تنبیه

    قبل از هرچیزی بگم این یک داستان واقعی یا خاطره نیس و فقط یک داستان خیالی و صرفا برای سرگرمیه گفتم که بدونید.
    ورد ضمن گی هستش. اگه میخونید بعدا نگید فلان بود بهمان بود.
    تا یادم نرفته ژانرش ددی کینک هستش.
    ..............................................................


    با غرور زیادی از لامبورگینی مشکی رنگش پیاده شد... عینک افتابی مارکشو از روی چشماش برداشت و نگاهی به محوطه نسبتا شلوغ دانشگاه انداخت... از دیدن نگاه خیره ی دخترا پوزخندی روی لبای درشتش نشست...
    چشم چرخوند و نگاه تیزش دوست دختربازشو که میون جمعی از دخترا مشغول لاس زدن باهاشون بود شکار کرد.
    با قدم هایی بلند ومحکم به سمت دوستش رفت که ناگهان شخصی با شدت باهاش برخورد کرد.قبل از اینکه بیافته تونست تعادل خودشو حفظ کنه اما شخصی که باهاش برخورد کرده بود روی زمین افتاد و صدای اخ پراز دردش به گوش رسید.
    بهش نگاه کرد... پسری ظریف ولاغر که روی زمین افتاده بود... میخواست طبق معمول بی تفاوت از کنارش رد شه با با دیدن چهره ی اشنای پسر از رفتن پشیمون شد.
    کنارش زانو زد و به صورتش چشم دوخت... پسر چشماشو روی هم فشار میداد و لبهای صورتی و کوچکشو گاز گرفته بود. دستشو برد جلو و لبهای بیچاره پسرو از اسارت دندوناش ازاد کرد. با همین حرکت چشمای پسر به سرعت باز شدن. با تعجب به پسر روبه روش نگاه کرد اما به ثانیه نکشید تعجب جای خودشو به ترس داد...
    چشمای وحشت زدش روی صورت اخموی پسر مقابلش میچرخید... با ترس دهن خشک شدشو باز کرد و با صدایی لرزون اسم پسر رو صدا زد
    =دیـ..دیوید ؟؟!!
    پسر که دیوید خطاب شده بود به چشمای ترسیدش خیره شد... گره ای بین ابروهای خوش فرمش افتاد... با صدای خشنی غرید
    -مکس تایلر؟اینجا چه غلطی میکنی؟؟!!!
    مکس با شنیدن صدای عصبی دیوید چشمای قهوه ای رنگش پراز اشک شد...
    با صدایی اروم که به زور به گوش خودش هم میرسید گفت
    =می..میخواستم..بیام..پیشت..
    اما دیوید این جمله رو شنید...
    لبخندی که میخواست روی لبهاش بشینه رو زود جمع کرد... باید به این پسر کوچولو یاد میداد نباید بدون اجازه از خونه بیرون بیاد...
    از جاش بلند شد و بازوی مکس گرفت و کشید... باهمین حرکت مکس از جا کنده شد و ایستاد...
    دیوید نگاهی به دوستش جک که گردن دختری بلوند رو میبوسید انداخت و سری از روی تاسف تکون داد...
    راه اومده رو برگشت و مکس رو دنبال خودش کشید... به نظر کلاسای امروزش به خاطر مکس کنسل شده بود... در سمت شاگرد رو باز کرد و نگاهی ترسناک به مکسِ سربه زیر انداخت...
    مکس زود سوار شد و دیوید درو بست و بعد از لحظه ای خودشم سوار شد و ماشینو روشن کرد و به سمت خونه روند.




    وارد خونه که شدن مکس رو به سمت مبل برد و روی اون انداخت...
    مکس با ترس به دیوید که هنوزم اخم غلیظش روی پیشونیش خودنمایی میکرد نگاه کرد...میدونست دیوید از تنبیهش نمیگذره...
    دیوید قبلا بهش اخطار داده بود نباید بدون اجازه از خونه خارج شه و حالا مکس اون اخطار رو نادیده گرفته بود...
    دیوید به ارومی شروع کرد به باز کردن دکمه های پیرهن ابی رنگش و خودشو سمت مکس کشید و چونه ظریفشو گرفت و لبهاشو روی لبهای کوچک و صورتی مکس کوبید و با خشونت شروع به بوسیدنش کرد...
    اون لبهای پف کرده از عسل هم شیرین تر بودن... لبهای کوچیک مکس برای دیوید طعم بهشت رو میدادن... کنترل خودشو از دست داد با حرص زیادی میبوسید و گاهی اون ابنباتای خوشمزه رو گاز میگرفت.
    متوجه شد مکس جلوی ناله هاشو گرفته با اکراه ازش جداشد و با صدایی گرفته از شهوت به چشمای زیبای مکس خیره شد
    -بیبی ناله کن.. توکه نمیخوای ددی بیشتر از این عصبی بشه؟!
    مکس که این حرف دیوید رو شنید ناله های سکسی و اغواگرشو ازاد کرد...
    دیوید با رضایت نیشخندی زد و به گردن سفید مکس حمله کرد... لبهاشو روی پوست سفید و نرمش گذاشت و زبونشو به گردنش کشید و بوسه های عمیق به همراه گازهای نسبتا دردناکی روی اون گردن سفید به جا گذاشت... ناله های از سر لذت مکس براش زیباترین موسیقی زنده دنیا بود... بالاخره لبهاشو از گردن مکس جدا کرد... نگاهی به شاهکارش انداخت... روی پوست سفیدتر از برفش لکه های ارغوانی رنگ که نشون دهنده مالکیت دیوید بود دیده میشد...
    مکس که از لمس های دیوید تحریک شده بود با ناله دیوید رو صدا زد
    =دیوید...!!!
    دیوید نگاه عمیقی به چشمای خمار مکس انداخت و همین نگاه باعث شد مکس به اشتباه غیرعمدیش پی ببره...
    = ببخشید.. ددی!
    به چشمای متلمس و پراز نیاز مکس نگاه کرد... میتونست بفهمه بیبیش چقدر درد داره...
    -بیبی یادت که نرفته به حرف ددی گوش ندادی؟
    دستشو از لبها تا روی سینه ی مکس کشید... لبشو خیس کرد و با صدایی بم ادامه داد
    -حالا باید تنبیه شی بیبی! اماده ای؟ هوم؟!
    مکس که به شدت به لمس های ددیش نیاز داشت با صدایی لرزون نالید
    =ددی لطفا... مکس درد داره!
    و قطره اشکی از چشمای براقش افتاد... نگاه دیوید همراه با اون قطره اشک رفت... از روی مبل بلند شد و یه دستشو زیر زانو و دست دیگشو زیر کمر مکس گذاشت و بدن سبکشو بلند کرد... اونو به اتاق خواب برد وروی تخت انداخت... تیشرت نازک و سفید مکس رو از تنش بیرون اورد و نگاه دریدشو روی اون بدن سفید و خوش اندام چرخوند...
    دستاشو جلو برد وکمربند شلوارشو باز کرد و شلوار چرم و تنگ رو از اون پاهای کشیده بیرون اورد...
    با دیدن اون پاهای سفید و کشیده کنترلشو از دست داد... سرشو بین پاهاش فرو برد و شروع کرد به بوسیدن پوست نرم مکس...
    مکس از لذتی که بهش داده میشد اه بلندی کشید...
    با حس زبون گرم و خیس دیوید روی ورودیش ناله ای کرد...
    دیوید بعداز اینکه حسابی اون سوراخ صورتی و خوشمزه رو لیس زد بلند شد و کرمی از داخل کشو عسلی کنار تخت برداشت و بعداز چرب کردن التش اونو جلوی ورودی مکس گذاشت.. اروم اروم التشو وارد مکس کرد...
    مکس با درد خودشو جمع کرد و قوسی به کمرش داد
    =اااخخخ.. ددی درد داره!
    دیوید لبهای مکس رو بوسید و کنار گوشش زمزمه وار گفت
    -الان دردش میره بیبی...
    زبونشو روی لاله گوش مکس کشید
    -این تنبیه توعه برای اینکه بدون اجازه من از خونه بیرون رفتی!
    وقتی مکس به سایزش عادت کرد شروع کرد به حرکت... کم کم سرعتشو بیشتر کرد...
    صدای ناله های مردونه.. بوسه های خیس.. بوی سکس.. صدای جیرجیر تخت فضای اتاقو پر کرده بود...
    =ددی..!!! اهههه..
    دیوید متوجه شد نقطه حساس مکس رو پیدا کرده پس ضرباتشو محکمتر به اون نقطه زد
    =ددی.. من.. اههه.. میتونم.. بیام!؟
    -هنوز نه.. باید همراه ددی بیای!
    =اما من..
    -هیشش.. هنوز کارتو یادم نرفته!
    دیوید سرعتشو بیشتر کرد نمیخواست زیاد بیبیشو اذیت کنه... وقتی حس کرد داره میاد بوسه ای روی شکم تخت مکس زد
    -همراه ددی بیا عزیزم!
    چند لحظه بعد مکس روی شکمش و دیوید درون مکس خالی شد...
    به ارومی خودشو بیرون کشید و کنار مکس دراز کشید..
    دستو باز کرد و مکس بغل کرد.. بوسه ای روی پیشونی زد
    =ددی؟
    -جانم؟
    =ببخشید!
    -بخشیدمت!
    =تولدت مبارک ددی!
    دیوید شوکه به پسری که سرشو توی سینه اش مخفی کرده خیره شد..
    به کلی تولدشو فراموش کرده بود..
    =ممنونم مکس!
    =دوست دارم عشقم..
    مکس کمی سرشو بلند کرد بوسه ای به چونه خوش تراش دیوید زد
    -منم دوست دارم ددی!
    لبخندی زد و چشماشو بست..
    دیوید پتو رو روی هردوشون کشید.. نمیخواست مکس سرما بخوره..
    بعداز این که مکس رو به خودش فشرد چشماشو بست و زمزمه کرد
    -ممنون بابت کادوی فوق العاده ات...
    ............................................................


    اگه خواستید بگید تا داستانهای دیگه امو هم اپ کنم.
    دخترپسری هم خواستید بگید.


    نوشته: فیکشن_نویس_قهار

  • 6

  • 5




  • نظرات:
    •   .Ambivalence
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • راستش بد نبود ب نظرم...اما خب تنبهی تو داستان نبود و اینکه مکس چرا قبل از شروع درد داشت؟


    •   hesam.mk
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • ورودی به دهن میگن کون خروجیه \ :


    •   Danial_dex
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • خدمت شما عرض کنم که وقتی اول یه داستانی میگن که این صرفأ یک داستانه و واقعیت نداره به شخصه میلم به خوندنشو از دست میدم درسته شما خواستی رو راست باشی ولی به نظرم نیازی نیست این مسأله حتما ذکر بشه. خواننده ۸۰ درصد مواقع خودش اینو تشخیص میده که واقعیه یا نه.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو