییییییییییییییینگ تیک اخر. چه تصادف شیرینی. درسته کلی رو دستم خرج برداشت اما می ارزید. فردا صبحش شد و کلی تیپ زدمو رفتم سراغ جا سازم , بسته کاندومم که نصفش مونده بود و برداشتم. یه دوماهی بود که سمت جا سازم نرفته بودم اخه از اخرین باری که با نگین دوس دختر سابقه م سکس داشتم میگذشت. عطرمم زدم و ساعت 12.05 رسیدم دم خونشون. بهش زنگ زدم اونم گفت بیا بالا. عجب هیجان شیرینی. سکس با زن کار بلد خیلی میچسبه تا این دخترایی که مثل گونی سیب زمینی خودشون رو تخت ولو میکنن توام دهنت گاییده میشه هی باید بلندش کنی اینور و اونورش کنی. از اونورم بخوای بهشون بگی چیکار کنن میگن مگه من جنده م. ولش کن. فقط و فقط داشتم به سارا فکر میکردم. رفتم تو او سلام و روبوسی کوچیک. یه هدیه کوچکم براش به رسم ایرانی ها برده بودم. نشستیم و گفت چی میخوری. گفتم به سلیقه میزبان. اونم رفت سمت گیلاس خوریش و رفت شیشه مشروبشو برداشت و گیلاسا رو پر کرد. گفت اینم سلیقه میزبان. شروع کردیم به حرف زدن و کس گفتن. نمیخواستم سریع وارد سکس بشیم. تلویزیون و روشن کرد و زد gem. ینی مگه بدتر از این کانال داریم. از این فیلمای عاشقانه و کسخل بازیاشون بود. فیلم یخده عاشقانه شده بود کم کم اوردمش تو بغل خودم. تا حالا فک نمیکردم فیلمای gem انقد بدرد بخورن. با صحنه های عاشقانه, منم صورتشو ناز میکردم. وسط فیلم که اصن نمیدونستم چی چی داره میشه چون حواسم به فیلم نبود یه اهنگ ترکی عاشقانه گذاشت. نگام چرخوندم سمت صورتشو اول چشماشو نگا کردم. بعد نگامو بردم رو لباش چند ثانیه. دست مو بردم زیر موهاشو با احتیاط و با سرعت کم لبمو به لبش نزدیک کردم. این اهنگ لعنتی هم چقد خوب داشت کمکم میکرد. لبم چسبید به اون لبای سرخ اتیشیش که یه رژ تیره قرمز زده بود. وای چه طعمی داشت. شروع کردیم به لب گرفتن از هم. مدت لب اول نباید زیاد باشه. در حد 4 ثانیه. لبتو باید برداری و تو چشماش نگاه کنی و یه لبخند عاشقانه و دوباره لبتو بچسبونی بهش. این کار باید تکرار بشه. هر دفه مدت لب و شدتش بیشتر. بعد از 4 بار انجام اینکار دیگه لب ها از عاشقانه تبدیل به حالت شهوتی میشه. ینی گازهای کوچیک و وارد عمل شدن و زبون. چشمامو بسته بودمو داشتم لباشو میخوردم.حین لب گرفتن کمرشو یکم چرخوندم تا تکیه ش دیگه به مبل نباشه یه حول کوچک بهش دادم که رو مبل دراز بکشه. منم تو همون حین لب گرفتن, اروم باهاش اومد پایین و خودم انداختم روش. نه کامل. وزنمم روش نداخته بودمو کیرمو هنوز بهش نچسبونده بودم. وای داشت کیرم تو شلوارم منفجر میشد. یه ساپورت مشکی پوشیده بود که کون و رونش کاملا برجسته شده بود. یه تاپم پوشیده بود که خط سینه و درشتی بالای سینه ش معلوم بود. لبمو از لبش جدا کردم و کم کم اوردم سمت سینه هاش. بالای سینه شو بوسیدم. اون یکی دستمو گذاشتم روی کسش از روس ساپورتش و ارروم شروع کردم به مالوندش. دیگه اونم رفته بود . از اینجا به بعد دیگه احتیاط لازم نداشت. میتونستم هر بلایی که تو ذهنم تو این چند روز بود سرش در بیارم. دوباره لب مو گذاشتم رو لباش و کسشو داشتم با دست راستم میمالوندم. اونم دیگه دیوونه شده بود و یه گاز محکم از لب گرف. قشنگ دردم اومد اما به رو خودم نیاوردم. بعدش بلند شدیم و رفتیم تو اتاق خواب. بغل تخت که رسیدیم دوباره شروع به لب گرفتن کردیم. اروم دوباره حولش دادم روی تخت. لب مو گذاشتم رو لباش بعد اومدم سمت پایین. روی گردنش. یکم بوسیدمو بعدش شروع کردم با گرمای دهنم لیسیدن و مکیدن گردنش. صدای ریز اه اهش داشت داغ ترو داغ ترم میکرد. تاپشو از پایین گرفتم که درش بیارم اونم دستاشو دراز کرد که اینکارو راحت انجام بدم. وای چه سینه هایی. یه سوتین توری مشکی روی اون سینه های سفید بزرگش کشیده بود. دو تا دستمو گذاشتم روی سینه هاش و شروع کردم به مالوندن سینه هاش و تو حین همین کار داشتم ازش لب میگرفتم. لبم رو از لبش جدا کردم و بردم سمت سینه هاش. شروع کردم به لیسیدنش. چقدر خوب بود. دست راستمو دوباره بردم سمت کسش و مالوندم. تو حالت خوابیده دکمه پیراهنم رو داشت باز میکرد. دیدم خیلی داره طولش میده خودم باز کردم و انداختم اونور تخت. لبمامو از سینه هاش بردم سمت کسش و تو این حرکت داشتم مسیر بین سینه ش تا ساپورتش بوس میکردم. رسیدم به ساپورتشو اونو اروم در بیارم که پاشو گذاشت روی شونم که بتونم راحت اینکارو انجام بدم. منم شلوار و شرتمو در اوردم. پاهاش رو شونم بود. کاندوم رو از جیب شلوارم در اوردم روی کیرم کشیدم. تو همون حالت پایین پاشو گرفتمو باسنشو کشوندم نزدیک کیرم. کیرمو گذاشتم روی کسش. چقد داغ کرده بودم. شرتشم در اوردم. کسش چقد خیس شده بود. کیرمو میمالوندم روی کس خیسش. پاهاشو از رو شونم اوردم پایین و سمتش خم شدم و کیرمو کردم تو کسش. چقد داغ بود. داشتم اتیش میگرفتم. هی تند تند کیرمو عقب جلو میکردم و اونم داشت اه اه وحشیانه میکرد. هرچقد اون صدای ناله ش بلند تر میشد من هر دفه با ضرب بیشتری کیرم و تو کسش عقب و جلو میکردم. ابم با فشار ریخت تو کاندوم. داشت کاندمو پاره میکرد رسما. کیرمو در اوردمو کاندوم کشیدم بیرون و کیرمو تمیز کردم. تمام جون بدنم رفته بود. بعدشم رفتم بغلش کردم از پشت و اونم خودشو چسبوند بهم. چقد لذت داد. دلم نمیخواست از بغلش تکون بخورم. یه ساعت تو همون حالت خوابیدم. بیدار شدم و یکم کنار هم نشستیمو یه چیزی خوردیم و من رفتم. سکس های ما تا چند ماه ادامه داشت و هر دفه م با پوزیشنهایی که من عاشقش بودم سکس میکردیم. این از ماجرای تصادف شیرین من با سارا.


    نوشته: اردک ماهی

  • 11

  • 9




  • نظرات:
    •   مهتاب...
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • تصادف کنی بعد کس بدی خیلی خوبه


    •   amirkhan6262
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • دمت گرم بابا
      زدی ماشین طرف رو کتلت کردی بعدش اومد هیچی نگفت صحنه تصادف رو بهم زدید
      افسر اومد یه چیزی نوشت و بعدش باهم گرفتید و خندیدید بعدش رفتی طرف رو کردی
      اصلا ترکوندی منو
      حداقل یه خط چاخان میکردی
      این حجم صداقت و راستگویی؟؟؟؟؟؟ مگه داریم مگه میشه


    •   Sami_jan
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • داستان بود یا اموزش برخورد با خانوم برا سکس


    •   omidoh
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • چهار ثانیه کیرم تو کونت چهار ثانیه ام تو دهنت کس کش ملت جقیو کس خول فرض کردی این کسشر که تفت دادی تو فیلمم گارگردان اجراش نمیکنه اصلا پایه های دوربین فیلمبرداری از عرض تپ کونت (dash) (dash)


    •   جوان_ناکام
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • مشخص بود تجربه نیست و داستانه اما قلم روونی داری ادامه بدع


    •   adolf_hittler
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • در اینکه خیال پردازی بود ک شکی نیست.ب جای اینکه اینقد جزئیات کسشر بنویسی یکم رو قسمت احساسی و سکسی داستان بیشتر کار میکردی.
      کوتاه تر بنویس جون باقر.
      دینگو کیر خر. تو جقی دیکه لازم نکرده ب ما آموزش رفتار با جنس مونثو یاد بدی.خیلی بلدی واسه خودت ی گهی بخور


    •   steve2
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • خیلی قشنگ بود


    •   n_f_404
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • قلم و نگارشت خوبه
      ولی محتوای داستانت یخده کیری و یخده کسشعره
      خودتم یخده کسخل تشریف داری کیرم تو مغزت و کل فانتزیات..جقی بدبخت


    •   moein3d
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • تا مخ زنیشو خوب رفتی جلو ،ولی تو سکس خیلی ضعیف عمل کردی .
      در کل داستان خوب بود


    •   ناصر39
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ایده ی داستان پردازی هم نداری نویسنده محترم - رفتی نشستی تو محل کارت ، یکی از مدیران رو که دنا داره کردی سوژه - فلان همکار یا فلان مشتری رو سانتافه دار کردی - بعد بهش زدی - فقط طولانی نوشتی - پر از شخصیت های بی خودی - من خسته شدم و ادامه ندادم


    •   Faludehmalude
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ننع سگ به دَرَک که زن اوپن میکنی انه دخترا که محلتم نمیدن تو دهنت همون بهتر که نیمخوره دگرون رو میخوری مادر سگه پدر سوخته همون بهتر کع بین اوپنا علافی


    •   star_hali_star
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • مهتاب جون تو بیا تصادفی به خودم بده :)


    •   Faludehmalude
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • علافه


    •   hiomer
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ساعت 8 صبح رسید سر قرار بعد گفت بچه مهد کودک بوده رفته بوده دنبالش؟
      چه گوهی می خورده بچه 5 صبح تو مهد کودک؟


    •   diter
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • آقای از خود مچکر اعتماد به نفس ، مگه ماشینش رو نخوابونده پارکینگ پس چطوری مادرش رو رسونده خونه خواهرش؟
      کسی مجبورتون میکنه بیاید توهمات ذهنی تون رو به خورد ملت بدید!؟؟


    •   دکترروزبه
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • میگم که خخخ,مهندس,خخخخ,بیوه به زنی میگن که شوهرش درگذشته باشه,اونی که طلاق میگیره میشه مطلقه


    •   unest
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • آخه کس کش ، مگه ماشینشو نذاشته بود واسه کاراش
      پس چجوری مادرشو صبح جمعه خودش برد رسوند و ساعت 12 تو رفتی پیشش
      کیرم تو مخت که بلد نیستی خالی ببندی
      بچه اش ساعت چند رفته مهد کودک ف که قبل از ساعت 8 صبح مادرش میره دنبالش


    •   feri.sexy
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • نگارشت خوب بود


    •   milad.75.
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • واقعا چی فکر گردی کثخل درس مخ زنی به ما میدی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو