تلاش برای سکس باخاله

    1396/4/25

    سلام
    من الان ۳۲سالمه و متاهل هستم
    خاطره ایی که می‌خوام براتون تعریف کنم مربوط به دهه هشتاد میشه ،دقیقا نمی‌دونم چه سالی وولی حدودای ساله هشتاد و یک تاهشتاد سه بود

    اول بگم بخدا این خاطره واقعی هستش و داستان نمینویسم
    ماجرا از اونجا شروع شد که من تازه به سنی رسیده بودم که شهوتم خیلی زیاد شده بود و دوست دخترم که مثل الان نبود اینقدر زیاد باشه و راحت بشه سکس کنی ، کلا اونموقع من فقط چند بار از پشت و لاپایی با دوست دخترام حال کرده بودم و هنوز طعم کس و نچشیده بودم ، خالم ی شهر دیگه بود و بچه دار نمی‌شد ، خالم تو سن پانزده سالگی ازدواج کرد و انموقع حدود سی سال سن داشت ،من سه تا خاله دارم و این میشه وسطیشون

    قد بلند و خوشگله ولی خیلی تعصبی و غیرتیه
    اون زمان منو خیلی دوست داشت بین همه خواهر زاده هاش با من از همه صمیمی تر بود
    شاید دلیل اینکه من به خودم جرات دادم به سکس باهلش فکر کنم همین بود که خیلی بهم رو داده بود بنده خدا ....
    حدود یکسال بود گه گاهی به سکس با خالم فکر میکردم و خود ارضایی میکردم ولی خودارضایی شهوتم و پایین نمیاورد

    مدتی از این روال گذشته بود که خالم و شوهرش اومدن خونه ما و ماشین بابام که bmw سیصدوبیست مدل پنجاه و شش بود و میخواستن که برن تهران نوبت دکتر داشتن واسه خالم واسه بچه دار شدن
    شب اونجا موندن که صبح حرکت کنن و خالم شب رفت حموم (حموم خونمون بزرگ بود و قسمت سردش اونقد بود که ما کل چوب لباسیهامون و آنجا گذاشته بودیم و من به بهانه لباس عوض کردن رفتن تو و در و بستم و رفتم پشت در حموم از درزهای موجود شروع کردم دید زدن خالم نشسته بود رو چهارپایه کوچیک حموم و داشت بدنشو آب میکشید ، بدنش واقعا قشنگ بود هر چند چیز زیادی معلوم نبود ، تو اون لحظه که دید می‌زدم قلبم داشت از جا کنده میشد حس شهوت یک طرف و ترس اینکه کسی نیاد تو و بفهمه دارم دید میزنم ی طرف دیگه ، خلاصه چند لحظه دید زدم و اومدم بیرون ، شب که می‌خواستیم بخوابیم خالم گفت تو هم
    بیا بریم تهران دوری بزن واسه خودت منم از خدا خواسته گفتم باشه ، در واقع اون تعارفی کرد ولی من چسبیدم???????? صبح راه افتادیم ،زمستون بود و هوا خیلی باحال بود ، برف زده بود و حالا آفتاب بود و خلاصه راه افتادیم ، ماشین دودر بود و کوچیک و خالم عقب بود و شوهر خالمپشت فرمون و منم جای شاگرد
    تو راه فکرم همش پیش خالم بود و تا رسیدیم تهران همش به این فکر میکردم که چطوری بهش بگم یا چکار کنم ؟
    رسیدیم و رفتیم خونه یکی از اقوام و شب و خوابیدیم و صبح باهم رفتیم بیمارستان ووکاروبارشو انجام دادیم و نوبت براش زد واسه دوروز بعد
    تو این دو روز با همون ماشین می‌رفتیم تو شهر چرخ میزدیم و اون فامیلمونم که اونموقع بچه نداشتن هم باهامون میومدن و حالا فرصت طلایی پیش اومده بود چون شوهر خالم پشت فرمون بود و اون مرده فامیل جلو و منو خالم و زن اون عقب ، خالم وسط بود و چون ماشین کوچیک بود چسبیده بودیم به هم و من واسه اولین بار خودمو بهش مالوندم ، اول ساق پامو به ساقش آروم میمالوندم و گاهی حس میکردم اونم داره همین کارو می‌کنه ولی مطمئن نبودم روز اول فقط همین کارو کردم ????
    روز دوم که رفتیم بیرون تصمیم گرفتم خیلی جلوتر برم
    دستمو گذاشتم رو صندلی وسط خودمو خالم جوری که به باسنش چسبید و بعد چند دقیقه انگشت شصتمو بردم زیر باسنش، خالم فهمیده بود دارم چه غلطی می‌کنم و وقتی شصتمو بردم زیر باسنش با دستش مچمو گرفت و دستمو کشید بالا و بهم اخم کرد جوری که واقعا ترسیدم و نمی‌دونستم باید چی بگم و چکار کنم

    اونروز تا شب هیچ حرکتی نکردم و شب رفتیم خونه و صبح رفتیم بیمارستان کارو انجام دادیم و خالم امپولشو زد که اونقد قوی بود که خالم یکساعت بیهوش بود ...
    وقتی کارمون تموم شد رفتیم از فامیلمون خدافظی کردیم و راه افتادیم به سمت شهرمون

    تا راه افتادیم و از تهران زدیم بیرون ساعت یک ظهر شده بود و تو قم نهار خوردیم و راه افتادیم ، خالم عقب رو صندلی دراز کشیده بود و ی پتو هم رو خودش کشیده بود
    من تصمیم خودمو گرفته بودم و میخواستم هرجور شده به چیزی که می‌خواستم سکس باخالم برسم
    واسه همین دستمو از وسط صندلی های جلو بردم عقب و از رو پتو گذاشتم رو پاش ولی اصلا دستمو تکون نمی‌دادم ، حدود ده دقیقه‌ همون‌جوری گذشت که با دستم کمی رونشو فشار دادم که دیدم آروم دستمو گرفت و پرت کرد جوری که شوهرش نفهمه
    چند دقیقه کاری نداشتم ولی بعدش دوباره همون کارو کردم و بازم دستمو پرت کرد ... ساعت حدود چهار شده بود و من چندبار فقط همین کارو میکردم و اونم جوابش همون بود و من چون دستم خسته شده بود بی‌خیال شدم و دستمو آوردم جلو نیم ساعتی گذشت که دیدم شوهر خالم ماشین زد کنار جاده نزدیک ی قهوه خونه قدیمی از اونا که فقط تریلی‌های قدیمی میرن پیششون غذا میخورن

    شوهر خالم خیلی خسته بود و میخواست بخوابه و منم گواهینامه نداشتم و نمیزاشت بشینم پشت فرمون ، خلاصه شوهر خالم همونجا رو صندلی گرفت خوابید و من از آیینه بغل نگا عقب کردم ، صورت خالم که سرش تو حالتی که به بغل دراز کشیده بود نزدیک پنجره بود و معلوم بود، چشاش بسته بود چند دقیقه همون‌جوری بودیم که بازم شهوت بهم فشار آورد و دوباره از رای صندلی دستمو بردم عقب ولی اینبار بردمش زیر پتو ، خالم پاهاشو گذاشته بود بالا رو پنجره روبروش و چون ماشین کوچیک بود کمی هم خم بود پاهاش و باسنش از صندلی جداشده بود وقتی دستمو بردم زیر پتو و گذاشتم روی باسنش اونقد شهوتم بالا
    رفت که بخدا میلرزیدم????
    دستمو فقط گذاشته بودم و اصلا تکونش نمیدادم از ترس اینکه بیدار شه و نزاره ادامه بدم
    چند لحظه مونده بودم و بعدش آروم شروع کردم لپ سمت راست کونشو مالوندن ولی خیلی آروم

    چند دقیقه همینجوری باهاش حال کردم که یعدفه چشم افتاد تو آیینه دیدم چشاش بازه داره شوهرشو نگا میکنه و خماری چشای بزرگش بهم فهموند که اینبار اونم تحریک شده و در حالت بیداری کاری نداره که من دارم چکار می‌کنم ، البته اون نمیدونست که تو آیینه دارم میبینمش و حالت اینکه من فکر کنم خوابه داشت حال می‌کرد
    بخدا تو اون لحظه انگار دنیارو بهم داده بودن خیلی ذوق کردم و تو این فکر بودم که دیگه مال خودم شد

    من واقعا دوسشم داشتم و فقط شهوت نبود

    وقتی دیدم بیداره دیگه با خیال راحت دستمو با فشار بیشتر به باسنش میمالوندم و آروم دستمو از روی شلوار چسبان و نرمش بردم سمت وسط پاهاش و. کشیدم رو کسش
    دستمو اونقد کشیدم که تو آیینه دیدم چشاش از لذت بسته شد و صدای نفسای ریزش به گوشم می‌رسید
    شاید پنج دقیقه با کوسش بازی کردم و انگشتر از رو شلوارش گذاشتم رو سوراخ کسش و باهاش بازی میکردم که دیدم دارم ارضا میشم بدون اینکه حتی کیرمو لمس کرده باشم

    با ارضا شدنم فشار انگشتم و زیاد کردم و انگشت و شلوارشو کردم تو البته فقط نوک انگشتم وولی ارضا شدم و خودمو کثیف کردم ..... اگه به درد بخور بود بگید ادامشو بنویسم
    به حضرت عباس همش واقعیه ....


    نوشته: مجی

  • 28

  • 13




  • نظرات:
    •   OmidNasa
    • 2 سال،1 ماه
      • 3

    • به حضرت عباس قبولت داریم انقدر قسم.نخور (biggrin) خ


    •   Mr.fuuucker2
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • کنجکاومان نمودی منتظر ادامش هستم (biggrin)


    •   feri.sexy
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • حالا تو بقیشو بگو تا بعد قضاوت کنیم


    •   sheyda 88
    • 2 سال،1 ماه
      • 3

    • آخه عزیز من دیگه قسم خوردنت چیه
      اونم به چه کسی و چه جایی و برای چه موضوعی !!!


    •   kamran_gold
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • جالب بود ولي شوهر خاله هه انقدر گيج بوده؟


    •   heiii
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • اول داستان را دروغ آمدی، میگی دوست دختر آن موقع مثل حالا نبودولی بعدمیگی لاپای دوست دخترم گذاشتم دوست دختری که کسش بازباشه یاکسش بگذاری که نمیگن دختر .!!!


    •   princess_p
    • 2 سال،1 ماه
      • 2

    • انگار یه خاکی تو سرت کردی (biggrin) بقیشو بگو (dash)


    •   amincanby
    • 2 سال،1 ماه
      • 2

    • داداش حرمت حضرت عباس رو نگه دار . ولی خوب قابل باور بود نوش جونت بازم سعی کن بمالیش


    •   anahid75
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • از همون جایی که گفتی بخدا دروغ نمیگم فهمیدم کسشعره محضه:/


    •   deth.7
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • فقط اولشو خوندم ک با قسم شروع شد...خوب بودولی...
      اولشو منظورمه


    •   AM1111AM
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • به حضرت عباس بنویس
      کسکش چقدر قسم میخوری (biggrin) و


    •   Rimel
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • تا اینجاش که فکر کنم راست بود
      حالا جوگیر نشی تو قسمت بعدی فانتزی بازی دربیاری...


    •   Negar.alone.girl
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • دو مورد علامت سوال تو داستانت دیدم هر چی فک کردم نفهمیدم هدفت چی بوده.....
      تو داستان مینویسی از ما سوال میپرسی چه حالتی داشتی؟ دیسلایک


    •   جهندآبانی
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • جاده اراک بود؟
      اون رستوران تریلی ها رفتم لا مذهب دستشویی و قیمه خوبی داره


    •   Hot69.1976
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • کس خل چرا قسم میخوری همه باور کردن پسر کوچولومون شق درد گرفته بوده


    •   sislover30
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   sgh99
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • همین بسه بقیشو نگو گند میزنی


    •   koon_dooost2
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • کسکش اسم حضرت عباس و اینجاها نیار.ی چیزایی حرمت داره


    •   mirzaqoli7
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • عاقا من به هیچی کار ندارم ولی شوهرخالت خیلی کونیه که نذاشت پشت فرمون بشینی !
      آدم انقدر آهن پرست خاک بر سرش !
      حیف زنش خالت میشه وگرنه میگفتم بکنیش !
      من جات بودم همون موقع تو باک ماشینش میشاشیدم تا بعدش از BMW بجای WC سیار استفاده کنه !
      یعنی واقعا نزاشت ؟ ای خاک بر سرش


    •   beautiadorer
    • 2 سال،1 ماه
      • 1

    • بله به درد بخور بود .. ادامه بده منتظریم


    •   sorena721
    • 2 سال،1 ماه
      • 2

    • منم خالم فقط ی سال ازم بزرگه
      خیلی تو کفش بودم از همون اول
      ولی نتونستم بکنمش
      یعنی جرات نکردم حتی بهش بگم


    •   vahidjigar1122
    • 2 سال،1 ماه
      • 0

    • جالب بود بقیشم بنویس ببینیم آخر تونستی بکنیش یا نه


    •   farbod92
    • 2 سال
      • 1

    • دمت گرم
      ادامشم بنویس ولی نری تو تخیلات
      شکل صورتشم تشریح کن


    •   زوج خرم آبادی
    • 2 سال
      • 0

    • از خیلی دوستانی که نظر دادن ممنونم و سعی می‌کنم در اولین فرصت ادامشو بنویسم برای اونایی که دوس داشتن ، در جواب اون دوستانی هم که فقط اینجان تا عقده های نداشته هاشون و خالی کنن باید بگم اگه داستان و دوس ندارید میتونید انتقاد کنید نه اینکه فوش بدید که البته هر کی فوش داد هرچی گفت واسه خودشو و خانواده اش ، همه ماها میدونیم شماها همون تو سری خورهای جامعه هستین که کسی محلتون نمیزاره .... داستان من کاملا واقعی هستش و اگه قسم خوردم فقط برای این بود که خیال همه راحت بشه که چرند نمیخونن، شمایی هم که اینقد اعتقاد دارید به اماما بگید اینجا چه غلطی میکنید؟


    •   beautiadorer
    • 1 سال،8 ماه
      • 0

    • میشه ادامه داستان رو بگین ؟


    •   RrEeZzAa7
    • 9 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوصکش ننویس مگه حضرت عباس با تو شوخی داره واسه هرزگیات اسمشو میاری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو