تقدیر(۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    خوب ادامش پریسا خانوم چه اتفاقی افتاد؟
    بهم زمان بدید برام سخته گفتنش چون انگار همون لحظه داره جلو چشمام اتفاق میفته.
    معذرت میخوام خانوم اگه میخواید دیگه ادامه ندید.
    ناراحت نمیشید اقا متین؟
    خیر براچی ناراحت بشم.
    شبتون خوش اقا متین.
    شب شما پر از ارامش.
    اون شب تا صبح بیدار بودم خوابم نمیبرد هی فکر میکردم چه اتفاقی افتاده و به کل ماجرا زندگی این خانوم فکر میکردم هوا دیگه روشن شده بود به سختی چشمام بستم خوابیدم.




    نزدیکی ظهر بود بیدار شدم یک کسلی بی حالی شدید تو وجودم ولی برام طبیعی بود چون چند ماه بود این طوری بودم طبق عادت روزانم ی دوش گرفتم مختصر غذایی خوردم زدم بیرون از خونه اری دوباره سمت پارک و نیمکت مورد علاقم گویی تنها اون نیمکت حق نشستم دارم.
    نشسته بودم رو نیمکت گوشیم چک کردم دیدم پریسا خانوم بهم پیام داده بود پس شروع کردم به خوندن پیامش.


    میدونم زمان مناسبی نیست دیر وقت هست ولی تواناییش پیدا کردم ادامه حرفام بهتون بگم.
    اون روز محبوبه خواهر شوهرم با صدای بغض و غمناک گفت هیچی.
    دروغ نگو چی شده چرا گریه میکنی چرا من اینجام اصلا مجید کو خبر بهش بده بیاد.


    اشک تو چشما محبوبه جاری شد اروم زیر لب گفت مجید خودش خبر داره احتمال حتما میدونه به هوش امدی.


    اخه چطوری؟


    مجید برادر عزیزم شوهرت دیگه زنده نیست مرده در واقع کشته شده.


    پرستار پرستار بیا اینجا زود باش حال مریض بد شده.




    وقتی از خواب بیدار شدم کمی اروم شده بودم از محبوبه خواستم با دکتر صحبت کنه مرخصم کنه.


    خانوم با عرض پوزش امکانش نیست اجازه مرخص شدن شما بدم.


    اخه چرا باید هرچه زودتر برم.


    بله میدونم ولی حال جسمی شما خوب نیست باید یک حرفی بزنم با ضربات به بدن شما وارد شده موجب سقط جنین شده شما براهمین اجازه ترخیص نمیدم.


    چی چه طور امکان داره اخه چراا ....




    فردا اون روز تو بیمارستان دوتا مامور از کلانتری امدند.
    سلام‌خانوم رضایی اول تسلیت میگم بهتون ومیدونیم شرایط مساعد ندارید ولی به کمک شما احتیاج داریم براحل پرونده شوهرتون.


    سلام بفرمایید سوال هاتون بپرسید جواب میدم.


    اقای حسن عابدی میشناسید؟


    بله دوست شوهرم بیشتر اوقات به منزل ما میمد.


    با صحبت با همسایه ها داشتیم یک نفر دیده وقتی صدا جیغ داد بلند شده از منزل شما لحظاتی بعد اقا حسن عابدی با ترس دلهره از منزل شما خارج شده و تمام شواهد نشون میده ایشون قاتل شوهر شما و قاتل فرزند سقط شدتون هستن به دنبالش هستیم ولی هنوز متاسفانه پیداش نکردیم.


    وقتی این پیام ها خوندم یک حس حال عجیبی تو وجودم ایجاد شد نمیدونستم چی بگم یا چیزی میتونستم بگم.


    ولی بازم تایپ‌کردم تسلیت میگم خانوم واقعا دردناکه دونفر عزیز تو یک روز از دست داد.


    همین طور نشسته بودم فکر میکردم این ماجرا ی دفعه صدا اشنایی گفت بازم اینجایید تو فکر.


    سرم اوردم بالا دیدم پریسا خانوم هست.
    سلام کردم.
    سلام. انگار ترک عادت نمیخواید کنید.
    سخته ولی واقعیت داشتم به حرفا بهم زدید تو چت فکر میکردم چطور ممکنه.
    گاهی اوقات تقدیر برامون سرنوشت رقم میزنه که نمیتونیم ازش فرار کنیم.
    این ماجرا برا دوسال پیش بود اینا نگفتم تاسف بخورید بلکه اینا گفتم تقدیر مارا به بازی میگیره ولی نباید تسلیم بشید بلکه باید بلند شیم از زمین باز دوباره ازصفر شروع کنیم.
    پس ناامید در مونده هرروز این نیمکت نشنید بلند شید دوباره بجنگید.




    سه ماه از ماجرا اشنایی من و پریسا میگذشت تو این مدت بیشتر باهم صمیمی شده بودیم بهم حس پیدا کرده بودیم ولی ی حس پنهان که امکان بروز دادنش نبود.
    ولی پریسا موجب شده بود من دوباره به زندگی برگردم گویی انگار دوباره زنده شده بودم.


    پریساعزیزم.
    جونم‌بگو.
    جونت بی بلا واقیعتش دلم میخواد باهات ی چیزی تجربه کنم.
    چه چیزی؟
    سخته گفتنش شاید ناراحت بشی ولی میگم بهت دلم میخواد گرما تنت حس کنم مزه لبات حس کنم وجودت حس کنم.


    مطمنی با کسی که ده سال ازت بزرگتر میخوای تجربه کنی؟
    اره با تمام وجود
    یعنی پیر نیستم؟
    دیونه شدی نه جذاب هستی از دخترا نوجوان بیشتر.
    واقعیتش خیلی نیاز دارم و دلم میخواست از وقتی شوهرم از دست دادم با کسی نبودم.
    پس موافقی.
    اره ولی باید بذاری موقعیتش ایجاد کنم.
    باشه عزیزم.
    اخر هفته بیا خونم برا شام.
    باشه.




    خونه پریسا عشقم رفته بودم با دخترش صمیمی شده بودم اون مثل فرزند خودم دوست داشتم.


    وقتی وارد شدم این سری فرق داشت. پریسا برعکس همیشه ی لباس باز پوشیده طوری سینه هاش کمی معلوم با یک ارایش کوچولو همیشگی.
    سلام عزیزم چه خوشگل.
    سلام مرسی به خاطر تو و امشب هس.
    امشب مگه چخبره؟
    خبره ها خوب دخترم بردم خونه مادرم قرار تنها دونفری باهم باشیم.
    سر میزشام دونفرمون با غذا بازی میکردیم هیچ کدوم میل به غذا نداشتیم میدونستیم چی میخوایم ولی جرعت اینکه کدومون پیش قدم بشیم نداشتیم.
    تا اینکه دل زدم به دریا بلند شدم رفتم نزدیک صندلی پریسا دستام‌گذاشتم رو شونه هاش در گوشش ارومگفتم مرسی عشقم مثل همیشه دست پخت عالی بود.
    نوش جونت ولی تشکر کافی نیست باید ی کار دیگه کنی.
    چه کاری؟
    دیدم چشماش بسته.
    دیگه فهمیدم اجازه بهم داده لبام رو گذاشتم رو لباش شروع کردم بوسیدن لباش بلند از صندلیش کردم.
    بغلش کردم‌پاهاش دور کمرم حلقه کرد همین طوری بوسیدن هم ادامه میدادیم.
    تو همون حالت پاهاش دور کمرم قفل بود کمر گذاشتم رو میز.
    بوسه هام اوردم پایین تر شروع کردم بوسیدن گردنش با دستام شروع کردم سینه هاش مالیدن.


    همزمان سینه هاش میمالیدم شروع کردم خوردن سینه هاش.شهوت بدجور تویی دونفرمون موج میزد.
    شورتش در اوردم شورت توری سبز فسفری پاش بود.
    کیر تو شلوار در اوردم دم کوسش گذاشتم.
    نگاه کردم بهش گفتم مطمنی؟
    اره دیونه زود باش میخوام وجودت تو خودم حس کنم.
    پس کیرم داخل کوسش کردم شروع کردم تلمبه زدن با تمام وجود تلمبه میزدم حس بینظر بود چون گرما وجود کسی حس میکردم بهش حس داشتم.
    اون لحظه بالاترین درجه شهوت داشتم.
    تلمبه هام ادامه داشت تا ایکنه ابم خواست بیاد کشیدم بیرون با تمام فشار ابم خالی کردم رو کوس عشقم.
    اون شب یکی از بهترین شب ها زندگیم بود باهم لخت در کنار هم خوابیدیم.


    گویی تقدیر رقم زده بود ما دونفر بهم برسیم.


    پایان
    نوشته: Znbg

  • 17

  • 8




  • نظرات:
    •   sj0087
    • 2 هفته
      • 7

    • سپاس قدردانی از دوستان نوشته بنده خوندن سعی تلاشم میکنم اشکالات رفع کنم در داستان ها بعدی


    •   لاکغلطگیر
    • 2 هفته
      • 3

    • استاد دوصفرهشتادوهفت!
      داستانت رو نخوندم ولی از کامنتی که نوشتی معلومه چقدر به نظرات اهمیت می دی و سعی می کنی درست و بی اشتباه بنویسی


    •   Mahan.king
    • 2 هفته
      • 2

    • فکر کنم این داستان(عنوان داستان)چند هفته پیشم آپ شد،یا شاید من اشتباه میکنم یا شایدم تشابه اسمی بوده به هرحال خوب بود خسته نباشی


    •   ali80xx
    • 2 هفته
      • 1

    • زیبا و جالب بود
      لایک
      فقط ای کاش ب ی ازدواجی چیزی ختمش میکردی


    •   Loshita
    • 2 هفته
      • 2

    • سعيد جان داداش‎ ‎خسته نباشي... ادامه بده اين نوشتنارو با قدرت ...(love)


    •   Renlly
    • 2 هفته
      • 2

    • یه داستان واقعا عالی. مرسی که وقت گذاشتی


    •   سفیدبرفی99
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • داستان جالب و قشنگی بود و نگارش جذابی داشت.ولی ای کاش توصیفات شیطنت هاشون بیشتر بود (biggrin)


    •   Mk1587342
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • عالییییییی


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • نمیدونم میشه به این داستان لایک داد یا نه؟
      حروف ربط که اصلاً وجود نداشت؟
      ضمیر که هیچی اصلاً ضمیر چی هست؟
      میتونستی داستانتو بسیار عالی و با لایک بالا منتشر کنی ولی ..
      نوشتار بیشتر شبیه اس ام اسای دهه هشتادیا بود


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،6 روز
      • 4

    • sj007 عزیز الان که کامنتتو خوندم فهمیدم که کلاً ادبیات نوشتاریت اینطوریه به شما توصیه دوستانه میکنم چندتا داستان بلند بخونی تا ادبیات نویسندگیت قویتر بشه،چون واقعاً میگم میتونی بنویسی ولی حداقل با نوشتار محاوره ای (rose)
      بعنوان مثال همین کامنت خودتو دوباره مینویسم تفاوت رو خودت ببین:
      سپاس و قدردانی از دوستانی که نوشته بنده رو خوندن، سعی و تلاشمو میکنم تا اشکالاتم رو رفع کنم در داستانهای بعدی.
      موفق و مانا باشی (ok)


    •   Ras-al-ghoul
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • دوتا قسمت رو الان باهم خوندم در کل قشنگ بود لحن صمیمی هم داشت انگار یکی بغل دستم نشسته و برام خاطره تعریف میکنه! لایک دادم (rose)
      اما خب ایراداتی هم داری؛ اول اینکه دیالوگ ها با اینکه مشخص بودن ولی باید از متن اصلی جدا بشن مثلا ابتدای اونها + و - بذاری دوما یه قسمتایی از داستان نصفه کاره ول شد! مثلا اینکه دوباره باشگاه رفتنت رو شروع کردی و زندگیت به روال افتاد؟ سرنوشت قاتل؟ اینکه پریسا خانوم چیکاره بود و چجوری زندگی میکرد، اینکه هنوز باهم هستین یا نه؟ و اینکه منظور از بهم رسیدن ازدواجه یا فقط قصد دوستی دارین؟!
      الان داستانت رو مثل پازلی میدونم که تصویر اصلیش درومده ولی یکی دو قطعه حاشیه ای رو هنوز جا نزدی که خب برای داستان اول طبیعیه! امیدوارم تو داستان های بعدی بیشتر دقت کنی و موارد بی نقص تری ازتون بخونیم چون مشخصه استعداد نوشتن داری و مثل کستان نویس هایی که اکثرا شبمونو پر میکنن نیستی. مرسی بابت زحمتی که کشیدی (ok)


    •   شاکیر_Jamshid
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بد نبود خوشم اومد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو