تمام اشتباهات زندگیم

    سلام
    عشق افسانه نیست
    انکه عشق را افرید ، دیوانه نیست
    عشق ان نیست که یک لحظه کنارش باشی
    عشق ان است که هر لحظه به یادش باشی


    دستبوس همتون هستم
    لطفا پس از خوندن خاطرات سکسی زندگیم نظر بدید که اگه جای من بودید (خدا را شکر که نیستید ) چیکار میکردید . در قسمت نظردهی رسم شده که با حرفای رکیک منظور خودتونو اعلام میکنید، اشکالی نداره من ناراحت نمیشم فقط نظرتونو حتی اگه یه کلمه باشه بدین .


    من تمام اشتباهاتم را با اشاره مشخص میکنم و مجبورم برای انتقال حسم بصورت اجمالی از سال ۶۲ شروع کنم .در ضمن چون در قسمت داستانهای سکسی هستم ،علارغم میل درونیم میبایست هنگام سکس داشتن ، همه جزییات را بگم و یه فضای تحریک کننده بوجود بیارم تا شما در لذت بردن ان شبهای پر از هیجان و کوس کردن های بیاد ماندنی ام سهیم باشید و با بیان این مدل سخن گفتن سعی کردم اعتماد شمارو بدست بیارم و باورهاتونو داشته باشم .


    من مذکر هستمو ۵۳ سال از خدا عمر گرفتم ، نه خیال پردازمو نه جقی هستمو نه قصد جلب توجه کردن را دارم . خواهش میکنم اگه خواستین نظری بدین از عکس العمل رفلکسی خودتون در غالب من ، الهام بگیریدوبنویسید ، تا در اخر بتوانم جمع بندی کنم و درصد تقصیراتم را دربیارم .


    سال ۶۲ در اولین گزینش کنکوری بعد از انقلاب شرکت کردم و بعد از گذروندن چند مرحله تست که سخترینش حزب الهی بودنم را با رفتن به مسجد محلمون و شرکت در نماز جمعه و محتوای خطبه های پیش نماز و عضو بسیج بودن و با چراغ قوه در حریم خصوصی ماشینهای مردم در لابلای پاهای زن و بچشون به جهت پیدا کردن اسلحه و از اون مهمتر یه کیسه فریزر پر شده از عرق سگی دستساز ارامنه را هر شب بمدت دو ساعت به حکم وظیفه انجام میدادم تا گروه سه نفره حراست دانشگاه مهر تایید در برگه امتحانیم برای ورود به دانشگاه را داشته باشم .


    سال ۶۳ در رشته الکترونیک دانشگاه علم و صنعت مشغول تحصیل شدم بعد از دو سال با دختری که ۴ سال از خودم کوچکتر بود اشنا شدم و بسرعت عاشق و دلباخته اوگشتم و احساس میکردم که خداوند یه فرشته پاک و معصوم را به من هدیه کرده و بخاطر علاقه بیش از حدم به قول معروف از بچه مثبت بودن خارج شدم و ناخواسته یه حرکت احمقانه در نهار خوری دانشگاه انجام دادم که حراست با تصویر برداری ازم مرا از دانشگاه اخراج بدون قید و شرط را در پرونده ام ثبت کرد . با قرض و وام تونستم یه ماشین بخرم و در یه اژانس حمل ونقل مسافربری مشغول شدم تا بتوانم برای خواستگاری دختر مورد نظرم اقدام کنم . ولی خانواده ام بدلیل موفق نبودنم در ادامه تحصیل و انتخاب حرفه کاریم شدیدا و بطور جدی مخالفت کردن و مقصر اصلی را اون دختر میدونستن . تقریبا دو سال کار کردم و با خانوادم همه نوع مبارزه ای انجام دادم تا بالاخره محبورشون کردم که به خواسته ام عمل کنن . با کلی مشکلات و حرفای خاله زنک بازی از هر دو خانواده خطبه عقدمون جاری شد که بعد ان اختلافات بین دوخانواده بصورت وصیعتری بوجود امد تا حدی که خانواده ام برام عروسی نگرفتنو خانواده زن عقدیمم هیج جهیزیه ای ندادند .و رفتار خیلی سردی با هر دویمان داشتند . به ناچار ماشینم را فروختم و با پولش یه خونه دو اطاقه رهن کردم و با پول باقی مانده ماشین لوازم ابتدیی یه زندگی مشترک را از قبیل قاشق و چنگال و چاقو و بشقاب خریدم و بدون یخچال و تلوزیون و فرشی ، با گفتن بنام خدا زندگی مشترکمون را شروع کردیم . شب روی موکت یه چادر پهن کردیم و با لباسامون بالش زیر سر درست کردیم و بعنوان شب زفاف کنار هم دراز کشیدیم کم کم خجالت کشیدنمو کنار گذاشتم و شروع کردم بوسیدن و نوازشش بعد از لخت شدنم با تلاش و اسرار اورا هم لخت کردم وای وای وای خدای من چی میدیدم یه دختر ۱۸ ساله با صورتی زیبا و ارام و موهای مشکی مواج که به موجهای دریا فخر میفروخت و یه تن وبدن سفیدو پوست کننده مثل هلو و یک جفت پاهای صاف که با لمسش تمام بدنم به لرزش میافتاد قاطی کرده بودم نمیدونستم کجاشو ببوسم ، کجاشو بلیسم و کجاشو لمس کنم برای اولین بار در کل زندگیم در این شرایط قرار گرفته بودم . او هم چشماشو بسته بود و با یک دست سعی میکرد هر دو سینه هایش را پنهون کنه و با دست دیگرش روی کوسش را پوشنده بود با هر دو دستم تلاش میکردم که دستش را از روی سینهایش جدا کنم ولی زورم نمیرسید . مثل لرهای کوس ندیده ( با عرض معذرت از لرهای غیور )فقط حرکات بی نتیجه انجام میدادم پس از کلی صحبت راضی شد دستش را از روی سینهاش بر داره و با لمسش به خلاقیت خدا در بوجود اوردنش فکر میکردم چشمام میخ کوب شده بود به سینههای سفید و سفتش با نوکهای کوچلو قهوه ای رنگ که به طاق اطاق خودنمایی میکرد که با ارسال پالسهای خوش بو مثل گل محمدی به زمین و زمان لبخند میزد . دو سال پیش با یکی از همکارای اژانس ، با اپارات یه فیلم سوپر سه دقیقه ای دیده بودم که مردی با خوردن و لیس زدن بدن زن شروع میکنه و با دستش کیرش را که به اندازه یک خیار مجلسی بود پاهای زنه رو بالا گرفت و به کوسش فشار میداد و خودشو عقب و جلو میکرد که بعد از یه دقیقه از سر کیرش چند قطره ای شبیه ماست به بیرون ریخت ، این تنها تجربه سکسی ام بود . کم خودم را بروش کشیدم و کیر کوچکم را در بین پاهاش فشار میدادم . و بعد چند ثانیه ای حس کردم یه زلزله هفت ریشتریو در درونم احساس کردم و برای چند ثانیه ای به کما رفتم . بعد از دقایقی مرا به کنارش حول داد و متوجه خیس بودن پاهاش شد که با زیر پوشم خودش را پاک کرد و به دستشویی رفت بعد از ده دقیقه صدای گریه اش منو به پشت در دستشویی کشوند نمیدونستم چی باید میگفتم و با تکرار غلط کردم و عذر خواهی سعی میکردم ارامش کنم پس از مدتی در باز شد و بدون نگاه به من از کنارم با عجله رفت و دراز کشید . من هم به سمت تنها پرتغال موجود گوشه اطاق رفتم و با پوست کندنش راهی برای اشتی پیدا کردم هر دو با عشق و علاقه و نگاه به همدیگه پرتغال را خوردیمو مجددا کنار هم دراز کشیدیم و مشغول حرفای عاشقانه و رومانتیکی شدیم و مجددا با بوسیدن و نوازش مشغول در اوردن لباساش شدم و بر خلاف تصورم هیچ مقاومتی نشون نداد و فقط دستاشو رو کوسش گذاشته بود و پاهاشو جمع کرده بود کیرم شق شده بود ، پاهاشو بالا بردم و کیرم را با دستم تلاش میکردم که در کوسش داخل کنم از شدت اضطراب و فعالیت از سرم عرق میریخت رو سینهاش .احساس کردم کله کیرم داخل شد و او با گفتن اخ و وای منو به کنارش حول داد و بصورت نشسته و پا در شکمش و دستش روی کوسش بود و مظلومانه به من نگاه میکرد و اروم گفت دیگه باکره نیستم و تو پرده ام را پاره کردی و در دستش یه دستمال کاغذی مچاله شده اغشته به یک لکه خونی به اندازه یه قطره بهم نشون داد من مات و مبهوت مثل مجسمه خشکم زده بود و فقط با تکان دادن سرم بعنوان تایید حرفش به کیرم نگاه میکردم و با دو انگشتم دنبال خونی بر روش بودم فقط خیس و لیز بود و بی حال هم شده بود . بدوت هیچ حرفی دراز کشیدیم و به پهلو و دست بر روی سینه ام خوابش برد ولی من چشمام هم پلک نمیزد یه حس عحیبی داشتم انگار به یه دوراهی رسیدم و بدنم در حال دو نیم شدنه که هر نیمه اش به یک راه کشیده میشد و صدای جر خوردنم را در گوشام به همراه صدای تنفس یکنواختش راحس میکردم . فکرم فریاد میزد و قلبم التماس میکرد و یک جنگ شدید در وجودم غوغایی بپا کرده بود که تحملش خیلی برام دردناک بود کم کم روشن شدن هوا به من هشدار میداد که باید تصمیمت را بگیری .


    اشتباه اول :::::
    بعد از شنیدن خطبه عقد و امضا در دفتر بزرگ حاجی بزرگترین پیروزی و با غرور ترین نتیجه تلاشم را چگونه از دست میدادم ؟ مگر بیشتر از ۲۲ سال سن داشتم ؟ با بی ابرو شدنم و ابرو بردن بهتر از جانم چطوری کنار میامدم و به صورت خانواده ام نگاه میکردمو طلب بخشش بخاطر انتخابمو میکردم . بخدای احدو واحد قسم خیلی سخت بود هر کسی این مسئله براش پیش امده باشه درک میکنه که چه دردی به روی شونهام نشست . تصمیم گرفتم که خودم را گول خورده نشون بدم و به احمق بودنم وانمود کنم و در ان سپیده صبح با خدای خودم عهد کردم که در هیچ شرایطی در هر زمان و مکانی این راز را از دلم بیرون نیارم و تا الان بجز خودم و خدای خودم فقط به شماها گفتم .روزها به بهانه دوش گرفتن در حمام گریه میکردم و ساعتها در خیبونا قدم میزدم و مردمو نگاه میکردم .
    بعد از یک هفته تونستم خودم را پیدا کنم و کم کم با گفتن جوکهای خنده دار شمالی و قزوینی جو سنگین خونه خالی از اساس ولی پر از درد و خشم به همراه محبت و علاقه را تغییر دهم . شریک زندگیمم در این یه هفته هیچ تلاشی در مورد ارایش ظاهری و تغییر پوشاکی برای تحریک کردنم نکرد و با سکوتش منتظر تصمیمم شد .چند روز بعد در یک شرکت مشغول شدم . همسرمم توسط سفارش یه اشنا منشی مطبی شد که سه پزشک طبابت میکردن البته نه صبح تا دوازده ظهر با دو هزار تومن حقوق و خودمم در شرکت با هشت هزار تومن استخدام شدم . با تلاش و پشتکار بعد از یکسالونیم توانستم تمام لوازمات یه زندگی با رفاه کامل تهیه کنم و حتی مقداری هم طلا در دست و گردن همسرم هنرنمایی میکرد با خانواده هامون هم روابط خوبی پیدا کردیم که با باردار شدن همسرم از احترام خاصی برخوردار شدیم با داشتن اولین بچه که پسر بود زبانزد کل فامیل شده بودیمو الگو برای جوانهای اطرافمون . پسرم هشت ساله بود که دخترم بدنیا اومد و با اومدنش برکت زیادی هم با خودش اورد و با وام بانک مسکن تونستم اپارتمانی دو خوبه تهیه کنم .


    دومین اشتباه::::::
    و از دید و منطق خودم به سه دلیل سه دانگ اپارتمان را بنام همسرم کردم .


    درامدم به حدی رسیده بود که هر ماهه کمک میکردیم به اشخاصی که نیاز مالی داشتن .
    و تنها ناراحتیمان ضعیف عمل کردن در سکسم بود و در عرض چند ثانیه ارضاع میشدم . د همیشه با لیسیدن و مالوندن کسش او را ارضاع میکردم . گاهی دستم خسته میشد و در کنارش خوابم میبرد و او را با افکار پریشون ساعتها بیدار میزاشتم تا اینکه بوسیله تبلیغات ماهواره ای به دکتر کبریتچی در مجیدیه شمالی رفتم و با یه عمل کوچیک و چنتا قرص و کپسول بعد از دو ماه بهبودی کامل پیدا کردم .
    در کل با عشق و علاقه نا گفتنی و با احترام به همدیگه زندگی اروم با لذتهای سکسی سه نوبت در هفته را میگذروندیم .


    سومین اشتباه ::::::
    به درخواست همسرم عمل وازکتومی برای بستن لوله های اسپرم بارور کردن را انجام دادم .
    یک هفته قبل از پانزدهمین سالگرد شروع زندگیمون با همفکری همدیگه تدارکات جشن گرفتن دوتاییمون و با انتقال بچه به منزل مادرش را برنامه ریزی کردیم . در اون موقع با اپگرید کردن رسیور تعدادی از کانالهای پورن فرانسه باز و قابل رویت میشد و با کسب اجازه و اسرار از او خواستم که رسیور را اپگرید کنم و دراون شب استفاده کنیم و به هم قول دادیم که هیچ وقت به تنهایی استفاده نکنیم شب مورد نظر با یه دسته گل و سرویس طلا به منزل وارد شدم و برای صرف شام به سورنتو یا طلاییه در ولی عصر شمالی رفتیم هر دو با یه حس شهوت فراون فقط به سکس فکر میکردیم یادمه توراه برگشت بخونه در حال حرکت در اتوبان مدرس چند بار لب تو لب شدیم از شدت شهوت همسرم گفت که از عقب دوس نداری بکنی ؟ با استقبال از درخواستش گفتم هیچ وقت روم نشد که ازت بخوام ولی اگه دوس داری همین امشب از پشت هم میکنم با شنیدن حرفام دستش را رو کیرم گذاشت و گفت فدای کیرت بشم چون زندگیمه . هیچ وقت این حرفش از یادم نرفت و نمیره .
    بعد از یه دوش با عجله هر دو لخت روی تخت مشغول انگولک هم شدیم از او خواستم که اگه ناراحت نمیشه تلوزیون را برای دیدن فیلم سکسی روشن کنیم که بر خلاف تصورم مشتاقانه موافقت کرد . روی تخت همدیگرو بغل کرده بودیم و با عوض کردن کانالهای مولتی ویژن و ایکس ایکس ال میچرخیدیم در یکی از کانالها زنی مشغول ساک زدن کیر کلفتی بود و ازم خواست همینو نگاه کنیم بعد از چند لحظه شروع به ساک زدن کیرم کرد و برای اولین بار حس کیر در دهنش را تجربه میکردم و گه گاهی هم اوق میزد . بنظرم او هم دراون قاطی کرده بود نمیدونست کجامو لیس بزنه کجامو ببوسه . اونشب دو مرتبه با شدید ترین حس شهوت یه خاطره خوبی از خودمون گذاشتیم . در واقع اون حرمت و حیا را کم کردیم و هر دو با عشق و علاقه بیشتری به زندگیمون ادامه دادیم .روزها و هفته ها و ماها میگذشت و اعتماد عمیقی بینمون بوجود امده بود و بدنبال بهانه ای برای بیشتر لذت بردن بودیم بیست سال از زندگی مشترکمون میگذشت . پسرم دانشجوی رشتع عمران شده بود و دخترم ده ساله در مقطع ابتدایی بود و کماکان با مهر ورزی و علاقه شدید نسبت به هم زندگی میکردیم .


    چهارمین اشتباه ::::::
    در یه شب هنگامی که با شدت تلمبه میزدم ازش پرسیدم که در ده سال اول زندگیمون که من ضعیف عمل میکردم از رو نیاز جنسی هیچوقت به این فکر افتادی که با شخص دیگه ای سکس کنی بعد از تکرار چند باره پرسشم جواب داد ، اره !!!!
    اصلا انتظار جواب مثبت را نداشتم و با لحنی اروم و متین ازش خواستم که توضیح بیشتری در این مورد بده و چون از اعتماد به هم مطمعن بودیم به یک سکس بعد از چهار سال زندگمون اعتراف کرد و گفت برای خرید به بیرون رفتم و برای رسیدن به مقصدم سوار ماشین شدم که ان مرد با حرفاش منو متقاعد کرد که به منزلش ببرد و چون منزل خودش خالی نبود دنبال دو ریالی میگشت که از طریق باجه تلفن زنگ بزند و من خودم دو ریالی از کیفم در اوردم ودادم . حرفاشو میشنیدم که به دوستش میگفت زود تمومش میکنم قبل از اینکه پدرو مادرت بیان . منو به خونه دوستش برد و یک پارچه روی زمین پهن کرد و بدون در اوردن مانتوم شلوارم را تا نصفه کشید پایین و کارش را انجام داد و من هم بخاطر کمبود داشتن از طرف تو و میل شدید جنسی ام نتوانستم با خواسته اش مخالفت کنم و با ترس و وحشت و سکوت اجازه دادم که کارشو با من انجام بده و من هم تونستم خودمو تخلیه کنم ولی تا مدتها عذاب وجدان داشتم و تو دلم ازت عذر خواهی میکردم .
    بدلیل ضعفی که در ان موقع داشتم و از طرفی علاقه مطلقی که بهش داشتم خودمو مقصرمیدونستم و خطای کارش را موجه دونستم .
    متاسفانه گذشت کردنام تموم شدنی نبود . بعد از اون به چهار مورد دیگه هم اشاره کرد و باز هم گذشت کردمو بی غیرت بودنم را حس میکرم .


    و اما هشت سال اخر زندگی مشترکمون .
    در حالی که زنده بودنم را فقط در زندگی با او میدیدم از شوهر بودن و پدر بودن برای بچه هایم کمو کاست نمیزاشتم .


    پنجمین اشتباه و بزرگترین اشتباه زندگیم ::::::
    بر حسب اتفاق ساعت ده صبح به منزل امدم تا یه وسیله ای بردادم بعد از داخل شدن یه جفت کفش مردانه دیدم . از گفتن حالتهایی که برام بوجود اومد خودداری میکنم چون همه میدونن اون لحظه یعنی چی !!!
    با قدمهای سنگین که قدرت کشش وزنم را نداشت خودم را به اطاق خواب کشوندم و دوستم را دیدم که نشسته و با دیدن من دو دستش را بر سرش کوبید و با افت فشارش از حال رفت و رنگش مثل برف سفید شد همسرم ، عشقم ، نفسم ، وجودم ، تمام هستی و نیستی ام را دیدم که روی تخت در زیر پتو با پوشوندن صورتش تلاش میکنه که محو بشه . دست دوستم را گرفتم اصلا نبض نداشت و سرد سرد بود با اون حالم اب قندی درست کردم و با دو سیلی در صورتش او را بهوش اوردم تا اب قند را در دهانش بریزم . دوستی که زن داشت و بعد از سالها تازه پدر شده بود و شاید هزار مرتبه سر سفره همدیگه نشسته بودم و ده ها بار در بدترین شرایط زندگی با همسرش کمکش کرده بودم و از نابود شدنش جلو گیری کرده بودم . ازش پرسیدم این وقت صبح و تنها در اطاق خوابم چه میکنی ؟؟؟؟
    قدرت جواب دادن نداشت و از طرفی هم او را مقصر نمیدیدم و تنها حماقتش او را به اونجا کشیده بود یقه اش را گرفتم و از درب اپارتمان به بیرون انداختمش .و به سراغ همسرم رفتم و ازش سوال کردم هیچ نمیگفت و گیج و منگ فقط به زمین نگاه میکرد . گوشیم را دراوردم و به دروغ با پلیس ۱۱۰ گزارش یه خیانت از زن شوهر دار و مرد زن دار را توضیح میدادم که ناگهان به پاهای من افتاد و با گریه التماس میکرد که ابروی منو نبر و با گفتن غلط کردم و گوه خوردم پاچه شلوارم را گرفته بود و از روی جورابم پاهای مرا ماچ میکرد بیشتر از این نتوانستم طاقت بیارم و دستاشو گرفتم و بلندش کردم . یاد دخترم افتادم که فقط سیزده سالش بود با دخالت پلیس خط بطلان در دفتر زندگیمون کشیده میشد ، دخترم چه میشود ، پسرم که مشغول دانشگاه رفتن هست چه میشود یاد خودم افتادم که از دانشگاه اخراج شدم . همینطور به عشق و نفسم فکر کردم که بعد از این کار در کنار خیابان برای سوار کردنش دست و پا میزنن و بعد از انتخاب خودش باید زیر کدوم شخصیت بی پدر و مادری بخوابد به اندازه یه کتاب در این رابطه در ده ثانیه در مغزم مرور شد و دوباره گذشت کردمو بخشیدم . سوختم و ساختم دم نزدم . در عرض دو ماه مشکل قلبی پیدا کردم تپشهای شدیدی میگرفتم که اورژانس بالای سرم میامد با خوردن قرصهای قلبی مثل میترال ، وراپامیل و ایندرال که دکتر تجویز کرده بود به مرور شل و خواب الود شده بودم و اون قدرت و اقتدارم را نمیتوانسم نشون دهم و بخاطر تپش نگرفتن روزی سه نوبت از این قرصا مصرف میکردم . کم کم بخاطر کم کاری قلبم ریه ام اب اورد و اب جمع شده در پاهام قدرت راه رفتن را از من گرفت در کنار این مشکلات جسمی ام روماتیسم عصبی هم گرفتم و با درد مفاصلم عملا زمین گیر و خونه نشین شدم .پدر و مادرم فوت شده بودن و تنها یه خواهر داشتم که سالها ندیده بودمش . هیچ کس را نداشتم تا کمک حالم باشد همسرم هم از این موقعیتم استفاده کرد و اپارتمان را فروخت و درخواست طلاق داد .


    اشتباه اخر :::::
    او را طلاق دادم و و به زندگی بیست و هشت ساله خود پایان دادم . و هر کدام از بچه هایم سوی خودشان رفتن و مدت یک سالی هست که هیچ خبری ازشون ندارم و ارزوی دیدنشونو در دلم از خدا تمنا میکنم .


    و هنوز نفهمیدم که چرا با تمام وجود دوستش دارم و هنوز همون فرشته پاک معصوم هدیه از خدا میدونم . و دلم میخواد قبل از مرگم ده دقیقه فقط نگاهش کنم .


    از تمامی شماها واقعا عذر خواهی میکنم و طلب بخشش دارم .
    اگر برای کسی هر سوالی پیش امد ای دی تلگراممو میزارم تا بتوانم جواب گو باشم .
    نظراتتون برام ارزش منده . ارزوی شاد بودن ، سالم بودن ، قوی بودن و پر زور بودن را برای سکس کردنتون دارم . کیراتون سربلند و کوساتون پر انرژی و کوناتون پر فعال باشه .


    نوشته: عاشق بدون چون و چرا

  • 24

  • 8




  • نظرات:
    •   koohyar.meshki posh
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • درس هایی از تاریخ معاصر


    •   shadow69
    • 1 هفته،3 روز
      • 2

    • نه میشه شما رو مقصر دونست نه همسرتون

      چرا که خیانت به شما در ده سال ابتدای از سره نیاز و در ادامه به دلیل عادتش بود

      شما هم اون شب که مچش رو گرفتین باید خونه رو به نام خودتون میکردین و ازش امضا میگرفتین...


    •   سانسا
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • بعضی جاها خیلی سریع و گذرا و نامفهوم بود. فقط میتونم بگم خیلی زندگی مزخرفی داشتی. یعنی به همین راحتی سوار ماشین مردم شده و... بعدشم مگه با دختره تو یونی اشنا نشدی؟ بعد دو سال هم که بعد از اخراجت از یونی بهش رسیدی. پس چطور ۱۸ ساله بوده؟


    •   Sanaz.mistress
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • نتیجه اخلاقیش؟


    •   Siara
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خیانت با هر توجیهی کثیفه اینکه کیرت راست نمیشده به یکی دیگه داده خیلی کثیفه حتی تو یه معلول بدبخت بودی با اون شدت حشرش باید دکمه سیکتیرتو میزد....توام مریضی که از یه نفر بارها ضربه خوردی....و خیلی خوش خیالی که فکر میکنی فرشته ی معصوم و پاک هست البته ممکنه باشه ولی توو رختخواب زیر مردای دیگه،خیلی حال میکنی با گول زدن خودت چون شهامت پذیرش حقیقت نداری واسه همین زندگیتو بچه هات به فاک رفته این افکار تخمیتم التیام بخش رنج هایی نیست.


    •   PayamSE
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • مذکر هستی؟؟!! نه بابا!! ینی اولین چیزی که در شما جلب توجه میکنه،عضو شریف تناسلیتون هست؟ شما دانشجوی الکترونیک بودی و این انشا و نگارشته؟ وسیع رو با ص صابون مینویسی؟ :) عکس العمل رفلکسی؟!!! وووو بعدشم درسته همه اعضای این سایت زیر دیپلم و دانشگاه ندیده هستیم،اما نهار خوری کدوم دانشگاه سال ۶۲ دوربین مدار بسته داشته که علم و صنعت دومیش باشه؟
      دلم نمیاد ناراحتت کنم و دلتو بشکنم وگرنه حرف زیاد داشتم در مورد طرز فکر و زندگیت. اما گذشته درگذشته، هنوز ۵۳ سالته،برخیز و ادامه بده،اما واقع بین باش واقعیت واقعیت واقعیت


    •   Crazy.about.tits.2
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • بعضی از زنا و مردا خیلی بی عاطفه و پستن خیانت هیچ توجیحی نداره


    •   SAMCOLONEL
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • حیف وقت :(


    •   Funny@man
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • ايشالله به ارزوت برسي .


    •   Saeed_n2001
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • من کاری به راست یا دروغ و حق یا ناحق بودن اصل داستان ندارم و اهل فهش دادن هم نیستم اما در مورد توهین به لر و شمالی و قزوین یه بار دیگه تکرار کنی میام از وسط جر میدمت


    •   ناصر39
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • پارادوکس های زیادی داشت این داستان که تقربیا غیر قابل بود - اول اینکه ما معمولا در سال 19 سالگی رنگ دانشگاه رو می بینیم - الان 53 سال داری پس همسزت 49 سال داشته بعداز 28 سال زندگی می شه پس 21 سالش نه 18 سال - تو دانشگاه دیدیش اگر 21 سال رو قبول کنیم سال 63 که وارد دانشگاه شدی ایشون 15 سالش بوده - می بینی عزیزم - داستانت نیاز به علمای ریاضی داره - پس قبل از اینکه متهم به دروغ گویی بشه لطفا اصلاحیه بنویس
      - چون داستانت رو نمی تونم باور کنم پس نظری هم نمی دم


    •   یکی-بود-یکی-نبود
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • فک کنم سایت رو اشتباه اومدی
      یکم کلیشه ای
      در کل میتونم بگم تخیلات یک جقی هست
      البته نظر منه


    •   تینا@
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • یکی فقط به من بگه کوناتون پرفعال باشه یعنی چی؟این الان تعریف بود یا فحش؟:|:|:|
      دیس


    •   hesammosbat27
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • خیانت خیانته هیچ دلیلیم نمیشه روش گذاشت نباید اینقدر بخشش میکردی.. بخشش زیاد توهم خدا بودن واس طرف ایجاد میکنه و با خودش میگه چون فلانی دوسم داره و اونقدر مهربونه که همیشه میبخشتم په هر غلطی دلم بخواد میکنم نهایت میفهمه یکم گریه میکنم و عذر خواهی اونم میبخشه.... من خودمم همین مشکل تورو داشتم و هنوزم یوقتایی بهش فکر میکنم ولی دیه نمیزارم بازیچه کسی بشم


    •   king.artoor
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • عالی بود افرین


    •   Saadaaf20
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • از نگارشتون خوشم نيومد و در كل نميشه گفت داستان بلكه بيشتر دلنوشته بود
      همسرتون كه واقعا آدم پستي بوده اما خب حماقت شما هم قابل انكار نيست شما خودتون باعث شديد اون چنين كارهايي بكنه در واقع با گذشتتون بهش فهمونديد كارش درسته
      در كل متاسفم اگر واقعي بود


    •   jahan001
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • فقط میتونم بگم همه ی جوری میره تو کونشون ی سری خبردار میشن ی سری هم فکر میکنن نرفته که خبر ندارن گشادن حالی‌شون نشده


    •   simp3r
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • (dash)


    •   coderman666
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • فقط یه احمق از یه سوراخ دوبار گزیده میشه.حکایت توه.جالب اینجاس هنوزم فک میکنی معصومه:///////اون اگه معصوم باشه الکسیس الان مریم مقدسه:|


    •   masoud201018
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ببخشيد مجبورم كه اينطور گله كنم از بعضي از دوستان
      كه انگار تخمشونو كاشتن كه فقط بيان اينجا بجاي نظر انتقاد كنن و بكوبن بابا يكم به خودمون بياييم چرا اينقدر همديگه رو ضايع ميكنيم كجاي قرآن اومده كه وسيع درسته وصيع غلطه شايد اون زمان مه ايشون تحصيل كرده وصيع نوشته ميشده خوب نيست بخدا درست نيست اينقدر سربه سر هم گزاشتن و توهين كردن خوب نيستاينجا مياييم تا تجربه كسب كنيم و غيره نميخوايم مچ همو بگيريم كه كي راستًگفته كي دروغ گفته تمام دنيا از ايراني متنفرن بخاطر همين رفتارا و افكار بسه ديگه تمومش كنيم اين مسخره بازيارو...


    •   ۱۸سالمه
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اشتباه از زنت بوده ، باید از همون اول به حرف خانواده گوش میکردی
      اون زن بهت خیانت کرده میفهمی اونم چند بااااااار
      که تو فقط دوبارشو فهمیدی
      اینجور زنا معصوم و پاک نیستن باید بنداریشون دور


    •   دکترروزبه
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • کوناتون پرفعال باشه,اسرار,وصیع,عکس العمل رفلکسی (dash) ,مطمئنی دلیل اخراجت از دانشگاه فیلم برداری توی نهار(ناهار درستشه)خوری دانشگاه بوده در سال 63؟شاید نگران سطح علمیشون بودن


    •   Arash.danger
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خسته نباشی دلاور...خدا قوت پهلوون
      بنظر من برو ی دی ان ای ببین بچه هات مال خودت هستن یا نه


    •   amirreza-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • داستان تون واقعی بود. نظر مردم هم براتون مهم نباشه چون عقده تخریب کردن از دیرباز تو فرهنگ ما بوده....
      امیدوارم که زندگی جدیدی شروع کنید و یک زن ایده ال پیدا کنید.
      در اخر امیدوارم که فرزندان تون پیش تون بیان.


    •   Mberno86
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • تو مرد درستی بودی و به معنای واقعی کلمه یه آدم دلسوز خونواده و زن باز نبودی ولی تنها عیب زندگیت این بود که خیلی دل رحم بودی . منم زندگیم مشابه شما بوده و زنم دو بار بهم خیانت کرد و برای بار سوم طلاقش دادم و تو سه سال زندگی مشترک هی میگفت بچه میخوام ولی تنها زرنگی من این بود چون بهش اعتماد نداشتم گفتم زوده تا اینکه شخصیت واقعیش رو شد . بهرحال عزت دست خداست مطمئن باش اونم چوبش رو میخوره


    •   بوی.آب.محمود
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خر خودتی. با اون ازادی زمان شاه و اون فیلم فارسیاو غیره و غیره تو نمیدونستی کیر و کس چیه و باید چیکارشون کرد ؟
      درضمن این زندگی اسفناک کوچکترین تاوانیه که شما عنقلابیون وحشی باید میدادین. میخ میکردین تو سر زنایی که روسریشون عقب رفته ؟ خدا هم میخ کرد وسط کس و کون زنت. کمترم مظلوم نمایی کن. بعد بیست سال تازه زنیکه جنده براش ساک زده. منم شاخ دارم رو سرم. کلا کیر عموم قرضی تو دهنت


    •   Shahin.rz
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • داداش اون زن لیاقت تورو نداشت و اینکه بنظر من اون لیاقت شمارو نداشت عشق شما واقعی بود ولی اون فقد هوس بود باید قبل از بچه دار شدن طلاقش میدادی ولی بحرحال موفق باشید


    •   Lost_moon_
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • یکم وسطای نوشتتو خوندم
      خدا شانس بده:|
      دور و ورای من که همه منتظرن از طرف یه چیزی ببینن ول کنن برن،منتظرنا،در کمین(البته،اونا دوست پسر،دوست دخترن )


    •   Lost_moon_
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • جناب مسعود
      حرفات متین،ولی تو شهوانی دنبال کسب چه تجربه ای هستی؟به نظر من کم تقصیر ترین کسا تو نفرت جهان نسبت به ایرانیا،عموم مردم هستن.مسئولین این کشور که به عندان نماینده ای از ما هستن،نماد دروغ و ریا کاری و فساد و مسخرگی ان.


    •   amirbandaris
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • ارزوی ارامش دارم براتون... هیچی نمیشه گفت


    •   happysex
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دوربین مدار بسته ؟؟؟؟؟
      تو خوبی عزیزم


    •   989796Shiraziboy
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • متاسفم.متاسفم.متاسفم.زن کثیف ترین حیوان روی کره زمینه.زن باید خوبشم گذاشت زمین سرشو برید.دلم برات سوخت...


    •   None.name
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • سلام من واقعا هیچ کاری به راست و دروغ بودن داستان زندگی تون ندارم چون سن هایی که بیان کردین برای رفتن به دانشگاه و ازدواج واقعا زود هستش مگه اینکه خانم شما دو سه کلاس و تو یک سال خونده باشن


      ولی واقعا آنقدر متاثر و ناراحتم الان که حد نداره ???? یعنی واقعا جای شما بودم و خیانت میکرد زنم بهم مطمئنا نمیتونستم دیگه زندگی کنم و مطمئنم که اگه نمیمردم خودکشی درست حسابی میکردم که دیگه فکر نکنم به این اتفاقات بد و‌ تلخ ....


      خودم و جای شما فرض کردم ! واقعا از لحاظ احساسی و مهربون بودن بیش از حد مو نمی‌زنیم باهم ???? به حدی مهربون و بخشنده که تنها کسی که عاشقش شدم و بعد ۳ سال تحصیل تو‌ دانشگاهی که بودیم فهمیدم طرف من و فقط برای کمک‌ درسی میخواد و بس و‌ تو تمام این مدت دوست پسر داشته و‌ من نفهمیدم


      واقعا راست میگن که عشق زیادی آدم و کور و کر می‌کنه ، فقط الان که داستان شما رو خوندم از خدای خودم تشکر کردم که اون عشق یک طرفه من هرگز به ازدواج تخم نشد چون از اولین روزی که بهش گفتم دوستش دارم ، بهش گفتم که با پدر و مادرم صحبت کردم برای اینکه بیام خواستگاریت


      خدا رو شکر که من حداقل قبل گسترش ارتباطم و نابودی بیشتر زندگیم فهمیدم طرف مقابلم و


      و اینکه درس بزرگی گرفتم که مطمئنم شما هم به اون رسیدین اینکه هرگز کسی و بیشتر از خودت دوست نداشته باش چون وقتی مطمئن بشه از علاقه بیش از حدت که نشونه ضعف بزرگی هستش به خاک سیاه می‌شونتت


      پس تنها آرزوی من برای شما ، ادامه زندگی به صورت عالی هستش یعنی طوری که تمام ناراحتی و درد و سختی و بتونین فراموش کنین و اینکه الهی بچه هاتون بازم به دیدنتون بیان


      موفق باشین ????


    •   Dr_jekyll
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • دختر ١٨ ساله تو دانشگاه چه ميكرد?اونوفت بعد ازدواج ديگه ترفا يا چى شايدم اين يه اشتب ديگت بود


    •   Amir_sck
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خیانت بد ترین درد دنیاست ، لعنت به هرکی که به نحوی خیانت کرده در طول زندگیش . . .


    •   XMohammadx
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • لعنت به خیانت


      خیلی داستان قشنگی بود واقعا بعضی وقتا نمیشه منطقی فکر و رفتار کرد


    •   Mina3068
    • 2 روز،14 ساعت
      • 0

    • اقای عاشق بدون چون چرا
      شک ندارم که داستانت واقعیت کامل داشت . به نظرم تو اگه هر کاری میکردی همسرت رفتنی بود فقط دنبال دل و جرات میکشت . از رفتنش مایوس نباش چون بعنوان یک زن میدونم که عشق زن کاذبه و هر ان احتمال زیرو رو شدن داره و مطمعن باش هیچوقت بر نمیگرده حتی سر قبرت هم نمیاد . برو خوش باش دنیا دو روز بیشتر نیست


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو