تفکرات بد من

1400/03/21

این ور خیابون توی ماشین نشسته بودم و داشتم یواشکی نگاهش میکردم…
در خونشون وایساده بود و داشت با تلفن حرف میزد
با خودم میگفتم:وای… حاجی اینو بگیری طوری بکنیش که صداش نتونه در بیاد
اول موهاشو از پشت بگیرم و کیرمو بکنم تو دهنش!
بعد کیرمو در بیارم و محکم چند بار به صورتش سیلی بزنم…
بعد بخوابونمش رو زمین و کیرمو بکنم تو کصش
انقدر محکم تلمبه بزنم که صداش در نیاد
همزمان موهاشو بکشم
کمرشو گاز بگیرم
بدنشو کبود کنم
و محکم بهش چک سکسی بزنم
در آخرم موهاشو بکشم و همه ی آبم رو بریزم روی صورتش!
چقدر این فکر در اوج این که پر از لذت بود،بد بود
حالم از خودم داشت به هم میخورد…
الآن میشه به من گفت مازوخیست یا نه؟
خواستم این فکر هارو از خودم دور کنم
مانیتور ماشین رو روشن کردم و بلوتوث موبایلمو وصل کردم به ضبط یه آهنگ پلی کردم و صداشو نسبتا زیاد کردم تا خیلی نتونم فکر کنم…
انگار آرش نمیخواست بیاد،تقریبا ده دقیقه بود در خونه آرش اینا وایساده بودم
خوش به حال آرش… خونشون دقیقا جلوی کص ترین دختر دهات بود…
مشغول گوش کردن آهنگ بودم که صدای ریز برخورد دست با شیشه بودم
وقتی نگاه کردم باورم نمیشد
خودش بود،همون دختری که داشتم چند دقیقه پیش توی ذهنم باهاش یه سکس نا عادلانه انجام میدادم
انقدر ترسیدم که یه لحظه فکر کردم ذهنمو خونده و میخواد دهنمو صاف کنه…
شیشه رو دادم پایین و با حس ترس گفتم:
+بله آرزو
-سلام خوبی آرمان؟
+مرسی تو خوبی؟
-دستمال کاغدی تو ماشینت داری،همین الان دستم برید
+آره بیا
-مرسی
+چی شد که دستت برید؟داشتی با تلفن حرف میزدی که…
-این بغل قاب گوشیم دیشب پاره شد،یه حالت تیز به خودش گرفته،حواسم نبود دستم گیر کرد بهش برید
+مراقب باش
-راستی آرمان امشب قراره با بچه ها در خونه ما مافیا بازی کنیم
میدونم خیلی خوشت نمیاد با بچه های دهات بگردی ولی فقط عیدا همه میایم دهات… چند روز دیگه هممون میریم تهران،اگه تونستی بیا
+چشم اگه شرایط جور بود مزاحم میشیم
-کار نداری فعلا؟
+نه برو به سلامت
-خدافظ
خدارو شکر وقتی آرزو رفت آقا آرش افتخار داد و اومد…
چون اگه منو با آرزو میدید یه ساعت میخواست حرف مفت بزنه
آرش سوار شد و رفتیم یه دوری زدیم
مدام داشتم به آرزو فکر میکردم
چقدر خوشگل بود،چقدر صداش قشنگ بود چقدر چشماش قشنگ بود…
ولی چه فایده توی ذهن من مثل یه جنده ی زبون بسته بود که فقط باید زیرم از درد میمرد
-عه آرمان حواست کجاست
+آخ آخ شانس اوردیما
-کصخل نزدیک بود بزنی به ماشین مردم
+حواسم نبود
-حاجی منو برسون خونه یه غذایی چیزی بخورم یه استراحتی کنم که شب میخوام برم دم خونه آرزو اینا مافیا بازی کنم،تو هم بیا بریم
+با بیست و سه سال سن خجالت نمیکشی میخوای بری مافیا بازی کنی؟
-آرمان این احمق بازیاتو بذار کنار… توی اوج جوونی هستیم
تو خودت الان بیست و چار سالته،انقدر با هیچ کس حرف نزدی و تنها بودی آدم خشکی شدی… من نمیگم اگه تنهایی بد اخلاقی
اتفاقا برای یه پسر خوبه توی خودش باشه،ولی تو خیلی دیگه تو خودتی.
حرفاش خیلی تحت تاثیر قرارم داد،راست میگفت؛ من خیلی آدم خشک و سردی شده بودم.
+شب خواستی بری بهم خبر بده
رفتم خونه یه چرتی زدم و یه غذایی خوردم و یه دوش گرفتم و منتظر زنگ آرش شدم
-الو آرمان پاشو بیا،با ماشین بیا ولی
+ماشین چرا دیگه برای دو قدم راه
-بعد از مافیا یه سر بریم دم دکل نت وصل شیم
(توی دهات ما اینترنت نیست،یه منطقه ای هست اینترنت توش خوب آنتن میده مردم بهش میگن دم دکل)
+حله
خلاصه رفتیم دم خونه آرزو اینا و مشغول بازی شدیم
دست اول من و آرزو جز مافیا بودیم
چقدر حال میده این بازی…
وقتی راوی بازی میگفت مافیا بیدار شن لحظه شماری میکردم تا با آرزو چشم تو چشم بشم و بهم اشاره کنه کیو بزنیم و منم بدون مکث قبول کنم…
ساعت تقریبا شده بود سه صبح و یواش یواش داشتیم میرفتیم دیگه…
واقعا خوش گذشت
آرش‌ بهم گفت بریم دم کل
منم گفتم بریم
توی همین لحظه آرزو گفت میشه منم ببرین؟
شاخ دراوردم یه لحظه
-ببخشید واقعا یه کار ضروری برام پیش اومده
منم گفتم باشه
آرش گوشیشو دراورد و الو الو کرد
گوشیشو قطع کرد و گفت من خواهرم زنگ زده میگه بیا خونه شما خودتون برین
یه چشمک به من زد و رفت
توی دلم گفتم واقعا رفاقت به تعداد نیست یوسف یازده برادر داشت و حسین یه دونه عباس…
رفیقی که برای این که من با دختر تنها باشم الکی الو الو میکنه
خیلی فرق داره با یه رفیق هَوَل…
خلاصه با آرزو سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت دکل
توی مسیر یواشکی داشتم پاهای آرزو رو نگاه میکردم
پا های لاغر که گوشت رون پاش از لای زاپ شلوار افتاده بود بیرون…
یا انگشتای دستش که روی پاش بود
چقدر انگشتای دستش قشنگ بود… سفید و لاغر
دوباره همون فکرای مسخره
اون شب تموم شد و دقیقا توی لحظه آخر به خودم جرعت دادم شمارشو گرفتم
تا فردا صبر کردم و فردا بهش پیام دادم…
مشخص بود از چت کردن باهام فراری نیست.
با حوصله چت میکرد و این خیلی حس خوبی بهم منتقل میکرد
طوری که توی ایام عید
بعضی وقتا که من پیام نمیدادم اون پیام میداد با هم حرف میزدیم…
اینم بگم آرزو واقعا خیلی خوشگل و خوش اخلاق و تو دل برو بود
توی اینستا گه گاهی باهاش حرف میزدم
ولی شمارشو نداشتم
آرزو خیلی لِوِل بالا بود،ولی منم برای خودم بین دخترای دهات خیلی خاطر خواه داشتم،از این اون میشنیدم خیلی هاشون روم کراش دارن ولی خب از اونجایی که خیلی آدم احساسی نبودم نمیرفتم جلو.
پسر کم حرف و خوشتیپ و زرنگی بودم…
ریش های پر پشتی داشتم که اکثرا سر اون خیلی از دخترا روم کراش میزدن.
(منظورم از دخترای دهات دختر دهاتی نیست،دخترایی که تهران زندگی میکردن و مثل من تعطیلات بعضی وقتا میومدن دهات.
ولی عیدا اکثر مردم دهاتمون میومدن و خیلی شلوغ میشد)
توی دهات هر موقع اسم من میومد همیشه به خوبی ازم یاد میشد،چون واقعا پسر خوبی بودم و کمتر کسی ازم بدش میومد.
حس خوبی داشت توی یه جمع محبوب باشی و پیگیرت باشن…
خلاصه عید تموم شد و برگشتم تهران و چت کردنم با آرزو دو برابر شده بود.
وقتی که کلاس آنلاین دانشگاهم تموم میشد اول به آرزو پیام میدادم
توی یکی از روزا که داشتم با آرزو صحبت میکردم گفت:
-وای آرمین خیلی حوصلم سر رفته کاش میشد برگردیم به عید
این شد که یه فکر بکر زدم به سرم
+یه چیزی بگم؟
-بگو
+میخوای بیام دنبالت بریم بیرون؟
-جدی میگی؟
+آره
-باشه،آدرس خونه مارو بلدی؟
+یه بار مامانمو اوردم میخواست بیاد خونتون پیش مامانت،ولی یادم رفته،فقط یادمه تو تهرانپارس بود(با اموجی خنده)
-خب من برات لوکیشن میفرستم تو بیا
+اوکی
قشنگ ترین لباسمو پوشیدم،بهترین عطرمو زدم
بهترین رفتارمو آماده کردم و نیم ساعتی خایه مالی بابامو کردم که ماشین خودشو بهم بده
اول فکر کرد میخوام با رفیقام برم بیرون ولی وقتی دید رفتارم طوریه که انگار دارم میرم پیش یه دختر ماشینو بهم داد
یواشی هم بهم گفت:
-محترم باهاش رفتار کن،اون وظیفه ای نداره تورو خوشحال کنه ولی تو داری
+چشم کوه تجربه(با خنده)
-یه گُلی کادویی چیزی هم سر راه براش بخر
+چشم
-برو به سلامت پسرم
سوار ماشین شدم و رفتم طرف یه ساعت فروشی
یه ساعت زنونه گرون با سلیقه خودم گرفتم و کادو پیچش‌ کردم و رفتم دنبال آرزو…
سر کوچشون منتظرش بودم که به گوشیم پیام اومد
اون روز انگار قرار بود فقط برام اتفاقای خوب بیفته
-آرمان جان بابا یه مقدار‌ پول زدم به حسابت،امروزو حال کن پسرم
+مرسی بابا
نمیدونم چرا انقدر بابام ذوق زده شده بود از این که من با یه دختر دارم میرم بیرون
شاید چون اولین باری بود که داشتم با یه دختر میرفتم بیرون
حتی بابامم که تو این مسائل اول برام حکم رفیق داره بعد حکم پدر هم فهمیده بود که تنهام…
دقیقا شبیه اون روز عید
زد به شیشه ماشین و اون لبخند زیباشو تحویلم داد!
چقدر چشماش‌ قشنگ بود…
درو وا کرد و نشست توی ماشین
-سلام
+سلام خوبی؟
-مرسی تو خوبی؟
+ممنون،مرسی که قبول کردی بریم بیرون
-مرسی‌ از تو که اومدی بریم بیرون،واقعا حوصلم تو خونه سر رفته بود
+خب دیگه فرمون در اختیار شما کجا بریم؟
-بریم شهربازی
+تعطیل نیست بخاطر کرونا؟
-فکر نکنم
+حالا میریم شاید باز بود
خدارو شکر باز بود،رفتیم یه دوری زدیم و بعدش رفتیم شهر بازی ارم
شبیه این فیلما شده بود دقیقا
براش پشمک خریدم صورتش پشمکی شد،با انگشت کوچیکم پشمکو از صورتش برداشتم
چقدر خوش گذشت،چقدر حال داد
چقدر بیشتر از قبل عاشقش شده بودم
ولی هنوز اون فکرای لعنتی داشت توی سرم میومد،هنوز داشتم توی ذهنم به صورت دختری که عاشقش شده بودم سیلی تحقیر آمیز میزدم
توی ذهنم داشتم آبمو میپاچیدم روی صورتش…
وای خدایا،ترخدا منو از این افکار بیار بیرون
-آرمان حواست کجاست؟
+ببخشید یه لحظه فکرم درگیر یه مسئله ای شد
-باشه
+دیگه نمیخوای بازی سوار شیم؟
-نه دیگه بریم
+پس اول بریم شام بخوریم بعدش بریم
-باوشه
شامو که خوردیم مستقیم رفتم سر کوچشون
دلم نمیخواست از پیشم بره،دلم میخواست باهام بمونه
-خب‌ آرمان دستت درد نکنه واقعا خیلی خوش گذشت کاری نداری؟
+خواهش میکنم کاری نکردم چرا یه کاری دارم
-بگو
+اومدنی بابام گفت یه کادو برات بگیرم
-مگه بابات میدونست با من قرار داری؟
+نه ولی میدونست با یه دختر قرار دارم
-خب
+راستش من این کادو رو برات خریدم،ازت میخوام اینو ازم قبول کنی
(به خودم بیشتر جرعت دادم و ادامه دادم)
+در واقع میخوام هم این کادو رو قبول کنی هم منو قبول کنی
-الآن داری جدی میگی؟
+آره
در ماشینو بست و موبایلشو باز کرد
انگار داشت تایپ میکرد
یه پیام برام اومد…
بازش کردم و این شد آخرین اتفاق قشنگ امشب
متن پیام:
-منم دوست دارم❤
منم براش نوشتم:
+چقدر جَو ماشین سنگینه،جفتمون رومون نمیشه با هم حرف بزنیم،مرسی که پیشنهادمو قبول کردی،خیلی دوست دارم
-میشه من برم خونه؟
+برو عزیز دلم،سلام برسون
-خدافظ
جعبه ساعت کادو پیچ شده رو گرفت دستش و فقط بهم دست تکون داد و رفت…
دنیا برات همیشه اتفاقای عجیبی رقم میزنه
با دختری که فانتزی هاتو باهاش مرور میکنی شماره میدی
باهاش حرف میزنی،قرار میذاری،باهاش میری بیرون،بهش کادو میدی،بهش پیشنهاد دوستی میدی،قبول میکنه،انقدر جفتتون خجالت میکشید توی یه فاصله یک متری توی ماشین جای این که با هم حرف بزنید با هم چت میکنید…
خیلی جالبه،،، به هر حال از امشب ممنونم
وقتی رسیدم خونه باز آرزو بهم پیام داده بود
-امشب نمیدونم داستان چی بود؟! امشب نمیدونم چطور این اتفاق افتاد،امشب نمیدونم اصن چجوری شروع شد و چجوری تموم شد
ولی فقط میدونم امشبو خدا بهم هدیه داده…
مرسی از کادوی قشنگت آقای آرمان
دوست دارم خوش ریش ترین پسر دهات💛❤
۹۹/۲/۲۱ 💛
+امشب نمیدونم چجوری انقدر جرعت کردم تا بهت بگم بیا با هم بریم بیرون،نمیدونم چجوری جرعت کردم بهت کادو بدم
ولی مثل تو میدونم امشب هدیه خدا بوده…
من بیشتر دوست دارم خوشگل ترین دختر دهات💛💚
۹۹/۲/۲۱ ❤
یه کم دیگه با هم چت کردیم و بعدش خوابیدیم
از اون روز دنیام تو یه آرزو خلاصه میشد
از همه دنیا فقط آرزو رو آرزو میکردم
دلم میخواست هیچ وقت از پیشم نره،هیچ وقت تنهام نذاره
دلم میخواست هر روز باهاش برم بیرون،هر روز ببینمش
هر روز ببوسمش…
حدود شیش ماهی از رابطمون گذشته بود که آرزو بهم گفت مامان و بابام و خواهرم کوچیکم دارن چند روز میرن دهات
بیا خونمون…
خیلی جا خورده بودم!
یعنی انقدر بهم اطمینان داشته؟!
انقدر بهم اعتماد کرده بوده؟!
منم گفتم باشه
به خودم قبل رفتن قول دادم اگه خود آرزو راضی نبود حتی بهش دست نزنم
بارون نم نم پاییزی قشنگی‌ میبارید
لحظه شماری‌ میکردم برای دیدن آرزو…
از در خونشون که رفتم تو خیلی حس خجالت بهم دست داده بود
به دست چپ آرزو نگاه کردم،دیگه اون ساعتی که من براش خریده بودم دستش نبود…
توی یه سینی چایی ریخت و اومد روی مبل نشست کنارم
+چرا اون ساعتی که من برات خریده بودم دستت نیست؟
-یه لحظه وایسا
رفت با یه جعبه اومد
-تو اولین بار برای من ساعت خریدی،بعدشم چند تا دیگه برام کادو خریدی ولی من هیچ چی‌ برات نخریده بودم،این ساعتی که دست منه با این ساعتی که الان بهت میدم سِته
یکیش برای منه یکیش برای تو
جعبه رو باز کردم و ساعتو انداختم دستم
دست چپشو گرفتم تو دستم و گفتم:
+تو مال منی،بالا بری پایین بیایی بازم مال منی هیچ کس نمیتونه تورو از من بگیره
-من فقط مال توعم،متعلق به توعم و با تموم وجود دوست دارم
یواش یواش اومد بغلم
لبامون به هم نزدیک تر شد و دیگه بوسیدمش
طعم لباش‌ با تصوراتم خیلی فرق داشت
از خود بهشت بود…
بیشتر اومد تو بغلم!دستامو دور کمرش حلقه کرده بودم و اونم صورتمو بین دستاش گرفته بود
+ریشم اذیتت نمیکنه؟
-من عاشق همین ریشت شدم
و دوباره به لب گرفتن ادامه دادیم
حدود یک دقیقه گذشت و خودم متوجه بودم داره یواش یواش از لباسای تنمون کم میشه
ولی دیگه نمیشد کاریش کرد…
خیلی آروم داشتیم پیش میرفتیم
رفتیم توی اتاق خودش کنار تخت سر پا وایسادیم
بولیزشو از تنش دراوردم و از پشت بغلش کردم و شونه شو بوسیدم…
آروم بند سوتینشو باز کردم دستامو از پشت بردم روی سینه هاش
آه بلندی کشید وقتی دستام رفت روی سینه هاش
برش گردوندم و دوباره بوسیدمش
اونم دکمه های پیرهن منو همزمان داشت باز میکرد
دیگه بالا تنه جفتمون لخت لخت بود
توی بغل هم غرق شده بودم
رفتیم روی تخت و بغل هم دراز کشیدیم
پشتشو کرد بهم و کونشو چسبوند به کیرم و خودشو بهم میمالوند
حس خوبی داشتم
بلند شدم روی زانو هام و آروم شلوارشو کشیدم پایین
یکم باسنشو نوازش کردم و بعدش سرمو بردم لای باسنش و کصشو میخوردم
صدای ناله هاش داشت شدت میگرفت
حدود دو دقیقه براش خوردم و که بلند شد رو زانوهاش و خم شد سمت شلوار من
آروم داشت کمربندمو باز میکرد
کمربندمو باز کرد و کیرمو کرد تو دهنش و خیلی آروم با حوصله داشت برام ساک میزد
خیلی حس خوبی داشت…
بعد از یه مدت دوباره به حالت اولیه خوابید به معنای این که بکن توم
کیرمو گذاشتم دم کصش
ولی ترسیدم
+مطمئنی‌ آرزو
-آره
+آخه
-آخه نداره،من و تو به هم اعتماد داریم،وقتی این کارو کردی دیگه خودت میمونی و وجدانت…
+پس مطمئنی؟
-آره عشقم

اونجا بود که تازه فهمیدم لیاقت دختری مثل آرزو این نیست که من بهش سیلی بزنم
لیاقتش این نیست که آبمو بپاچم رو صورتش
لیاقتش این نیست که تو رابطه تحقیرش کنم
لیاقتش این نیست که بدنشو کبود کنم
لیاقتش این نیست که بدنشون گاز بگیرم
لیاقتش این نیست که به باسنش چک سکسی بزنم
لیاقتش این نیست که برتری مردونمو به رخش بکشم
لیاقتش این نیست که موهای بلند مشکیش رو بکشم
لیاقتش اینه که عاشقانه بپرستمش
لیاقتش این که عاشقش باشم
لیاقتش اینه که مردش باشم
لیاقتش اینه که تنهاش نذارم
لیاقتش اینه که به موهاش قسم بخورم پاش وایسم
موهاشو بوسیدم و کیرمو به آرومی فرو کردم توی کصش.
پایان…
این داستان شاید باب میل خیلی هاتون نباشه
ولی عین واقعیته…
امیدوارم خوشتون اومده باشه
شرمنده بابت طولانی بودن…
پ‌ن:اگه خواستین ادامشم مینویسم.

نوشته: آرمان


👍 15
👎 5
8801 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

814690
2021-06-11 01:03:28 +0430 +0430

ذهن خلاقی داری.

ولی تو دهات به این راحتیا نمی شه با یه دختر آشکارا رفت تو رابطه!

نمونش دوست خودم بچیه روستاس وضعشونم خیلی خوبه عاشق یه دختر شده دختره هم عاشق این ،سر همین موضوع خونوادهاشون افتادن به جون هم ،ماه پیش هم بابای دوستم سه نفر از خانوادیه دختررو تو دعوا با تفنگ زده الان هم فرار کرده ترکیه.

2 ❤️

814695
2021-06-11 01:17:04 +0430 +0430

جقی بالفطره، کوسخول کوس مغزِ کوس میخ،
حتما توی دهات چوپان و قهوه‌خونه دار و کدخدا روی تو کراش داشتن، واسه همین بابات خوشحال شده که بالاخره بجای اونهمه مرد سن بالا با یه دختر قرار گذاشتی

5 ❤️

814702
2021-06-11 01:51:51 +0430 +0430

داستان قشنگی بود

1 ❤️

814733
2021-06-11 08:29:31 +0430 +0430

زیبا بود، منتظر ادامش هستم
موفق باشی

1 ❤️

814737
2021-06-11 09:01:16 +0430 +0430

مرسی قشنگ بود🌹
داستان تمیز و لطیف که احساس عاشقانه به خواننده می دهد
من از داستان های که با تحقیر طرف مقابل همراه باشد، خوشم نمیاد.

0 ❤️

814744
2021-06-11 10:32:21 +0430 +0430

به به عالی بود شیرم لذت برد ، الان دیگه اماده ست ، شق و دراز و رگ دار ، البته کمی مایل به چپ

0 ❤️

814749
2021-06-11 11:32:44 +0430 +0430

نوشتی جرات پیدا کردم شمارشو گرفتم بعد چهار خط پایین تر نوشتی تو اینستاگرام باهاش چت میکردم شمارشو نداشتم.
درکل داستان خوب بود لایک دادم

1 ❤️

814758
2021-06-11 13:51:01 +0430 +0430

داستانت خیلی ایده آلیستیه… واقعیت خیلی فرق داره… و معمولا، فرقهای خوبی هم نداره…

0 ❤️

814896
2021-06-12 15:43:41 +0430 +0430

قشنگ بود ❤👍

0 ❤️

814909
2021-06-12 18:22:52 +0430 +0430

کصخل شمارشو گرفتی بعد از اینستاحرف زدی حبف شمارشو نداشتی؟
حشریت رسیده به مغزت اسکل جقی

0 ❤️

814916
2021-06-12 19:28:49 +0430 +0430

ایول عالی بود هم معنی دار هم احساسی هم دوست داشتنی فقط یه مورد کوچولو داشت که ایشالا با کمی دقت رفع میشه عزیزم . اخه گفتی توی دهاتتون نت نبود و برای نت مجبور به رفتن به سر دکل بودین ولی بعدش کل عید رو چت کردین اگر چت کردین توی اینستا پس جفتتون نت داشتین اکر نت داشتین پس جفتتون سر دکل بودین اگر سر دکل بودین خب مینشستین باهم حرف میزدین خب چه کاریه 😠😠😠😠

0 ❤️

814922
2021-06-12 21:16:15 +0430 +0430

زیبا بود
ادامه بده

0 ❤️

815001
2021-06-13 08:01:24 +0430 +0430

کلی خودنم ببینم چطور میکنی ولی فقط کردی

0 ❤️

815005
2021-06-13 08:46:35 +0430 +0430

به خدا من که شروع میکنم یه داستان رو خوندن هی به خودم میگم این کسشر نیست این کسشر نیست ولی از یه جایی به بعد خب کسشره دیگه!
خیلی میخواستی خودتو خوب و بالا جلوه بدی(توی دهات کلی خاطرخواه دارم)(واسه ریشم روم کراش زدن)(ریشم اذیتت نمیکنه؟من عاشق همین ریشت شدم)اوکی حله تو ریش داری فهمیدیم دیگه!(وقتی فهمید میخوام با دختر برم بیرون قبول کرد و آخرش بهم گفت اون وظیفه‌ای نداره تو رو خوش‌حال کنه ولی تو داری)میخواستی بگی مثلا بابات خیلی پایست اوکی اینم مشکلی نیست!ولی از اونجا که آرمان هارو ریختی تو آرمین ها دیگه قبول کردم کسشر نوشتی!‌همین مسئله که شاید کوچیک به نظر‌ بیاد نشون میده خودت یه بارم این داستان رو نخوندی(حتی برای باز بینی) پس خیلی هم واست مهم‌نیست که چه نظری بگیری از خواننده.در کل میخواستی همه‌چی رو اوکی جلوه بدی آخرشم که ریدی به داستان!فهمیدی حقش نبود بهش سیلی بزنی؟اوکی موفق باشی در کل.(کصخلم غلطه داداش کسخل درسته)

1 ❤️

816255
2021-06-21 05:16:43 +0430 +0430

سلام به واقعی بودن یا نبودنش کار ندارم
کارت عالی بود
خسته نباشی دادا

0 ❤️