داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

تعهد

1398/09/14

پیر مرد غمگین تازه از خواب بیدار شده بود و با بغض در گلو و چشمهایی خیره خاطراتشو مات و گنگ مرور میکرد . مدتها بود از واقعیت بیرون کنده شده بود و زندگیش خلاصه میشد تو این چهاردیواری . از قیمت جدید بنزین خبر نداشت . دردش درد بنزین نبود. از طریق بقیه یه چیزایی شنیده بود اما براش مهم نبود کسایی که تو خیابونا ریختن و شلوغ کاری میکنن انقلاب کردند یا نه . شهید داده بود پای کشورش ولی آدرس بنیاد شهید رو نمیدونست . از این وضع خسته بود و با همه ی وجودش از همه ی دنیا گله داشت .
سر پیری بهترین دوستش طمع ناموسش رو کرده بود و اگه حاج علی به خونه برنمیگشت مشخص نبود سر خونه و خانوادش چی میاد .
پیر مرد حسرتزده تنها عکس خانوادگیشو به دست گرفت و عینک قشنگشو به چشم زد و با عکس خانوادش تو خاطرات بد و خوب قدیمیش گم شد .
فکر و ذکر پیر مرد پیش بی بی خانوم بود و بچه هاش .
سه سال بود که چشاشو به در دوخته بود و منتظر بود یکی از در داخل بیاد .
زمزمه ی خوشایند صدای آشنایی ، موسیقی متن به خاطراتش شده بود . صدای زمزمه ی لالایی بی بی گوشای پیر مرد رو پر کرده بود .
صدا خیلی آشنا بود و گوش های پیر مرد غمگین رو نوازش میکرد .
“لا لا لا گل زیره بابا دستاش تو زنجیره .
لا لا لا گل پونه بابا رفته از این خونه” .
چشمای منتظر پیر مرد بیشتر از این تحمل نکرد و بغض سه ساله اش به یکباره با اشک های سرازیرش رو به گونه های چروک شدش سقوط کرد .
اشک های پیر مرد به گونه ای دیده میشد انگار بعد از سالیان دراز روی شنزار کویر باران میبارید .


چند سال قبل از انقلاب حاج علی رو ملوک خانوم تو یکی از خونه های قدیمی تهران به دنیا آورد . حاج علی تنها فرزند مش رضا و ملوک خانوم بود . ملوک خانوم بعد از سالیان دراز صاحب فرزند شده بود و از این بابت خیلی خوشحال بود .
حاج علی بچه کنجکاوی بود که اگه کمی تو خونه تنها میموند کل خونه رو خراب میکرد و بعد از رسیدن ملوک خانوم به خونه و غرغر کردنش طوری مظلوم و گوشه گیر میشد که انگار همون بچه ی شیطون یک ساعت پیش نبود .
وقتی حاج علی کمی بزرگ تر شد مش رضا دستشو گرفت و با خودش سر ساختمون برد تا بنایی یاد بگیره .
حاج علی به خوبی و تو مدت کمی بنایی یاد گرفته بود و به خاطر تند و تیز بودن تو کارا سر ساختمون علی برقی صداش میزدند .
حاج علی نوجوون بود که ملوک خانوم به خاطر مرض بی درمون فوت کرد . بعد از سالگرد ملوک خانوم مش رضا همسری رو انتخاب کرد که مثل ملوک خانوم به حاج علی مادری میکرد .
وقتی که روی لباش سبز شد نامادریش دختر نجیبی رو براش عقد کرد .

بی بی خانوم زن نجیب و با حیایی بود که چند سال از حاج علی کوچیک تر بود . بدون حرف و گله ای با خوب و بد حاج علی ساخته بود و از هر انگشتش هنر میریخت . حاج علی عاشق زنش بود و بچه هاشو با عشق و محبت بزرگ کرده بود .
وقتی بی بی خانوم اولین بچه رو (احمد) به دنیا آورد حاج علی به کل محله شیرینی میداد و از روی شوق اشک میریخت .
بچه ی کوچولوی حاج علی رو پا های زنش روز به روز قد میکشید و بزرگ میشد . بچه ی اول طبق معمول همه ی خانواده ها با سختی ها و مشکلات زیادی بزرگ میشد و قد میکشید تا یه شب به حاج علی خبر دادند بی بی خانوم دوباره پا به ماهه .
اسم بچه ی دوم رو رسول گذاشتند . رسول از همون ابتدا بچه ی سر به زیر و درس خونی بود که همه ی محله با انگشتش نشون میدادند . چند سال بعد از انقلاب از دانشگاه تهران برای مهندسی شیمی قبول شد . درس خوندنش اونقدر خوب بود که از همه ی دانشگاه های بین الملی دعوت نامه فرستاده بودند ولی رسول میخواست موفقیتشو تو کشور خودش به دست بیاره .
به فاصله ی سه سال از فرزند دوم (رسول) بی بی خانوم بچه ی سوم (احسان) رو به دنیا آورد . این بچه حسابی شیطون و شوخ بود و حسابی بی بی خانوم رو اذیت میکرد . احسان درست شبیه حاج علی بود انگار گویی حاج علی دوباره تو بدن احسان به دنیا اومده بود .
حاج علی با اینکه زندگی متوسطی داشت ولی نمیذاشت زن و بچه هاش تو زندگی کمبودی احساس کنن . با حقوق کارگری کمش حداقل یه لقمه نون حلال تو سفره ش بود .
حاصل این عشق بین بی بی خانوم و حاج علی ۳ فرزند پسر بود .
احسان و احمد سر و سامون گرفته بودند و دست تو دست زن و بچه هاشون مهمون خونه ی حاج علی بودند . ولی دیگه از رسول خبری نبود که نبود . آخرین چیزی که ازش شنیده بودن این بود که رفته جبهه.

اون شب سیاه که نور ستاره ها درخشان تر دیده میشد و ماه و ستاره آسمون شبیه چادر آبی بی بی خانوم بود . سر سفره در اون خونه ی قدیمی و با صفا همه با هم میگفتند و میخندیدند .
آخر شب تو اتاق خواب بی بی خانوم با عکس جوون رعناش اشک میریخت و زیر لب گاهی رسول رو نفرین میکرد اما همون لحظه دلش طاقت نمیورد و با لبخند قشنگش قربون و صدقه بچه ی گمنامش میشد و با عکسش حرف ها میزد . ولی حاج علی دم نمیزد و همه ی غصه هاشو تو دلش انبار میکرد .
رسول اون پسر بچه ی کم حرف و درس خون بدون اجازه بی بی خانوم به جبهه رفته بود و حتی لباسا و مدالشم به دست بی بی خانوم نداده بودند تا کمی از غصه ش کم بشه . نمیدونست رسول زنده اس یا مرده؟
شب ، وقت خواب حاج علی تو اتاق خواب دستاشو گره کرد به کمر بی بی خانوم و ازش خواست دیگه اینهمه غصه نخوره .
بی بی خانوم گوشه ی چشمهای قشنگش رو پاک کرد و گفت : چیه علی سر پیری معرکه گرفتی؟؟ بی حیا خیلی وقت بود اینقدر مهربون نشده بودی .
حاج علی با خنده گفت : چیه خانوم فیل ما هم یاد هندوستون کرده مگه من حق ندارم زنمو ببوسم و تو بغلم بگیرم .
بی بی خانوم ریز و خجالتزده لبخندی زد و با صدای آرومی جواب داد : علی عیبه بچه ها اینجان واسه اینکارا سنی از ما گذشته .
حاج علی با نیش باز جوابشو داد : عیب اینه که اگه امشب حالم خوب نشه باید فردا برم پیش اقدس ؛ زن حاج ابراهیم .
بی بی خانوم با حالت اخم روشو از حاج علی برگردوند و گفت : ها میدونستم گوش و چشمت میجنبه نگو خبریه . چرا صبح میری پاشو الان برو .
حاج علی چونه ی بی بی رو گرفت و نگاهشو دوخت تو چشای درشت و زیبای بی بی و گفت : آخه مگه من خر شدم زنی به زیبایی تو رو ول کنم بچسبم به اون زنیکیه غر غرو .
هر دو از ته دل خندیدند ؛ صدای بوسه کل فضای اتاق رو در بر گرفت .
دستای حاج علی رو بدن آفتاب ندیده ی بی بی جا به جا میشد و رد انگشتای حاج علی رو بدن سفید بی بی عین نقاشی قشنگی نقش میبست .
بی بی دامن گل گلی قرمزشو بالا داد و حاج علی با دستش شورت بی بی رو به کنار زد و بدون معاشقه ی اضافه کیرشو به کس داغ و آبدار بی بی فرو کرد .
بی بی خانوم دستاشو جلوی دهنش گذاشته بود تا صدای ناله هاش به بیرون از اتاق نره و حاج علی با عشق خاصی کمر میزد .
صدای نفس های حاج علی برای لحظه ای به ناله تبدیل شد و کل آب کمرشو تو کس بی بی خالی کرد.
بی بی با غر غر که علی همه جارو نجس کردی با دستمال خودشو تمیز کرد و رو به حاج علی گفت : الان فهمیدم فیلت یاد کدوم هندوستون رو کرده . خواب دیدی خیر باشه از بچه هم خبری نیست .
حاج علی اخم کرد و گفت : حالا نه به باره نه به داره حالا از کجا مطمئنی من با این جسم ضعیف بچه دار میشم یا نه … ببین ما تو دیوار کی داریم بند بازی میکنیم … خب زن من دوست دارم زندگیمون شیرین تر بشه کار خلاف که نمیکنم .
بی بی خانوم بدون توجه به حرف های حاج علی حوله رو از کمد برداشت و به سمت حموم گوشه ی اتاق رفت .
حاج علی و بی بی هر سختی رو با هم رد کرده بودند و وقتی واسه هر اتفاقی میفتاد حاج علی شکر میگفت : احسان میگفت : بابا با خدا هم شوخی داری ها .

روزها میگذشتن که یک روز تلفن زدند و به حاج علی خبر تصادف فرزند بزرگ رو دادند . حاج علی کلی بهم ریخت و بدون حرف زدن با کسی توی خونه خودشو به بیمارستان رسوند .
حاج علی تحمل نداشت این یکی بچه هم مثل رسول تلف بشه و از خدا میخواست پسرشو بهش برگردونه .
دکتر از اتاق عمل بیرون اومد و رو به حاج علی گفت : چند تا عمل دیگه باید تا شب روش انجام بشه ولی باید پول جور کنین و به حساب بیمارستان بریزین .
احمد پیمانکار بود و واسه شهرداری کار میکرد ولی دو سال بود که هیچ پولی شهرداری بهش نداده بود . وضع اقتصادی خانواده اصلا خوب نبود و حاج علی توان پرداختن همچین پولی رو نداشت . تصمیم گرفت پول رو از حاج ابراهیم قرض کنه .
حاج ابراهیم قبول کرد پول رو بده ولی عوضش نزول و سفته میخواست .
حاج علی مجبور بود به خاطر سلامتی پسرش زیر این قرض بره . با اینکه دلش راضی نمیشد واسه پول نزول بده ولی تحمل تلف شدن پسرش رو نداشت .
سفته ها رو امضا کرد و پولو گرفت و به حساب بیمارستان واریز کرد .
بعد از چند ماهی حال پسرش خوب شده بود ولی حاج علی هر چی پول در میورد رو مجبور میشد به قرضش بده .
بعد از گذشت چند ماهی حاج علی نتونست قرضشو سر وقت بده و از حاج ابراهیم درخواست کرد کمی بهش مهلت بده ‌.
حاج ابراهیم بدون توجه به حرفای حاج علی گفت : من خودم هزار جور درد دارم ، قرض دارم ؛ یا باید پولمو جور کنی یا سفته هاتو به اجرا میزارم .
حاج علی با خشم بهش گفت : هر کاری دوست داری بکن . من مثل یه مرد ازت مهلت میخوام تو منو تهدید میکنی . تا حالا فکر میکردم همسایه ایم ، فامیلیم ، ولی اشتباه کردم نباید تو این دور و زمونه از کسی انتظار داشت .
حاج علی به خاطر قرض و سفته هاش به زندان افتاد .
بی بی خانوم مدام به در مغازه حاج ابراهیم میرفت و به حاج ابراهیم میگفت : رحم کن مرد بزار بیاد بیرون جور میکنه میده نا سلامتی ما فامیلیم .
حاج ابراهیم با بی شرمی رو به بی بی گفت : میدونی که اقدس شش ماهه عمرشو داده به شما اگه از حاج علی جدا بشی و بیای بشی صیغه ی من هم قول میدم حاج علی رو از زندون در بیارم هم قول میدم تو رو خوشبخت کنم .
بی بی از این پیشنهاد بی شرمانه حاج ابراهیم به شدت خشمگین شد و با یه تف به روی ابراهیم روشو برگردوند و از در مغازه دور شد .


پیر مرد چشاشو به در دوخته بود و از آدمای تکراری که هر روز تو بند میدید خسته شده بود . از آدمایی که خیلی وقتا با بی عدالتی سر از زندون در میوردن و به خاطر چند هزار تومن پول لباس ها ی چند نفر کمتر از خودشونو میشستن . با اینکه سه سال بود تو زندان بود ولی بازم هیچی عوض نشده بود . هنوزم بیرون از اون بند فصل ها عوض میشدند و حاج ابراهیم های زیادی به دنیا می اومدند .
زندان بان اسم آزادی های بند رو به مسئول بند داد و مسئول بند شروع کرد به صدا کردن اسم ها .
پیر مرد با شنیدن اسمش خوشحال شد وچشاشو به در دوخت .
پیر مرد توان بلند شدن از سر جاش رو نداشت ولی تو دلش مدام تصویر سازی میکرد که بازم میتونه دستای بی بی رو بگیره . تک تک اعضای بدنش نیاز به گرمای تنِ بی بی داشت .
صدای لالایی آشنایی به گوشش میرسید ضعیف تر و شیرین تر از همیشه .
صدای لالایی بی بی خانوم که شبیه صدای ملوک خانوم بود گوش های پیر مرد رو نوازش میکرد .
" لالا لالا گل گندم چی اومد بر سر مردم
میون آتش افتادیم شدیم از روی دنیا گم "
پیر مرد به آرامی با شنیدن صدای بی بی به خواب عمیقی فرو میرفت .
مسئول بند غر غر کنان به سمت تخت پیر مرد میرفت و میگفت : کجایی حاج علی دیر کردیم بیا آزاد شدی .
وقتی به تخت پیر مرد رسید ، پیر مرد چشاشو بسته بود و عکس خانوادگی قدیمیشو به بغل گرفته بود .
حاج علی فقط قبل از مرگش به فکر بی بی بود که یه زن تنها و بی پناه چطور میتونه این همه مشکلات و نداری رو به تنهایی تحمل کنه . حاج علی فقط به این فکر میکرد که بعد از مرگش چی به سر بی بی میاد . شاید بی بی مجبور میشد به خاطر خرج زیاد زندگی صیغه ی یکی مثل حاج ابراهیم بشه . شایدم تا آخر عمرش نسبت به حاج علی متعهد بود .
حاج علی نتونست آزادیشو ببینه ولی گاهی وقتا با خودش زمزمه میکرد مردن و رفتن بهترین کادو و آزادی واسه آدمهاست.
تا همون لحظه ی آخر هم امید نداشت حتی بچه هاش روی خوش آزادی رو ببینن . تو ذهن حاج علی آزادی یه خیابون بود تو دل تهران که از معناش فقط اسمش مونده بود .

پایان

نوشته: secretam


👍 48
👎 11
34263 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

823433
2019-12-05 21:04:25 +0330 +0330

میخواستم بگم اول نشد
حاجی داستانت به درد اینجا نمیخورد البته که جاهای دیگه اجازه بیانش رو نمیدن ولی لایک

3 ❤️

823439
2019-12-05 21:12:40 +0330 +0330

ممنونم از بانو ایول که تو ادیت و باز نویسی داستان بهم خیلی کمک کرد فکر میکنم اگه کمک های شادی خانوم نبود این داستان اینطوری که الان هست در نمیومد
واقعا ممنونم شادی خانوم 🌹

8 ❤️

823441
2019-12-05 21:14:22 +0330 +0330

من ادامه داستان جانی رو فرستادم ولی ادمین میگه تم سکسی نداره منتشر نمیکنم
میگم مگه میتونم وسط زارتی یه بکن بکن الکی بذارم؟

1 ❤️

823444
2019-12-05 21:16:24 +0330 +0330

ضمناً لایک به سکرتم عزیز.

خداحافظ دوستان عزیز شهوانی
احتمالا به زودی ادمین عزیز و دیکتاتور منو برا همیشه بن کنه.

یا حق!

5 ❤️

823457
2019-12-05 21:27:59 +0330 +0330

لایک هفتم
زیبا بود, ولی به قول دوستمون بیچکینگ عزیز برای اینجا حیف بود
موفق باشی دوست عزیز 🌹

4 ❤️

823474
2019-12-05 21:52:02 +0330 +0330

داستان خیلی خوبی بود دوست داشتم 🌹

6 ❤️

823479
2019-12-05 22:00:48 +0330 +0330

داداش یکی از داستانا رو یجور بنویس تهش تلخ نباشه سورپرایز بشیم،
هر دفه قسم میخورم دیگه داستاناتو نخونم ولی باز وسوسه میشم، دییییییگه تموم شد تا نگن شیرین نوشتی نمیخونم!

ضمنا لایک…

1 ❤️

823500
2019-12-05 22:45:10 +0330 +0330

داستان خوبی بود، پردازش و نگارش خپبی داشت و شخصیت سازیش درست و بجا بود، خسته نباشی، لایک ۱۲ تقدیم شد

3 ❤️

823525
2019-12-06 01:46:19 +0330 +0330
NA

سکرت جان قلمت خوبه فقط کاش با این اکانتای تابلو زیر داستان واس خودت نوشابه باز نمیکردی :)

2 ❤️

823572
2019-12-06 07:11:29 +0330 +0330

درسته جای این داستانها اینجا نیست. ولی حداقل قسم نخورد این داستان واقعیه و در طی روایت داستانش با مادر، خواهر، عمه، و خاله، زن همسایه، معلم، مغازه دار سر کوچه، زندان بان، زندانی، قاضی، شاه، مقامات، اهالی محله، یک دوجنسه با ظاهری بی نظیر، یک میسترس بی عصاب و غیره وارد رابطه نشد

3 ❤️

823586
2019-12-06 08:48:33 +0330 +0330

قشنگ بود سکرت
لایک برادر

3 ❤️

823593
2019-12-06 09:33:33 +0330 +0330

لایک 17 تقدیم شما

2 ❤️

823601
2019-12-06 10:15:18 +0330 +0330

خیلی تلخ بود صدرای عزیز اما چیزی از تبحر شما کم نمی کنه .خوشحالم اطلاع دادید و سعادتی بود خوندنش
لایک رو تقدیم کردم
هرچند داستان های قبلی شما رو بیشتر دوست داشتم

4 ❤️

823603
2019-12-06 10:41:32 +0330 +0330

اخی قشنگ.بود

2 ❤️

823610
2019-12-06 11:27:49 +0330 +0330

23
داستان زیبایی بود مرسی .
اما از مرگ حاج علی تو زندان ناراحت شدم . :(

3 ❤️

823617
2019-12-06 11:58:49 +0330 +0330

خیلی عالی بود خیلی خیلی خیلی خیلییییی
واقعااا خسته نباشید آقا

9 ❤️

823752
2019-12-06 23:34:07 +0330 +0330

بابت زحمتی که برای نوشتن کشیدی لایک و تشکر فراوان

1 ❤️

823757
2019-12-07 00:09:52 +0330 +0330

این داستان برای یه آدمه که هر کی میخونه دلش براش میسوزه اما اگه پای درد و دل بیشتر از نصف جمعیت ایران بشینی خیلی هاشون وضع و حالشون خیلی خراب تر از این داستانه ؛
وقتی از خیابون رد میشی خیلی ها رو میبینی که با حسرت به جنس های داخل مغازه ها نگاه میکنن ؛
تو چشای مردم که نگاه میکنی شاد نیستن و بیشتر از یه غم پشت اون چشم هاشون میبینی ؛
آره اگه بخوایم برای تک تک ملت مون داستان بنویسیم هر کدومشون بیشتر از یه داستانن ؛
فقط باید جای خدا باشی که ببینی تو باطن زندگی هاشون چی میگذره ؛
ممنون از داستان خوبت ؛
اما خسته شدیم از شنیدن و دیدن و گوش کردن و خوندنه حال و روز خودمون ؛
کسی هست که تو زندگیش یه خبر خوب شنیده باشه ؟
همین جا بگه ؛
حرف زیاد زدم ببخشید ؛
موفق باشی

4 ❤️

823779
2019-12-07 04:07:10 +0330 +0330

سلام
هرروزی که تو این مملکت گذر عمر رو میبینم بیشتر تعجب میکنم
تعجب از ملت عجیبمون
بنزین گرون میشه باید ماشین ارزون بشه ولی برعکس گرون میشه
طرف نماز نمیخونه، سیگار میکشه، سرهمه رو کلاه میذاره بعد میگه روزه ام
یا تو ماه رمضون که روزه نمیگیره ولی تو مهمونیا منتظرن اذان بشه بعد بخورن
همه از گرونی ماشین وکیفیت ماشین ایرانی مینالن ولی وقتی ایرانخودرو پیش فروش میذاره حاضرن پنج میلیون بدن کافی نت که یکی ثبت نام کنن
یه تعجبم هم از اینه توسایت داستان سکسی، داستان سیاهی که هرشب تو سریالای تلویزیون پخش میشه رو میذارن،
از زحمتتون واسه نگارشش متشکرم، ولی چه خوب میشد تو این بدحالیای جامعه حداقل یه داستان امید بخش مینوشتی، یه انتقام شیرین از ابراهیم، یه خیانت مصلحتی از مثلا دختر حاج علی نه از بی بی پیر و فرتوت، یه کمکی واسه ازادی حاج علی…
و این امید رو به بچه های خواننده میدادی که هنوزم ایران خوشیای خودشو داره

3 ❤️

823821
2019-12-07 10:32:42 +0330 +0330

خوب بود تنوع شد تو این همه بکن بکن خیشاوندی??

2 ❤️

823830
2019-12-07 11:53:59 +0330 +0330

جالب بود!از طریقه ی نگارشتون خوشم اومد.لایک?

1 ❤️

823893
2019-12-07 20:30:58 +0330 +0330

لايك ٣١
سپاس زحمت كشيدي ولي كاشكي با مرگ قهرمان داستانت در روز آزادي ما رو غمگين نمي كردي

البته علت آزادي چي بود
گلريزون
مرگ حاج ابراهيم
جور كردن پول و رضايت گرفتن

1 ❤️

824086
2019-12-08 15:24:21 +0330 +0330

۳۴ تقدیمت صدرا جان

1 ❤️

824206
2019-12-08 22:41:20 +0330 +0330

اول اینکه اومدم آب بیارم رو کیرم ، اشک اومد تو چشمام
دوم اینکه با تمام احترامی ک برای شهدا و خانوادشون قاعلم با اون چند پارت سکسی ریدی به کل تصوراتم
سوم اینکه آخرش بد تموم شد
چهارم اینکه ، پس احمد و احسان تو این مدت چ غلطی میکردن ؟

1 ❤️

824226
2019-12-09 01:47:10 +0330 +0330
NA

واقعا حیف این داستان واسه این سایت .نه اینکه این سایت خوب نیست. نه.اما محتواش رو اگه اون تیکه بکن بکنش رو حذف کنی,یه داستان کوتاه عالی میشه .اما در کل یه لایک بهت بدهکاریم. 👌

1 ❤️

824597
2019-12-10 11:39:03 +0330 +0330

لايك 🌹
واقعيت زندگى خيلى از ادما
ادامه بديد :)

1 ❤️

825840
2019-12-15 12:37:34 +0330 +0330

درووودها

اینکه جملات داستانت انقدر خوب جفت و جور میشن و یکدستی متن ات رو رقم میزنن
اینکه کلمات و واژه ها ی داستانهات انقدر ماهرانه در اغوش هم فرو میروند و با صلابت تمام جاشونو تو جملاتت پیدا میکنن
اینکه داستانهات کشش لازم رو واسه همراهی مخااطبهات داره
همه نشون دهنده اینن که علاوه بر اینکه ذهن باز و قلم روانی داری داستان نوشتنو نیز بلدی و دراون استعداد داری
بسیار نوشتن و بسیار خواندن بمنزله دو بالی هستند که
تو را قادر میسازند پرواز در گستره ی لایتناهی داستاننویسی حرفه ای رو به اندازه ی قدرتی که در بالهای دو گانه ات ذخیره کردی تجربه کنی
داستان کوتاه به تعریفی روایت برشی از زندگیست
برای روایت ز تا ی زندگی رمان قالب مناسبتری بنظر میرسه
معمولا موضوعاتی که در بازه زمانی طولانی رخ داده باشند حرف برای گفتن زیاد دارند واگر بخواهیم با این قبیل موضوعات داستا ن کوتاه بنویسیم شاید مجبور شویم محتوا ر بنا به مقتضای قالب محدود کنیم که در ان صورت ممکن است که مهمی ناگفته بماند و داستان ناگویا به پایان برسد

و اما در جایی از داستان حاج علی با همسرش شوخی میکند که اگر امشب حالش خوب نشود مجبور میشود فردا برود پیش اقدس همسر حاج ابراهیم

به عقیده من اوردن این پاراگراف به داستانت لطمه زده !!

چرا که فک میکنم تصور این تهدیدمطایبه امیز سکس با زن شوهر دار حتی در مورد کسانی که بهره چندانی از عقل و هوش ندارند نیز بعید به نظر میرسد چه رسد به شخصیت معقولی که از حاج علی برای مخاطبان ساخته اید

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom