تلخ و شیرین زندگی علی

    غم و غصه. همه می رن مدرسه تا آدم حسابی بشن من تلخ ترین خاطراتم تو مدرسه شکل گرفت اسمم علیه بهم می گفتن علی تیکه .سال دوم راهنمایی مجبورم کردن برم مدرسه شبانه روزی تو ده بغلی میدونستم شرایط خیلی سخته اما چاره ای نبود تابستون چن تا از بچه ها امارمو دادن ب دوستاشون تو روستاهای اطراف ک ی کون درجه یک سال جدید میاد مدرسه شبانه روزی اول مهر رفتیم مدرسه همه چیز غیر منتظره بود روز اول مدرسه ب انتخاب خوابگاه و کلاس تخت خواب و این چیزا گذشت ی هفته گذشت ی پچ پیچ بین بچه ها شروع شد از قرار این ک اکبر اقبالی پسر شرور منطقه دوباره با اصرار دایش ک جانبازه و معتمد منطقه بیاد مدرسه شبانه روزی اولش برام مهم نبود تا اینکه ی روز یکی از بچه‌های مدرسه ک بهم نظر داشت گفت بدا ب حالت اکبر پلنگ داره میاد بش گفتم برام مهم نیست کاری باش ندارم پسره گفت اون با تو کار داره فعلا بچه خوشگل مدرسه تویی اگه بیاد بچه خوشگل تو میشی سوگلیش خیلی ناراحت شدم بش گفتم هیچ کدومتون نمیتونید غلطی بکنین روز موعود فرا رسید اکبر پلنگ اومد و همون روز اول باند تشکیل داد و ی دعوای مفصلی راه انداخت و از خیلیا از جمله خود من ظهر چشم گرفت صورتش با آب جوش سوخته بود از همه قوی تر بود خیلی خشن بود سر دسته ارازل و اوباش مدرسه بود ی شب تو زنگ مطالعه ی پسری اومد دنبالم و جلو همه ی بچه ها گفت ک اقا اکبر کارت داره نیم ساعت دیگه تو خوابگاه شماره ۲۰ منتظرتم جلو بچه‌ها خجالت کشیدم گفتم نمیام گفت ببین نیای روزگارت سیاس اینو گفت و رفت ب دوستم گفتم ب نظرت چی کار داره گفت ک نمیدونم اما برو وگر ن اذیت میکنن . دلم و زدم ب دریا ساعت ۱۱ شب رفتم ب خوابگاه مخوف ۲۰ ی پسری و گذاشتن دم در بش سلام کردم گفت تو هم هستی بچه خوشگل برو تو عروسک در و باز کردم صحنه ی عجیبی دیدم اکبر ۱۰ نفر از بچه خوشگلی مدرسه رو کشوند اونجا ک یکیشونو بیاره تو گروه برا لذت و کام گرفتن دم در وایسادم سلام کردم اکبر برگشت تا منو دید گل از گلش شکفت گفت اسمت چیه گفتم پارسا اکبر آقا ی نگاهی از سر تا پام کرد رو ب گروهش گفت این اخریه از همه بهتر نیست بهروز رفیقش گفت سفیدیش ک خوبه صورتش هم ظریفه اما بدناشونو ندیدم بهروز گفت سریع پیراهناتونو در بیارین همه در آوردن ب جز من اکبر گفت چرا در نمیاری بچه گفتم این کار درست نیست ما پسریم ن دختر اکبر اومد وایساد تو صورتم دم گوشم گفت تو رو انتخاب کردم چون زبونت درازه بعد جلو همه بچه‌ها لبامو بوسید زدم زیر دستش یقه منو گرفت و گفت رامت میکنم ملکه من خیلی عرق کردم صورتم سرخ شده بود سرم و انداختم پایین گروه شروع کردن ب خوردن لبای بقیه بچه ها اونا هم مثل بره تو چنگال گرگ اسیر شده ساکت بودن مثل من اکبر بعد از اینکه سیر لبامو خورد ولم کرد برم بخابم تا صبح خابم نیومد احساس حقارت میکردم جرات نداشتم ب کسی بگم غافل از اینکه همه فرداش خبر دار شدن ک من شدم زن اکبر پلنگ هیچ کسی از ترس اکبر با من حرف نمی زد اگه معلمی دست رو من بلند میکرد اکبر ی بلائی سر خودش یا ماشینش میاورد انگشت نما شدم تو مدرسه اگه ب پدرم می گفتم تیکه پارم میکرد چون مغرور بود جرات حرف زدن پیش پدرم و نداشتم زندگیم سیاه شده بود ارزوی مرگ میکردم اگه ترک تحصیل میکردم پدرم بیچارم میکرد ادامه میدادم هم ک خودتون میدونید تو اوج بچگی افسردگی گرفتم میخواستم صورتم رو خط خطی کنم شاید دست از سرم برداره اما جراتشو نداشتم خودم رو سپردم ب قضا و قدر ...‌‌تا یک ماه اکبر کارم نداشت اونا دنبال شر و دعوا بود از خدام بود ک یکی پیدا بشه بزنه جرش بده اما کسی حریفش نمی شد ی شب چند نفر تو سالن غذاخوری گیرش آوردن می خاستن جرش بدن ک رفیقاش اومدن نجاتش دادن اما فردا اکبر از خجالت همشون دراومد ی شب از خواب بیدار شدم برم دستشویی دیدم همونایی ک اکبر جاشون داد تو دستشویی بودن تا منو دیدن دستم و گرفتن کشیدن تو یکیشون بغلم کرد و دم دهنمو گرفت اون یکی هم جفت پاهامو هر چی تقلا کردم ولم نکردن پسری ک اسمش حمید بود گفت زورمون ب زنش ک می ره شلوارمو از پام در آوردن پیرهنم رو پاره کردن یک حمید افتاد روم و کیرشو گذاشت لا کونم منم تا زور تو بدنم داشتم مقاومت میکردم اما دیگه خسته شدم خودمو دادم دستشون حمید گفت صدات در نیاد بچه خوبی باشی ی ۱۰ دقیقه دیگه تموم میشه مثل ابر بهار گریه میکردم اولین بار تو عمرم کون دادم اونم تو اون شرایط تا تونستن کردنم تو همین حالت ولم کردن تمام لباسام پاره شدن ب زور خودمو کشوندم تو راه رو دیدم اکبر داره میاد با دوستاش تا منو دید گفت این چ وضعیه گفت کی این کارو باهات کرده بش گفتم خوردم زمین ی سیلی اب دار زد تو گوشم گفت تو زن منی اگه کسی هم قراره بزاره کونم اون منم منم ک فقط گریه میکردم بش گفتم حمید و رضا و قاسم گفت برو تو دستشویی تا بیام ب نیم ساعت نکشید اوردشون دستشویی انقدر زدشون ک از حال رفتن ....اگه دوست داشتین تا بقیه شو بعدا بنویسم متن بعدی سکسیه و ادامه همینه.


    نوشته: خخخخ

  • 4

  • 19




  • نظرات:
    •   Mahsasadr
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • دیس دومو من دادم بگرد دنبال اولی


    •   kiredivoone
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • زن اکبر (dash)


    •   สic
    • 4 هفته
      • 3

    • تو یه سایتی نوشته بودن : خیار ضد افسردگیه..!
      یه دختر خانمی کامنت گذاشته بود : خوردنش؟؟


      زیبا نیست؟
      برا شما هم تجویز میکنم از نوع سالادی


    •   amirmiserable
    • 4 هفته
      • 0

    • قشنگ بود‌
      یه سوال میپرسم راستسو بگو
      همینجا تو کامنت ها جواب بده
      خودت لذت نمیبردی از اینکه هوادار داری
      اونم قوی
      کسی که تو مدرسه هیچکس حریفش نیست؟؟؟
      حسه خوبی نداشتی؟؟؟
      چون منم خیلی اینجوری تجربه کردم
      تو کوچه
      محل
      باشگاه
      مدرسه
      همیشه بودن کسایی که عین کوه پشتم بودن
      و حاضر بودن بخاطره من دست به هر کاری بزنن.
      خیلی وقتا میترسیدم بخاطره من خونو خونریزی راه بیوفته
      فردا هم مردم نمگن که خودش کم عقل بوده عشق دعوا دلشته
      میگن بخاطره یه بچه خوشگله کونی خودشو زندانی کرده.
      جواب سوالمو بده مرسی
      لایک


    •   loverider
    • 4 هفته
      • 0

    • خب یعنی امکانش نبود که مدرستو عوض کنی؟بعدم اون‌خوابگاه صاحب نداشت؟


    •   Nazman
    • 4 هفته
      • 0

    • خوابگاه بود یا زندان..
      اونم راهنمایی انقدر پررو نمیشن


    •   2hossein6
    • 4 هفته
      • 0

    • یاد فرار از زندان افتادم..به مایکل بگو فراریت بده


    •   Surosh.007
    • 4 هفته
      • 0

    • اینی ک تو گفتی جنگ سیاره ها بود یا مدرسه بچه ها؟! خیلی تخمی تخیلی بود دیگه داستانت پیاز داغش زیاد بود حاجی


    •   تـیـنوش
    • 4 هفته
      • 0

    • اینو بصورت فیلم نامه در بیار بده به کارگردانا


    •   kokarostam
    • 4 هفته
      • 0

    • کونی


      تا جایی که میدونم توی شهر تهران مدرسه شبانه‌روزی چندتا بیشتر نیست. حالا این کدوم دهاته که مدرسه شبانه‌روزی داره؟ والا توی آمریکا هم اینقدر پیشرفته نیست. روستاهای ما آب و برق درست و حسابی ندارن ولی تو رفتی شبانه‌روزی توی ده بغلی؟ دیوث تو کجا زندگی می‌کنی؟ حالا چرا اومدی اینجا تعریف می‌کنی که کونت گذاشتن و می‌خواهی ادامه داستانت رو بعدا بنویسی؟ افتخار می‌کنی که کونی شدی؟ شاشیدم به روح پر فتوحت. فکر کنم از اون‌هایی هستی که پدرت هم بهت تجاوز کرده. شاشیدم توی قضا و قدر تو و اون اکبر پلنگ


      ها کـُکا


    •   Hashariiiii696969
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • من دوران راهنمایی و دبیرستان رو تو مدرسه ی شبانه روزی بودم و اینکه داستانت کلا کسشعر و دروغ بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو