تناقض

    1398/9/8

    دوران دبیرستان ، یه رفیق داشتم که همه مسخرش میکردن.
    نه قیافش بد بود، نه لباس پوشیدنش، نه درسش... مسخرش میکردن چون با خودش حرف می‌زد! سر کلاس از خودش می‌پرسید ؛ امروز امتحان شیمی داریم؟ خودش جواب می‌داد آره... زنگ تفریح از خودش می‌پرسید نوشابه می‌خوری؟ خودش می‌گفت ؛ آره...
    بعد از امتحان از خودش می‌پرسید ؛ چند تا غلط نوشتی؟ خودش جواب میداد یکی... وقتی با کسی حرف می‌زد مثل همه بود . ولی امان از وقتی که تنها میشد. شروع می‌کرد حرف زدن با خودش... بعضی وقتا داد می‌زد و به خودش فحش میداد ، بعضی وقتا هم می‌خندید و خیلی وقتا خودش ،به خودش دلداری میداد.
    چندباری مدرسه خانوادش رو خواسته بودن. زیاد دکتر رفته بود ولی همه یه جواب میدادن : «هیچ مشکلی نداره».
    همه میگفتن : این کار رو آگاهانه انجام میده. پشت سرش زیاد حرف میزدن. از جن و شیاطین و روح میگفتن ، ولی من فکر می‌کردم اون وقتی تنهاست با خودش حرف میزنه تا از سکوت و تنهایی فرار کنه.
    پریشب یکی بهم گفت : دقت کردی تازگیا خیلی با خودت حرف میزنی؟ خیلی نگرانتم...
    گفتم آره، چند نفری بهم گفتن... نگران نباش حالم خوبه... نترس دیوونه نشدم.
    گفت : چیزی شده صدرا؟
    گفتم آره... یه رفیق جدید پیدا کردم. یکی که حرفم رو میفهمه. یکی که اگه بخواد هم نمیتونه ترکم کنه. می‌دونی برای چی با خودم حرف می‌زنم؟ چون هر آدمی احتیاج داره به کسی که حرفش رو بفهمه... چون بجز خودم هیچ‌کس حرفم رو نمیفهمه... به نظر شما منم دیوونه شدم آقای دکتر ؟؟


    فکر نکنین دارم کفر میگم ...آقای دکتر خونه ی ما طبقه ی چهارم بود . همیشه وقتی از خواب بیدار میشدم دوست داشتم آدمهارو از دور تماشا کنم چون میترسیدم از تنهایی میترسیدم با یکی باشم دل ببندم بعدش بذاره بره . در اتاقمو قفل میکردم تا با پدر و مادرم روبرو نشم . نصیحت هاشون شبیه کسایی بود که راه رفتن منو مسخره میکردند ولی خودشون هیچ وقت با کفشهام راه نرفته بودند .
    خب همه ی آدم ها میفهمن جنسیتشون چیه من چیزی از جنسیت خودم نفهمیدم . دخترم ؟؟ پسرم ؟؟ شما میتونین بهم بگین ؟
    از پسر بودنم راضی بودم ها نه که راضی نباشم ولی تو خونه باهام مثل یه دختر رفتار میکردند .
    آفتاب که غروب نکرده باید تو خونه زندانی میشدم و خودم رو با چیزای مسخره سرگرم میکردم .
    آقای دکتر این وسط تقصیر من چیه که من بر خلاف پسر بچه های دیگه با ماشین و اسباب بازی های پسرونه بازی نمیکردم و با عروسک بازی میکردم . خب مگه من خواستم اینجوری بشم ؟؟ خدا شاهده همین الانشم اسباب بازی های دوران‌ بچگیم رو دارم ، میتونم نشونت بدم که همه برام عروسک می خریدند .
    یکم که بزرگ تر شدم وقتی که با اجتماع آشنا شده بودم مزاحمت های آدم های بیخود اذیتم می کرد، یکی بهم تیکه مینداخت یکی بهم فحش میداد یکی بهم میگفت پسر خوشگله بریم خونمون جیک جیک کنیم ؟ حالم از همه چی و همه کس بهم میخورد .
    از خودم متنفر شده بودم ، دلم‌ میخواست از اون پنجره ای که همه ی آدمارو از دور تماشا میکردم بپرم و تمام .....
    از سر لج با خانواده و خودم شلوار تنگ میپوشیدم ؛ با کل دنیا لج کرده بودم با خودم لج بودم با خانوادم لج بودم با آدما لج بودم . بی توجهی خانوادم برام عقده شده بود . عقده ی توجه داشتم ... با تموم وجودم دوست داشتم کارایی بکنم که تو چشم باشم . دوست داشتم برجستگی های تنم توجه همه رو جلب کنه . روابط عمومیم خیلی بالا بود از هر دختری که خوشم میومد به سادگی می تونستم دوست شم . ولی یه چیزی درست وسط زندگیم گم شده بود که نمیتونستم پیدا کنم . یه چیزی این وسط گم بود یه چیزی که همیشه ناراحتم میکرد . همیشه دوست داشتم یه پسری باشه بشه همدمم بشه رفیقم ولی به هر کی میگفتم رفیق فقط ازم یه چی میخواست "سکس"
    موهام همیشه بلند بود . خانوادم اجازه نمیدادن موهامو مش کنم . به مو هام اسپری طلایی میزدم و مثل بچه ای که تازه راه رفتن یاد گرفته شوق میکردم. مثل دخترا راه میرفتم مثل دخترا حرف میزدم ؛ غذا میخوردم ... ناز میکردم ولی خدا شاهده نازکش نداشتم آقای دکتر .
    تو خونه وقتی تنها بودم خودمو آرایش میکردم و نیم ساعت جلوی آیینه با خودم حرف میزدم . با خودم درد و دل میکردم و هر چی دلخوری داشتم رو سر خودم خالی میکردم .
    بزرگتر شدم و از پسر خالم ( علی )خوشم اومد . پنج سال ازم بزرگ تر بود . رفته رفته رابطم باهاش تا سر حد عشق رفت ولی این عشق تو نظرم یکطرفه بود . تو رویای خودم باهاش زندگی میکردم
    تو خیالم بدن ورزشکارشو به آغوش میکشیدم و کل صورتشو بوسه بارون می کردم . ولی خدا شاهده اون باعث این نم چشامه ؛ اون لعنتی ،یه زندگی بهم بدهکاره .
    این علاقه و احساس من بهش حد و مرز نمیشناخت
    زمانی به خودم اومدم که کار از کار گذشته بود همیشه تو مهمونی های خانوادگی قفلش میشدم زوم‌ میشدم‌ رو چهره ش . قیافه ی متوسطی داشت صورتش بور بود و همیشه ته ریش میذاشت . عینکی بود نه از این عینکی هایی که تو ذوق آدم بزنه نگاه کردن بهشون ، از اون عینکی های خاص و جذاب . مدل موهاش با اینکه همیشه سربازی بود ولی عجیب بهش میومد ، به خاطر ورزش بوکس و بدنسازی بدنش عضله ای و رو فرم بود .
    یه روزی دلمو زدم به دریا و تو آخرین مسیجم و لا به لای شبخیر گفتنم ، گفتم: دوسش دارم .
    بلافاصله بهم جواب داد بعدا راجع بهش حرف میزنیم .
    تا سپیده دم خوابم نمیبرد از خودم چندین بار پرسیدم چرا بهش گفتم که دوستش دارم . میخواستم برای مدتی خودمو از همه قایم کنم و کسی نتونه سراغی ازم بگیره .نمیخواستم پامو از اتاقم‌ بیرون بذارم‌ ،نمیخواستم کسی رو ببینم به جز اون .
    تازه خوابم برده بود که صدای مسیج بیدارم کرد .
    خودش بود گفته بود : جلوی آپارتمان منتظره . نمیدونم چطور شال و کلاه کردم فقط میدونستم باید زود آماده بشم برم پیشش. ست مشکیِ تنگی پوشیدم . موهامو با اتو کشیدم جلوی چشام تا جلوی یکی از چشامو بگیره . جلوی آینه نگاهی به صورت سفیدم انداختم . انگار قرار نبود هیچوقت ریش داشته باشم . صورتم لطافت زنانه داشت و گونه هام و لبام برجسته بود .
    دل تو دلم نبود ... این استرس لعنتی منو تا سر حد مرگ میکشوند .
    وقتی سوار ماشین شدم از خجالت نتونستم نگاهش کنم . خیلی شرم داشتم و به خاطر حرفی که بهش زده بودم خجالت میکشیدم .
    با شوخی کردنش سکوت بینمون شکست و با نگاه کردن بهش از ته دلم خندیدم .
    بهم گفت دوستم داشتی و بهم نمیگفتی ؟؟ دارم برات صدرا .
    اخم کردم و گفتم عه مثلا میخوای چیکار کنی ؟؟
    دستمو تو دستاش گرفت . دلم ریخت برای لحظه ای گرمای دستاش دستای سرد و یخ زدمو گرم کرد . انگار تب کرده بودم .
    بعد از کلی گشتن و حرف زدن جلوی در خونمون نگه داشت و دستمو تو دستاش فشار داد .
    صورتشو نزدیک تر آورد و با گفتن منم دوست دارم لبامون برای چند ثانیه قفل هم شد .
    گونه هام گل انداخت ؛ حسابی خجالت کشیده بودم . از ماشین پیاده شدم و به سرعت دویدم به سمت خونه .
    درو بستم و پشتمو تکیه دادم به در . چشامو بستم و نفس عمیقی کشیدم . حس گرمای لباش تو گوشه ای از مغزم نقش بسته بود و تو هر شرایطی مثل فیلم از جلوی چشام رد میشد.
    تا یکسال همیشه با هم بودیم تو خلوت دستای همو میگرفتیم . همدیگرو به بغل میکشیدیم و با هم لب بازی میکردیم وقتی به خونه میرسیدم ازم ده تا سلفی میخواست . منم وقتی عکسشو برام میفرستاد قند تو دلم آب میشد و بهش میگفتم دلم براش خیلی تنگ شده . همه چی خوب بود تا اون شب لعنتی رسید . کاش هیچوقت اونشب نمیرسید .


    دعوت بودیم به مهمونیه یکی از دوستامون هر جور آدمی تو مهمونی بود . از دختر و پسر معمولی گرفته تا ترنس و گی و لزبین .
    حسابی مست بودم و بر خلاف بقیه یه گوشه ای نشسته بودم و به اونایی که میرقصیدند نگاه میکردم و میخندیدم .
    تو حس و حال خودم بودم چشام حسابی تار و خمار شده بود که سایه ای بالای سرم احساس کردم . سرمو برگردوندم و نیوشا رو بالای سرم دیدم . نیوشا لزبین بود و یکی از فانتزیاش این بود که با پسر های ترنس بخوابه . از اولشم از این بشر دل خوشی نداشتم تو هر مهمونی و دور همی خودشو بهم نزدیک میکرد و منم به هر بهونه ای ازش دور میشدم . بچه ها سامی صداش میزدن . ازم خواست باهاش برم اتاق بغلی و در مورد یه موضوعی باهاش صحبت کنم . از سر جام بلند شدم و به طوری که درست نمیتونستم راه برم خودمو به اتاق رسوندم . بدون اینکه حرفی بینمون رد بشه بازو هاشو گره زد به گردنم و لباشو چسبوند به لبام .
    دلم حسابی سکس میخواست خیلی مست بودم و نتونستم خودمو از لباش جدا کنم و زبونمو تو دهنش چند بار جا به جا کردم .
    دستمو گرفت و برد زیر شورتش . دستمو زیر شورتش بالا پایین میکردم و صدای ناله های وحشیانش کل اتاقو در بر میگرفت . میترسیدم یکی بیاد ببینه مارو با صدایی لرزون بهش گفتم هو چته یواش تر ناله بزن .
    خنده ای شیطانی بهم تحویل داد و شلوارشو به پایین کشید و سرمو فشار داد بین پاهاش.
    حالم بهم میخورد ولی طوری سرمو بین پاهاش فشار میاد که حتی نمیتونستم نفس بکشم . فقط دوست داشتم زود ارضا بشه و این بازی مسخره رو تموم کنه . زبونمو به تندی رو کسش میکشیدم . بعد از چند دقیقه فشار دستشو رو سرم بیشتر کرد و شل شد .
    سرش داد زدم و گفتم چیکار کردی جنده حالم ازت بهم میخوره دیگه نمیخوام ببینمت .
    نیوشا بدون توجه به حرفام خیره شده بود به در و لباش از هم جدا نمیشد حرفی بزنه .
    سرمو چرخوندم به نقطه ای که خیره شده بود ، نگام تو نگاه علی قفل شد. انگار یکی دهنمو دوخته بود که نتونستم حرفی بزنم . علی با تکون دادن سرش در اتاقو کوبید و رفت . نیوشا شلوارشو بالا کشید و علی رو صدا زد .
    علی برگشت سمتش و گفت چیه نیوشا چی میگی ؟؟
    نیوشا جواب داد علی بخدا طوری که فکر میکنی نیست داری اشتباه فکر میکنی . علی گفت چیو اشتباه فهمیدم با چشمای خودم دیرن داشتین چیکار میکردین گند زدین به همه چی . حالا هم من میخوام‌ برم‌ ، تا بیش تر از این مزاحم عشقبازی شما دو تا عاشق نشم ، برگشت نگام کرد و با صدای بغض آلودش گفت : از این به بعد مانعی سر راه کثافت کاریات نیست، صدرا هر غلطی که دلت میخواد میتونی بکنی .
    علی اونشب رفت و هیچوقت حتی ازم نپرسید که تو اون اتاق چه اتفاقی افتاده ، من موندم و یه دنیا حرف که نتونستم به عزیزترین کسم بزنم ، من موندم درد بی کسی که خودم با ندانم کاری باعثش بودم ، من موندم و حسرت دوباره دیدنش ، یه چند وقت بعدش از مادرم شنیدم که علی برای همیشه رفته سوییس پیش پدرش .
    اینا همه ی مدارکمه که دکتر پزشک قانونی هم تایید کرده و از دادسرا هم حکم مستقیم قاضی رو دارم . سه ساله من پیش شما میام واسه اینکه میخوام عمل کنم ، عمل تغییر جنسیت ، از این وضع خسته شدم .
    میخوام برای یه بارم که شده اونطوری که دلم میخواد زندگی کنم ، جای خود واقعیم زندگی‌ کنم ، دیگه خود واقعیم‌ رو از کسی پنهون نکنم
    دکتر عینکشو از چشماش در آورد و نم چشاشو گرفت و گفت : مطمئنی میتونی اینطور زندگی کنی ، عواقبشو پذیرفتی .
    با سرم تایید کردم که میتونم .
    آقای دکتر بهم گفت : گاهی وقتا از شغل خودم بدم میاد . امیدوارم تطبیق جنسیت حالتو خوب کنه و از سر لجت با زندگی این تصمیمو نگرفته باشی .
    آقای دکتر درست میگفت من از سر لج با زندگی این تصمیم رو گرفته بودم . چه بد چه خوب نمیخواستم از تصمیمی که گرفتم برگردم ، احساس می کردم اگر هم تصمیمم اشتباه باشه ارزشش رو داره که انجامش بدم.


    پایان


    نوشته: secretam

  • 22

  • 9




  • نظرات:
    •   navida.x
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • حس خوندنشو ندارم فقط اومدم بگم که اولم


    •   saeedno15
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • لایک اول, خوب بود


    •   hadieh_a
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • ....ای بدک نبود


    •   Terminator1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دلم گرفت :(


    •   สic
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • دلت را می پویم مبادا شعله ای در آن نهان باشد


      لایک


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • کسی که عاشق باشه پانمیشه بره تو ی اتاق خلوت بایکی دیگه لز کردن و لب تولب بودن ..میتونستی داستان و هیجانی کنی و قسمت دوم بهش اضافه کنی و به عشقت برسی .روان مینویسی قشنگه اما چیدمان قصه ات زیاد با واقعیت جور درنمیومد ..جواب آخر خود کرده را تدبیر نیست..


    •   _secretam_
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • Thebtchking
      مرسی دوست خوبم نظر شما برام بسی پر اهمیت بود .
      من این داستان رو به خاطر چند ترنس نوشتم و لایک و کامنت زیادش اصلا برام مهم نیست .
      دلیلی که وین داستان رو آپ کردم این بود که هر ترنسی این داستان رو خونده تحت تاثیر قرار گرفته ....
      پس مطمئن باشین این داستان رو قبل از آپ کردن چند نفری خوندن .
      دقیقا این حرف شما رو خودم مدام برای خودم تکرار میکردم . هر آدم عادی که میخوند هیچ اتفاقی نمیوفتاد .
      ولی وقتی یک ترنس بخونه این داستانو همه چی بر عکس میشه .
      امیدوارم ترنس های این سرزمینم یه روزی به خقشون برسند .


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لایک ۵ ، به امید روزی که ملا بره، همه چی درست میشه


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • قشنگ بود :-) واقعا انگار آدم داره فیلم میبینه :-) موفق باشی عزیز! (rose)


    •   asheghedildo
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالبی بود، راستیتش منم یه خورده احساسات زنونه دارم ولی نه به شدت تو، اهل رابطه با مردا نیستم


    •   Mohammad.amiri
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • هی ..???


    •   Q.mars
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • چ عجبی ما یه داستان خوب تو شهوانی دیدیم ، ادم میتونه مث ی فیلم تک تک صحنه هاشو ببینه ، خیلی عالی بود حتمن بازم بنویس مثل این (ok)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • با سلام مجدد خدمت همه ی دوستای گلم.خدا بخواد شهوانی آزاد شد.
      سکرتم جان هنوز داستان رو نخوندم ولی ندید لایک داری.


    •   Caboos1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • لایک برادر سکرتم
      داستانت قشنگ بود ترنسا موجودات حساس و شکننده ای هستن که از یه مشکل خدادادی رنج میبرن که نمیشه بهشون خرده گرفت
      منتهی تو ایران متاسفانه یه مشت آدم مزخرف خودشونو ترنس معرفی میکنن که باعث خراب شدن ذهن مردم نسبت به این جنس و نتیجتا سخت تر شدن و منزوی شدن اوناست
      سلام حمید سیگاری چطور مطوری
      زنده ای؟
      یواش یواش داشتم اعلامیه تو تاپیکا پخش میکردیم که گمشده صاحب نام دچار اختلال حواس میباشد و چند روزیست که از سایت خارج و تاکنون بازنگشته
      تو که ما رو آدم حساب میکنی؟؟نمیبینی کونی مونیا میگن کابوس کسلیسی میکنه
      فاعل جواب رد داده


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • کابوس جان سلام داداشم،هستم زیره سایه ات،کونی مونی ها هم گُه زیادی میخورن درباره ی تو حرف بزنن.
      همه تورو میشناسن و میدونن چقدر صاف و زلالی،پس با حرف چهار تا کونی بارون نمیباره.
      راستی از Sexybreasts چه خبر،ندیدمش!!!


    •   Caboos1
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • داداشم حمید
      چاکریم
      دلم تنگ شده بود
      مال این حرفا نیستن
      همه برام عزیزن منتهی من اسم کسایی که قلبا دوسشون دارم و میدونم جنبشو دارن رو گاهی تو پیامام میارم و شوخی میکنم فارق از جنسیت
      صافی و زلالیه منم عین آب لوله کشیه قمه حاجی
      تو به من لطف داری
      Sexy رو قبل از این ویرانی ها دیدم حالشو پرسیدم چون حال ندار بود
      بعدش هر چی زیر آوارا گشتم پیداش نکردم
      امیدوارم دوباره زنده ببینمش
      خودت چطوری؟


    •   hojjat.kirkolof
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • بد نبود ولی خدایی داستان کیری بودخدا رو شکر نخوندم (sick) (erection) (erection)


    •   Bopho
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • ناراحت کننده بود
      اشتباه هست که بهت مهلت نداد تا حرفتو بزنی
      امیدوارم زندگیت سر و سامون بگیره دلت خوش باشع
      یا حق


    •   مردكوهستان
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • درود
      منم چون يه زن كه ترنس بود و خصوصيات مردانه داشت رو مي شناختم و با عالم ترنس ها آشنا شدم
      بله ترانسكشوال با هموسكشوال فرق مي كنه و مردم بيشتر هموسكشوال يا دوجنسه ها رو يا بعضي بچه كوني ها رو كه اداي زن در ميارن ميگن ترنس ولي اينجوري نيست


      در كل درسته كه خصوصيات دروني و رواني ترنس ها با ظاهرشون فرق داره و خدايي خيلي سخته كه تصميم بگيرن ظاهرشون رو هم با عمل هاي جراحي و مصرف هورمون و سختي ها مشقت هاي بسيار تا حدودي تغيير بدن
      دركل خدا كمكشون كنه و به اطرافيانشون هم درك


    •   Alouche
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • وسطاش دیگ ادم خسته میشد از خوندن


    •   royaei
    • 1 ماه،3 هفته
      • 2

    • مثل همیشه روان و با یه نگارش عالی داستانت رو نوشتی ؛
      اما موضوع داستانت طوری بود که گیرایی لازم رو برای جذب مخاطب نداشت ؛
      اما من دوست داشتم ؛
      فقط کاش ادامه داستان رو بعد از عمل جراحی می نوشتی و چگونگی زندگی رو بعد از عمل مخاطب تجربه میکرد ؛
      ممنون از وقتی که صرف کردی برای نگارش خوبت ؛
      با احترام موفق باشی


    •   sAjJaD7382
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود لایک ادما گاهی با یه اشتباه هایی مسیر زندگیشونو تغییر میدن


    •   Samer66
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • لاییییییک جناب صدرا خان.
      خوب راه افتادیا داداشی.
      خداروشکر شما هستی.خسته شدیم از این داستان های شربتی و نویسنده های بدرد نخور.
      جای امثال آرام و مستانه و فگار و سعید تبریزی و ....خیلی خالیه ایشالا برگردن.
      مرد غمگین و حمید جون منتظر داستانهای شما هم هستیم.
      مهران هم که ما رو تنها گذاشت رفت.
      دیگه این سایت برکت سابق رو نداره و همه شدن غریبه


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اوووووپس
      لايك (rose)
      خيلى خوشگل بود
      خيلى دوسش داشتم
      بازم از اين خوجگل موجگلا بنويس برام
      مررررسى ;)


    •   Mr_Matin
    • 4 روز،18 ساعت
      • 0

    • مرد باش پدر باش


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو