تلافی (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    بالا سر موم ایستاده بودم که روی گاز داشت داغ میشد و گاهی با چاقو همش میزدم که زودتر جونش گرم شه. برگشتم رفتم پیش شایان که داشت از کمردرد مینالید و میگفت کمرم خشک شده. یه نگاه خشمگین و پر از تنفر بهم کرد منم بی تفاوت شونه بالا انداختم:
    -خوب یه ذره جا به جا شو کمرتو استراحت بده... طبیعیه... پاشو برو بیرون راه برو...
    -کجا برم احمق؟ دستامو بستی!
    -پس حتما طبیعیه... نگران نباش...
    شایان همین حرفها رو به خودم میگفت موقع حاملگی هام. نشستم کنارش و قیچی رو برداشتم و مشغول مرتب و مستطیل بریدن پارچه شدم. شایان هم همونطور عصبانی داشت نگاه میکرد و نمیفهمید چی کار میکنم. بدون اینکه دست خودم باشه یهو شروع کردم به حرف زدن:
    -چند روزه الان دارم با بچه ها بازی میکنم...
    -تو چرا خفه نمیشی کثافت آشغال؟
    -میدونی گلاره چی میگفت؟ اونروز داشتیم خاله بازی میکردیم... گلاره مامان بود و ما بقیه هم بچه هاش... مثلا رفته بودیم بازار... گفتم مامان؟ برام عروسک میخری؟ گفت نه دخترم... تو دیگه بزرگ شدی! گفتم مامان؟ بزرگ شدی یعنی چی؟ یه کم فکر کرد و گفت باید داد بزنیم!... بیچاره بچه ها فکر میکنن بزرگ شدن یعنی دعوا؟ سر همونم این چند روز باهات مدارا کردم... میدونستی گیلدا دیگه نمیشاشه تو جاش؟ میدونی من و تو باعثش بودیم؟ میدونی بهم گفت زنگ بزن به بابا بگو من دیگه نمی شاشم که بابا دیگه ازم بدش نیاد؟ میدونی چه حالی شدم وقتی دیدم بچه هامون از ما میترسن و فکر میکنن دوستشون نداریم؟
    -تو فقط صبر کن من از اینجا بلند شم...
    -مرده و قولش... تو از اینجا بلند شو... مخلصتم هستیم...
    -هر کی خربزه میخوره پای لرزشم میشینه... بذار از اینجا بلند شم...
    -اتفاقا منم چون میدونم تو احمق تر از این حرفهایی, خودمو برای هر جور عکس العملی از طرف تو آماده کردم... پس راحت باش... تازه فقط 4 ساعته اینجا خوابیدی... بعد از 95 ساعت بلند شو هر کاری دوست داشتی بکن...
    برق نگاهش خیلی سریع با شنیدن عدد 95 خاموش شد.
    -به چی برات قسم بخورم شقایق؟... همین الان بازم کنی کارت ندارم... قسم...
    -مشترک مورد نظر...
    -خیلی کس کشی... تو فقط صب کن!
    -گفتم که... جایی نمیرم! بازت هم که کردم هر کاری دوست داری بکن...
    اینبار که رفتم سر موم کاملا داغ و آماده بود. برش داشتم و آوردم کنار شایان نشستم.
    -این دیگه چیه؟!
    -موم...
    -موم؟! واسه چی؟
    -واسه تمیزکاری دیگه... سفارش میدی برم اونجامو برات مومک بندازم که صاف و صیغلی بشه و بعدش حتی ازم یه تشکر خشک و خالی نمیکنی... فکر کردی فقط تویی که از تمیزی خوشت میاد؟ پس فکر میکنی چه حالی بهم دست میده وقتی اونجوری دستشویی رو پر خون و مو میذاری واسه من که برم تمیزش کنم؟ فکر میکنی حالم بد نمیشه؟
    با پشت چاقوی صبحونه موم رو مالیدم به بیرون رونش.
    -چی کار میکنی؟ شقایق! نکن!
    -این قد ورجه وورجه نکن! بذار کارمو بکنم! باور کن دلت نمیخواد موم رو پات سرد شه!
    -بازم کن! نکن!!!!!!!
    بدون اینکه جوابشو بدم به کارم ادامه دادم و پارچه رو گذاشتم روی موم. دقیقا مثل همونی که تو آرایشگاه برام موم میذاشت رفتار کردم. و همینکه موم و پارچه به هم چسبیدن یهو کندمش.
    -آخ!!!!!!! بی شرف!!!!!!!!!!! نکن!!!! درد داره!!!!!!!!!!!
    -این تازه رونته! اگه واسه رونت اینجوری میکنی پس واسه لای پات میخوای چیکار کنی؟
    از شدت درد اشکهاش میریخت و یه بند فحشم میداد. جای موم قرمز شده بود و از جای بعضی ریشه ها خون می اومد... ادامه دادم:
    -اووووف... حق با تو بود انصافا! ببین چه سفید شد؟ موم اصلا یه چیز دیگه اس... تیغ یه چیز دیگه... لای پا باید مث این فیلمهای پورن برق بزنه!
    -نکن شقایق! بابام در اومد! تو زنی بی انصاف!
    -چون زنم یعنی موهام ریشه نداره؟ درد نمیگیره؟ جونم بالا نمیاد؟ اینکه درد نیس گلم... هنوز مونده لای پات...
    -تو رو خدا شقایق!!!!!! تو که اینجوری نبودی!
    -چه جوری بودم؟ بی مغز؟ احمق؟ حسود؟ مگه نمیگفتی از این خصلتها بدت میاد؟ الان پس چرا خوشحال نیستی که عوض شدم؟ بعدشم! من کی موبایل تو رو چک کردم ها؟ دست بذار رو کتاب بگو تو فلان تاریخ موبایل منو چک کردی شقایق خانوم! نکنه زن دیگه ای موبایلتو چک میکنه؟ من کی جلوی تو حرف زن دیگه ای رو زدم؟ کی غیبتشو کردم؟ لابد زن دیگه ای هست که غیبت منو پیش تو میکنه؟ چند تا زن هست تو زندگیت که اینقدر تجربه داری شما؟


    جوابمو نداد. منم به کارم ادامه دادم. وقتی جفت پاهاشو با حوصله براش مومک انداختم و رسیدم لای پاش, التماس نگاهش خیلی زیاد بود و داشت گریه میکرد. اما خوب نمیشد کاریش کرد. همینه که هست. بکش خوشگلم کنه...
    -شما زنها همه اتون بیشرفین!!!!!
    -اینکه میگم بیا خونه دلم برات تنگ شده بی شرفیمو میرسونه؟
    -من به خاطر...
    -تو به خاطر من و بچه هات میری زن بازی؟ منت اونو میخوای بذاری سرمون؟ صبح ساعت 4 و 5 صبح خونه ی کی بودی تو؟ تا نه با هم چیکار میکردین؟ بعدشم که رفتین رستوران... طفلکی! تو اینهمه کار میکنی اصلا انصاف نیس من تو خونه نشستم خودمو باد میزنم...


    لجم کامل در اومده بود. اصلا و ابدا دلم براش نمیسوخت. به سختی و علیرغم تقلاهای شایان پاهاشو از دو طرف بستم به پاهای شوفاژ...
    -تو رو خدا! گه خوردم شقایق!
    -اون که صد البته شایان جان! اما الان تازه میفهمی گوه خوردن یعنی چی...
    به عمد یه تیکه ی بزرگ موم مالیدم لای پاش. نزدیک تخمهاش. و این بار به عمد نصفه کشیدم. انگار که دستم در رفته باشه... میدونستم چه دردی داره وقتی این اتفاق میوفته و آدم کبود میشه. شایان داشت اشکاش میریخت. حق هم داشت. میدونستم درد داره...
    -جم کن خودتو خرس گنده! چیه اینجوری زر میزنی؟ سرتو که نبریدن... ای بابا... نزدیک بود یادم بره ها! کون میخوام من!
    یه خیار دیگه تر و تمیز آوردم و آماده گذاشتم. بعد از اینکه پارچه رو محکم کشیدم نوبت خیاره بود که بهش فرو کنم...
    -جون!!!! عجب کونی پروروندی! لاکردار! اصن نمیشه ازش گذشت...
    ..........................................
    تو این 5 ساعت گذشته تمام بلاهایی رو که سر خودم اومده بود رو سر شایان آوردم. و در مقابل التماسهاش هر جوری که قبلا جوابمو میداد جوابشو دادم. اما هنوز اون چیزی رو که واقعا اذیتم میکرد مونده بود. حدس میزدم پشتش درد میکنه. همون موقع که تازه شروع کرده بودم به آروم شدن یهو دیدم موبایلش خیلی زنگ میخوره. شماره با عشقم ثبت شده بود:
    -شایان جان؟ شرمنده انگار من دارم بهت زنگ میزنم...
    آب دهنشو قورت داد... اونقدر جواب ندادم تا بالاخره دست از سرمون برداشت. اما یهو مسیج اومد که پیش اون زنیکه ای جواب منو نمیدی؟ دارم واسه ات!
    -اوه اوه! شایان گاوت زایید! عشقت عصبانی شد! میگه داره واسه ات...
    چیزی نگفت و روشو برگردوند. میدیدم به شدت عصبانیه.
    ..............................................
    صبح ساعتهای ده بود. تمام دیشبو نخوابیده بودیم جفتمونم. چهار بار کرده بودمش. و حسابی درد داشت. تمام مدت جا به جا میشد رو زمین و معلوم بود کمر درد داره. ساعت هم گذاشته بودم و هر نیم ساعت یه بار زنگ میزد و منم میزدم تو شکمش. یه کم بعدش وقتی داشتم صبحونه درست میکردم که یهو تلفن خونه زنگ زد. قبل از اینکه جواب بدم دهن شایانو با پارچه پر کردم و بعدش هم با چسب محکم بستم که یه وقت داد نزنه کمک بخواد. گوشی رو جواب دادم. وقتی دیدم مامان شایانه گوشی رو گذاشتم رو اسپیکر که شایان هم بشنوه. مثل همون روال همیشه حرف زدم باهاش.
    -صبح به خیر مامان جون...
    -چه صبحی شقایق خانوم؟ بچه هات دیوونه ام کردن دیشب!
    -ای بابا! واقعا شرمنده مامان جون! امروز میام میارمشون...
    -شدم نوکر بی جیره مواجبتون دیگه... اون شایان هم که از شب مهمونی نه به من یه زنگ زده نه یه حالمو پرسیده... نمیگه یه مادر داره؟ چیکارش میکنی اینقدر از من متنفر شده؟ ها؟ پشت من چیا میگی بهش؟
    -مامان جون به خدا من اصلا راجع به شما هیچ حرفی نمیزنم... از خودش بپرس...
    -اون که اصلا سال تا سال یاد مادرش نمیوفته... همینه دیگه... پسر بزرگ کن زحمت و بدبختیشو بکش... زن میگیرن مادرشون یادشون میره...
    شروع کرد گریه کردن. نگاه شایانو دیدم که کاملا متعجب مونده بود به تلفن.
    -عه؟! به شما هم زنگ نزده؟ بیچاره خیلی سرش شلوغه دیگه... واقعا اصلا با دخترا شرمندشیم...
    -حالا باز خوبه قدر زحمتهاشو میدونی...
    -معلومه که قدر میدونم... ولی مامان جون؟ راستش خیلی میترسم... میتونم یه چیزی بهتون بگم؟
    -بفرمایین!
    -راستش شایان شبها دیر میاد خونه... میترسم یه وخ خدای نکرده زیر سرش...
    یه دادی کشید سرم که خدا میدونه. نزدیک بود گوشم کر بشه.
    -دیگه چی؟ همین مونده بود به پسر من بهتون بزنی فلان فلان شده؟ شایان بدبخت بره واسه خاطر تو و دخترات کار کنه جون بکنه اونوخ اینم جای دستت درد نکنه اته؟! نمک به حروم؟ مث خر ازش کار میکشی بی جیره مواجب؟! پشت پسر من میخوای حرف در بیاری؟
    از اینکه بهم گفته بود نمک به حروم خیلی ناراحت شدم. خیلی سرد گفتم:
    -حتما حق با شماس شرمنده... الان میام بچه ها رو میارم...
    گوشی رو قطع کردم. به شایان که نگاه کردم داشت نگاهم میکرد:
    -شنیدی باهام چه جوری حرف زد دیگه؟ حالا قسمت باحالشو نشنیدی! مامان خودم مونده... اونو گوش کن کیف کن!
    شایان در هر صورت چاره ای به جز گوش کردن هم نداشت. یه پنج دقیقه ای صبر کردم و بعدش با تلفن خونه به موبایل مامانم زنگ زدم. اما جواب نداد. منم رفتم صبحونه آوردم. نشسته بودم کنار سر شایان و براش لقمه گرفتم. غرورش پیش من شکسته بود. دهنشو باز کردم:
    -گشنه نیستی؟ از دیشب چیزی نخوردی... ضعف میکنی... بخور جون داشته باشی الان تازه سریال ترکی قراره شروع بشه...
    -دیوث!!!!! میدمت دست پلیس... آبروتو...
    شونه بالا انداختم و لقمه ی کره و عسل رو گذاشتم دهن خودم. ساعتمو نگاه کردم.
    -الانه هاس که مامانم زنگ بزنه... نمیخوری پس؟
    دهنشو دوباره با چسب بستم. هنوز شاید پنج دقیقه نشد که موبایلم زنگ زد. مامانم بود. شماره رو نشونش دادم. انگار از اینکه حرفم درست بوده تعجب کرده بود. نگاهش گیج بود. موبایلو گذاشتم رو اسپیکر. مامانم یه سره رفت سر اصل مطلب:
    -ببینم؟ تو به مامان شایان گفتی؟ میگه هر چی از دهنت در اومده بهش گفتی... تو چقدر وقیحی که به زن گنده میگی نمک به حروم؟ چشمم روشن!
    به جای من چشمهای شایان بود که گرد شد. مامانم همونطور ادامه داد:
    -تو چرا اینقدر بی عقلی آخه؟ میخوای منو دق بدی؟ خودتو زدی به بی حیایی؟ میخوای بزنن در کونت بندازنت بیرون؟ تو چرا آخه اینقدر بی عقلی؟
    -مامان من! شما آخه تا حالا از من درشتی دیدی؟ من برای چی باید به زن همسن مادرم بگم نمک به حروم؟ یه مغزتو کار نمیندازی ببینی شاید دروغ میگه؟
    -این حرفها رو نمیفهمم شقایق! به خاطر زندگیتم که شده زنگ میزنی عذر میخوای... یه کار نکن بزنن در کونت...
    -مامان؟ من فکر کنم شایان زیر سرش بلند شده...
    -خدا مرگم بده دختر! زبونتو گاز بگیر! خل بازی در نیاری اینا رو جلوی خودش بگی یه وخ! میخوای یادش بندازی!؟
    -نگفتم اما نگرانم مامان... شایان شبا دیر میاد و...
    -ازش مدرک داری؟
    -نه... فقط... آخه خیلی دیر میاد...
    -اولا تو خیلی بیخود میکنی مدرک نداری پشت سر شوهرت حرف میزنی... دوما! انشالله چیزی نیس... بعدشم... زن اگه نتونه مردو جمع کنه مرد هرز میره! ببین خودت چیکار کردی...
    -والله مامان به خدا من واسه اش هیچ جوره کم نمیذارم...
    -آره! دیدم! شب مهمونی یادت نیس گریه میکردی؟ همین کارا رو میکنی ازت بدش اومده دیگه... اینهمه بریز و بپاش میکنه براتون... بابای خودت کی واسه من از اینکارا کرد؟ خوشی زده زیر دلت؟ زن چیه شب تولد دخترش زر زر کردن چیه؟
    -من به خدا به شایان میرسم! اون شبم ریمل رفته بود تو...
    -تو فکر کردی من خرم؟ من تو رو زاییدم بزرگت کردم! منو خر حساب میکنی؟ ماشالله!
    -حالا میگی چی کار کنم؟
    -همه اش بهت میگم یه پسر بیار میختو محکم بکوب همین میشه دیگه احمق!
    -یعنی همه اش سر پسر خواستنه؟ پسر بیارم درست میشه یعنی؟ شما مگه نمیگفتی اگه بچه بیارم مسئول میشه؟
    -مگه مسئول نشده؟ دیگه چی میخوای تو از جون این بدبخت آخه؟ بابای تو کی جلوی جمع دست منو بوسیده آخه؟ تو چرا میخوای به بختت لگد بزنی؟
    -حالا اگه پسر آوردم موندنی نشد چی؟ من نمیتونم دوباره درد زایمانو تحمل کنم...
    -چاره نیس شقایق!
    -مامان خسته شدم به خدا... میخوام طلاق بگی...
    -تو خیلی گوه میخوری میخوای طلاق بگیری! آبروریزی راه میخوای بندازی؟ میخوای بی عرضگیتو علنی کنی؟ از اون نسیم لکنت زبونی هم کمتری تو؟ بیا ببین چه جوری شووره رو جمع و جور کرده...
    همونطور که به شایان نگاه میکردم گفتم:
    -پس میگی چاره اش پسره؟ یه زایمان دیگه؟ چند ساعت اضافه تر درد؟ اونوخ من اگه شایانو نخوام چی؟
    -از شایان بهتر کیو میخوای؟ نکنه خودت زیر سرت بلند شده...
    حرفش خیلی بهم برخورد و گوشی رو قطع کردم. شایان بهت زده داشت به من نگاه میکرد.
    -شنیدی حرفهاشونو؟ خوش به حالت تو همیشه برنده ای... حتی پیش مامان خودم... میگن حامله شیم یه پسر بیاریم... نظرت چیه؟ پایه ای؟
    عصبی با دهن بسته خواست چیزی بگه... دهنشو باز کردم. داد زد:
    -من هر شب به مامانم زنگ میزنم... هر شب من میرم حداقل یه ساعت بهشون سر میزنم!
    -شایان؟ پشت سر من به مامانت چی میگی؟ من کی پشت سر مامان تو صفحه گذاشتم؟
    -مامانم میگه تو بهش بی احترامی میکنی! میگه...
    -لابد همونطوری که تو از شب تولد به اینور باهاش حرف نزدی؟ من همیشه با مامان تو همینطوری که دیدی حرف میزنم... با این حساب یکی این وسط داره دروغ میگه... مامانت که دروغ نمیگه... تو هم که دروغ نمیگی... لابد منم که دروغ میگم...
    یهو دیدم موبایل شایان زنگ میزنه. این بار مادرش بود. جواب ندادم.
    -این کار هر روز منه شایان جان... میبینی؟ سر و کله زدن با مامان تو و مامان خودم...
    آروم دستمو گذاشتم رو آلتش. براش ساک میزدم که آلتش بلند شه. انگار از ترس نمیتونست.
    -من سکس میخوام! من پسر میخوام! میفهمی؟ چرا شق نمیکنی؟
    -نمیتونم! پشتم درد میکنه بی انصاف!
    -تو قراره منو بکنی! بهتم بگم ها! از الان تو سکس کم بذاری و عین مرده ها بیوفتی با اون خیاره طرفی!
    از ترس نصفه نیمه شق کرده بود. نشستم رو آلتش اما کامل شق نمیشد که دخول انجام بگیره...
    ........................................
    دوربینو خاموش کردم و مموریشو در آوردم. یه ساعت مونده بود 99 ساعت شایان تموم بشه. با هم به توافق رسیدیم که شایان دیگه طاقت نداره و نمیتونه یه زایمان دیگه رو تحمل کنه... از شدت درد حتی یه بار دستشویی بزرگ نرفته بود. براش ظرف میذاشتم که بتونه بشاشه. از شایان قلدره 98 ساعت پیش فقط یه موجود مریض مونده بود با چشم های تب دار و عفونت. از آنتی بیوتیکهایی که خودم میخوردم بهش میدادم اما گویا اثر نمیکرد و حالش بد بود. مدام التماس میکرد ولش کنم اما متاسفانه مثل وقتی که من التماس میکردم و هیچکس نبود به دادم برسه شایان هم دقیقا به همون مشکل دچار شده بود... از شب دوم شروع کردم ازش فیلم گرفتم. از تمام کارهایی که باهاش میکردم. فیلم به خاطر خودم نبود. به خاطر بچه ها بود. احساس خطر میکردم. شایان دیوونه بود و غیر قابل پیش بینی... این فیلم فقط حکم یه جور گارانتی داشت. بچه هام منو لازم داشتن. میخواستم بالا سرشون بمونم به هر قیمتی که شده. حتی به قیمت حق السکوت!
    -شایان... من باید برم تا یه جایی و یه ساعته بر میگردم...
    -تو رو خدا تنهام نذار! حالم بده!
    جوابشو ندادم. یه ساعت بیشتر وقت نداشتم. سریع شال و کلاه کردم و رفتم از بیرون به رضا زنگ زدم. تنها اومد.
    -چند روزه نگرانم دختر... کجایی تو؟ این چه شکل و قیافه ایه؟
    -چیزی نیس یه مدته نخوابیدم... داشتم با شایان حرف میزدم...
    مات و مبهوت بدون اینکه بفهمه چی میگم داشت نگاهم میکرد. مموری رو دادم بهش.
    -این چیه؟
    -کاری نداشته باش چیه... این دست تو امانته... اگه برای من اتفاقی افتاد... مثلا مردم یا یه جوری اتفاق خاصی برام افتاد همه اش زیر سر شایانه... اگه از من چیزی شنیدی اینو نگاه کن و بفرست برای تمام فامیلهای شایان... از پدر و مادرش گرفته تا خواهر و برادرش و هر کی که حتی یه بار بهش سلام کرده...
    -چی هست حالا؟
    -این فیلم بلاییه که سر شایان آوردم... یه کم غیر اخلاقیه... تمام کاراییه که تو این چند سال باهام کرده... حالا واقعا میتونم بهت اعتماد کنم؟
    یه جور خاصی نگاهم میکرد با شک.
    -شایان؟ زنده اس دیگه؟
    -مگه نمیگفتی این مردک باید واقعا بفهمه درد زایمان چه جوریه؟ منم همون کارو باهاش کردم دیگه... اینم فیلمشه... میتونم رو قولت حساب کنم؟
    -زنده اس؟
    -آره نترس...
    -چرا اینو نمیدیش به یه وکیلی چیزی؟
    -اولا برای اینکه اینجا هر چیزی یه قیمتی داره... حتی یه وکیل... دوما اینترنت تخمی اینجا بهش اعتباری نیس... اما خارج از اینجا میشه رو اینترنتش حساب کرد... بعدشم این فیلمو فقط به تو اطمینان دارم که بدم... اگه میخواستی واقعا بهم کمک کنی این کمکیه که ازت میخوام... هستی یا نه؟
    به علامت باشه سر تکون داد.
    -من هفته ای یه بار بهت زنگ میزنم... هر شنبه... اگه فقط یه دونه شنبه بهت زنگ نزدم یعنی برام اتفاقی افتاده... همون فرداش فیلمو بذار تو اینترنت...
    ..............................................
    همه فامیل اینبار در تولد گیلدا دور هم جمع شده بودیم. ذوق بی حد بچه ها چشمامو خیس اشک کرده بود. شایان اینبار دیگه مثل همیشه بلبل زبونی نمیکرد که همین موضوع تعجب همه رو برانگیخته بود، اینو میشد از نگاهاشون فهمید. زندگی ما هنوز همون تئاتر مسخره و احمقانه ای بود که به خاطر بچه ها تحملش میکردیم. چیزی در رابطه عاطفی ما تغییر نکرده بود و اون چیزی که حالا زندگی مارو منطقی تر و قابل تحمل تر کرده بود ترس شایان از من به خاطر قضیه پخش فیلم ها بود، چون بهش گفته بودم که اگه اتفاقی برای من بیفته و حتی کوچیکترین احمالی در حق بچه ها بکنه اون فیلم توی اینترنت پخش میشه...


    اون شب خنده های دائمی گیلدا و خواهراش به من برای اولین بار شوق زیستن و ادامه دادن داد، برای اولین بار حس کردم لیاقت مادر بودنو دارم، لیاقت داشتنشونو دارم...


    حالا دیگه زندگیم از نظر بقیه عالی و ایده آل بود! یه زندگی زیبا بر مبنای ترس از بی آبرویی...


    نوشته:‌ ایول

  • 42

  • 1




  • نظرات:
    •   ashkanlovekarajj
    • 6 روز،4 ساعت
      • 1

    • حرفي نمونده


    •   shahx-1
    • 6 روز،4 ساعت
      • 8

    • بجز ای لاو یو به تو چی میشه گفت؟ لایک اول!! :-* (rose)


    •   .Ambivalence
    • 6 روز،4 ساعت
      • 1

    • مثل همیشه...جذاب و گیرا


    •   eyval123412341234
    • 6 روز،4 ساعت
      • 3

    • اشکان لاو کرج عزیز پس نمیدونم چی بگم :-)


      شاه ایکس عزیزم ممنونم از لطفت :-) لاو یو تو! :-)


    •   eyval123412341234
    • 6 روز،4 ساعت
      • 3

    • Ambivalence عزیز خوشحالم که خوشتون اومد :-) ممنونم از لطفتون


    •   سایه+روشن+جنگل
    • 6 روز،4 ساعت
      • 1

    • اینبار فک کردم اولین لایک رومن تقدیمت میکنم ولی نشد:-(


      ایول عزیز: مثل همیشه عالی بود. خشم عاشقانه موجود در داستانتو دوست داشتم... اینکه عشق چقد میتونه انسان رو قدرتمند کنه، عشق به فرزند، عشق به خوشبختی و خوشحالی فرزند، عشق به خویشتن(ما خیلی وقتا یادمون میره برای اینکه دوست داشته بشیم باید خودمونو دوست بداریم در مرحله اول).


      حس موجودیت طلبی خانوم نقش اول داستانتو خیلی پسندیدم. کاش همه پدرو مادرا این همه برای خوشبختی عشقاشون اینقد قوی و حتی در صورت نیاز خشمگین باشن...


    •   6794
    • 6 روز،4 ساعت
      • 1

    • باور کردنش سخته
      اما قشنگ بود


    •   Maral1999
    • 6 روز،4 ساعت
      • 2

    • چه مامان فوق العاده ای
      چه جالب زندگی بچه هاشو نجات داد
      و البته چه ذهن قشنگی که اینا رو نوشته
      واقعا خوشحال شدم بالاخره تلافی ٣ امشب اومد
      مرسی که نوشتین خسته نباشین?
      دوستتون دارم❤


    •   joodiiabot
    • 6 روز،4 ساعت
      • 1

    • خیلی هم خوب. لااااایک
      دستت درد نکنه بابت شایان!!
      امیدوارم خودتم همیشه خوب باشی عزیزم.


    •   eyval123412341234
    • 6 روز،4 ساعت
      • 5

    • سایه روشن عزیزم ممنونم از لطفت :-) خوشحالم که داستان رو دوست داشتی :-)


      موافقم من هم. اگه خود منه نوعی برای خودم ارزش قایل نباشم و حق خودمو ندونم هیچ کس دیگه ای نمیتونه برام ارزش قایل باشه


    •   eyval123412341234
    • 6 روز،3 ساعت
      • 4

    • ۶۷۹۴ عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      مارال عزیز منم دوستت دارم گلم :-) مرسی از لطفت و خوشحالم که خوشت اومد از داستان


      جودی ابوت عزیز خیلی ممنونم از لطفت گلم :-)


    •   دل_خسته
    • 6 روز
      • 1

    • عااااااااالی بود
      همیشه عاااالیه


    •   Ghodrat.mehraboon@yahoo.com
    • 5 روز،20 ساعت
      • 1

    • خودم مرد هستم، ولی باید سر همچین مردهایی همچین بلاهایی آورد.
      دمت گرم.
      عالی بود


    •   Siavvashhhhhhh
    • 5 روز،19 ساعت
      • 2

    • جالب بود ، لایک ۱۱
      .
      جالبتر اینجاست که یکسری از همجنسهای شوهرت ، فیتیش این رفتار رو دارند ،
      ...
      پ ن ، جای کلمه همجنس ، مرد و ادم و انسان نشد بنویسم


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،17 ساعت
      • 1

    • دل خسته ی عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      قدرت.مهربون عزیز ممنونم از لطفتون :-) بعضی از آقایون دقیقا نمیدونن شریک زندگیشون زیر چه فشاریه در حین حاملگی و زایمان :-)


      سیاوش عزیز ممنون :-) ماشالله به تعداد انسان‌های دنیا فتیش هست!


    •   شکیلاmj
    • 5 روز،17 ساعت
      • 1

    • عالی بود ایول جان اون قسمتی که مادر شوهره زنگ زد فوق العاده بود مرسی از داستان خوبت هزارتا گل رز


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،17 ساعت
      • 1

    • شکیلای عزیزم ممنونم از لطف و محبتت :-) خوشحالم که دوست داشتی


    •   مسیحی۰
    • 5 روز،17 ساعت
      • 2

    • زیبا نوشتی،تشکر از حس زیبائی که از داستانت گرفتم.


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،17 ساعت
      • 1

    • مسیحی عزیز ممنونم از لطفتون :-) خوشحالم که خوشتون اومده :-)


    •   NILOO565
    • 5 روز،15 ساعت
      • 1

    • بی نظیر کی بودی تو؟؟چرا اسم تو بی نظیر نشد...بی نظیییییر


    •   moonlight_u
    • 5 روز،15 ساعت
      • 1

    • جر خوردم ار بس گفتم فوق العاده ای
      ولی بازم میگم فوق العاده ای :)
      محشر بود (rose) (rose) (rose)


    •   لیامین
    • 5 روز،14 ساعت
      • 2

    • واقعا خوشم اومد از قلم جذاب و روانت
      تبریک میگم


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،13 ساعت
      • 1

    • نیلو ی عزیز ممنونم از لطفت :-) بی نظیر؟ من سه تام صد تومنه


      مونلایت عزیز ممنونم از لطفت گلم :-) خوشحالم که خوشت اومده :-)


      لیامین عزیز خیلی ممنونم از لطفتون :-)


    •   donya.jahan
    • 5 روز،13 ساعت
      • 1

    • هیچ حرف و کلمه ای قادر به بیان احساس من راجب نوشته تو نیست .
      اما بااین حال میگم فوق العاده بود هم نوع نگارشت و هم بلایی که سر اون مرد اومد . هرچند بیشعور بیشعوره !


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،12 ساعت
      • 2

    • دنیا جهان عزیز ممنونم از لطفتون :-) خوشحالم که دوست داشتین داستان رو


    •   آپو
    • 5 روز،10 ساعت
      • 1

    • لایک ایول خان


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،10 ساعت
      • 1

    • مرسی آپو ی عزیز :-)


    •   romsezar
    • 5 روز،7 ساعت
      • 1

    • بینظیر بود شادی جان


    •   eyval123412341234
    • 5 روز،6 ساعت
      • 2

    • ممنونم روم سزار عزیز :-) خیلی لطف دارین


    •   خشم-شب
    • 5 روز،5 ساعت
      • 2

    • نمیدونم چرا یه پوزخند شیطانی همش تو چهرم بود اصلا نابود شد شایان حال کردم


    •   -_-fury
    • 5 روز،4 ساعت
      • 1

    • وای عالی بود خشم رو خیلی خوب توصیف کردی به نظر منگ حقش بود شایان مردایی مثل شایان باید اینجور دردا ردو بکشند چرا فقط ما تحمل کنیم


    •   @Mr.King@
    • 5 روز،1 ساعت
      • 1

    • خیلی هم عالی و قشنگ فقط یه سوال چرا اینقدر طول کشید تا بیاد رو سایت ؟؟؟


    •   شاهین444
    • 4 روز،23 ساعت
      • 2

    • حل مشکلات با یه راه حل جهان سومی با فرهنگ عقب موندمون


    •   85_Behrouz--85
    • 4 روز،18 ساعت
      • 1

    • خیلی باحال بود مرسی دستت درد نکنه ایول عزیز ممنون از داستان قشنگ ات


    •   eyval123412341234
    • 4 روز،18 ساعت
      • 0

    • خشم شب عزیز خوشحالم که خوشتون اومده :-)


      Fury ی عزیز ممنونم از لطفتون :-) گاهی اطرافیانمون فکر میکنن فقط خودشونن که سختشونه و ماها داریم صد تا صد تا میخوریم مخصوصا نزدیکانمون :-(


      مستر کینگ عزیز ممنونم از لطفتون. چند وقته مادر و پدر گرامی اعصاب نذاشتن برام سر همون تمرکز واسه نوشتن نداشتم شرمنده بابت تاخیر :-)


      شاهین عزیز کاملا موافقم باهاتون :-)


      بهروز عزیز ممنونم از لطفتون :-)


    •   nilajooni
    • 4 روز،16 ساعت
      • 1

    • یکم غیرمنطقی بود ادامه دادن زندگی


      ولی قشنگ بود
      لایک٣٢ خدمتت


    •   eyval123412341234
    • 4 روز،15 ساعت
      • 2

    • نیلاجونی عزیز ممنونم گلم و من هم کاملا موافقم باهات :-)
      اینجور ادامه دادن زندگی منطقی نیس اما خیلی‌ها دارن انجامش میدن. و روی درست بودنش پافشاری دارن از جمله پدر و مادر خودم :-)


    •   lale.1ta
    • 4 روز،6 ساعت
      • 1

    • عاااالییی بووود
      خسته نباااشی


    •   eri11
    • 4 روز،3 ساعت
      • 1

    • بلاخره تلافی 3 امد خیلی خوب بود و بهتر میشد اگه آخرشو یه ذره طولانی تر می نوشتی ی. یک ذره به خاطره پایانش ناامید شدم


    •   eyval123412341234
    • 3 روز،14 ساعت
      • 0

    • لاله یکتای عزیز ممنونم از لطفتون :-)


      Eri11 عزیز ممنونم گلم. شرمنده ناامیدتون کردم :-) راستش یکی دیگه از دوستان عزیز گفتن که باید آخرشو بیشتر مینوشتم. اما خوب بذارید به پای نویسنده نبودنم و اینکه منم دقیق نمیدونم چه مقدار نوشتن داستان خسته کننده میشه و... راستش زیاد میخونم تو کامنتها که زیاد توضیح میدم و خواننده ها خسته میشن :-) فکر کردم اینجا به درد بخوره که انگار اشتباه کردم :-) بازم شرمنده :-)


    •   adolf_hittler
    • 3 روز،3 ساعت
      • 1

    • ب اندازه کافی تعریف تمجید کردن ازت فک نکنم دیگه نیاز باشه منم این کارو انجام بدم اجازه بده من یکم انتقاد کنم.بنظرم داستانو کامل بنویسی بعد هر شب یا هر دو شب یا..... آپلود کنی بهتر باشه.اینکه اینقدر با تاخیر اینهمه مخاطبو منتظر نگه داری ب نظرم یجور توهین ب مخاطبه.از بخترین نویسنده ای (clap)


    •   eyval123412341234
    • 2 روز،17 ساعت
      • 1

    • آدولف هیتلر عزیز :-) ممنونم از لطفتون و حق با شماست. هر چند قصدم بی احترامی نبوده به هیچ وجه اما مشکلات فکری و روحی باعث میشه گذر زمان از دستم در بره و زمان اونجوری که برای شما میگذره برای من نگذره... پس به بزرگی خودتون ببخشید. بازم شرمنده :-)


    •   adolf_hittler
    • 2 روز،2 ساعت
      • 1

    • نیازی ب عذر خواهی نیست. همینکه قبول کردی خیلی هم عالی.اینجوری جواب کامنتمو می دی من دیگه روم نمیشه دفعه ی بعدی ازت انتقاد کنم <img class=" />


    •   Master.Kink
    • 1 روز،22 ساعت
      • 1

    • عالی بود شادی دوس داشتنی من (rose) نثر روان نوشته هات چیزیه که اونو از همه چی متمایز میکنه. تو نوشته های اخیرت زن بودن و مادر بودن و اصل "به خاطر بچه" ، خیلی برجسته تر دیده میشه.
      روزهات شاد باد! ببخش زودتر نشد بخونمش


    •   eyval123412341234
    • 1 روز،19 ساعت
      • 1

    • آدولف هیتلر عزیز انتقاد در هر صورتی فقط به نوشتن بهتر کمک میکنه :-) خجالت نداره... خوب وقتی راست میگی راست میگی دیگه عزیز... :-)


      مستر کینک عزیز خوشحالم که خوشتون اومده :-) تو این نوشته های اخیر خیلی دنبال یه مادر میگردم اما خب! وقتی نیس چی کار میشه کرد؟ اینهمه آدم مادرشون رو از دست میدن، منم یکیش... شکایتی نیس...


    •   خوشگلخانم
    • 1 روز،6 ساعت
      • 0

    • جالب


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو