تقدير شوم (٢)

    ...قسمت قبل


    قبل از خوندنش يه نكته بگم. ١) براى اينكه داستان صرفا در يه سكس خلاصه نشه، ماجرايى رو خلق كردم، پس مطمئنا طولانى ميشه. ٢) عزيزى كه چون داستان طولانيه نميخونيش، لازم نيست توى كامنت اعلام گشادى كنى؛ من از طرف همه اونهايى كه داستان بلند مينويسن و شما نميخونيدش، ميبخشمتون. ديگه لازم نيست توى كامنت ها ازما حلاليت بگيرين. ٣) اميدوارم دِ بِچ كينگ اين داستانو بخونه و نقدش كنه، و شاه ايكس عزيز، سوتى هاى اين داستانو بگيره( تو اين زمينه خيلى با استعداده)؛ بى صبرانه منتظرم داستانم توسط كار بلد هاى شهوانى كه اسم اوردنشون در حوصله نميگنجه، بمباران بشه.


    قسمت دوم:


    دارم به صورت بی روح جورج نگاه میکنم. نمیدونم امشب چرا اینقدر کلافه‌است. اصلا تمرکز نداره و خیلی ناشیانه داره تلمبه میزنه. با خودم فکر میکنم انگار همین چند روز پیش بود که جورج به رستوران اومد و با اون مسخره‌بازی هاش و اون پیشنهاد عجیبش، اونشب منو به خونه‌اش کشوند و بعدش اون مرد رو دیدم. و... آه، فکر کردن بهش برام هیجان انگیزه. حس میکنم... حس میکنم که دلتنگش شدم. خنده‌داره. اینکه دلتنگ غریبه‌ای بشی که یکبار بیشتر ندیدیش. بگذریم. هرچقدر بیشتر بهش فکر میکنم، بیشتر گیج میشم.


    با تند تر شدن نفس های جورج، سریع دوتا دستهامو روی سینه‌اش میذارم و محکم هلش میدم. چون بدنش رو شل کرده بود، راحت عقب رفت و آخر سر خودش رو روی شکمم خالی کرد. بهش تذکر داده‌ام که خودش رو داخل من خالی نکنه. تو این مورد، خیلی بی احتیاطی میکنه. امشب هم با این بی تمرکزی‌ای که داره، اصلا بهش اعتماد ندارم. وقتی حس کردم داره ارضا میشه، خودم هلش دادم عقب.


    غلت میزنم تا برسم بهش، اون سر تخت. به نوازش هاش نیاز دارم. دوست ندارم مردی که از طریق من ارضا میشه، بعد از ارضا شدنش، سریع بلند‌شه و بره. حس بدی بهم دست میده... یه جور سوء‌استفاده. از اون گذشته، الان نیاز دارم که نوازش بشم. اما جورج بلند میشه و سریع میره دستشویی. با دلخوری صدامو بلند میکنم : جورج...
    - الان میام عزیزم، چند لحظه صبر کن.


    ازش دلخور شدم. میدونم که دستشویی رفتنش خیلی طول میکشه. عادتش همینه. دوباره صداش میزنم. اونم دوباره همون حرفش رو تکرار میکنه. میچرخم و با بغض میگم : امشب پیش من نخواب.
    بلافاصله صدای زمین خوردن چیزی رو میشنوم. دقیق نفهمیدم، شاید یه چیزی شکست. صدا میزنم : جورج؟ که صدای عصبانی‌اش رو میشنوم :
    - اه، خفه‌شو، خفه‌شو مگان، اعصاب نمیذاری برای من. محض رضای...
    حرفای جورج رو تا همینجا شنیدم، انگار سطل آب یخی روی سرم ریختن. ناخودآگاه قطره اشکی از چشم چپم سرازیر شد. سرم‌رو برمیگردونم و روی بالشت، گریه‌ام رو خفه میکنم.


    چند دقیقه‌ای میگذره و جورج میاد، به من میرسه و دستش رو به من نزدیک میکنه.
    - مگان
    با مخلوطی از خشم و ناراحتی، جوابش رو میدم و دستش رو کنار میزنم. میفهمه که اینبار، واقعا ناراحتم. از کنارم میگذره، میره روی سمت دیگه‌ی تخت و دستش رو دور کمرم حلقه میکنه و منو سمت خودش میکشه. نگاهش میکنم، شرمنده و عصبی بنظر میرسه. شروع میکنه به حرف زدن:
    - ببین مگان، من امروز کارم زیاد بود، خسته‌ام کرده، خب؟
    با حرفهاش به فکر فرو میرم. اينكه چرا داره بهم دروغ میگه.
    + تو... امروز... کارت فقط از صبح تا ظهر بوده.
    - آره، آره... ؛ از صبح تا ظهر بود، اما بعدش...
    آهی میکشه، قیافه‌اش جدی میشه:
    - مگان، میخوام برات یه چیزی رو تعریف کنم. ببين من بعد از کارم به پیشنهاد یکی از همکار‌هام رفتیم به یه كلوپ. تقریبا شلوغ بود. خلاصه بگم. من یه کناری ایستاده بودم که یه مردی رو دیدم که با خودش یه کیف کوچیک داشت. بهش مشكوك شدم. خیلی با احتیاط اون کیف رو گرفته بود. جمعیت رو ردکرد. نگاهم رو بهش دوختم، رفت و یه شامپاین سفارش داد و منتظر موند. از پشت سر یه دختر بهش نزدیک شد و شروع کرد به بوسیدن اون مرد.
    مرد خم شد. کیف رو به کنار میز تکیهداد و با اون دختر همراه شد.


    جمعیت رو ردكردم و خودم رو به یک متری اون مرد رسوندم. من هم یه شامپاین درخواستم و زیر چشمی به اون مرد نگاه كردم. اون دختر دست از بوسیدن برداشت، عقب عقب رفت و وارد شلوغى شد. مرد هم به دنبال اون دختر رفت، اما قبلش سرش رو به چپ چرخوند و با دست به یه نفر اشاره كرد. نفهمیدم به کی. مرد هم به دنبال دختر، وارد جمعیت شد. حالا کیف تنها بود. آروم و با چند قدم، خودم رو به کیف رسوندم. زیپش رو بازكردم و اولین چیزی که دیدم، کیسه های پلاستیکی شفافی بودن که از پودری سفید رنگ پر شده بودن.


    جورج بهم نگاه میکنه و میپرسه: تو میدونی این چیزی که گفتم، چی هست؟
    حدس زدنش کار سختی نبود. قبلا هم تو رستوران دست پاول خرفت همچین چیزی رو دیده بودم. جواب میدم:
    - دقیقا نمیدونم چیه، ولی معلومه که مواد مخدر بوده.
    جورج سری تکون میده و میگه: آره، شيشه ست، آمفى تامين، يه گرد سفيد يا خاكسترى رنگ.
    هنوز حرفش رو تموم نکرده بود که بلافاصله پرسیدم :
    - و تو چیکار کردی؟
    + خب، معلومه، با پلیس تماس گرفتم، نشانی کیف و اون مرد رو دادم و گفتم که توی اون کیف، یه کیسه مواد مخدر بوده؛ خودم هم رفتم.
    - واو، ماجرای جالبی بود. خوب کاری کردی.


    کمی از دلخوریم از جورج کمتر شد. بوسیدمش و چشمامو بستم تا بخوابم.
    اما...
    به ذهنم خطور کرد که چى شد که جورج اینو برام تعریف کرد؟ صحبت‌های چند لحظه پیش‌مون رو به خاطر میارم:
    - ببین مگان، من امروز کارم زیاد بود، خسته‌ام کرده، خب؟
    + تو... امروز... کارت فقط از صبح تا ظهر بوده.
    - آره، آره... ؛ از صبح تا ظهر بود، اما بعدش...
    جورج میخواست بگه که برای چی امشب اینقدر پریشون و کلافه بود؛ و این ماجرا رو برام تعریف کرد. اما این ماجرایی که اتفاق افتاد جای نگرانی نداشت.


    کمی دلهره‌ام میگیره. بازوی جورج رو میگیرم و تکون میدم تا بیدار ‌شه. اما میبینم که بیدار هست.
    + جورج، این چیزی که تعریف کردی، ادامه هم داشت؟
    جورج شوکه میشه، جواب میده :
    - اممم، چرا می پرسی؟
    + چون تا اینجای ماجرا، چیزی اتفاق نیفتاده که تو اینجوری کلافه باشی.
    جورج عرق کرده، نفس‌های سریعی میکشه و اظطراب رو توی چشمهاش میبینم. همونطور که روی تخت‌ایم، دستهامو میزارم روی شونه‌اش و:
    - جورج، تو چیکار کردی؟


    جورج بلند میشه و روی تخت، به حالت نشسته، لبهاش باز میشه :
    - میدونی ... من، من، امممم، مگان، میدونی یه کیسه از اونها، قیمتش چقدره؟
    + تو فقط بهم بگو تو اون کلوپ کوفتی چیکار کردی؟
    + من دوتا از اون کیسه هارو لای کتم گذاشتم. دوتا از اون سه تا کیسه‌ای که توی اون کیف بودن. به پلیس هم گفتم که توی اون کیف یه کیسه مواد بود.
    + تو برای چی اونهارو گرفتی؟؟ با با اون مواد مخدر لعنتی چیکار داری؟
    جورج ... ، تو، تو معتاد
    - نه نه نه، مگان. من معتاد نیستم. من فقط میخوام اون دوتا کیسه کوفتی رو بفروشم. همین.


    یخورده از دلهره‌ام کمتر میشه.
    - پس دلیل پریشون بودنت این بوده.
    + نه
    .
    .
    .
    مثل جن زده ها از جام میپرم. با کلافگی و عصبانیت، به جورج نگاه میکنم.
    - مگان، راستش، وقتی از کلوپ اومدم بیرون، یه راست اومدم سمت خونه. تو راه همش حس میکردم یکی داره دنبالم میاد.


    برای چند لحظه فک میکنم.
    - یعنی کسی تورو وقتی به اون کیف دست میزدی دیده؟
    + نمیدونم. احتمالش هست.


    حرف‌های جورج رو وقتی داشت اون کلوپ رو تعریف میکرد رو مرور میکنم و به این لحظه‌اش میرسم :


    ... اون دختر دست از بوسیدن برمیداره، عقب عقب میره و وارد شلوغی میشه. مرد هم به دنبال اون دختر میره، اما قبلش سرش رو به چب میچرخونه و با دست به یه نفر اشاره میکنه.
    با خودم تکرار میکنم: با دستش به یه نفر اشاره میکنه.
    - اوه، گندت بزنن جورج. اون مرد تنها نبوده.
    جورج هم میفهمه که چی شده. قبل از اینکه بخواد چیزی بگه، صدای کوبیدن در رو میشنویم.


    جورج سراسیمه بلند میشه. تمام تنش میلرزه. برهنه‌ست و به جز یه شورت، چیزی نداره.
    کنار در میره و میگه: بله...؟
    - ببخشید این وقت شب مزاحمتون شدم، همسایه بالایی‌تون نیستن، جایی تشریف بردن؟
    جورج آهی از سر آسودگی میزنه. دستش رو به دستگیره در میرسونه. هنوز در رو کامل باز نکرده، که یکدفعه محکم در رو میبنده. به طرفم برمیگرده. نگاهم میکنه. صورتش مثل گچ سفیده و با دستش، شکل اسلحه رو بهم نشون میده.



    • ببخشید آقا، چیزی شد؟ چرا در رو بستین؟

    • نه نه، چیزی نیست. فقط من الان یادم افتاد که چیزی تنم نیست. شما یه لحظه صبر کنین من یه چیزی تنم کنم.
      جورج به سمت من میاد، به من که میرسه، خم میشه و از زیر تخت اون دوتا کیسه کوفتی رو درمیاره. میره دستشویی. دنبالش میرم. میبینم که با دندون‌هاش داره پلاستیک رو پاره میکنه و بعد هم شیر آب رو با شدت باز میکنه. میخواد اونها رو بفرسته تو فاضلاب.


    دوباره صدای مرد از پشت در میاد سمت در میرم. صدای یه نفر نیست. چندین نفر هستن.
    - آقا میشه سریع بیاید دم در؟
    صدای مرد عصبانی هست. میرم پیش جورج و میگم : تو برو باهاشون حرف بزن، من این کار رو تموم میکنم.


    شير آب رو تا آخر باز كردم و دارم سعى ميكنم با دستهام پودر رو توى آب حل كنم تا زودتر ازشون خلاص شم. نميدونم كه اصلا همچين چيزى امكان پذيره يا نه، اما سعيمو ميكنم. از اون طرف صداى نهيب آروم جورج رو ميشنوم. سرم رو پايين ميارم و به مخلوط مواد و آب نگاه ميكنم. تموم شدن. همشونو فرستادم ته فاضلاب. به حورج اشاره ميكنم كه كارم تمومه و در دستشويى رو ميبندم و داخلش ميمونم. نفس راحتى ميكشم و نگاه ميكنم تا ببينم ردى از كارى كه كردم نمونده باشه كه چشمم يه كيسه ديگه از اون پودر ميوفته. آخ، دوتا بودن. خودمو لعنت ميكنم و با چنگ و دندون، جورى كه انگار دشمنى خونى با اون پودر دارم، به جون اون پلاستيك ميوفتم. شير آب رو باز ميكنم و مشت مشت، پودر رو حواله ميكنم. اما، كنارم در باز ميشه. نگاه ميكنم. يه مرد غريبه، ضربه اى به سرم ميزنه و بعد سياهى مطلق.


    ادوارد:


    با ضربه اى كه ميزنم، دختر از هوش ميره. برميگردم و به گندى كه زده نگاه ميكنم. آب داره ذره ذره شيشه هارو با خودش ميبره. يورى مياد كنارم، سرش رو به چپ و راست تكون ميده و ميگه : اِد، رئيس چقدر عصبانى بشه. احتمالا بيلى رو سلاخى ميكنه. نبايد اون همه شيشه رو ول ميكرد و ميرفت دنبال دختر بازى. از دستشويى ميام بيرون. به پسر مو زرد نگاه ميكنم. از ترس غالب تهى كرده. موندم با اين همه بزدلى اش چجورى جرئت كرد دو كيسه شيشه رو بزاره لاى كتش و بره. دختره يادم مياد. دوتا از بچه هارو صدا ميزنم، به دستشويى اشاره ميكنم و ميگم كه اون يكى رو هم بيارن.


    دختر رو ميذارن روى تخت. يورى نگام ميكنه و ميگه : بريم؟ درحاليكه دارم به دختره نگاه ميكنم جواب ميدم : اينطورى كه نميشه. يورى يكم فكر ميكنه و ميگه : آها، باشه. ما ميريم بيرون، تو هم كارتو تموم كن و صدامون بزن. خنده ام ميگيره. چه ذهن منحرفى داره. هرچند دختر نيمه برهنه ست. اما منظور من چيزه ديگه اى هست. بهش ميگم : خفه شو بابا، اگه به گفته تو، رئيس بيلى رو سلاخى ميكنه، حساب كن اين دوتا رو چيكار ميكنه. يورى به عمق فاجعه پى ميبره. آهسته ميگه : آههه، ادوارد، من كه شكنجه بدتر از سلاخى بلد نيستم.


    به كاونتى هال ميرسيم. مركز فرماندهى يكى از بزرگترين مواد فروشهاى نيويورك. به همراه افرادم كه اون دوتا پسر و دختر رو دارن، وارد طبقه دوم ميشيم و از راهروى سمت چپ ميگذريم. به اتاق شماره ٧ ميرسيم. به يورى ميگم كه اون پسر رو ببره به اتاق روبرويى و با دوتا از بچه ها وارد اتاق ٧ ميشيم. بچه ها دختر رو به صندلى وسط اتاق ميبندن و ميفرستمشون برن. خودم هم يه صندلى برميدارم و با فاصله ازش ميشينم. به هوش اومده و بى قراره. نگاهش ميكنم، بايد بين ١٨ تا ٢٠ سالش باشه. يه چيز نادر داره. چشمهايى به رنگ آبى روشن كه حالا از ترس و وحشت، با خودش رگه هايى از رنگ قرمز هم داره و من، دارم مخلوطى از اين دو رنگ رو ميبينم. زيبا و مسحور كننده ست.


    خودمو كنترل ميكنم. بلند ميشم و روبروش مى ايستم. با اون چشمهاى آبى و قرمزش منو نگاه ميكنه. بايد اين كارش رو متوقف كنم. پارچه اى كه با اون دهنش رو بستن باز ميكنم، و با اون چشمهاشو ميبندم. دوباره عقب عقب ميرم. روى صندليم ميشينم و اينبار به چيزى غير از چشمهاش نگاه ميكنم. نيمه برهنه ست و پاهاى خوش تراشش بدجورى داره ميلرزه. حالا صحنه هايى از BDSM برام تداعى ميشه. من عاشق اين مدل از سكسم.


    دوباره بلند ميشم و به سمتش ميرم، از صداى پاهام كه به زمين كشيده ميشه ميفهمه كه دارم ميام سمتش. پاهاش رو جمع تر ميكنه. بهش ميرسم، دستم رو ميبرم لاى موهاى بورش و اون قسمت از موهاش كه توى دستم اومده رو مچاله ميكنم. ترسش كم كم داره اوج ميگيره. ميخواد سرش رو پايين بياره، اما با دست ديگه ام، چونه اش رو ميگيرم و مانع ميشم. صورتش داغ داغه.


    پاهاش رو دور ميزنم و سمت چپش ميرم، همزمان بوسيله موهاش، صورتش رو سمت خودم ميچرخونم، كه گردنش مياد جلوى چشمهام. سفيد، ظريف، نرم و بسيار شكننده. فكر كردن به اينكه اين گردن سفيد و نازك رو بشكنم هم لذت بخشه، چه برسه به خوردن و مزه مزه كردنش. ضربان نبض گردنش رو هم ميبينم. تنده. ترسيده، ميدونم. سرم رو به لبهاش نزديك ميكنم. چند تا نفس عميق ميكشم و بازدم نفسهامو به سمت گردنش ميفرستم. گردنش منقبض ميشه. لذت ميبرم و درحاليكه دارم آلتم رو ميمالم، ميگم : چرا اونهمه شيشه رو به فنا دادى؟؟


    نگاهم به لبهاش معطوف ميشه. گوشه ملتهب لب پايينش، نشون از ميده كه تو مدت كه بين ما بوده، حسابى لبشو جويده و پاره كرده. دختر جواب ميده : جورج، بهم گفت كه اينهارو توى آب خالى كن. بعدش يه كمى مكث ميكنه و ميگه : من نميدونستم مال شما بوده.


    احتمالا داره راست ميگه. اما بايد مطمئن شم كه معتاد نيست. با انگشت شصتم چونه اش رو به پايين فشار ميدم. بدون هيچ مقاومتى دهنش رو باز ميكنه. نه معتاد نيست فقط دهنش خشك شده. از ميز كنار اتاق يه ليوان آب پر ميكنم و برميگردم كنارش. ليوان آب رو به لبهاش نزديك ميكنم و عمدا ليوان رو خيلى كج نميكنم تا آب ذره ذره به لبهاش برسه. دختر براى بلعيدن آب بيشتر تلاش ميكنه و سرش رو پايينتر مياره، تا سراشيبى آب بيشتر بشه. ولى من ليوان رو از لبهاش دور ميكنم. لبهاش رو ميليسه و ميگه : من هنوز تشنمه. اما من اون روى ساديسمى ام داره نمايان ميشه. با اين كارى كه كردم، اگه دختر تشنه بود، تشنه تر شده. آخه من كه براى رفع تشنگى اش بهش آب ندادم. من فقط ميخوام فيس فاك امشب خشك نباشه.


    ساختمان كاونتى هال - طبقه دوم - اتاق٧


    مرد سر دختر رو به نشانه همدردى به خودش تكيه داده. اما با اين تفاوت كه سر دختر روى شونه يا سينه مرد نيست. درواقع چسبيده به زيپ شلوار مرد هست. دختر هنوز چيزى از كارهاى اون مرد نفهميده. اما وقتى برجستگى خط نسبتا قطورى رو كنار صورتش، پشت يك لايه پارچه كتان حس ميكنه، ميفهمه كه قراره چه اتفاقى بيوفته. اما حرفى نميزنه. اين مرد جورج نيست. شايد يه قاتل باشه.


    مرد شروع به نوازش كردن موهاى دختر ميكنه و با دست ديگرش زيپ شلوارش رو پايين ميكشه و آلت نه چندان كوچكش بيرون ميوفته. آلتش رو به گونه هاى دختر ميكشه. توقع داره بازدم نفسهاى دختر، آلتش رو گرم كنه، اما نه. دختر نفسهاشو تو سينه حبس كرده. مرد آلتش رو چسبيده به صورت دختر نگه ميداره، سرش رو بالا ميگيره، چشمهاشو ميبنده و شهوت آلود ميگه : دوسش دارى. مگه نه؟ با خودش فكر ميكنه : ادوارد احمق، چشمهاى اون بسته ست. نديده چجور خوشش بياد؟


    چند لحظه بعد، مگان، با چشمهايى آبى و قرمز خيره به آلت مرده. اما نقطه عطف آلت مرد رو نميبينه. نوك صورتى رنگ آلت مرد، در لايه هايى از پوست، مخفيه. دخترك طعمه، هنوز به اندازه كافى اونو تحريك نكرده تا از لونه اش بيرون بياد. مرد، آلتش رو به لب هاى دختر ميرسونه. دختر دهنش رو باز ميكنه و با لبهاش آلت مرد رو ميگيره. دوباره توى ذهنش كلمه سكس اجبارى ميچرخه. هنوز مزه آلت مرد رو احساس نكرده، درحاليكه با لبهاش ابتداى آلت مرد رو نگه داشته. سرش رو بالا ميگيره و مردد به مرد نگاه ميكنه. دوست داره حس ترحم رو تو چشمهاى مرد ببينه.


    مرد فشارى به آلتش ميده، لايه هاى آلتش جلوى لب هاى دختر فشرده ميشن و اون نوك صورتى رنگ خيسى زبون دختر رو حس ميكنه. با خودش فكر ميكنه : خوب شد كه آب بهش دادم. دهن دختر رو باز ميكنه و كل آلتش رو جا ميده. دهن نمناك دختر و گرماى مطبوع دهنش، آلت مرد رو بيدار ميكنه. دختر آلت خوابيده مرد رو تونست جا بده، اما حالا داره بزرگتر ميشه. خيلى بزرگتر.


    چشمهاى دختر تنگ ميشه و چند لحظه بعد، عق ميزنه. مرد آلتش رو بيرون مياره و نگاه ميكنه به باريكه اى از آب دهان دختر، كه پلى شده بين نوك آلت خودش و لب هاى تركيده دختر. دختر اما خيره به آلت مرده، خيره به رگ هايى قطور، كه از سر و كول آلت مرد، پيچ و تاب خوردن و بالا اومدن. به سرنوشتش فكر ميكنه. رستوران، جورج، شيشه و حالا اين مرد. حقيقتا اون يه تقدير شوم داره. يه تقدير شوم.


    ادامه...


    نوشته: Mamali

  • 13

  • 2




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • خب داستانت از قسمت قبلی که در واقع نوشته یه گوگل ترنسلیت بود خیلی بهتر شده اما هنوز یکم کار داره.


      نوشتارت خوب بود اما جملات زیادی کوتاه بودن تو ذوق میزد.


      ولی داستان خوبی بود و لایک


    •   .zy.zy.
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • با اسمای خارجی نوشتن مزخرفه.مگان،جرج و...فقط همین


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 6

    • باید عرض کنم که اولا : بین این قسمت و قسمت پیش خیلی‌ فاصله‌س. مجبور شدم قسمت پیشو بخونم بعد بیام سروقت این.
      ثانیا : ...
      هیچی. هیچ مشکل دیگه ای نداشت(یا من ندیدم). نظرم راجع به قسمت پیشو پس میگیرم و میگم باریکلا. لطفا سریعتر ادامه بده. خسته نباشی.
      لایک به جفتش.


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • به وضوح داستان است و خاطره نیست که بشه دروغ هاشو در اورد. به علاوه در مورد کشوری بجز ایران نوشته شده که شرایط زندگیش با ما متفاوت است. فقط یک نکته وجود داره. به کسی که مواد مخدر رو حمل میکنه اصطلاحا میول یا قاطر گفته میشه این افراد بجز مواقعی که پلیس تحت تعقیبشون است هرگز محموله رو از خودشون دور نمیکنن چون اگر گم بشه انتقام تشکیلاتی که براش کار میکنن وحشتناکه . این که یک حامل مواد مخدر کیف بسیار پر ارزشش رو ول کنه به امان خدا بره از غیر ممکن هم یه کم اونوتره!! در بهترین حالت میشه مخ دختر رو زد و بعد از تحویل کالا بردش خونه یا هتل یا اگر خیلی عجله داره و میخواد تو توالت بار سرپایی ترتیبشو بده حمل کیفش با خودش به بهانه اینکه اسناد کاری مهمی داخلشه مشکلو حل میکنه اما هیچ سناریویی وجود نداره که محمول ای که در صورت گم کردنش ممکنه جانش رو بابتش ازش بگیرن رو همینجوری ول کنه به امان خدا!!


    •   Mester.kir
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • راستشو بگم حوصله نداشتم بخونم ولی با توجه به نظرات اساتید به نظر داستان خوبو زیبایی میاد فعلا لایک خدمت شما تا در سریع ترین زمان ممکن داستانو بخونم


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • جناب مملی، اول اینکه باعث افتخاره که نظر منو با اهمیت میدونین. بعدش اینکه این داستان رو واقعا شک دارم ترجمه نباشه. ولی با این حال ...


      ایراد خیلی بزرگ داستان، تغییر زاویه دیده. که حتی یکبار هم نیست! و البته، اون قسمتی که روایت از زبون مگان پاس میشه به زبون یارو، هیچ فایده ای تو خط داستانی نداره. و دوباره از اونطرف، بخش سوم که روایت سوم شخص میشه هم، بازم تعریف کردنش از زبون مگان، هم به شخصیت پردازی بهتر مگان کمک میکرد و هم باور دارم که میتونست هیجان و احساس داستان رو افزایش بده. ینی در واقع، بعد از تیکه بیهوش شدن مگان، چنتا پاراگراف اضافه هست که فقط متن رو طولانی کرده، و سپس چنتا پاراگراف که صرفا تعریف یه سکانس پورنه. دلم برای این تیکه بیشتر میسوزه. که چه چیزها رو میتونست به داستان اضافه نه و نکرده.


      ایراد بعدی هم، لحن مصنوعی دیالوگاست. که البته ممکنه بخاطر برگردان ترجمع ایجاد شده باشه. البته لازم به ذکره که نثر و نگارش نسبت به قسمت قبل روون تر شده و این نکته مثبتیه.


      و در نهایت اینکه داستان همچنان کم کشش حس میشه. هم به این خاطر که اتفاقاتش حلزون وار رخ میدن؛ هم به این خاطر که دوز احساسی داستان پایینه. امیدوارم قسمت بعدیش به همین روال نباشه. (و سریع تر هم آپلود بشه. فاصله زیاد انداختن میشه مث داستان بیوه سرخ لاولی گرل که با وجود اینکه دوس داشتم بخونمش، بخاطر فاصله زیاد بین دو قسمت آخرش هیچوقت ترغیب نشدم)


      علی الحساب لایک.


    •   tara.-tt
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • خوب بود


    •   amir.ymcmb1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • یارو مقدمه نوشته خودشو واسه حملات آماده کرده. انگار همه دیگه میدونن گوه خورای این سایت کیان و پای تک تک داستانا دارن با کتونی زرنگی دو لپی گوه خوری میکنن


    •   Rbleipzig
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چون خودم ايران نيستم داستانى غير از ايران رو نميخونم از صب تا شب تو همينجور اسم ها هستيم بسمونه يه نصف شب ميمونه اين سايت بيايم كمى بخنديم


    •   دل_خسته
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ۱، چرا پاول میخواست به مگان تجاوز کنه ؟اگر توافقی بود ، تجاوز نمیشد گفت
      ۲ . قرار بود آشنایی با ویلیام مسیر زندگیه مگان رو عوض کنه ولی کلا خبری نبود ازش
      ۳. زاویه دیدها خیلی سریع و بدون دلیل عوض میشدن .
      ۴ . در جایگاهز نیستم نقد کنم ولی در کل منفی بود


    •   Shayea_JR
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان چندین و چند نشکل داره که در نهایت به عدم جذابیت داستان حداقل برای من ختم میشه.
      اول از همه اینکه هیچ دلیلی برای کشش عجیب مگان به مردی که سکسشون رو دیده ارائه نمیشه صرفا یک دیالوگ کلی بینشون رد و بدل میشه
      دوم اینکه شرح اتفاقات جورج و مواد مخدر و اتفاقاتش خیلی روتین و بی روح روایت شده جوری که حتی قابل باور هم نیست. بیشتر شبیه به اینه که جورج داره یه دروغ شاخدار میگه تا زمانی که صرف خیانت کرده رو توجیح کنه.
      و سوم اینکه آمفتامین شیشه نیست. شیشه مت‌آمفتامین نام داره که نسخه به مراتب معتاد کننده تر از آمفتامینه آمفتامین بیشتر استفاده دارویی داره.
      از طرفی مت‌آمفتامین توی آب حل نمیشه چون ساختار کریستالی داره و به همین دلیل هم شیشه نامبده میشه. تنها چیزی که شیشه توش حل میشه نوشابه ست.
      بهتر بود قبلش یکم تحقیق میکردی درباره ی شیشه.
      درکل هیچ جذابیتی توی داستانت ندیدم. صجنه bdsm هم کاملا بی مورد و مسخره بود و صرفا فقط برای اینکه محتوا سک سی باشه حضور داشت.
      به نظر شخص من این داستان رو ادامه ندی بهتره.
      وقتت رو روی چیز دیگه ای بذار چون معلومه استعداد نوشتن رو داری.


    •   S_503694
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • راستش انتظار داشتم با همون شخصیت ویلیام پیش بری. ولی انگار اصلا ربطی به این بخش داستان نداشت. و اینکه ترجیح میدادم درمورد ادوارد یکم بیشتر اطلاعات برای شناخت میدادی چون سکسش با مگان یکم برام دلچسب نبود و حس خوبی بهم نمیداد. بیشتر این حالتو داشتم که یه کارکتر به ذهنت رسیده و همینجوری کردیش تو داستان و بین مگان و اون رابطه برقرار کردی. ادوارد برام جالب نبود. ازش خوشم نمیومد. امیدوارم توی قسمت بعد ویلیام باشه چون باهاش برخلاف ادوارد خیلی ارتباط گرفتم در صورتی که نه درمورد کارش، نه گرایش جنسی و این مشخصات توضیحی نداده بودی. به نظرم با ادوارد خیلی بد شروع کردی و با چندتا جمله درمورد کار و اخلاق و گرایشش میخواستی یه ارتباطی بین مخاطب و کارکتر برقرار کنی که اصلا تاثیری روی من نداشت و جذب این کارکتر نشدم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو