تعطیلات شیرین ، انتقام تلخ

    خب از اونجایی که یکم شاید این داستان به نظر شما که می خونید غیر واقعی به نظر برسه ولی در واقع کاملاً واقعی و ی جورایی برای خودم هم باورنکردنی بود .
    از خودم بگم که ترم آخر کارشناسی ام و نگران از وضعیت آینده ام ی پسر معمولی که با هیچ کدوم از دختر های دانشگاهی هیچگونه رابطه ای نداشته کلا تو برقراری رابطه یکم مشکل داشتم از بچگی . از نظر ظاهری هم تیپم بد نیست و مرتب ام همیشه پوست سفید و موهام بور و چشمام آبی روشن و بچه جنوب شهر تهران ام . دانشگاه دولتی تو ی شهرستان نزدیک تهران که مهم نیست کجاست چون داستان یا بهتر بگم خاطره من مربوط به حال نیست و بر می گرده به چندین سال پیش که من دوم دبیرستان بودم .
    اون موقع تازه بازار گوشی های هوشمند داغ بود و گلکسی های سامسونگ وارد بازار شده بود منم به پاس زحمات و تلاش هام توی سال اول دبیرستان ، به عنوان جایزه ی دونه از طرف خانواده به عنوان کادو تولد گرفتم .
    بریم سر اصل مطلب
    ما توی ی آپارتمان سه طبقه توی جنوب تهران زندگی می کردیم . طبقه اول ی خانومی که خودش صاحب خونه بود و خیلی هم مسن بود زندگی می کرد ، طبقه دوم داییم و زندایی خوشگلم که داستان متعلق به ایشون هست زندگی می کردن و طبقه آخر هم ما . تابستون همون سال بود و ما هم تقریباً بیکار جز دو روز در هفته که باید می رفتم کلاس زبان بقیه تایم رو به سرگرمی می گذروندم و میشه گفت با گوشیم بیشتر این تایم می گذشت . بالاخره بچه های اون سنی یکم سر و گوش شون می جنبه و دنبال اینن ی جوری تخلیه بشن و رو میارن به مقوله خودارضایی یا همون جق خود مون .
    ی روز بعد از کلاس زبان رفیقم که ی جور هایی ساقی پورن بود گفت برات فیلم آوردم برو حالشو ببر
    گفتم که یکم خانواده چک می کنه و می ترسم بهم گفت ببین و بعد هم پاک کن منم از همه جا بی خبر گرفتم و خوشحال از این که اولین بار می‌خوام فیلم پورن ببینم مثل باد با دوچرخه خودم رو رسوندم به خونه .
    از در رفتم و وارد شدم و طبق معمول بابام سر کار بود و مامان و خواهرم خونه بودن . رفتم تو و سریع رفتم تو اتاق و یکم سر سری فیلم ها رو نگاه کردم و مامانم صدام زد که برو در رو باز کن ببین کیه
    زندایی ام بود و گفت کلیدش جا مونده تو خونه و یادش رفته که ببره و الان در خونه قفل شده و مجبور شده آیفون ما رو بزنه .
    گفت حامد جان میشه بیای کمک یکم خرید دارم . منم خسته و با هزار تا غرغر رفتم پایین . هنوز کیرم نیم خیز بود و گذاشتمش زیر کش شلوارم و رفتم پایین . و با هم اومدیم بالا . رسید و سلام و احوالپرسی کرد و نشستن با مامانم به حرف زدن . منم تصمیم گرفتم برم حموم و به یاد فیلم ها سعی کنم ی جق بزنم و بیام . رفتم و تو حال و هوای خودم بودم که یهویی مامانم کوبید به در حموم و با عصبانیت گفت مگه نیای از اون خراب شده بیرون من می دونم و توی آشغال . آقا ما هم خایه هامون قشنگ اومدن و چسبیدن زیر گلو مون . سریع قیچی کردم و پریدم بیرون که ببینم چی شده که دیدم گوشیم تو دستش و میگه این ها چیه تو گوشیت ؟! منم فهمیدم فیلم ها رو پیدا کرده و همه چی جلو چشمم تار شد . بعداً فهمیدم که این گند رو آبجی کوچیکه زده و رفته سراغ گوشی من و بعد هم زندایی خانوم رفته بالا سرش که داشته فضولی می کرده و دیده خواهرم داره با تعجب به فیلم ها نگاه می کنه از دستش کشیده و صاف آورده کف دست مامانم .
    هیچی دیگه این ماجرا همانا و گوشی ما هم تا آخر تابستون توقیف شدن همانا .
    من از همون لحظه ی کینه ای از این الهام جنده تو دلم پر شد
    گفتم من بالاخره ی روزی ی کیر به تو می زنم ، ی جوری که حرصم خالی بشه .
    اینم بگم که بابام ی کارگاه خیاطی داره و داییم هم از بچگی پیش بابام کار می کرد و الان هم هنوز پیش بابام . زندگی خوبی با الهام داره و راضی ان از زندگی شون . الهام غریبه بود و داییم و اون با هم قبلاً تو دوران دانشجویی دوست پسر و دوست دختر بودن و بعد هم ازدواج کردن . بعد ی مدت بابام و مامانم صحبت های مشکوک می کردن و منم فال گوش وایسادم که ببینم چی شده . این هم بر می گرده به سال اول دانشگاه من و تعطیلات بین دو ترم . بابام فهمیده بود که داییم مواد مصرف می کنه و بدجوری هم گرفتار شده و باید ی کاری براش می کردن .
    چند وقتی بود که زندایی ام رو نمی دیدم و از اون وقت هم باهاش قهر بودم . تا اینکه ی روز اومد و نشست پیش مامانم و گریه و زاری و گله کردن از دایی ام . تصمیم بر این شد که با موافقت خودش و برای اینکه وضع بدتر از اینی که هست نشه ببرنش کمپ ترک اعتیاد تا ترک کنه . زندایی الهام هم تنها شده بود و هر از گاهی اگر کار داشت به من می گفت و منم هر چند دل پری ازش داشتم ولی انجام می دادم براش .
    دیگه اون بچگی اون موقع رو نداشتم و فراموش کردم که الهام چه بلایی سرم آورده بود .
    ی روز رفتم که نون بخرم و مامانم گفت برای زندایی ات هم بخر گناه داره تنهاست . گفتم باشه و رفتم و برگشتم و بردم در خونه شون تحویل بدم . در رو باز کرد ، از قیافه اش مشخص بود حالش خوب نیست و نون ها رو گرفت و تشکر کرد و در رو بست . راستش دلم براش سوخت که اینجور شده و از طرفی هم با خودم فکر می کردم داره تقاص اون کارش رو میده که سر من آورد .
    بین ترم و تو خونه که بودم راحت نبودم و نمی تونستم ی جق راحت بزنم و خالی بشم . خیلی حشری بودم و منتظر ی فرصت بودم خونه خالی بشه حداقل خودمو راحت کنم از این شق درد . ی روز تو همون فرصت تعطیلات مامانم ازم خواست که زندایی رو با ماشین مون ببرم ملاقات داییم که حال و هواش عوض بشه . منم گوش دادم و رفتم و تو راه ساکت بود و هیچی نمی گفت . رسیدیم و من نرفتم باهاش و منتظر موندم تا بیاد . ی سیگار کشیدم و پشت بندش یکم عطر زدم و آدامش خودم که بوش بپره و اومد و منم نشستم و راه افتادیم . الهام ی زن ۳۰ ساله بود که من از اون موقع که وارد خانواده مون شد عاشق همه چیزش شده بودم و از هر فرصتی براش دید زدنش و حرف زدن باهاش استفاده می کردم . ی بار که دسته جمعی رفته بودیم شمال دیدم داره تو اتاق لباس عوض می کنه خودم رو زدم به اون راه و رفتم تو و اونم سریع پرید اونطرف که من نبینمش ولی کار از کار گذشته بود و من دیده بودمش و به مراد دلم رسیده بودم . مشخصات ظاهری اش اینجور بود که قد متوسط و پوست تیره و مو های رنگ کرده و ی صورت معمولی ولی همیشه مرتب و آرایش کرده . اون روز هم فقط ی رژ لب صورتی زده بود و تو راه برگشت بهم گفت هنوز دلخوری ازم ؟! گفتم نه دیگه سعی کردم فراموش کنم . گفت پس چرا سر سنگینی و نگام نمی کنی مثل گذشته . گفتم دیگه بزرگ شدم . بازم سکوت تا رسیدیم جلو خونه و من ماشین رو بردم تو پارکینگ و دکمه رو زدم که در باز بشه و پیاده بشیم . سوئیچ رو چرخوندم و ماشین خاموش شد . سکوت تو ماشین هنوز شکسته نشده بود . کیفش رو از پشت برداشت و منم مدارک رو برداشتم و اومدم که پیاده بشم مچم رو گرفت و گفت حامد گفتم بله زندایی اومد نزدیکم و منم شوکه شدم و همین طور نگاه کردم ببینم چیکار می کنه یهو لب هاشو چسبوند به لبم و ی لب کوتاه گرفت و بعد سریع جمع کرد خودش رو گفت : ببخش منو ... و بدون خداحافظی پیاده شد و رفت . منم تو اون شوک بعد این حرکتش سر جام میخ کوب شدم .
    اون روز تموم شد و آخرین روز تعطیلات من و شروع ترم جدید بود و باید می رفتم . داشتم وسیله هامو جمع می کردم و همش تو اون چند روز به الهام فکر می کردم .
    نمی تونستم فراموش کنم اون حس خوب و قشنگ رو .
    تو حال خودم بودم که گوشیم زنگ خورد و الهام بود و جواب دادم و حال و احوال کرد و گفت کی میری منم گفتم امروز بعدازظهر بلیط دارم گفت میای ی سر پایین کارت دارم . منم دودل بودم که چکار داره . کارام رو کردم و در خونه رو قفل کردم و رفتم پایین چون مادرم و خواهرم رفته بودن خونه دوست خواهرم . رفتم پایین و در زدم و در رو باز کرد و سلام داد و رفتم تو و نشستم و چایی آورد و خوردم و بعد گفتم زندایی کارت رو نمیگی آخه می‌خوام برم با دوستام خداحافظی کنم و دیر میشه . گفت حامد من می دونم باعث بد بینی خانواده ات نسبت بهت شدم ... ولی واقعا نمی دونستم چکار می کردم منم با ی کلافگی جواب دادم که من فراموش کردم اون ماجرا رو الهام جون

    بیخیال اون قضیه شو . حالا هم اگه منو کشوندی این ها رو بگی برای بار چندم ، من برم به کارم برسم . یه دفعه ی قطره اشک از گوشه چشمش ریخت رو گونه اش و چشماش از اشک خیس شدن . خودم فهمیدم ناراحتش کردم و خواستم عذرخواهی کنم که گفت چیزی نگو حامد ... منم خواستم از دلش در بیارم رفتم کنارش نشستم و دست انداختم دور کمرش و گفتم ببخشید الهام جون نمی خواستم ناراحت بشی
    از کوره در رفتم . دست بردم سمت صورتش و اشک هاشو پاک کردم و ی نگاه کردم به صورت خوشگلش . دلم نیومد از دست بدم اون لب های خوش طعم رو که یه بار چشیده بودم شون . لبم رو بردم نزدیک که خودش فهمید و چشماش رو بست و خودرو چسبوند بهم . حرارت بدنش بیش از حد بود . انگار تو کوره نشسته بودم ، این‌بار فرق داشت با بار اول و با میل و اراده خودم داشتم این کارو می کردم .
    یکم گذشت و لب های هم رو می خوردیم و و دستم رو گرفت و گذاشت روی سینه هاش ازم خواست که بمالم شون و چون خودش می دونست از کجا بیشتر حشری میشه . یکم از رو بعد دستم رو بردم زیر و از زیر سوتین مالیدم و نوک سینه هاش برجسته شده بودن و واقعا داشت لذت می برد . صدای لب گرفتن مون توی سکوت خونه پیچیده بود و بعد چشماش رو باز کرد و بلند شد و دستم رو گرفت رو بردم توی اتاق خواب . نشستیم روی تخت و شروع کرد لباس هامو در آوردن . شلوار و شرت رو در آورد ولی نذاشتم تی شرت رو در بیاره دوست نداشتم کلا لخت بشم . گفت لباس هامو در میاری ؟! منم بدون جواب دادن با ولع شروع به کندن کردم و حالا الهام لخت توی بغلم نشسته بود . به لب گرفتن ادامه دادیم و انداختمش روی تخت . از تک و توک فیلم های پورنی که دیده بودم ی چیزهایی دستگیرم شده بود و شروع کردم به مکیدن گوش و خوردن گردنش و آروم آروم می اومدم پایین تر و رسیدم به سینه هاش که تقریباً ۷۵ بودن و شروع کردم با مواظب خونه باشم چون تو هم داری میری ترمینال . خیالم یکم راحت شد . ی غذای سریع درست کرد و منم توی آشپزخونه از پشت بغلش کرده بودم و بدنم رو به بدنش چسبونده بودم . شام رو خوردیم و ساعت تقریباً 8 شده بود و بازم ازش تشکر کردم و گفت خیلی وقت که نیاز داشته و نمی تونسته برطرف کنه و چون داییم کمپ بوده. تشکر کردم و رفتم بالا و لباس پوشیدم و اسنپ گرفتم و رفتم ترمینال و با ی اتوبوس دیگه رفتم.
    تو اتوبوس به اتفاق هایی که چند ساعت پیش افتاد فکر می کردم و عذاب وجدان داشتم . نمی دونستم چطور بعدا تو چشم های داییم نگاه کنم . زنش و من از روی هوس با هم رابطه داشتیم و دیگه همه چی بین من و الهام تموم شد و الهام هم فهمید که کاری کرده که نباید می کرده .


    این داستان رو نوشتم برای اون هایی که میگن ما همه فامیل رو از دم کردیم و بکن فامیل هستیم و هنوز که هنوز با هم رابطه داریم و اگر خواستید داستان اون ها رو هم براتون می نویسم .
    سکس های این مدلی قشنگن ولی بعداً مغزت از کاری که کردی درد می گیره . همش عذاب وجدان داری . بیاید منطقی نگاه کنیم به این قضیه و اگر انجام میدیم این نوع رابطه ها رو همون جا تمومش کنیم چون تبعات اش بعداً ی جا دهنت رو سرویس می کنه .
    امیدوارم لذت برده باشید و ببخشید به خاطر طولانی بودن متن چون بار اولم بود و ناشی ام . اسم ها هم مستعار بودن ولی خاطره کاملاً واقعی بود . امیدوارم که مؤثر واقع بشه.


    ممنون که خوندید


    حامد
    نوشته: حامد

  • 2

  • 12




  • نظرات:
    •   sajad.ru
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • عجب!!!


    •   Aliniko110
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • آفرین قشنگ بود


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،4 هفته
      • 8

    • طبق معمول کستان های شهوانی مجلوق قصه هر کیو میخواد بکنه طرف خودش داوطلبانه میاد میده! از زنداییت کینه داشتی درست چون بابات سر فیلما کونت گذاشت آرزوت بود کونش بزاری اینم درست ولی........... بچه ها رو خر فرض نکن!!


      پی نوشت: اگر موقع نوشتن همزمان میزدی و ابت اومد بقیشو بزار دفعه بعد بنویس نصفه ارسال نکن حس کردم صدا سیما کستان پخش کرده !!


    •   A....k
    • 1 ماه،4 هفته
      • 4

    • ببین اول داستان نوشتی تپم بد نیست مرتب ام همیشه پوستم سفیده چشمام ابیه موهام بوره و..


      ببین من منظورت رو از اون همیشه نفهمیدم مثلاً بقیه آفتاب پرستم رنگشونو تغییر میدم ولی تو همیشه سفیدی خب این یعنی چی؟


      بعد ببین این قانونه که هر مونثی اومد به یه مذکر داوطلبانه داد یعنی جندس الان زنداییت جندس


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • اولش كه انتقام بعدش كه ماجراي مصرف مواد دايت اومد جلو فهميدم دروغيات يك ملجوقه !


    •   maxi07
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • کیرم تو کص مامانت، همین


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • يحتمل وقتي كه ننت فهميد جريان فيلم رو بابات كيونت و بر باد داد ملجوق!


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • برادرA....Kمنظور نویسنده این بود که تیپم بد نیس مرتبم همیشه ،پوستم سفیده
      تنها مشکل این جمله اینه که این ویلگول لعنتی رو نزاشته و شما رو به اشتباه انداخته


      بعد این غلط املاییت تو حلقم : ادامش بردم(منظورش ادامس خوردمه) خو یه دستی ننویس مگه مجبوری؟


      و نقد قسمت نتیجه بندیت: کاملا باهات موافقم من خودم با زن عموم طی اتفاقات از پیش تایین نشده رابطه داشتم که الان بعد از گذشت دو سال هر زمان یادم میوفته خودمو سرزنش میکنم که چرا با زن شوهر دار رابطه داشتم


      و در اخر نه لایک نه دیس


    •   serpico173
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • چشم آبی
      مهندس
      خواهشا ننویس


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • بعدشم اونجایی که گفتی انتقام تلخ گفتم حتما رفته کاکتوس 2 متری تو کونش کردی !با یه شومبول 5 سانتی کردی تو کونش دیگه چی الکی بزرگش میکنی؟


    •   osdosdosdosdosd
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • کسکش جقی رفتی زنداییت رو کردی اومدی موعظه کنی.کونی


    •   se7en45t
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • داداش کس نوشتی اول اینکه این تیپی ک تو از خودت گفتی والا من این تیپو داشته باشم اصن نیازی نیس برم سمت دخترا اونا خودشون میان سمت من پس نتیجه میگیریم کس گفتی ۲اقا خدایی یکم فک کنید چرا همه زنداییا خوشگلن همه دلشون میخواد زنداییشونو بکنن و جالب اینکه همه زنداییاپا میدن ؟توجه کردین درصد زن عمو ب زندایی تقریبایک میلیون ب یکه؟


    •   pedram..koni
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • نیشابور کون میدم هر مدلی فک کنی


    •   shahvanii139797
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • جقی جان به یاد زنداییت جق زدی عذاب وجدان گرفتی ولی به نظرم بشین سکس مادرت با شوهر خالتو ببین اونطوری جق بزن عذاب وجدان هم نمیگیری کس مامانت


    •   bhzd-fantasies
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • ثواب کردی


    •   ممم64
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • شما چقد کوسخولین بابا این داستانو کپی کرده وسطش نصفشو یادش رفته کپی کنه همگی مجلوقین


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • یهوی ازچهارکشیدی یک ازدراوردن رفتی رومواظب خونه بودن ولی خودمونیم ریدی باداستانت


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • قسمت اصلی داستان سانسور شده بود یا من اینجوری برداشت کردم؟؟


    •   alisa.samani
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • کصخل از مالوندن سینه های ۷۵ رسیدی به شام خوردن ؟؟؟؟
      کیرم تو اون مغزت جقی


    •   kiredivoone
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • ن*نتو داییت گایید با این کصشعری که تفت دادی


    •   mardvahshi
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • کوسکش همچی با آب و تاب تعریف میکنه بنظر غیر واقعی میاد و باور نمیکنم و ...زندایی ات جنده بوده دایی ات از فکرهای دیونه کننده رو به اعتیاد آوروه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو