تلخ

    از این همه اصرار کلافه بودم ولی سعی میکردم‌ حفظ ظاهر کنم. نمیدونم چه نوع نوشیدنی بود. فقط اون نصفه شاتی که از بطری آبی رنگ و قشنگش ریخت و با اصرار به خوردم داد، طعم‌ دهنمو تلخ کرده بود. اولین بار‌ بود نوشیدنی الکلی میخوردم. درسته میخواستم یه سری محدودیت هارو‌ بذارم کنار ولی دلیل نمیشد خودمو تو موقعیت خطرناکی قرار بدم.
    به دستاش نگاه میکردم که یه سری اشکال مربع شکل‌ با ورق‌درست میکرد و به خیال خودش منو مشغول کرده بود. سعی میکردم از پشت ترافیک ذهنی که دچارش شده بودم لبخند بزنم و خودمو مشتاق نشون بدم‌.
    بالاخره دست از ورق ها کشید و‌ اومد سمتم. لباشو‌ آروم و‌نرم گذاشت رو‌لبام‌. دستاش رو کمرم بازی میکردن و کم‌کم نفسام‌عمیق شدن. لباشو نرم گاز میگرفتم. آروم از‌ رو راحتی بلند شدیم و‌همونطور که لبامون قفل بود منو به سمت اتاق خواب هدایت میکرد. آروم عقب میرفتم که لبه تخت خورد به پشت زانوهام و‌باعث شد بشینم. لبامو ول‌کرد و تاپ کرم رنگم‌رو در آورد.
    دستشو برد پشتم‌تا سوتین مشکیمو‌‌‌ باز کنه بهش گفتم‌از‌جلو باز‌میشه و‌خودم سوتینمو در‌آوردم. دوباره لبامو بین لباش گرفته بود و زبونشو میکرد تو دهنم. دستشو گذاشته بود رو سینه‌ ام و آروم فشار میداد ولی من زیاد رو سینه ام حساس نبودم. وقتی لبامو ول کرد و‌ چند ثانیه بعد نفس داغشو رو گردنم حس کردم، رعشه ی لذت از تنم گذشت. لباشو آروم رو‌گردنم‌میکشید و‌بوسه های ریز میزد. گرمای شدیدی بین پام احساس میکردم‌ ولی جای یه حس خالی بود، یه اطمینان یه احساس واقعی. نفس هامون صرفا با شهوت به شماره افتاده بود.
    هیچ حرفی نمیزد فقط بوسه هاشو حس میکردم رو گردنم که به سمت سینه هام‌میرفت. مکث کرد و‌ تی شرت مشکیش رو‌ در‌ آورد. از عضلاتش میشد فهمید ورزش میکنه. من نسبتا تپل هستم و اندام رو‌ فرمش باعث شد کمی خجالت بکشم. شلوارکش رو در آورد و ازم خواست شلوارمو در‌بیارم.زیر‌شلوارکش چیزی نپوشیده بود. نگاهم از چشماش پایین تر نمیرفت‌‌. وقتی دراز کشیدم‌و خودشو بین پاهام‌جا داد یه لحظه از سنگینیش نفسم حبس شد. هنوز نفسمو‌‌بیرون نداده بودم که لبای داغشو گذاشت رو‌نوک سینه ام و دستش آروم رو‌تنم لغزید و‌رفت پایین. دستش رو داخل لباس زیرم کرد. لمس انگشتاش بین پام باعث شد ی
    ه آه آروم از‌گلوم خارج شه و اون با یه صدای دورگه بگه: جونم‌...
    انگشتاشو‌‌‌ حس کردم‌که دایره ای حرکت میکرد و‌من‌ هر لحظه نفس کشیدن برام سخت تر‌میشد. لرزه های خفیف بدنمو گرفت و من تو شهوت چشمامو بستم‌ دستامو‌ میکشیدم رو کمرش و‌سعی میکردم‌با تمام‌ناشیگری همراهیش کنم. آه های کم جون، با صدای لرزونم، گاهی شهوتش رو شعله ور تر میکرد. درست لحظه ای که حس کردم به اوج نزدیکم بلند شد و لباس زیرمو در‌آورد. خجالت میکشیدم و چشامو بسته بودم دوباره بین پام خودشو جا کرد. از حس حجم‌گرم و سفت زیر‌دلم‌ داغ تر از قبل شدم. دستمو تو موهاش حرکت می دادم. با شدت بیشتری لباشو میبوسیدم و آروم گاز می گرفتم. پایین تنه اش رو آروم حرکت می داد. بین پام روی شیار گرم و خیسم، بالا‌‌پایین رفتنش رو حس میکردم. یه لحظه حس کردم که میخواد فشار بده داخل که مانعش شدم و یادآوری کردم‌که قرار نیست سکس کامل‌داشته باشیم. تو یه حرکت منو برگردوند و گفت: پس از پشت. سرمو گرفتم سمتش و گفتم: نه‌دیگه‌ پشت درد داره. خوابید روم و با دستش تنظیم کرد و سعی کرد فشار بده پشتم. تمام ماهیچه هامو سفت کرده بودم. خودش فهمید از پشت اجازه نمیدم. بلند شد و دراز کشید رو تخت و‌منو کشید رو خودش دوباره لبامون درگیر شد. پیش خودم فکر میکردم بهتره منم کاری کنم. دستمو بردم پایین و‌لمسش میکردم گرم بود و نسبتا قطور. دستمو بالا پایین میبردم و همزمان ‌لبهاشو میبوسیدم. آه های خفیف تو گلوش میپیچید. سرمو به سمت پایین فشار میداد. میدونستم چی میخواد. نمیدونستم چه کاری باید بکنم. بعد از اینکه اجازه ندادم زیاد پیش بره ‌انقد حرکاتش خالی از احساس شده بود که کم کم از گرمای تنم‌کاسته میشد و تو سرم یه زمزمه ای میگفت زودتر تمومش کن ...
    با حس تهوع نوکشو آروم میبوسیدم. مدام سرمو فشار میداد پایین تر. چشامو بستم و سعی کردم لبامو دورش قفل کنم و آروم حرکت بدم. از حس چندشی که داشتم کاملا سرد شده بودم و فقط فکر آخرش بودم تند تر ادامه دادم. نمیدونم اذیت شد از حس دندونام یا نه ! ولی من سعی میکردم سرعتمو بیشتر کنم. آه هاش بلند تر شده بود. چند دقیقه نگذشته بود که منو خوابوند و آبشو رو سینه هام ریخت. حالم بدتر شده بود چند تا دستمال داد بهم، خودشو تمیز کرد، شلوارکشوپوشید و از اتاق رفت ! چند لحظه ماتم برد. فقط همین؟ تمام اون حرفای قشنگش چی شدن؟ آخرش حتی یه بغل ساده هم نداشت ؟ بلند شدم و خودمو تمیز کردم. سعی کردم با لبخند حس سرخوردگیمو‌ بپوشونم. لباسامو پوشیدمو از اتاق خارج شدم. دوباره با نوشیدنی و قلیون مشغول‌شده بود. با لبخند نگاش کردم. بهم گفت: دیگه خواهرم کم کم میرسه
    و من فهمیدم که باید برم .
    تو راه برگشت پیام دادم و گفتم :
    _خیلی ممنون از‌پذیرایی امروزت . فکر‌نمیکنم ما به درد هم بخوریم.
    اونم جواب داد :
    _خواهش میکنم. آره فک میکنم زیاد دوستیمون جالب نباشه تو نمیتونی اونجور که میخوام باشی.
    با این جوابش یه بغضی تو گلوم بیدار شد و ناخود آگاه جواب دادم :
    _تو که انقد ادعات میشه تجربه داری، امیدوار‌‌‌ بودم اولین تجربه منو بهتر از این ها بسازی و پشیمونم نکنی. انقد تو فکر خودت بودی که حتی نخواستی بفهمی حس من چی بود اصلا ارضا شدم یا نه ... نه به اون حرفای قشنگ‌ روزای قبل، نه به امروزت .. موفق باشی.
    گوشیمو انداختم تو کیفم و تو افکارم غرق شدم. خدارو شکر نذاشتم بفهمه پرده ندارم والا تنها پشیمونی بود که برام میموند.
    از ۱۳ سالگی تا الان که ۲۷ سالمه پرده نداشتم و فقط به دو‌نفر گفته بودم که به خاطر کنجکاوی خودم پرده مو از دست دادم. یکی اولین دوست پسرم، که باور‌نکرد هیچوقت سکس‌نداشتم. به خاطر همین موضوع بار‌ها تهدیدم کرد و سه سال تموم میخواست وادارم کنه به سکس، یکی هم صمیمی ترین دوستم .
    با این اتفاق هم کلا قید سکس با هر پسری رو زدم. احساس میکردم فقط یه وسیله شدم. عذاب وجدان داشتم و فکر میکردم بعد از این همه سال به خاطر هیچ و پوچ خودمو در اختیار‌کسی قرار‌دادم که ارزش نداشت. کم سن و‌سال تر که بودم، سال ها با حرف های مادرم‌راجع به رسم ورسومات مسخره درباره گواهی سلامت عذاب کشیدم. همیشه تو ذهنم میگفتم دیر شده مادرم. همیشه دیر‌میکنی‌ حتی وقتی اولین بار پریود شدم و فکر کرده بودم مریضی عجیب غریبی گرفتم دیر‌کرده بودی. وقتی هم که بعد از دو ماه فهمیدی انقد ناراحت شدی و‌گریه کردی که هنوزم متعجبم! هیچ وقت به موقع مسائل جنسی یا دخترونه رو یادم‌ ندادی. بعد ها دیگه به بکارت از دست رفته ام‌فکر نمیکردم. ولی حس ترس هیچ وقت ترکم نکرد. با طبع گرمم به سختی کنار میومدم و عذاب اون هم به تمام دل مشغولی هام اضافه شده بود.
    جلو خونه از تاکسی پیاده شدم. کرایه رو حساب‌کردم. وارد خونه شدم و تا شب به چشمای مادرم‌نگاه نکردم...


    نوشته: Miss_M

  • 43

  • 3




  • نظرات:
    •   Mahmood25069
    • 3 ماه
      • 1

    • خوب بود


    •   dickerman
    • 3 ماه
      • 1

    • عالی .


      خیلی واقعی تر از چیزیه که بیان شد . انگار داستان داره خودشو تعریف میکنه و زنده هستش .


      دست مریزاد .


      لایک 3


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 2

    • بسیار زیبا احساسی خاص و دوست داشتنی. برگرفته از استعداد نوشکفته یه نویسنده قادر. یقین دارم یه روز بهترین نویسنده اینجا میشی باعث افتخارمه لایک دوم رو به شما تقدیم کنم. شما توانایی بهترین بودن رو داری پس ادامه بده. .


    •   eyval123412341234
    • 3 ماه
      • 1

    • خيلي قشنگ بود! واقعا آفرين! از خوندنش لذت بردم!


    •   ياس3فيد
    • 3 ماه
      • 1

    • فقط ميتونم بگم عالي بود ، خيلي واقعي بود ، من اگه جاي دختر داستان بودم بعد از اون اتفاقي كه واسه پردم ميفتاد جلوي طبع گرمم رو نميگرفتم و از بدن خودم نهايت استفاده رو ميكردم، مثلا ازدواج نميشد كرد؟ خب نشه ، كاش ميشد واسه خودمون زندگي كنيم و همش به فكر راضي نگه داشتن اطرافيان نباشيم، بازم بنويس كه خوب مينويسي


    •   PayamSE
    • 3 ماه
      • 3

    • بخاطر هیچ و پوچ خودمو در اختیارش قرار دادم....خوبه آدم تکلیفش با خودش روشن باشه.اگه آشنائی و دوستی واسه ازدواجه، خوب نباید سکس داشت.واقعا نباید داشت.رابطه جنسی قبل از ازدواج عشق رو از مسیر خودش منحرف میکنه. اگرم رابطه ایه بر اساس لذت دادن و لذت بردن، اونوقت دیگه کسی بدهکار یا طلبکار نیست،کسی نبرده و دیگری نباخته،کسی جنسی رو عرضه نکرده که بخاطرش چیزی بگیره. زنان ما خواسته یا ناخواسته در مسیری قدم برمیدارند که پایانش بنوعی معامله ختم میشه،فکر میکنند اگه وارد رابطه ای شدند و با کسی سکس کردند و پرده شون رو از دست دادند حتما باید در مقابلش چیزی دریافت کنند.حالا اون چیز ازدواج باشه یا مهریه و.... اونطرف قضیه هم ما مردان هستیم که واقعا بعضیامون وقتی اسم زن میاد نه بعنوان آدم،نه بعنوان زن،حتی نه بعنوان ماده بلکه بعنوان آلت تناسلی بهش نگاه میکنیم،حتی علنا هم میگیم لامسب عجب ...یه. حالا این دو طرز تلقی رو کنار هم بگذار نتیجه ش میشه اینکه در رابطه جنسی همیشه مرد استفاده میکنه و زن زیان میبینه.مرد بدست میاره، زن از دست میده...
      داستانت زیبا بود،اما تفکر حاکم بر داستان نه.
      لایک ۶


    •   sami_sh
    • 3 ماه
      • 2

    • هشتم...به و به و به :) حتما بازم بنویس


    •   sepideh58
    • 3 ماه
      • 2

    • قشنگ بود و مثل اسمش تلخ تجربه دخترانه بدی بود که با همه وجودم درکش کردم...لایک نهم موفق باشی و بیشتر ازت بخونم


    •   هزارویکشب
    • 3 ماه
      • 1

    • واقعأداستان دردناک وزیبایی بودبازم بنویس


    •   lolitajoojoo
    • 3 ماه
      • 1

    • قشنگ بوود خیلی (rose) بازمم بنویس واسمون!!!


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • سارا جان ممنون
      هپی سکس منم متاسفم از اوضاع حاکم بر‌روابط ... مرسی
      محمود مچکرم


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی ممنون کیوان جان خوشحالم نظرتو جلب کرد.
      .....
      فرامز عزیز خیلی ممنون برای کامنت های پر از انرژیت مرسی
      ......
      بن سینا متاسفانه انسان گاهی یادش میره همه چی دو طرفه ست. ممنون


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • چقد واقعا خوشحالم شادی جان که کامنت برام گذاشتی نمیتونم توصیف کنم چه حسه شیرینی تو دلم داره قل میخوره ... مرسیییی عزیزم
      .......
      یاس عزیز منم سعی کرد بار روانی و تاثیری رو نشون بدم که فرهنگه غلطمون از طریق خانواده به ما منتقل شده. ممنون عزیزم.
      .......
      پیام عزیز مطمئنم تو هیچ فرهنگی رابطه جنسی صرفا برای لذت خود شخص اتفاق نمیوفته و لذت طرفین مطرح هست.
      اینجا ازدواج، مهریه و... مطرح نبود اون حسی بود که باید دو طرف به هم بدن ... و مهم تر از اون تفکرات بیماریه که در اثر آموزش والدینمون در ذهن ما ایحاد شده... ممنون از کامنتت


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 2

    • سامی عزیز خیلی ممنون از راهنماییت و وقتی که گذاشتی. مرسی کلی.
      .....
      سپیده جان خیلی ممنون از اینکه داستانمو خوندی و کامنت گذاشتی. امیدوارم کسی دیگه تجربه اش نکنه...
      ....
      هزار و یک شب ممنونممم


    •   milad1ma
    • 3 ماه
      • 1

    • عزیزم داستانت قشنگ و تلخ بود....


      اینکه پرده نداری مهم نیست، اینکه تپلی هم مهم نیست، سکس قسمتی مهم از زندگی و رابطس و لذت بردن از بدنت حق هر آدمیه.. البته با کسی باش که ارزشش رو داشته باشه و قدر تو رو بدونه و سکس براش هدف یا ی مساله یکطرفه نباشه...


      دوستان به تاپیکهای من سر بزنید، مخصوصا دوستان جوون‌تر و کم تجربه تر... براتون مفیده...


    •   armin-rahimi
    • 3 ماه
      • 1

    • چه عجب یه نفر یه داستان منطقی و خوب نوشت.


    •   PADIDAR
    • 3 ماه
      • 2

    • همیشه تلخ ترین قسمت زندگی اون جاییه آدم به خودش میگه :
      چی فکر می کردیم و چی شد ! :(


      لایک سیزدهم تقدیم شد


    •   Deniiiz
    • 3 ماه
      • 1

    • خيلى ملموس و روون و قابل تصور بود.
      اميدوارم داستان هاى بيشترى با قلمت بخونم... (rose)


    •   nanazeman
    • 3 ماه
      • 1

    • چ قلم زیبا و شیوایی داری..خیلی واقعی ب نظر نیومد.مرسی


    •   nanazeman
    • 3 ماه
      • 1

    • واقعی ب نظر می اومد


    •   PayamSE
    • 3 ماه
      • 2

    • تو فرهنگ ما ایرانیها هست میس ام جان، میتونم نمونه های بسیاری برات بیارم.اما نکته مهم اونیه که خودتون گفتید.اینکه به نادرستی و بیمارگونه بودن اون تفکرات واقف هستیم اما با کمال تاسف همچنان تابع و دنباله رو اون هستیم.مهرطلبی و وابستگی دو تا بدبختی بزرگ ملت ایران است.همیشه باید بخاطر مردم زندگی کنیم، همیشه باید تلاش کنیم مردم رو راضی نگه داریم، لذت نمیبریم و لذت نمیدیم، رنج میبریم و رنج میدیم، آنگونه که درست میدونیم و دلمون میخواد زندگی نمیکنیم فقط و فقط بخاطر حرف مردم.آخه مردم پشت سر خدا و پیغمبر خدا هم حرف در میارن.چرا من حرف مردم رو کارد و چاقو کنم و اونو به تن و بدن خودم بزنم؟مگه من به این دنیا اومدم که مردم رو راضی و خوشحال نگه دارم؟چرا من باید حرف مردم برام مهم باشه؟ مردمی که بود و نبود من براشون یکیه، مردمی که زنده یا مرده من براشون فرقی نداره، چرا من تمام زندگی رنج ببرم و برخلاف میل خودم زندگی کنم بخاطر حرف مردم؟اونهم حرفی که در ۹۹٪ موارد کوچکترین تاثیری در زندگی من نداره.
      ۱۴ سال لذت نبردن و با امیال و خواسته هات مبارزه کردن فقط بخاطر اینکه نکنه یکی بفهمه من پرده ندارم.... خوب گیریم فهمیدند، چی میشه؟ چه خطری شما رو تهدید میکنه؟ چه چیزی از دست میدید که اگه پرده داشتید از دست نمیدادید؟
      خوش بحال خودم که پنجره های خونه م پرده ندارند :)


    •   پیرفرزانه
    • 3 ماه
      • 2

    • یه تم تلخ بدون هیچ فراز و نشیبی..صرفا تعریف یک اتفاق..اگر منظورت تعریف همین تلخی بوده که خوب گفتی ولی اگر برانگیختن احساسات بوده بازم راه رو اشتباه اومدی..در یه رابطه الزاما دو طرفه، همه تقصیرها الزاما همیشه به گردن یکنفر نیست..محکوم کردن و قضاوت کردن دیگران بدون اینکه حرف دیگری رو بشنویم درست نیست..در مورد پسر داستان توام این موضوع صادقه.. نمیخوام جنس مرد رو حمایت کنم ،ولی مردان به رابطه جنسی دقیقا رابطه جنسی نگاه میکنن و این تقصیرشون نیست..عشق و دوست داشتن و دوست داشته شدن فراتر از یه رابطه جنسیه...آخر یه رابطه جنسی هر دو پشیمون هستن.دختره میگه چرا دادم و پسره میگه چرا نکردم...ولی در این که قلم توانایی داری شکی نیست.پس بازم بنویس. . . . . .


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • لولیتا جان ممنون از لطفت
      ......
      میلاد هدف از نوشتن این داستان همین بود که نشون بدم چقد بده که یه سری اعتقاداته افراطی رو از کودکی به بچه ها انتقال بدیم و چقد میتونه رو روح و روان هر کسی تاثیر بذاره.
      ......
      آرمین عزیز ممنون از لطفت
      .......
      پدیدار عزیز برای من تلخ ترین چیز اینه که بدونم یا ببینم و نتونم کاری انجام بدم، یا تاثیری داشته باشم.
      .......
      دنیز عزیز خوشحالم نظرت رو جلب کرد داستانم.
      ......
      نانازمن عزیز ممنون از لطفت
      .....


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • پیام جان تا یه دختر نباشید، شاید نتونید درک کنید تفاوت داشتن یا نداشتن رو. به شخصه تجربه های خیلی زیادی دارم از سو استفاده هایی که از یه دختر شده. زندگی تو خوابگاه باعث شد به چشمم تجربیات گوناگونی از نزدیک ببینم و تا حدی زیادی نسبت به جامعه بدبین باشم. ما تو جامعه ای هستیم که هیچ آموزش درستی در خصوص روابط سالم وجود نداره و متاسفانه فرهنگ مطالعه یا مشاوره نیست و مردم ما روز به روز از نظر روانی بیشتر تحت فشار قرار میگیرن. شاید خونه شما پرده ای وجود نداشته باشه ولی من با کسایی زندگی میکنم که تا میتونن پرده هارو کیپ میکنن و ما از لذت دیدن ستاره ها تو خواب محرومیم. این داستان هدفش دقیقا بیان ارزش های غلطی هست که وجود داره و باعث میشه من به عنوان یه دختر تمام سال های نوجوونی و جوونیم با افکار ضد و نقیضم دست به یقه باشم اینکه مدام فک کنی کارت اشتباهه یا درست خسته کننده ست.


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 1

    • سفید دوست عزیز خیلی ممنونم.
      .......
      بیبی یونیکورن عزیز خوشحالم دوست داشتید و متاسفم اکه تلخه.
      .......
      پیر فرزانه این تجربه فکر میکنم برای هر دختری تلخ میتونه باشه و هدف داستان قضاوته هیچ کدوم از طرفین نیست. هدف اصلی رو تو کامنت ها شرح دادم ممنون از لطفی که داری امیدوارم بتونم با موضوع جذاب تری بنویسم براتون.


    •   Horny.girl
    • 3 ماه
      • 1

    • آخيي! تا تهشو يهو خوندم! خيلي صادقانه بود... كمي ياد خودم افتادم :/
      تا يادم نرفته بگم كه تاپ كرم با سوتين مشكي از نظر من خيلي به شدت سكسيه!


    •   Miss_M
    • 3 ماه
      • 0

    • هورنی گرل عزیز امیدوارم ناراحتت نکرده باشه. ممنون عزیزم
      درسته از نظر منم هیچی ست مشکی با یه تاپ رنگ بدن نمیشه...


    •   PayamSE
    • 3 ماه
      • 1

    • همون موقع که داستان رو خوندم پیام داستان و اون چیزی که هدفتون بود رو گرفتم.اما مشکل من اینگونه مواقع اینه که فکر میکنم صرف بازگو کردن یه بدبختی، یه ظلم و یه درد موجب از بین رفتنش نمیشه.بازگو کردن یه درد به این شکل فقط به ابراز همدردی منتهی میشه. و همدردی دقیقا مانند این میمونه که من سردرد بگیرم و برم پیش دکتر، اونم بجای معالجه یه چکش برداره بزنه تو سر خودش و بگه خوب الان منم سرم درد میکنه،حالا دیگه خوب شدی برو خونه.اینه معنای همدردی.
      البته نه اینکه این اولین داستانی باشه که در این قالب منتشر میشه،اما دلیل اینکه به داستان شما گیر دادم بیشتر به این دلیل بود که هم قلم زیبائی داری هم مخالف اون نوع تفکر هستی،بنابراین میتونی پایان داستان رو به گونه ای دیگر رقم بزنید.
      امیدوارم باعث دلسردیتون نشده باشم و ازین ببعد هر از چند گاهی اسمتون رو پایان یه داستان ببینم.


    •   Dalton..shahvati
    • 3 ماه
      • 1

    • حالا چون اشتباهی باز شده میخوای تا ابد خودتو از لذتش محروم کنی باوا حالتو بکن دیگه باز شده تا ابدم دس نخوره هی لبهاش وا تر میشن پ حالتو بکن


    •   Eros
    • 3 ماه
      • 0

    • ممنون كه داستان به اين خوبي رو به اشتراك گذاشتي. و اينكه چقدر جمله آخر، چقدر حس جمله آخر برام آشناس...


    •   جمشید...
    • 3 ماه
      • 0

    • هم خوب بود هم قشنگ و بازگویی چند حقیقت تلخ.اول از همه این که تعدا خانواده هایی ک با بچه هاشون رفیق اند خیلی کمه و خانواده ها هیچ وقت در مورد این مسائل اموزش های درس نمیدن.و حقیقت تلخ دیگ اینه ک بیشتر خیانت هایی ک صورت میگیره به خاطر عدم ارضا دو طرف مرد ها و پسرا اکثرا وقتی ارضا میشن کنار میکشن و این بده.


    •   Ateshi22
    • 3 ماه
      • 0

    • قشنگ نوشتی هم تلخ هم دلنشین


    •   Jester1b
    • 3 ماه
      • 0

    • من نفهمیدم کی پردتو زد????


    •   as B sa
    • 3 ماه
      • 0

    • واقعا جا داره ک بگم دسخوش
      بالاخره یه داستان با معنی و مفهوم و یه حس واقعی
      عالی بودی
      بت از 100 نمره 79 میدم
      بازم بنویس


    •   miss_smile
    • 3 ماه
      • 0

    • خیلی خوب و روان نوشتی،حسی که توش بود کاملا ملموس بود
      خسته نباشی خانوم گل ✿


    •   Danial_dex
    • 3 ماه
      • 0

    • متاسفانه برا اكثر آدما از اين موقعيتا پيش مياد كه با چه فكري ميرن و چي از آب درمياد :// از اين سكسايي كه چيز ميزنن به حال آدم برا همه ي بار پيش اومده فك كنم. و خوب ميتوني بنويسي ، اميدوارم بيشتر بخونيم ازت.


    •   diter
    • 3 ماه
      • 0

    • داستان خوبی بود مختصر و مفید بعضی قسمتاش خیلی برام ملموس بود.
      ممنون از داستانت


    •   Sami-shahin
    • 2 ماه،4 هفته
      • 0

    • مرسی از دلنوشته ت


    •   صدف هستم
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود خیلی اشک ریختم
      مثل این بود که خودم شرحالم نوشتم


    •   Miss_M
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • ممنون از لطف همگی دوستان این‌روزا دنبال کارم واسه همین نمیرسیدم جواب کامنت بدم الانم از همگی تشکر‌میکنم و ببخشید دونه دونه جوابتون رو نمیدم. مچکر


    •   Snowflake
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • چهل و یکمین نفر هستم بانو ام


      داستانت اونقدر خوش حس بود که میخواستم خواهش کنم باز هم بنویسی


      یکی از دوستان درمورد تفکر قربانی بودن خانم ها تو رابطه گفته بود،تو این داستان واقعا حس میشد،اینکه تمام زندگیت افکار متفاوتی داشته باشی و در عمل و عینیت مجبور به سانسورش بشی چون عرف و یا تفکر بقیه کمیتش بیشتر از تو هستند
      مسلما حس همذات پنداری زیبای این داستان برای خیلی هامون همینو میگه که توی بد جنگی داریم جلو میریم
      مالکیت افکار،تن،حس عذاب وجدان و گناه،و تقاضا و انتخاب


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو