تماشاگر

    1396/5/21

    سلام دوستان


    من یه مفعولم.. سه دهه از عمرم می گذره... از کوچیکی دوست داشتم بدم... از بچگی که جق می زدم یادمه موقع جق زدن توی حموم تجسم می کردم که اگه یه چوبی یا چیزی بره تو کونم چه قدر خوبه و همین خیال باعث میشد از جق زدن بیشتر لذت ببرم.
    همیشه وقتی فیلم سوپر نگاه می کنم بیشتر خودمو جای اونی که زیر خوابیده می زارم تا اونی که داره تلمبه می زنه.




    یه دوستی از دوران دانشگاه دارم که الان بیشتر از یکسال میشه که همدیگرو ندیدیم ولی در فضای مجازی با هم ارتباط داریم و فیلم و صبحت های سکسی رد و بدل می کنیم... این دوستم اسمش طاهره است.... خودش میگه خیلی اهل سکسه و خیلی دوست داره ولی فقط با شوهر... حالا اینکه لب بازی و دست مالی یا لز با کسی انجام میده خودش می دونه ولی به من که می گه فقط شوهر.... .
    من به این دوستم گفتم که من مفعول هستم و دوست دارم که بدم و ساک بزنم. بهشم گفتم که چه قدر دوست دارم یه زن منو بکنه و به خاطر همین علاقه بهش این پیشنهاد رو هم دادم که بیاد با دیلدو ترتیب منو بده ولی خانم طاقچه بالا گذاشت و گفت مگه خخخلللم؟؟؟
    بمن میگه روان پریش ... میگه تو روانی هستی و باید بری دکتر.... با این حال تو دنیای مجازی کلی عکس سکسی و فیلم و انیمیشن و این جور چیزای سکسی و رد و بدل می کنیم.... ولی هیچ قراری با هم نمی زاریم.. ناگفته نماند که این دوست من با اینکه خانومه ولی از تماشای فیلم های گی و سکس همجنس بازی خیلی خیلی کیفور می شه.
    یه روز که مثل روزای قبل داشتیم در مورد سکس حرف می زدیم، بهم گفتش که : « هنوزم دوست داری من بکنمت». که بهش گفتم خب آره... چهطور مگه؟؟؟... گفتش که : همینجوری ....منم ادامه دادم : چیه!! هوس کردی بکنی؟؟؟ جواب داد : اوهووووم (با کلی شکلک و استیکر زبون درازی و لوس و بی مزه بازی)
    بهش گفتم : چی شده هوس کردن زده به سرت؟؟ گفت : حسه دیگه... تازه تو وجودم ایجاد شده....
    بهش گفتم : چند وقته که این حسو داری؟؟ گفت : سه چهار روزه...
    بهش گفتم : اگه مکان داری و مطمئنه و تو هم اهل جازدن نیستی و تا آخرش هستی، ردیف کن بیام... تو که می دونی من چقدر دوست دارم!!!!
    گفت : باشه




    گذششششششششششششششت...... تاااااااااااا چند روز بعد...
    دیدم یه آدرس روی تلگرام برام نوشته و زیرش پیغام گذاشته که اگه مشکلی نداری پنج شنبه ساعت 5 عصر بیا پارک دانشجو
    منم پیغام دادم که چه خبره ؟؟ چی شده ؟؟؟ ....
    شب ساعت 10:30 پیغام داد که مگه نمی خاستی کون بدی؟؟؟
    منم گفتم خب اره... چه طور مگه؟؟
    گفت: پس بیا
    گفتم : سرکاریه؟؟؟ گفت : نه .... گفتم : از کجا بدونم..... گفت : اجبار که نیست.... تو بیا اگه احساس نا امنی کردی برگرد.. زوری که نیست...
    منم یه خورده فکر کردم و گفتم : مکان کجاست؟؟/ ... گفت : آدرس بالا ( همون آدرسی که اول برام نوشته بود)
    گفتم : طاهره ؟؟!!! توی مکان فقط خودمو خودتی؟؟
    دیگه جواب نداد....




    روز موعد رسید... ولی اصلا من یادم نبود چون سرکار این قدر کار داشتم که اصلا کلا این قرار رو یادم رفتهبود...
    یه هو دیدم تو گوشیم پیام داده : میای یا نه؟؟ منم یه هو یادم افتاد و دلم هوسی شد ولی ترس و دلهره هم تو دلم افتاد.... دیگه بعد از یه خورده دست دست کردن گفتم : اگه مشکلی پیش نیاد، آره می یام.
    تو راه که داشتم از شرکت بر می گشتم خونه هی فکر می کردم که یعنی برم؟؟ نرم ؟؟ بپیچونم؟ دردسر درست نشه؟؟
    ولی به دلم که نگاه می کردم خطری رو احساس نمیکرد... و این خودش نشونه ای بود که یعنی امن و امان است و با خیال راحت برو سر قرار.
    آقا ما رفتیم خونه و یه خورده با سیستم ور رفتیم و ناهار خوردیم و یه هو دیدم که گوشیم زنگ اس ام اسش صدا کرد و دیدم بلللله طاهره خانم پیام داده که ایرج می خاد بکنتت من فقط تماشا می کنم...
    منو می گی به خودم گفتم : دیدی؟؟؟ دیدی!!!! این دختره این کاره نیست.... گفتم این برای چی مکان جور کرده که منو بکنه؟؟
    آخه می گفتش که من از تماشای گی خوشم می یاد ... به خودم گفتم : پس بگو چرا مکان جور کرده...... خانم میخاد گی رو زنده روی صحنه ببینه و خودش تنها تماشاگر تئاتر گی ما باشه...
    دیگه بهش زنگ نزدم .... ولی پشیمونم نشدم که دیگه نرم...
    لباسامو پوشیدمو رفتم... نزدیک قرار که رسیدم بهش زنگیدم.... سریع رد داد.... دوباره زنگیدم.... دوباره رد داد.... بعد دیدم خودش پیام داد که کجاییی؟؟
    گفتم رسیدم.... گفت : برو جلوی سالن اصلی بشین تا بیام
    رفتم روی یکی از نیمکت های روبروی سالن اصلی نشستم ... بعد از یه ربع که گذشت به خودم گفتم نکنه سرکاریه و چون واقعا سرکاریه به دلم بد نیفتاده... به خاطر همین فکر یه زنگ دیگه بهش زدم که این بار جواب داد... بهش گفتم سلام... پس چرا نمی یای؟؟ کجایی؟؟... گفت : دارم می یام.. تو راهم.. . تا برسم طول می کشه .... ولی دارم می یام... نگران نباش...
    وقتی گفت نگران نباش دلم یه خورده قرص شد چون لحن صداش بوی دروغ و نیرنگ نمی داد....
    یه چند دقیقه دیگه هم گذشت ... که دیدم یه آدرس رو برام پیامک کرد... بهش گفتم این چیه؟؟ گفت برو اینجا تا منم بیام...
    گفتم تنها برم؟؟ گفت : تا من بیام طول میکشه اینجا ترافیکه... تو برو ... منم خودمو می رسونم....
    منم راه افتادم رفتم نزدیک آدرس که رسیدم... باز بهش زنگ زدم... گفتم نرسیدی هنوز؟؟؟ گفت تو کجایی؟؟ به آدرس رسیدی؟؟؟ گفتم : من سر قرارم تو همون ادرسه که فرستادی.... ولی می خام تو هم بیای با هم بریم...... گفت : چیه ؟؟ نکنه می ترسی؟؟ مگه نمی گفتی دوست داری بدی؟؟؟ گفتم : نه نمی ترسم ولی خب دوست دارم با هم بریم... من غریبم رو نمیشه سختمه؟؟ درکش خیلی سخت نیست طاهره!!!
    گفتش هر جور میلته... پس صبر کن بیام...
    بالاخره بعد از چند دقیقه تحمل تو کوچه و پرسه زدن دیدم یه خانم چادر سیاه داره از سر کوچه میاد... استایل راه رفتنش مثل طاهره بود.... یه خورده که بیشتر دقت کردم دیدم ببببلللله خود خودشه....
    وقتی به هم رسیدیم سلام کردیم و اون گفت : ببین اونجاست پلاک 70.... گفتم کدوم زنگ.... گفت بزار بهش زنگ بزنم؟؟؟ زنگ زد .... طرف گوشیرو برداشت... طاهره گفت : در رو باز کن ما اومدیم....
    بعد چند لحظه دیدم یکی از توی پنجره طبقه سوم یه ساختمون سرشو آورد بیرونو مارو دید یه چند ثانیه نگاهمون کرد و این ور اون ور رو آمار گرفت و رفت.... بعد دیدیم در باز شد.... یه خونه شمالی با یه حیاط نقلی و خوشگل بود... دم در که رسیدیم طاهره گفت برو.... توی خونه که رسیدیم ... و در کوچه رو بستیم یه نگاه که بهش کردم تازه خانوم جرات کرد که بخنده .... یه لبخند کشیده زد و گفت بریم توووووو
    اقا از پله ها رفتیم بالا و رسیدیم دم در واحد... همین که رسیدیم در باز شد و ما رفتیم تو جلوی پادری دیدم یکی پشت در واستاده . سلام کردم و اونم سلام کرد دیدم داره منو نگاه می کنه و انداز ورانداز می کنه....
    ( یه پسر 27 یا 28 ساله شایدم بیشتر بود که بدنش خوب بود... معلوم بود باشگاه می ره... قیافشم معمولی بود...)
    طاهره هم اومد تو و به خاطر اینکه به من گیر نکنه من یه قدم دیگه هم رفتم توی خونه و دیگه کامل توی خونه بودیم... طرف همینجوری منو نگاه کرد ... یه هو دیدم به طاهره یه نگاه کرد و سرشو چرخوند سمت منو گفت : نه خوشم نیووووووووومد...
    بعد طاهره یه لبخند کشیده ای زد و روشو کرد اوون ور ریزریز می خندید...
    طرف هنوز داشت منو نگاه می کرد...( موندم اگه از من خوشش نیومده بود پس چه جوری داشت منو هی نگاه می کرد.؟؟؟؟.....).
    گفت : بشینید...
    منو طاهره هم رفتیم رو مبلها کنار هم نشستیم...
    طاهره یه نگاه به من کردو بازم می خندید منتها با دهن بسته ... بخودش فشار می آورد که با دهن باز نخنده....
    من به طاهره گفتم: هییی چراا می خندی؟؟؟؟
    خنده داره؟؟؟
    ولی بعدش منم خندم گرفت که طرف چه کیر فنی ای خورده....!!!

    به طاهره گفتم : تو بهش گفته بودی که برات یه پسر سیندرلاااا می یارممم؟؟؟
    طاهره بازم خندید
    گفت : بیشعوری دیگه...
    طرف با یه سینی که دوتا لیوان شربت توش بود اومد و شربت ها رو به ما تعارف کرد...
    تشکر کردیم و برداشتیم... خودشم رفت روبروی ما روی یه مبل یه دونفره نشست.
    بعد از خوردن شربت همینجوری که لیوان شربت دستم بود به اقاهه گفتم : واقعا خوشت نیومد؟؟
    طرف خندید... گفت : نکنه خیال کردی نانسی ای، جنیفری، سارا استنونی، چیزی هستی .. آره؟؟
    منم خندیدم و گفتم : نه بابا.... بعد از یه خورده مکث،گفتم : حالا شما خوشت نیومده دلیل نمیشه که ... شاید ما خوشمون بیاااد
    طرف بادی به گلوش انداخت و با یه پوسخند معنا داری گفت : ظاهر و باطن من همینه دیگه....ببین خوشششت مییاااااد؟؟؟
    منم گفتم : خخخخببب.. شما یه طرف قضیه ای.... اون شافتولکی لا پاته یه ور دیگه.... نمی خای نشونش بدی؟؟؟
    اینو که گفتم : با غلظت گفت: دوست داری ببینییششش.. بعد با یه غرور و حس خاصی که انگار کیرش از طلا باشه همونجوری که نشسته بود روی مبل یه خورده خودشو کشید جلو و شلواراسلشی که پاش بود رو کشید پایین... (یه شورت سیاه پاش بود و از این شورتای تنگی که وقت راست کردن قشنگ تابلو میشه...)
    کیرش ولی راست نکرده بود.. حیووونی خب خوشش نیومده بود دیگه....
    منم خوشحال... رفتم جلو اولش دولا شدم و از روی شورت یه دستی به کیرش کشیدم.... با اینکه خوایبده بود ولی بازم بزرگ به نظر می رسید... یه خورده باهاش ور رفتم و دستم و کردم توی شورتش اون لحظه طاهره رو نمی دیدیم چون پشت من نشسته بود...
    کیرش داغ بود ... پشماشم زده بود... دستمو بردم لایه خایه هاش.. .. اوووف چه حرارتی داشت....گفتم : اووووووووف چه حرارتی داره این پدرسگ....
    طرف گفت : خوشت می یاددد؟؟؟
    گفتم بزار ببینمش... آروم کیرشو از توی شورتش کشیدم بیرون ... واااای معرکه بوووووووووووود پسر..... درست مثل کیر خودم بوددد.... شاید دوست داشتنی تر.
    کف کرده بودم.... دیگه دسته خودم نبود... ناخودآگاه سرمو آوردم پایین و یه لب خوشگل از سر کیرش گرفتم.... که یهو گفت :: هوووووووووووووووووووووووووووووف.....آآآآه ه ه ه
    گفت می خای بخوریش؟؟؟
    (من بازم طاهره رو نمی دیدیم ... شاید اصلا خیلی حواسم بهش نبود.... این قدر این کیره خوشگل بود که......)
    منم با صدای حشری گفتم : ااااره خوشگلللم..... حتمااا می خورمشش....
    اقا شروع کردیم به خوردن.... واااااااااااای ... چه لذتی داشت.... باورتون نمیشه .... جانانه بود جااااااااااانااانه........
    کیرشو قشنگ می کردم تو دهنم و توی دهنم با زبونم می چرخوندم... خوبیش این بود که راست نکرده بود...
    بهش گفتم: می خام راست نکنی... می تونی؟؟؟ گفتم یعنی شق نکن.. می تونی یه کاری کنی که من بخورم ولی تو شق نکنی؟؟؟ گفت : ارررره باباااا.... تو بخور... خیالت راحت... این شق نمیشه....
    همین جوری که کیرشو می خوردم... اونم با دستش رو سرم می کشید و سرمو نوازش می کرد.... هی دستشو می کرد توی شلوارم و باسنم و سوراخ کونمو فشار می داد و کونمو می مالید.. می گفت : جووووون ... عزیزززم بخوررر.
    فکر کنم خوشش اومده بود..... گفت : خوب بلدیییاااااااا.... آفرین.. همینجوری بخوووور
    منم موقع مکیدن کیرش با لپام صدا میک زدن تق تق رو درمیاوردم که هم اون بیشتر خوشش بیاد هم خودم بیشتر لذت ببرم...
    یه هو یاد طاهره افتادم... سرمو چرخوندم و دیدم چادرشو درآورده و لباشو غنچه کرده و داره با خنده منو نگاه می کنه و هی می خنده...
    به طاهره گفتم : دوست داری؟؟؟ خوبه؟؟ خوشت می یااااد....
    اونم طبق معمول می خندید و با سر اشاره میکرد به کیر طرف و می گفت بخورش.....
    من رفتم روی کیر طرف نشستم... هنوز شلوارم و لباسام تنم بود و درشون نیاورده بودم... از روی کیرش بلند شدم و شلوارمو درآوردم ولی شورتم نه..
    با شورت نشستم روی کیرش.... طرف یه نگاهی کرد و دوباره گفت: جووووون .... بمااال بمااال...
    منم با کونم روی کیرش هی می چرخیدم می مالوندمش...
    یه هو دیدم طاهرههه می گه : اووووووووووف.... ججججوووون
    خندم گرفت و به طاهره گفتم : ااااا خوشت اوووومد؟؟؟ دوست داریی؟؟؟
    طاهره ام سرشو به نشانه تایید تکون داد ... چشماش حشری شده بود.... یه دسشتم لای پاهاش بود....
    من از روی کیر بلند شدم و به طاهره گفتم... پس خوب نگاه کن
    شورتمو آروم کشیدم پایین و ماملم افتاد بیرون..... راست کرده.... بعد قمبل کردم و به طاهره کوونمو نشون دادم و گفتم بببییین..: چه خوشگله!!!!!
    بعد دیگه با اون کون لخت نشستم روی کیر پسره که یه هویی پسره یه اخی گفت آقا کیره شروع کرد به سیخ شدن.... منم که دیدم دیگه راست کرده یه خورده خوردمشو.ووو. (وقتی کیرش سیخ شد... کلفت شد... دراز شد... خلاصه جاتون خالی ... چه کیری نصیبم شده بود...)
    و رفتم روی کاناپه خوابیدم جوری که سرم پایین تر از بدنم قرار گرفت و به طرف گفتم : بیا بکن توش.... طرفم پا شد و شلوارشو قشنگ درآورد و کیر علم شدشو اومد قشنگ تا دسته کرد توی حلقومم... تا ته فشااار دادد.. صدای اوق زدنم در اومد که کشیدش بیرون... این قدر خوشم اومده بود که گفتم.... بیا بیا...بکن توششش. نترس.....
    طرف گفت : خفه نشی.... گفتم: نه نترس بکن توششش...
    دوباره تا دسته کرد تو حلقم فشااار می داداااا.... دوباره اوق زدم و کشید بیرون....
    تمام بزاق دهنم ترشح شده بود.... چه قدر لذیذ بوددد خدااااا
    این دفعه که کرد تو حلقم با دستش زیر سرمو گرفت کشید بالا... دیگه احساس می کردم باید کیره از پشت سرم بزنه بیرون.... قشنگ طعم کیرشو با عمق حلقم چشیدم.... یه جورایی فکر می کردم کیره میره توی معدم میادبیرون...
    خلاصه حساااابی جااتونن خاللیی.... من دیگه روی ابرهااا بودم.... تو فضا.... دیگه تو این دنیا نبودم... قشنگ داشتم روی ابرها قدم می زدم...
    این تو حلق فشار دادن و بارها بارها تکرار میکرد و چون من خوشم می یومد اونم ادامه می داد.... من دیگه حواسم به هیچی نبود... نه طاهره نه وضعیت کمرم... نه فشاری که ممکن بود به مهره های گردنم آسیب بزنه.... فقط می خاستم این تو حلق کردن حالاحالاهاا ادامه داشته باشه...
    .....................
    بالاخره کشید بیرون و من یه نفسی کشیدم و دیدم ....برگشتم که دیدم.. به بهب به ... طاهره خانم ولو شدههه پایین مبل.... روسری و مانتو رو کنار زده و با چشمای بسته داره حال می کنه و با یه دستش داره کسشو می ماله.....
    رفتم جلو.... معلوم بود خیلی حشششره...تئاتر سکسی ما خیلی روش تاثیر گذاشته بود.....رفتم یه دستی به کسش کشیدم که یه هویی از جا مثل فنر پرید....
    با عصبانیت گفت : هووو چی کار می کنی گوووساللله...
    گفتم : هیچی بابا... خواستم کمکت کنم.... چیزی نشده که...
    گفت : دیییوس عووضییی. ترسیییدم ........آششغااال
    منم گفتم ولش کن بابا ... بیا عشق و حال خودمونو بکنیم.


    نوشته: شبرنگ

  • 3

  • 7




نظرات:
  •   koohyar.meshki posh
  • 1 هفته
    • 0

  • اين داستان تماشاگر نما


  •   feri.sexy
  • 1 هفته
    • 0

  • عجب کیونیه کارکشته ای هستی ها


  •   Mortezamashhad
  • 1 هفته
    • 0

  • کونی برو بده دیگه چرا میگی جای ما خالی کسکش


  •   Shahryar_khan
  • 1 هفته
    • 0

  • میگه جای شما خالی!
    خب کس کله من اگه اونجا بودم میریدم دهن خودت و هفت جد و ابادت


  •   احسان با کون گنده
  • 6 روز،20 ساعت
    • 0

  • اووووف


  •   خوش_غیرت
  • 6 روز،17 ساعت
    • 0

  • کله منصوریان تو ک.ونت.


  •   AH_art
  • 6 روز،16 ساعت
    • 0

  • زمونه یه جوری شده یارو سیبیل میزاره و کون میده : ||


  •   Lovely-Girl
  • 6 روز،13 ساعت
    • 0

  • جاااااتون خالی!!؟؟؟؟
    مگه ما مث تو کونی هستیم؟؟؟


  •   Amirsolikhoramabad
  • 6 روز،8 ساعت
    • 0

  • دورود بر تو جوان رعنا،،، احسنت.... خوبیش اینه داعش بیاد شماها هستین، سراغ ما نمیان


  •   Arman_R
  • 5 روز،19 ساعت
    • 0

  • از گی خوشم نمیاد
    نخوندم
    انقدر بده تا کونت رگ ب رگ شه


  •   Randle
  • 5 روز،15 ساعت
    • 0

  • الان دادن هم کلاس داره نوشتی سه دهه مشغول دادن بودم مار بوآ تو کونت


  •   Ftme.76
  • 5 روز،13 ساعت
    • 0

  • نوشتنت بد نبود روی هم رفته اما چرا نصفه ولش کردی؟؟


  •   merlinjan
  • 5 روز،12 ساعت
    • 0

  • خوب بود


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو