تنهایی پر هیاهو

    صدای آه و ناله ای از پستوی خانه شنیده می شد . آهسته به طرف پستو رفتم . پرده را کنار زدم و دیدم که خواهرم روی زمین افتاده و پشت به من کون سفید و شهوت انگیزش با عضله چوچوله کس نازش از عقب بیرون زده بود و با دست به خودش ور می رفت . نفسم بند آمده بود و نمی توانستم آنچه را که می دیدم باور کنم . خانه خالی بود و بابا و مامان همین دو روز پیش ، بدون هیچ مقدمه ای بار سفر شمال را بسته بودند و تا دو هفته دیگر هم خیال برگشتن نداشتند . در گوشه ای نشستم و غرق تماشای مهناز شدم . مهناز حدوداً بیست سالش بود و خودش را برای امتحان کنکور آماده می کرد . من یک سالی از مهناز کوچکتر بودم . مامان همیشه می گفت که شما مثل خروس جنگی هستید و هیچ وقت چشم دیدن همدیگر را ندارید . راست می گفت . مهناز همیشه با تکبر با من رفتار می کرد و امروز فرصت خوبی بود تا عقده هایم را بر سرش خالی کنم . ابتدا تصمیم گرفتم همانجا بنشینم و با تماشای مهناز ، جلق بزنم ولی ناگهان فکری شیطانی سراپای وجودم را فرا گرفت . با دیدن حرکات مهناز و کون سفید و شهوت انگیزش بدون هیچ تعلّلی به طرف مهناز رفتم . بیچاره خشکش زده بود و با دیدن من قدرت هیچ حرکتی نداشت . با بهت و حیرت به من خیره شد و گفت : مگه سینما .... حرفش را قطع کردم و گفتم : آرش نیومد و چه به موقع هم نیومد .
    مهناز با دستهایش سعی مي كرد کس و کون و سینه هایش را بپوشاند ولی با دیدن من که در حال لخت شدن بودم روی زمین وارفت . به کیر شق شدم نگاه کرد و گفت : به یک شرط ، از جلو ممنوع !
    با نیشخند به طرفش رفتم و در حالی که سینه هایش را می مالیدم گفتم : حالا کی خواست از جلو بکنه . با انگشت به کون خوش تراشش فرو کردم وگفتم تا این سوراخ هست نیازی به جلو ندارم .
    مهناز پاهایش را روی زمین از هم باز کرد و به کیرم خیره شد . به سوراخ کس نازش دست کشیدم و گفتم فقط با زبون !
    مهناز خندید و گفت از همین الان در خدمتتم حسام کوچولوی عزیزم .
    سر کیرم را بوسید و به طرز ماهرانه ای شروع به لیس زدن کرد . باورم نمی شد این قدر خوب این کار را انجام بدهد . با لذت فریاد کشیدم و گفتم : چی بشه دو هفته با همیم تو خونه تنها !
    مهناز گفت : یادت باشه که من امتحان کنکور هم دارم !
    خندیدم و گفتم كيرم تو هر چي كنكوره ، فعلا كنكور ما کون و کس ناز مهناز خانمه . آرام کنار مهناز دراز کشیدم . برای اولین بار مثل دو تا بچه خوب کنار هم دراز کشیده بودیم . دستم را به زلف درهمش کشیدم و گفتم : می دونی چند ساله آرزو داشتم دستم را به موهات بزنم ؟
    مهناز خندید و گفت : آرزوهای بزرگ !
    به سینه هایش دستی کشیدم و گفتم : بزرگتر هم می شه !
    مهناز دستی به کیرم زد و گفت ای ناقلا این را می گی . خم شد و دوباره سر کیرم را بوسید . لرزه ای سراسر وجودم را فرا گرفت . به یاد زنی افتادم که بارها در فیلم سوپر دیده بودم . با مهارت سر کیرم را به دهان گرفته بود و یک گاز کوچولو که تا مغز استخوانم را لرزاند از آن گرفت . سر کیرم در حال انفجار بود که آنرا از دهانش خارج کردم . با بهت نگاهم کرد و گفت چی شد کم آوردی ؟
    خندیدم و به زور از فوران آب کیرم جلوگیری کردم و گفتم : نمی خوام به این زودی ارضا بشم تازه با خواهر گلم کلی کار دارم .
    مهناز پاهایش را به حالت هفتی از هم باز کرد و برای اولین بار ، عمق یک کس ناز و خیس خورده را مشاهده می کردم . با لذت مشغول لیس زدن شدم . با انگشت ، چوچوله نازش را بیرون آوردم و با حشر شروع به خوردن کردم . موهای کوچکی اطراف کسش بود که لذت لیس زدن را چند برابر می کرد . با شهوت ، سرم را فشار می داد و با لحنی شهوانی و ملتمسانه از من می خواست که کسش را بخورم . عرق از سر و رویم جاری بود و مهناز با التماسهای پی در پی از من می خواست کسش را بخورم . پس از لیس زدن کس مهناز بر روی سینه هایش افتادم و با ولع سینه های ناز و اناری اش را که تازه بر آمده بود خوردم . نمی دانم چه مدت بود ولی هر چه بود با لذتی تمام سینه ها را خوردم و بعد در حالی که نفسهایمان به شماره افتاده بود او را به شکم خواباندم . بالشتی زیر شکمش گذاشتم و کون و کس قلمبه اش را آماده کردم . به آرامی کرم را دور سوراخ تنگ کونش مالیدم و با انگشت شروع به بازی کردم . مهناز از این حرکت ، حسابی حشری شده بود و مدام از من می خواست که با کیرم ، کون نازش را جر بدهم . حشر کار خودش را کرده بود . به آرامی سر کیرم را با کمک کرم ، درون کون خوش تراش مهناز جا دادم و با لذت شروع به تلمبه زدن کردم . مهناز با آه و ناله های دردناک و لذت آلود از من می خواست که این کار را با شدت بیشتری ادامه بدهم . نیم ساعتی بود که با هم بودیم و پس از آن در حالی که ناله های مهناز مانند ناله های گربه های شهوتی شده بود ؛ اول او ارضا شد و بعد از آن با لذتی وحشتناک به ارضای کامل رسیدم . بغل مهناز که از خوشی چشمهایش را بسته بود دراز کشیدم . دستی به موهایش کشیدم و صورتش را غرق بوسه کردم . مهناز چشمهایش را باز کرد . دستش را به دور گردنم حلقه کرد و کیرم را که خیس از آب و منی بود به وسط پاهایش فرو کرد و از من به خاطر این حس زیبا تشکر کرد . ساعت 5 عصر بود که از خواب بیدار شدم . به آرامی مهناز را بیدار کردم و در حالی که او را بغل کرده بودم به سوی حمام رفتیم .


    ( 2 )


    روی مبل ولو شده بودم و با کیرم ور می رفتم . صدای موبایل من را متوجه خود کرد . مهناز موبایل را برداشت و به طرفم آمد . به کیرم نگاه کرد و گفت : آرشه .
    مهناز پارچ شربت را گذاشت روی میز و کنارم نشست . دستی به کیرم زد که باعث شد صدایی شبیه ناله از من بلند شود . آرش با شنیدن صدای من خندید و گفت : ناقلا کسی را تور کردی یا کسی تو را تور کرده ؟ مهناز صدای آرش را شنید ولی به روی خودش نیاورد . به طرف تلویزیون رفت و مشغول تماشای کانالهای سکسی ماهواره شد . باورم نمی شد رمز کانالهای ماهواره را بداند . آرش بعد از کلی حرف زدن قرار شد فردا بعد از ظهر به خانه بیاید و من باید هر طور شده مهناز را راضی می کردم که از خانه بیرون برود . موبایل را روی میز انداختم و به طرف مهناز رفتم . کنارش نشستم و گفتم : ناقلا ، چشمم روشن . پس بگو این قدر خوب ساک می زدی . مهناز به گوشی اشاره کرد و گفت : چی می گفت ؟ با بی حوصلگی خواستم موضوع را عوض کنم ولی اصرار مهناز باعث شد که سر حرف را باز کنم . سر کیرم را مالیدم و گفتم : خودت می دونی که من و آرش چقدر به هم نزدیکیم .
    مهناز لبخندی زد و گفت : اینا می دونم بقیش چی ؟
    به تلویزیون خیره شدم و گفتم خوب هیچی اون می خواد فردا بیاد خونه ، فهمیده که بابا و مامان رفتن شمال اینه که می گه فقط من و ...
    مهناز پرید وسط حرفم و گفت : که مهناز خانم نباشه تا شما دو تا راحت به هم برسین .
    سرم را پایین انداختم . عرق سردی روی پیشانی ام نشسته بود . مهناز لیوانم را پر کرد و گفت : ویسکی که نمی شه ولی بخور به سلامتی حسام جون خودم . امشب برات کلی نقشه دارم .
    کمرم درد می کرد . سرم را بالا گرفتم و گفتم : حالا فردا چیکار می کنی ؟
    مهناز چشماش را بست و با لذت گفت : خیلی دلم می خواد از نزدیک ببینمتون .
    ته مانده شربت را سر کشیدم و گفتم : آخه چه جوری ؟
    مهناز به صحنه پایانی فیلم که دختر با ولع آب کیر مرد را می خورد اشاره کرد و گفت : چقدر این صحنه را دوست دارم . دفعه بعد یادت باشه آخر کار باید چیکار کنی .
    مهناز بلند شد و به آشپزخانه رفت . سرش را برگرداند و گفت : شوهر عزیزم دوست داره چی براش بپزم ؟
    به طرف مهناز رفتم و از پشت کون شهوت انگیزش را در بغل گرفتم و گفتم : مگه فردا ساعت 3 بعد از ظهر آموزش شنا نداشتی ؟
    مهناز مرغ را روی پیشخوان گذاشت و گفت : فردا من توی پستو می شینم و شما را تماشا می کنم .
    سرم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم : اگه آرش بفهمه که تو خونه ای و داری ما را دید می زنی خیلی بد می شه .
    مهناز شورتش را پایین کشید و گفت بیشتر از دادن که نیست ، من هم آماده هر گونه همکاری ام . تازه می خوام ببینم فردا برادر عزیزم چه جوری کون می ده !
    از این حرف مهناز کمی ناراحت شدم . به طرف مهناز رفتم و شورتش را بالا کشیدم . عصبی بودم و می شد این را از لرزش دستم فهمید . با خشونت روی میز نشستم و گفتم : تو دیگه نباید از این حرفا بزنی .
    مهناز با ناز و عشوه روی پام نشست وگفت چه حرفی ؟
    - همین حرفایی که زدی .
    - که می خوام شما را ببینم .
    سرم را خاراندم و گفتم نه بعدیش .
    مهناز فکری کرد و گفت آهان که می خوام کون دادنت را تماشا کنم .
    دوباره حالم بهم خورد . به سختی خودم را کنترل کردم و گفتم که رابطه من و آرش یه رابطه خاصه و اصلا رنگ و بوی شهوت نداره .
    مهناز دستی به کونش گذاشت و با خنده گفت قربون رابطه خاص داداشم برم که هنوز داره سوراخ کونم می سوزه .
    مهناز دوباره خندید و با خنده هایش هر لحظه مرا وارد دنیای تازه ای می کرد . شاید تقدیر بر این بوده که این گونه در خلوت این خانه دنج ، اوج لذتهای این جهان را با هم تجربه کنیم . شاید فردا و پس فردا من و مهناز همان طور که خودش گفت دور از چشم دیگران در جایی دور افتاده به عنوان زن و شوهر با هم زیر یک سقف زندگی می کردیم . تا این لحظه این طور از خودم و از درون خودم خبر نداشتم . حتی روزهای اولی که با آرش آشنا شده بودم . در حال یادآوری این خاطرات بودم که مهناز گفت : شام حاضره عزیزم . می آی یا برات بیارم . پس از شام ، مهناز اتاق خواب مامان و بابا را آماده کرده بود. برای اولین بار بود که تختخواب بابا و مامان را که بارها به یاد آن جلق زده بودم می دیدم . مهناز پرده ها را کشیده بود . نور کمرنگ چراغ خواب و بوی خوش ادکلن مست کننده ای در اتاق پیچیده بود . اتاق به طرز خاصی مانند حجله تزیین شده بود . تختخوابها با ملحفه های سفید پوشیده شده بود و آمادۀ هم آغوشی من و مهناز بود . مهناز با لبخند مرا به آغوش خودش کشاند . دستش را به کیرم زد و گفت : امشب فقط می خوام داستان تو و آرش را بشنوم . خودم هم خستم و میلی به کیر ندارم ولی از فردا شب باید مرتب با من سکس داشته باشی . از این صحبتها هم لذت می بردم و هم فکر آرش لحظه ای آرامم نمی گذاشت . مهناز انگشت سبابه اش را به آرامی در کونم فرو کرد و با این حرکت مرا از فکر و خیال بیرون آورد و گفت : خوب اگه نمی خوای بگی مهم نیست فردا خودم از آرش می پرسم . عرق شرم بر صورتم نشست و با لکنت گفتم : باشه می گم ولی قول بده به کسی نگی .
    مهناز با شیطنت خندید و گفت : قول می دم .
    چشمها یم را بستم و این طور خاطراتم را برای مهناز بازگو کردم : درست ساعت 1 بعد نصف شب بود که برای خوردن آب به آشپزخانه رفتم . در ِاتاق مامان و بابا نیمه باز بود و صدای پچ پچی می آمد . در نور کمرنگ اتاق ، مامان را می دیدم که به شکم خوابیده بود و بابا با تمام توان در حال کردن بود . صدای خفیف ناله های مامان مرا متوجه یک لذت ناگفتنی کرد . برای لحظاتی ، محو تماشای ناله های شهوانی مامان بودم و پس از آن به رختخواب رفتم . شورتم را پایین کشیدم و به یاد کون دادن مامان ، بهترین جلق عمرم را زدم . این را هم بگویم که چند بار وسوسه شدم که سراغ تو بیایم که آن شب به خیر گذشت . مهناز دستی به کیرم زد و گفت اگه اومده بودی که خیلی خوش به حالم می شد . اما اینا چه ربطی به آرش داشت ؟
    فردا صبح که دبیرستان رفتم همه فکر و حواسم متوجه ماجرای دیشب بود . در صف بوفه ایستاده بودم تا نوبتم برسد که متوجه شدم کسی از پشت سر در حال فشار دادن به کونم بود . بزرگی و سفتی کیرش را با لذت احساس می کردم . برگشتم و با لبخند به آرش نگاه کردم . آرش با دیدن لبخندم جری تر شد و تا رسیدن نوبتم این کار را ادامه داد . من هم گاه گاهی کونم را به کیرش می مالیدم . ساعت آخر در راهرو منتظرم بود . به طرفش رفتم . شکلاتش را به من تعارف کرد. لبخند ملیحی زد و گفت اسمم آرشه . بعد دستی به کپلم زد و گفت اسم تو چیه خوشگله . با شنیدن این جمله سراپا غرق در شور و شوقی وصف ناشدنی شدم . از آن روز به بعد رابطه دوستانه ما با ملاقات در پارکهای خلوت و گاه دستشوییها به معاشقه و روبوسی و گاه مالیدن کیرهایمان به یکدیگر وارد مرحله تازه ای شد تا این که برای اولین بار یک روز به خانه آرش رفتم . پدر و مادرش به شهرستان رفته بودند و خانه خلوت و خالی وسوسه ها را صد چندان می کرد . دلم می خواست تصوّر کون دادن مامان و ناله های شهوانی اش را به عینه تجربه می کردم . سرآسیمه و با هیجانی که برای آرش تازگی داشت شلوارم را در آوردم . کیر دراز و قلمی آرش را در دست گرفتم و آرام شروع به لیس زدن کردم . بعد از مدتی که حسابی حشری شد کف هال روی قالیچه نرم اتاق به شکم خوابیدم . بالشتی را زیر شکمم گذاشت و قمبل کردم . آرش با وسواس و لذت ، حدود یک ساعت تمام ، وجودم را از عشق و لذت سرشار کرد . دیگر با تمام وجود ، لذت کون دادن آن شب مامان را احساس می کردم . دلم می خواست برای همیشه در همان حال می ماندم . بعد از ساعتی بی حال و بی رمق در بغل همدیگر افتادیم . آرش با حسی دوست داشتنی لبهایم را مکید و بعد از آن از من قول گرفت که برای همیشه با او بمانم . هرگاه زیر او می خوابم و کیر خوش تراشش سراسر روده هایم را جر می دهد احساس می کنم که چقدر این رابطه به ظاهر کثیف می تواند سرشار از لذت و دوستی باشد . از آن روز به بعد به هر بهانه ای با همدیگر عشق بازی می کنیم و حتی بارها به من پیشنهاد داده که او را بکنم ولی حسی خاص از نوع زن و شوهری مانع از این کار شده است . امروز که مهناز جانم را از کون کردم حتماً به این فکر می کنی که آرش بیچاره در همه این مدت از چه لذتی محروم بوده است . دستم را به سینه مهناز کشیدم . مهناز با آرامش به حرفهای من گوش می داد . انگار در ذهنش دنبال خاطره ای می گشت تا آن را بگوید . به پهلو غلتید و گفت : من از مدتها قبل از این رابطه شما با خبر بودم ولی هیچ وقت نمی توانستم باور کنم که یک رابطه هم جنس بازانه آن هم از نوع جنس مذکر می تواند این قدر لذت بخش باشد . کیرم را آرام لای پای مهناز فرو کردم . به طرف من چرخید و گفت : شیطونی بسه ، به حسام کوچولو بگو که وقت خوابه .
    خندیدم . لبهای ناز مهناز را بوسیدم و با لذت گفتم : کی فکرشا می کرد اون کسی که سالها آرزوی کردنشا داشتم امشب تو بغلم خوابیده ، فقط کاشکی آرش هم اینجا بود و از نزدیک می دید که چقدر می شه با یک خواهر دوست داشتنی هم حال کرد .
    مهناز کیرم را نوازش کرد و گفت : من هم خیلی دلم می خواد با دو تا پسر خوشگل بخوابم ولی ....
    به صورت مهناز نگاه کردم . دیگر از آن دلشوره ای که بعد از ظهر از تصوّر حضور آرش در خلوت خودم و مهناز داشتم خبری نبود . برای لحظه ای دلم برایش تنگ شد . دلم می خواست او همین الان با آن کیر قشنگ و قلمی اش مرا می کرد و من هم آرام ، کس سفید و بی موی مهناز را لیس می زدم . مهناز که انگار فکر من را خوانده بود گفت : خیلی زود همه چیز درست می شه . شاید یه روزی روی همین تخت من و مامان هم برای ....
    حرفش را خورد . انگار چیزی را به یاد آورده بود و سریع از گفتن آن پشیمان شده بود . لبخندی زد و گفت من و مامان هم برای خوشبختی شما دعا کنیم .
    می دانستم که حرفش را خورده و برای این که کم نیاورد این حرف را زده بود . آرام نیم خیز شدم و در حالی که چوچوله کس نازش را بو می کردم گفتم : راستی از مامان و بابا خبری نشد ؟
    مهناز لبخندی زد و گفت مامان بیچاره معلوم نیست تو بغل کی خوابیده .
    با ناباوری در حالی که سعی می کردم در بغل نرم و گرم مهناز بخوابم گفتم : خوب معلومه تو بغل بابا ، خوش به حال بابا .
    خستگی و خواب آلودگی و از سوی دیگر انتظار کشنده فردا باعث شد که چشمهایم را ببندم و به خواب عمیقی فرو بروم . خوابی که سرآغاز یک رویا بود .


    ( 3 )


    آرش کرم را از روی میز برداشت و گفت : مطمئنی که کسی خونه نیست ؟
    روی زمین کمی جابجا شدم و در حالی که به کیر قلمی و خوش تراشش خیره شده بودم گفتم آره .
    کرم را دور حلقه کونم مالید و گفت ولی حس ششم می گه که یکی دیگه هم هست .
    پاهایم را باز کردم و کونم را قمبل کردم و گفتم : کیرم تو حس ششمت ، مهناز خانم هم تشریف دارن راضی شدی ؟
    آرش با دست زد به کپلهام و گفت آخ جون چطوره اول از اون شروع کنم .
    با دلخوری سرم را چرخاندم و گفتم : ارواح کون مامان جونت .
    آرش با دست به پشتم زد و در حالی که کیرش را وارد سوراخ کونم می کرد گفت : بخواب خار کسته که می خوام جرت بدم .
    این حرفها بین من و آرش طبیعی بود ولی فکر می کنم برای مهناز بیگانه و شاید وسوسه کننده بود . دل شوره داشتم ولی وقتی به یاد دیشب افتادم آرزو کردم که همین الان خود مهناز ، لخت و برهنه روبرویم دراز می کشید و پاهایش را به حالت هفتی باز می کرد . چقدر لذت داشت . کیر آرش ، آرام و بی صدا کونم را جر می داد . لذتی وصف نشدنی سراسر وجودم را فراگرفته بود . صدای نفسهای تند آرش فضای خانه را گرفته بود . انگار با حرارت در حال جر دادن یک کس ناز بود . به زحمت از افتادن سنگینی اش بر روی من جلو گیری می کرد . این کار علاوه بر لذت فراوان باعث شد که آرش پس از نیم ساعت با صدای وحشتناکی ارضا شود . سنگینی بدنش را بر روی خودم احساس می کردم . کیر قلمی آرش آرام آرام وا رفت و لای پایم را پر از منی کرد . با انگشت سبابه آبها را به داخل کونم فرو می کرد. آرش بی رمق افتاده بود ولی دستهای نوازشگرش این کار را با مهارت انجام می داد . چشمهایش بسته بود و کنار من روی زمین دراز کشیده بود . با وحشت سرم را برگرداندم . برای لحظه ای خشکم زد . نمی توانستم باور کنم انگشتهای ظریفی که با نوازش ، آبهای آرش را به سراپای بدن و سوراخ کونم می مالید انگشتهای مهناز بود . مهناز لخت مادرزاد کنار ما نشسته بود . با اشاره از او خواستم خودش را مخفی کند ولی بر عکس با خنده ای شهوانی به کپل آرش زد . آرش چشمهای خمارش را باز کرد . برای لحظه ای با تردید به پستانهای اناری مهناز خیره شد . بهت و شگفتی از این همه زیبایی خشکش کرده بود . با تردید دستش را به سینه های اناری مهناز کشید . مهناز انگشتهای آغشته به منی اش را به دهان فرو برد و با حرص و ولعی دوست داشتنی آنها را خورد . باورش سخت بود ولی واقعیت داشت . آرش با ناباوری به من نگاه کرد . در حال مقایسه من و مهناز بود . انگار در شوک مهناز فرو رفته بود . به زحمت از روی زمین بلند شدم . سوراخ کونم کمی می سوخت ولی به روی خودم نیاوردم . با دست به حمام اشاره کردم و از آرش خواستم که با من بیاید . به طرف من آمد و گفت : پس این مهناز خانم شما ... با خنده کیرم را گرفت و گفت ای ناقلا . خونه خالی و کون مفتی و ...
    مهناز به طرف ما آمد . دستی به کس نرمش کشید و گفت : کس مفتی .!
    گوشهایم سرخ شده بود اما این مساله باعث نشد که با بچه بازی ، عیش و لذتمان را خراب کنم . آرش دستی به کپل نرم مهناز کشید و گفت به پای کون حسام جونم که نمی رسه ولی خوب یه کاریش می کنم . با شنیدن این حرف ، سرشار از لذت شدم . مهناز سر کیر آرش را به دهان گرفت و با یک مک صدا دار آبهای مانده را قورت داد و گفت : فعلا که جفتتون باید منا ارضا کنید . کی می تونه این کون و کس را سیراب کنه . آرش دستم را گرفت و به طرف حمام راه افتاد . نگاهی به سراپای مهناز انداخت وگفت ما خیلی زود برمی گردیم فقط یادت باشه که کس نازت را باید من افتتاح کنم .
    با ناراحتی به مهناز خیره شدم . مهناز که ناراحتی من را دید با لحنی نیمه جدی گفت : قبلا پرده برداری شده ، دیگه هر کدوم بخواید آزادید .
    آرش مرا در بغل گرفت و زیر دوش برد و گفت : خوش به حالت حسام . من اگه همچین خواهری داشتم هیچ غم و غصه ای نداشتم . دارم بهت حسودی می کنم . راستی مامان و بابات هم این قدر راحتن ؟
    با این حرف یاد حرف دیشب مهناز افتادم . راستی مامان کجا بود ؟؟؟


    ( 4 )


    آرش مهناز را به آرامی بلند کرد . مهناز پاهایش را به بغل پاهای آرش چسباند و با کمک من ، سوراخ تنگ کسش را روی کیر آرش تنظیم کرد . مهناز به آرامی شروع به بالا و پایین رفتن کرد و من با لذت ، محو تماشای این صحنه بودم . بارها چنین صحنه هایی را در فیلمهای سوپر دیده بودم ولی تماشای این صحنه آن هم از یک قدمی ، هم حس و حال دیگری داشت و هم در من نوعی حس حسادت نسبت به آرش بر می انگیخت . آرش به سختی و با لذت کپلهای مهناز را چنگ زده بود و سعی می کرد همگام و هم نفس با مهناز ، کیرش را درون کس مهناز فرو کند. چند دقیقه ای به این حالت ادامه داد و پس از آن مهناز را از پشت همان طور که کیرش درون کسش بود روی تختخواب خواباند . هنوز کیر آرش درون کس مهناز بود . آرش بر روی مهناز خم شد . قطره های عرق صورتش را با دستمالی پاک کردم و یک لب از آرش گرفتم . کیرم بلند شده بود و به طرز انفجار آمیزی آماده کردن بود . آرش که کیر بلند شده ام را دید به مهناز اشاره کرد و گفت : چطوره دو نفره امتحان کنیم . مهناز با ناز و عشوه به کیرم نگاه کرد . کمی جابجا شد تا آرش زیر او قرار بگیرد . آرش به آرامی و دقت کیرش را درون کسش جا داد و من که قمبل ناز مهناز را دیدم کیرم را درون سوراخ کون نازش فرو کردم . هم زمان کیر و خایه من و آرش در یک نقطه تلاقی می کرد . برخورد کیر و خایه هایمان آن قدر لذت بخش بود که برای لحظه ای ناله های دردآلود مهناز را فراموش کردم . مهناز با قدرتی وصف ناشدنی این شیوۀ دادن را تحمل می کرد و هم با لذتی وصف ناشدنی پشت سر می گذاشت . تلمبه های محکم آرش با برخورد خایه هایمان حس و حال عجیبی به من داده بود . نیازی به گفتن نیست که مهناز چقدر از این که هم زمان دو کیر تراش خورده ، کون و کسش را جر می داد لذت می برد . این را می شد از نفسهای شهوانی و ناله های دوست داشتنی اش فهمید . گاهگاهی با حشر پستانش را به دهان آرش فرو می کرد و از من لب می گرفت و با حرارت از ما می خواست که او را جر بدهیم . نیم ساعتی از این حالت عاشقانه می گذشت و هر چه بیشتر پیش می رفتیم کرختی خاصی را در سر کیرم احساس می کردم . در سر کیرم گویی هزاران عصب ، حساس شده بود و با اندک جابجایی درون کون مهناز به مرحله فوران می رسید . برای لحظه ای قدرت فوران آب را از سر کیرم احساس کردم . مهناز که گویی بی صبرانه منتظر این لحظه بود از من خواست تا کیرم را از سوراخ کونش بیرون بیاورم و در دهانش بگذارم . آرش نیز که از چهره اش مشخص بود که در حال ارضا شدن است با یک جهش از زیر مهناز بلند شد و کیرش را در دهان مهناز فرو کرد . در یک آن با فریادهای من و آرش و لذت جاودانه مهناز آبهایمان به سر و صورت مهناز پاشید . گویی همه لذتهای عالم را یک جا تقدیم مهناز کرده بودیم . مهناز با حالتی دیوانه وار قطره های آب را به دهانش فرو کرد و قورت داد . تا به حال چنین حالتی را با آنکه بارها برای آرش ساک زده بودم تجربه نکرده بودم و هر گاه در فیلمهای سوپر هم این صحنه را می دیدم سریع فیلم را جلو می بردم . نمی دانم شاید کرختی و بی حالی پس از انزال باعث می شد که این تفکر در من شکل بگیرد تا از آن لذت نبرم . مهناز با لذت در حال خوردن آبها بود و آبهای ریخته شده بر سینه اش را به سراپای بدنش می مالید . کیر آرش را لای پستانهایش گذاشته بود و با مشاهده قطره های آب ، آن را به دهانش فرو می کرد و شیره جان آرش را می مکید . چشمان زاغ و ناز مهناز به من و آرش خیره شده بود و از ما به خاطر این حس خوب تشکر می کرد . چشمهایش را می بست و هر از گاهی کیر یکی از ما ها را به دهان می برد و آبش را می مکید . آغوش گرم و نرم مهناز و شهوت صحنه به حدی بالا بود که با دیدن کس نازش بی اختیار خودم را روی او انداختم و کیر وا رفته ام را لای پرده های کسش فرو کردم . باورم نمی شد که می توانستم آزادانه از آن منطقه ممنوعه استفاده کنم . هنوز هم در شوک بودم و با آنکه کاملا از باز بودن پردۀ مهناز ، مطمئن بودم باز هم با وسواس به پرده کس ناز و خیس خورده اش دست زدم . با دلشوره به قطره های آبی که در اطراف کسش بود نگاه کردم . ترس از رسوایی و حاملگی لحظه ای به ذهنم خطور کرد . مهناز که گویی فکر من را خوانده بود ؛ بسته قرصی را که معلوم بود ضد بارداری است نشانم داد . با ولع شروع به بوسیدن مهناز کردم و گفتم : ناقلا فکر همه جا را کردی .
    آرش کنار ما روی زمین نشست و گفت : پس فکر کردی مثل خودته ، این مهناز خانم که من شناختم هفت خط روزگاره .
    سرم را برگرداندم و به آرش اشاره کردم تا همان طور که روی مهناز افتاده بودم روی من بخوابد . با قیافه وارفته و بی حالش فهمیدم که دیگر حس و حالی برایش نمانده . خودم هم خسته بودم و درد خفیفی در بیضه هایم احساس می کردم . از روی مهناز بلند شدم . دستش را گرفتم و به اتفاق آرش به سوی حمام روانه شدم .


    ( 5 )


    یک ساعتی بود که آرش رفته بود . قرار بود با بابا و مامانش به شهرستان بروند . اصرار و التماسهای من و مهناز هم فایده ای نداشت و چند روزی را از کیر ناز و خوش تراش آرش ، محروم بودیم . با این حال پس از خوردن شام و تماشای یک فیلم سکسی و مهیج به اتفاق مهناز به اتاق خواب رفتیم . مهناز با دیدن سکوت من ، سر صحبت را باز کرد و گفت : آرش پسر خوبیه ، نیست ؟
    نگاهش کردم و بدون این که حرفی بزنم با علامت سر و چشم حرفش را تایید کردم . سکوت ممتد من مهناز را به پیشگویی واداشت و با لبخند گفت : هنوز تو فکر کس منی حسام جون ؟
    نمی دانم همه دخترها مثل مهناز قادر به خواندن ذهن دیگران بودند یا این که این قدرت فقط در وجود مهناز بود . نفس عمیقی کشیدم و گفتم تو دیروز گفتی از جلو ممنوع فقط برای من بود یا ...
    مهناز دستی به موهایم کشید و گفت باید زودتر بهت می گفتم ولی این تقریباً یک راز بود .
    سرم را تکان دادم و گفتم بین تو و ...
    مهناز نگاهی به من انداخت و گفت : حتماً باید بدونی ؟
    با بی حوصلگی سرم را پایین انداختم . مهناز با حالتی دمق گفت : آرش که رفته ، تو هم اگه بخوای به جای حال دادن ضد حال بزنی که باید از فردا برم تو پارکها ولو شم . اگه قول بدی پسر خوبی باشی و به کسی نگی برات تعریف می کنم .
    با خوشحالی به طرف مهناز برگشتم . لبهایش را بوسیدم و گفتم قول می دم .
    مهناز چشمهایش را بست . نفس عمیقی کشید و در حالی که سعی می کرد خاطراتش را در ذهنش مرور کند آهسته و شمرده شروع به صحبت کرد . سرش را روی سینه ام گذاشت و با ناز و کمی لرزش گفت : سه هفته پیش را یادت می آد ؟
    زلف مهناز را نوازش کردم و گفتم نمی دونم چه روزی را می گی ؟
    - همون روز که تو و مامان رفته بودین خونه خاله و اینا و زنگ زدین که آخر شبه و صبح بر می گردین .
    خندیدم و گفتم آره چقدر هم حال داد با تینا رفتیم سینما و کلی بگو بخند .
    مهناز نفسش را تنظیم کرد و گفت : همان روز که شما رفتید ، خانه یهو خالی خالی شد . نمی دانم چه حسی بود که مدام وسوسه می شدم . تازه از حمام آمده بودم . کامپیوتر را روشن کردم و محو تماشای فیلم سکسی که در درایو اف بود شدم.
    کمی جا خوردم و گفتم تو از کجا پیداش کردی ناقلا ؟
    مهناز خندید و گفت حالا بماند . همان روز آن قدر محو تماشای فیلم بودم که اصلا متوجه نشدم بابا از سر کار برگشته و ده دقیقه ای پشت سر من ، همه صحنه ها را ضبط کرده . از خود ارضایی و شورت پایین کشیدنم تا باقی ماجرا . با ورود بابا با هول و شرمندگی دست از کار کشیدم . قدرت هیچ حرکتی نداشتم . بابا در حالی که ظاهراً از این کار ناراحت به نظر می رسید به طرف من آمد . زیر چشمی نگاهش کردم و هر آن منتظر بودم تا مرا زیر کتک بگیرد . کامپیوتر را خاموش کرد و گفت : چشمم روشن از کی تا حالا این فیلمها را می بینی ؟
    نمی دانستم چه بگویم و در واقع حرفی برای گفتن نداشتم . بابا چند باری سرش را نزدیک صورتم آورد . معلوم بود که در شک و تردید مانده بود که باید چه رفتاری با من داشته باشد . آخر سر با گفتن این جمله که باید تنبیه شوم به تختخوابش رفت و روی آن دراز کشید . از آن لحظه به بعد هزار جور فکر به ذهنم رسید و با اضطراب و دلشوره منتظر تنبیه بابا بودم . در ذهنم کمربند چرمی بابا را می دیدم که مدام بر سر و رویم می خورد و از او تقاضای بخشش داشتم . در همان لحظه تلفن زنگ خورد و مامان از آن سوی خط گفت که شب را منزل خاله می مانید . بابا در تمام مدتی که با تلفن صحبت می کرد عادی و طبیعی گویی هیچ اتفاقی نیفتاده با مامان صحبت کرد و بعد از آن به طرف من آمد . گوشه هال کز کرده بودم . لحن بابا کمی مهربان تر شده بود و می شد این را از صحبتهایش فهمید : امشب حسابی تنبیهت می کنم که دیگه از این شیطونیا نکنی پدر سوخته ، چشم بابا را دور دیدی و این کارا را می کنی . یه درسی بهت بدم که حظ کنی .
    نمی دانستم باید از این طرز حرف زدن بابا ناراحت می شدم یا خوشحال . پس از مدتی از خانه خارج شد و نیم ساعت بعد با دست پر برگشت . با وسواس به اتاق من سر زد و گفت : فکر کردم فرار کردی و رفتی . برای لحظه ای خودم را سرزنش کردم که چرا فکر فرار به سرم نزده بود . دوباره زانوی غم بغل گرفتم و منتظر بودم تا ببینم چه اتفاقی می افتد . ساعت 8 شب سر میز شام نشستیم . بابا از بیرون جوجه کباب گرفته بود و با حرص و ولع شروع به خوردن کرد .
    نمی دانم در ذهن بابا چه می گذشت . هر کار می کرد که مرا به حرف آورد موفق نمی شد و گاه گاه که مجبور بودم به سوالهای جور وا جور بابا جواب بدهم به گفتن یک کلمه یا جمله کوتاه اکتفا می کردم . شاید بیش از ترس از تنیبیه بابا ، شرمندگی من از اتفاقی که افتاده بود مانع از صحبت کردن من می شد . هر چه بود گذشت . ساعت 9 شده بود که بابا از داخل اتاق صدایم زد . با ترس و دلهره به طرف اتاق رفتم و به آرامی در را باز کردم . بابا با یک رکابی و یک شورتک روی تخت نشسته بود . آرام صدایم زد و از من خواست به طرفش بروم . با دلهره روبروی بابا ایستادم . دستهایم را گرفت و مرا که از وحشت به خود می لرزیدم روی پاهایش نشاند . آب دهانم خشک شده بود و زبانم مانند یک تکه چوب به سقف دهانم چسبیده بود . بابا شروع به نوازش موی سرم کرد و گفت : امروز بعد از ظهر خیلی ناراحت شدم ، ساعتها با خودم کلنجار رفتم . آخه تو دختر منی ، عزیز دل منی ، کمی آرام شده بودم . گونه ام را بوسید و گفت : می دونی بزرگترین دغدغه یک بابا نسبت به دخترش چیه ؟
    چیزی نمی گفتم . آهی کشید و ادامه داد : این که ببینه دختر گلش ، خدای ناکرده از راه به در شده و کلاه سرش رفته ، اونم چه کلاه گشادی . من خیلی فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که وظیفه هر بابا و مامانیه که اصول درست روابط جنسی را به فرزنداشون و به خصوص دختراشون یاد بدن . کی بهتر از خود بابا و مامانها .
    با آرامش به حرفهای بابا که لحظه به لحظه به هدف خود نزدیک می شد گوش می دادم . پس از کمی مکث خندید . دستی به پیراهنم کشید و گفت تو نمی خوای پیش بابا راحت باشی ؟
    منظورش را فهمیدم . بلند شدم و به سرعت لباسهایم را کندم و فقط یک شورت و کرست بر بدنم مانده بود . بابا با حرص و ولع بازوی دستم را گاز گرفت و گفت : دختر خوشگل بابا !
    دیگر هیچ گونه دلهره ای نداشتم . دستش را آرام به ران پایم کشید و برای لحظه ای که سراسر بدنم را برق گرفت ؛ دستش را با لرزشی خاص بر روی کسم کشید . مرا از پشت روی تخت خواباند و صورتم را غرق بوسه کرد . به طرف گنجه رفت و از داخل آن بستۀ کوچکی را برداشت . چراغها را خاموش کرد و تنها چراغ خواب را روشن گذاشت . در نور کمرنگ چراغ ، بابا را می دیدم که در حال بیرون آوردن شورتش بود . دیگر همه چیز مثل روز برایم روشن بود و با بی قراری منتظر حرکت بعدی بابا بودم . تاب و توان هیچ گونه مقاومتی نداشتم و با دست خودم همه راهها را به روی خودم بسته بودم . کیر بزرگ و تا حدودی کلفت بابا در نور چراغ مانند کیر بازیگران فیلمی که بعد از ظهر دیده بودم آویزان بود و مانند یک بادبادک مدام در حال باد شدن و بزرگ شدن بود . چشمهایم را بستم برای لحظه ای آرزو کردم که کاش شما خانه مانده بودید ولی وقتی بابا با کاندوم کنارم نشست و از من خواست آن را به روی کیرش بکشم ترسم فرو ریخت و مشتاقانه منتظر خوردن آن شدم . بابا به کاندوم اشاره کرد وگفت به این می گن کاندوم برای احتیاط خوبه آخه امشب می خوام با دختر نازم که حسابی بزرگ شده یه کم بازی کنم . آرام دستش را به شورتم نزدیک کرد و از دو طرف به آرامی شورتم را از پایم در آورد . عرق سردی بر روی صورتم نشسته بود ولی همه اینها را برای یک تجربه تکرار نشدنی تحمل می کردم . بابا آرام بند کرستم را باز کرد و دیگر هیچ مانعی میان من و بابا نبود . با لبهایش پستانهایم را لیس زد و با لذت زیر گلویم را مکید . در خودم حس و حال عجیبی احساس می کردم . برای اولین بار لذت سکس را آن هم با بابای دوست داشتنی ام تجربه می کردم . شب از نیمه گذشته بود و هر چه پیش می رفت میل و رغبتم برای فرو رفتن کیر نازنین بابا در سوراخ کسم بیشتر می شد . با ناله از او خواستم کون و کسم را جر بدهد که این صحبت باعث شد تا او با شور و حرارت بیشتری به کار خود ادامه دهد . آرام روی من دراز کشید . دستهایش را به گوشه تخت گرفت و در حالی که سعی می کرد از افتادن سنگینی اش بر روی من جلوگیری کند با مهارت کیرش را درون کسم فرو کرد. ابتدا تنها تا حوالی منطقه ممنوعه و با آرامشی خاص ، کیرش را که مواظب بود پرده ام را جر ندهد حرکت می داد ولی ارضا شدن من و از سوی دیگر نزدیک شدن لحظه انزالش باعث شد تا با حدّت و تمام قوا در حالی که به شدت به من چسبیده بود کیرش را فرو کند . در نور کمرنگ اتاق ، قطره های خون را که بر روی ملحفه ها می چکید می دیدم . برای لحظه ای هاج و واج ماندم . بابا هنوز متوجه نشده بود و پس از انزال ، کنار من روی زمین بی حال و بی رمق افتاد . ترس و وحشت سراپای وجودم را فراگرفته بود . به آرامی بابا را تکان دادم و او را متوجه خودم کردم . بابا با نگاهی سرشار از لذت به من خیره شد و گفت : دختر عزیز بابا !
    نمی دانستم چه بگویم . لبهایم را به زحمت تکان دادم و گفتم : من دیگه دختر نیستم بابا !
    بابا با تعجب نگاهم کرد . به قطره های خون اشاره کردم . بابا با وحشت به قطره های خون نگاه کرد . به کاندوم که درونش پر از منی بود و بیرونش آغشته به خون کس من . برای لحظه ای قدرت هیچ صحبتی نداشت . پس از آن در حالی که سعی می کرد خودش را خونسرد نشان دهد مرا در آغوش گرفت و گفت : اصلا مهم نیست بابا . اگه به کسی نگی خودم درستش می کنم . تازه به نفع هردومونه که کسی بویی از این مساله نبره .
    کمی آرام شده بودم . از آن لحظه حس عجیبی داشتم . گویی همه قدرت و اعتبار بابا حامی من بود . با اشتیاق صورت بابا را بوسیدم و با هم ملحفه ها را درون حمام شستیم . پس از آن تا صبح در آغوش بابا خوابیدم . چشمهایم سنگین شده بود و خوابم گرفته بود . در تمام مدت ، نفرت عجیبی از بابا در من ایجاد شده بود . همه این صحبتها را یک قصه می دیدم و نمی خواستم باورش کنم . صدای مهناز مانند صدای شهرزاد قصه گو در گوشم می پیچید . مهناز به آرامی سرش را از روی سینه ام برداشت و با دیدن چشمهای نیمه بازم گفت : شنیدی چی گفتم ؟ سرم را روی متکا جابجا کردم وگفتم : بخواب که فردا هزار تا کار داریم .
    مهناز نفس بلندی کشید . گویی خودش هم از این که توانسته با این مهارت ، ماجرای دوست داشتنی اش را بازگو کند خوشحال بود .


    ( 6 )


    از صبح فردا رابطه من و مهناز وارد دوره جدیدی شد . دوره ای که چند روز بیشتر طول نکشید . همین امروز مامان از پشت تلفن گغته بود که کارشان تمام شده و به خانه برمی گردند . با رقت به سراپای مهناز نگاه کردم . گویی آزادی عمل ما در حال اتمام بود و دوباره باید به پارکهای خلوت و دستشوییهای کثیف پناه می بردم . از سوی دیگر با یاد آوری ماجرای مهناز و بابا کمی از اضطرابم کاسته می شد . ترس از روبرو شدن با بابا و این احساس که او بفهمد راز او و مهناز بر ملا شده آزارم می داد . برایم قابل هضم نبود که چرا بابا و مامان ما را در خانه تنها رها کردند . جالب این بود که حتی در این دو هفته خاله هم نمی دانست که بابا و مامان به مسافرت رفته اند و از ما هم خواسته بودند که به کسی نگوییم . یک جای کار اشکال داشت و من سر در نمی آوردم . آرش دیروز زنگ زد و گفت که به یاد او مهناز را از کس بکنم که من هم با آن که مثل آبکش شده بودم و دیگر نای هیچ گونه کاری نداشتم به خواسته اش عمل کردم و مهناز را دو ساعتی از کس و کون سیراب کردم . نمی دانم چرا همیشه سکسهایم به کون خوش تراش مهناز منتهی می شد و لذتی که از این نقطه بدنش می بردم از هیچ جای دیگرش نمی بردم . روز پنجشنبه ، مامان و بابا با کلی سوغاتی به خانه پر مهر و محبتشان قدم گذاشتند . وضعیت ظاهری مامان به کلی تغییر کرده بود . مانتو تنگ بنفش رنگی که کون و کپلش را بیرون انداخته بود و شلوار تنگ و چسبان از موارد قابل ذکر در وضعیت دلربای مامان بود . بابا عینک آفتابی اش را برداشت و برای ما که پشت پنجره ایستاده بودیم دستی تکان داد . مامان با عجله وارد هال شد . ابتدا مهناز و بعد من را در آغوش گرفت. بعد از آن بابا وارد هال شد . به طرف مهناز رفت گونه هایش را بوسید و در یک فرصت مناسب با دست به کون خوش تراشش زد . مرا در بغل گرفت و گفت خونه که حسابی تمیزه دیگه واسه خودتون یه پارچه خانم و مرد شدین .
    مامان روسری اش را کند . موهای طلایی رنگش می درخشید . لباس راحتی اش را پوشید و گفت : شام هم که حاضره ، مهناز به طرف آشپزخانه رفت و گفت : اگه با مزاج خانم خانوما و آقای خودم سازگار باشه . این جمله را با لحن خاصی گفت .
    بابا رو به مامان کرد و گفت منیره جون اگه این آدم خورها چیزی گذاشتن بیار گلویی تازه کنیم .
    بابا به طرفم آمد . با دست زد به شکمم و گفت : خوش گذشت ؟
    شکمم را گرفتم و با خنده گفتم هی جای شما خالی .
    مامان پارچ شربت را آورد و گفت : با مهناز کار هم کردی ؟
    برای لحظه ای سرخ شدم و منظورش را نفهمیدم . بابا به کتابهای مهناز اشاره کرد و گفت منظور مامان کنکوره آی کیو .
    با دستپاچگی سرم را خاراندم و گفتم یه کارایی کردم .
    نمی دانستم چه بگویم. هول شده بودم و ضایع بود که مامان و بابا یه بوهایی برده بودند چرا که هر دو به طرز مشکوکی خندیدند و گفتند خوب ببینیم آخر سال چه آشی پختی .
    من که تا حدودی از فشار اولیه خانه خارج شده بودم گفتم : فعلا که آشپز ما مهناز خانمه .
    مهناز قابلامه را روی میز گذاشت و گفت گشنه هاش بیان جلو .
    بابا با لذت هومی کشید وگفت بپر بریم که الان تموم می شه چی بهتر از دستپخت دختر گلم .
    مامان لبخندی زد و خودش را سر میز رساند . زیر چشمی به بدن نیمه برهنه اش نگاه کردم . بدنش در لباس راحتی اش زیباتر و سکسی تر از پیش به نظر می رسید . دامنش را کمی بالا کشید . ساق سفید و نازش را دزدکی دید زدم و به چشمهای زاغ و قشنگش نگاه کردم . بابا به آشپزخانه رفته بود و بعد از کمی خوش و بش و خنده و شوخی با مهناز به کنار ما آمد . مشغول خوردن شدیم . بابا خیلی تابلو قربون صدقه دستپخت مهناز می رفت که این کار صدای مامان را هم در آورد و گفت : دخترم حسابی خانم شده ولی دستپختش به پای من که نمی رسه مگه نه حسام جون ؟
    با لذت به چشمک مامان جواب دادم و گفتم اون که البته.
    مهناز خندید و گفت ای نمک نشناس . نمک خوردی و نمک دون شکستی .
    سوپ را هورت کشیدم و گفتم شاید هم بر عکس . بابا و مامان خندیدند.
    بابا به مامان اشاره کرد و گفت دفعه بعد باید حتماً با هم بریم شمال . این دفعه هم اگه به خاطر کنکور مهناز نبود همه با هم می رفتیم .
    در دلم گفتم آره چه درس و مشقی ، عشق و حال وکس وکون مفتی . کمی از آمدن بابا و مامان دمق بودم ولی رفتار جدید مامان، ساق پا و چشمک و باقی مسایل همه را به فال نیک گرفتم . شاید این آغاز یک داستان بود .


    ( 7 )


    از آن روز به بعد رفتار مامان با من خیلی دوستانه شده بود . از طرز حرف زدنهای مهناز و مامان که گاهگاه از خنده روده بر می شدند تعجب می کردم . مامان هر روز به بهانه ای سری به اتاق من می زد . پشت کامپیوتر می نشست و می گفت : خوب ببینم تو این کامپیوتر حسام جونم یه چیز به درد بخوری پیدا می شه یا نه . با دلشوره به حرکات مامان نگاه می کردم و نمی دانم چه سری بود که هر روز عرصه را بر من تنگ تر می کرد . همه این مسایل گذشت تا این که یک روز که از دبیرستان به خانه آمدم احساس کردم که در خانه هیچ کس نیست . با عجله وارد هال شدم و مامان را صدا زدم . جوابی نمی آمد . در اتاقم نیمه باز بود و صداهایی شبیه آه و ناله شنیده می شد . با دلهره و اضطراب وارد اتاق شدم . خشکم زد . مامان با یک شورتک و کرست در حال تماشای فیلم سوپر بود . مامان با دیدن من به طرفم چرخید و گفت : تو درایو اف بود . از کی تا حالا ...
    سرم را پایین انداختم . باقی ماجرا را می توانستم حدس بزنم. مامان با لحنی که سعی می کرد جدی باشد گفت: از تو انتظار نداشتم حسام . باید تنبیه بشی .
    دستی به موهایم زدم . به طرف مامان رفتم و گفتم : حتماً انتظار دارید که من بترسم و منتظر باشم تا ساعت 9 برسه و حتماً الان بابا زنگ می زنه و می گه نمی تونه امشب بیاد خونه و شما مرا تو تختخوابتون تنبیه می کنید .
    دهان مامان از تعجب باز مانده بود . به طرف مامان رفتم . دستم را از زیر کرستش به پستانهای نرم و نازش رساندم و گفتم : من از همین الان دربست در خدمت مامان گلم هستم .
    صدای تلفن رشته صحبتم را پاره کرد . به مامان اشاره کردم که جواب بدهد و طبق نقشه از پیش تعیین شده جواب بابا را داد . تلفن را که گذاشت به طرفش رفتم . با این که سنگین بود بغلش کردم و به طرف اتاق خواب بردم . لب ناز مامان را بوسیدم و با لذت خودم را روی او انداختم . شورت وکرستش را با ظرافت و وسواس بیرون آوردم . باورم نمی شد مامان بعد از 40 سال هنوز مثل یک کس ناز بیست ساله این طور مانده باشد . با علاقه به سینه های مامان چنگ زدم و با حرارت نوک پستانهایش را لیس زدم . در تمام این مدت ، مامان که نقشه اش چند ساعتی جلو افتاده بود در شوک به سر می برد . سر پستانش را گاز گرفتم و درحالی که مامان را با این حرکت از فکر و رویا بیرون آوردم گفتم فکرشا نکن مامان خانم ، کون و کستا طوری بکنم که دیگه هیچ وقت یاد کیر بابا نکنی .
    مامان خندید و با شهوتی خاص لبهایم را مکید . کیرم را کف دستش گذاشت وگفت ناقلا دست کمی از مال بابات نداره . من که عاشق کیرای قلمی و خوش تراشم.
    با تعجب گفتم : عاشق کیرای قلمی و خوش تراش ؟
    مامان با ولع سر کیرم را مک زد و گفت : آره کیر تو و بابات .
    به چشمهای زاغ مامان نگاه کردم و در دل گفتم : من وبابا و شاید چند تای دیگه . مامان چشمهایش را بسته بود و با ولع ،کیرم را لیس می زد . در تمام این مدت ، لذتی خاص که هیچ وقت به من دست نداده بود سراپای وجودم را فرا گرفت . لذتی که حتی زمانی که آرش با حالتی عاشقانه ساعتها کونم را جر می داد به من دست نداده بود و حتی سکس شبانه روزی ام با مهناز که به نوعی باعث دلزدگی ام شده بود . مامان سر کیرم را لیس زد و این کار باعث شد احساس کنم که آبم در حال فوران کردن است . به آرامی کیرم را از دهانش خارج کردم و سرش را گرفتم . مامان با بهت به من نگاه کرد و گفت : چی شد کم آوردی حسام جون؟
    درست عین همان حرفی که روز اول ، مهناز در پستوی خانه به من زده بود . دنبال جواب می گشتم تا جوابش را بدهم که گفتم : نمی خوام به این زودی ارضا بشم تازه کلی کار با کس و کون مامان دارم . مامان چشمکی زد . درست عین همان چشمکی که سر میز شام زده بود . به آرامی مامان را از پشت روی تختخواب خواباندم . با لذت به چشمهای زاغش خیره شدم و آرام روی سینه اش افتادم و با حرص و ولع سینه های ناز و جا افتاده اش را لیس زدم . آرام آرام به طرف پایین رفتم و با انگشت ؛ چوچوله اش را بیرون آوردم و با زبان به جانش افتادم . کس ناز مامان خیس وخوشبو بود . حدود بیست دقیقه ای کس ناز مامان را لیس زدم و پس از آن در حالی که مامان تقریباً دیگر چشمهای نازش کلاپیسه شده بود کیرم را وارد کس ناز و خیس خورده اش کردم . با هیجان و لذت شروع به تلمبه زدن کردم و مامان هر لحظه با هیجان از من می خواست که کس نازش را بیشتر جر بدهم . پس از ارضا شدن مامان و در حالی که دیگر تقریباً بی حال شده بود از او خواستم تا کون خوش تراش و نازش را در اختیار من بگذارد . مامان با خنده به من خیره شد و به شکم روی تخت خوابید و گفت : همه چیزت به بابات رفته .
    متکایی زیر شکمش گذاشتم وکیرم را آرام درون سوراخ کون سفیدش جا دادم . پس از کمی بالا و پایین رفتن ، آبم با قدرت زیادی فوران کرد . کون مامان را پر از آب کردم . آب از لبه های کون سفید مامان بر روی کس نازش چکید . با لذت دستش را به آب می مالید و با شهوتی دوست داشتنی آب را می خورد . سرش را به طرف کیرم چرخاند . کیرم را درون دهانش گذاشتم و باقی مانده آبها را با حرص و ولعی وصف ناشدنی قورت داد .
    ساعت 8 بعد از ظهر بود که از حمام بر گشتیم. میز شام به طرز زیبایی چیده شده بود . مامان فقط یک کرست و شورت به تن داشت . به کیر نیم خیزم اشاره کرد وگفت : درست مثل باباتی همیشه داغ داغ . دستی به ران سفید و گوشتالوی مامان کشیدم وگفتم : راستی بابا و مهناز کجا رفتند ؟
    مامان به من خیره شد و گفت نمی خوای خودت حدس بزنی ؟
    به شانۀ مامان تکیه دادم وگفتم حتماً خونۀ خاله .
    مامان سوپ را داخل ظرفم ریخت و با شیطنت گفت امان از این خونه خاله که هر چی آتیشه از اونجا بلند می شه .
    منظور مامان را درست متوجه نشدم . برای همین با تعجب به چشمهای زاغش خیره شدم . به غذای کشیده اشاره کرد وگفت اگه سرد شد دیگه فایده ای نداره اگه گفتی مثل چیه ؟
    کمی فکر کردم و گفتم مثل کیری که آبش رفته و دیگه حس کردن نداره .
    مامان با خنده نگاهی به کیرم انداخت و گفت : اگه اون حسام کوچولو دوباره کون وکس مامانی را ببینه آب از لب و لوچش راه می افته و می خواد تا صبح مامانو بکنه . دستی به سر کیرم کشید و گفت : قربون حسام کوچولوی خودم برم .
    خنده های شهوانی مامان ، خانه خالی و سکوت سرشار از مستی او مرا وسوسه می کرد که هر چه زودتر ، سر از تختخواب مامان و خوابیدن در آغوش گرم او در آورم . این بود که به سرعت شام را خوردم و به مامان کمک کردم تا ظرفهای تلنبار شده را بشوید. در تمام این مدت که امروز با اولین عشقبازی و سکس من و مامان شروع شده بود مدام سایه سنگین بابا را کنارم احساس می کردم . احساس خوبی نداشتم و نمی توانستم حرکت بعدی بابا را پیش بینی کنم . برای لحظه ای دلم برا ی مهناز و آن کس ناز و تراش خورده تنگ شد . به یاد شبهایی افتادم که تا صبح چند نوبت از کون وکسِ او سرشار می شدم . حتی برای کیرآرش که سوراخ کونم را ساعتها نوازش می کرد بی قرار شده بودم. مدام احساس می کردم برای همیشه رابطه من با دنیای بیرون و عشقهای آن سوی دیوار قطع شده است . دیگر خانه را تنها کون وکس مامان وآغوش گرم و نرم مهناز می دیدم . کمی از این وضعیت آشفته بودم . نمی دانم چرا برای آن ساک زدنهای کیر آرش و توالتهای کثیف پارکهای خلوت دلم تنگ شده بود . ساعتها در حالی که اضطراب از آمدن کسی سراپای وجودم را گرفته بود کیر آرش را لیس می زدم . ولی هیچ وقت آبش را نخوردم . مامان تلنگری به من زد و در حالی كه شورت و کرستش را در می آورد گفت: تو مگه نمی خوای مامان جون را بکنی ؟
    با اشتها به کپلهای ناز مامان که ملتمسانه روبروی من ایستاده بود نگاه کردم . کیرم آرام آرام بلند شد . مامان با حرص و ولع به سمت کیرم آمد . خم شد و آن را به تندی لیس زد. اما این کار باعث نشد که آتش شهوتم فوران کند . احساس تنهایی می کردم . مامان که از این وضعیت سرد من آگاه شده بود روی تخت دراز کشید . مرا در بغل خود خواباند وگفت : از کردن من به این زودی سیر شدی ؟
    به چشمهای زاغ مامان نگاه کردم وگفتم : امکان نداره از این کون وکس سیر بشم ولی نمی دونم چرا احساس تنهایی می کنم.
    مامان غلتی زد . سینه های گرمش را به روی سینه ام فشار داد و گفت : به خاطر مهنازه ؟
    نمی دانستم چه بگویم . حس غریبی داشتم . پستان مامان را برای دقایقی در دهان گرفتم و با تمام وجود لیس زدم . بعد از کمی استراحت سرم را روی سینه مامان گذاشتم واز او خواستم برایم از ماجرای رفتن به شمال ، غیب شدن بابا و مهناز ، روشن کردن کامپیوتر و فیلم سوپر و همه اتفاقهای گیج کننده ای که در این یک ماه ، زندگی ما را دگرگون کرده بود بگوید . شاید این طور کمی از آن حس غریب من نسبت به بابا ، رابطه های احتماًلی مامان با دیگران و دیگر موارد کم می شد . مامان موهای پریشانم را نوازش کرد . لبهلای مرا بوسید و گفت : حسام کوچولوی خودم ، قسمت این شده که چند روزی من و حسام تنها باشیم .
    با تردید دستی به ران مامان کشیدم وگفتم پس بابا و مهناز چی ؟
    مامان چشمهایش را بست و گفت بابا و مهناز هم تو ویلای شمالن .
    سر در نمی آوردم . چرا این قدر زود باید جای مهناز و مامان عوض می شد . در این میان مساله ای آزارم می داد وآن طرز برخورد بابا با مهناز و مامان بود . مامان آهی کشید و گفت : فکر می کردم این مسایل برات حل شده اگه بخوای این جوری ادامه بدی فردا با اولین اتوبوس می رم شمال و ما را به خیر و شما را به سلامت .
    مامان را محکم در بغل گرفتم وگفتم اگه این طور بود چرا بابا و مهناز نموندن ، مگه ما غریبه بودیم .
    مامان خندید وگفت : این طوری راحت تریم . حالا هم به جای این ضدحالها بلند شو یه حال حسابی بده به مامان . هنوز خستگی سکس بعد ازظهر در تنم بود. به ناگاه فکری به ذهنم رسید . با وسواس به چشمهای مامان خیره شدم وگفتم پس باید به من قول بدی از فردا من و آرش در خدمت مامان باشیم.
    مامان لبخندی زد وگفت : آرش ؟
    کپلهای ناز مامان را چنگ زدم وگفتم دوستمه...
    مامان دوید وسط حرفم وگفت می شناسمش ، مهناز همه چیز رو برام گفته.
    گوشهایم سرخ شد. خواستم به مهناز فحش بدهم که دیدم این طور بهتره. حداقل مهناز زمينه را برای حضور آرش و سکس با مامان مهيا کرده بود . تصوّر کیر قلمی آرش وکون وکس ناز مامان مرا از هر گونه فکر و خیالی نسبت به مهناز بیرون آورد . مامان دستي به کیرم کشید وگفت : من عاشق سکس با دو تا کیر قلمی خوش تراشم . با گفتن این حرف ، مامان را محکم در بغل گرفتم. کیرم را لای پای سفیدش جا دادم وگفتم: ممنون مامان جون . قربون کون وکس مامان برم.
    مامان کیرم را لای پاهایش فشار داد وگفت : از فردا چه روزایی که تو این خونه نداریم . من و حسام و آرش . فکرشا بکن . کیر قلمی آرش توکس مامان وکیر ناز حسام تو سوراخ کون مامان .
    با لذت لبهای مامان را مکیدم و اجازه ندادم که بیش از این با حرفهایش آتش شهوتم را شعله ور کند . همین امروز بعد از ظهر که سه ساعت سکس داشتم به اندازه یک هفته آب از همه بدنم کشیده بود . مامان را در بغلم فشاردادم وگفتم : شب به خیر مامان جون .
    چشمهایم را به آرامی بستم . توان هیچ گونه حرکتی نداشتم و تنها آخرین نوازشهای لبهای مامان بودکه بر سر کیرم کشیده می شد.
    ( 8 )


    آرش هنوز نمی دانست که چه نقشه ای برایش کشیده ام . روی تخت نشست و گفت : بازم می خوای غافلگیرم کنی . نکنه الان مهناز خانم از پستو بیاد بیرون .
    خندیدم و او را روی تخت انداختم و گفتم : کس نگو ، امروز می خوام بکنمت .
    آرش به کیرم نگاه کرد و خندید . با دست به سر کیرم کشید و گفت : اول باید من بکنمت .
    لجم گرفته بود . مامان از گوشه پستو شاهد بگو مگوی ما بود . خیلی کلاس گذاشته بودم و تا جایی که توانسته بودم نمی خواستم تصوّر مامان هم از من مثل مهناز تصوّر یک بچه کونی باشد . به هم برخورده بود و نمی دانستم باید چیکار بکنم . آرام سرم را به گوش آرش نزدیک کردم و گفتم صد بار تو اول کردی حالا چی می شه این بار من اول بکنم .
    آرش کیرم را به آرامی مالید و گفت: خیلی دلم می خواد ولی خودت می دونی که تا من ارضا نشم حس کون دادن ندارم . حالا هم تا دیر نشده قمبل کن که می خوام برم خیلی کار دارم .
    با اخم و تخم به کیر آرش نگاه کردم وگفتم مگه می خوای جنده بکنی و بری .
    آرش خندید و گفت : دست کمی که نداری .
    بحث کردن با آرش فایده ای نداشت . خواستم کیرش را ساک بزنم که از این کار امتناع کرد و گفت قمبل کن مامان جنده .
    از این جمله حالم گرفته شد . می دانستم که مامان این حرفها را می شنود . با خشونت دستم را دور گردنش انداختم و گفتم : امروز چه مرگته آرش ؟
    آرش دستم را گرفت و روي تخت گذاشت و گفت : نه اين طور كه معلومه تو امروز تنت مي خواره خار كسته بايد همچين بكنمت كه تا يك ماه نتوني بگوزي .
    از اين حرفش خنده ام گرفت . بادي از كونم خارج كردم و گفتم اين هم گوز .
    آرش دستي به كونم زد و گفت : خودم كير جاش مي كنم كه ديگه مو لا درزش نره . حالا هم مثل يه بچه خوب متكا را ور دار بذار زير شكمت و قمبل كن .
    آرش ول كن نبود . به كيرش نگاه كرد و گفت : اگه خواسته بودم مامانتا بكنم تا حالا صد باره كرده بودم ولي تو مثل يه دختر 14 ساله هي ناز و ادا كن .
    مامان با شنيدن اين جمله نيشخندي زد . صدای مامان تابلو بود ولي آرش متوجه نشد . آرش كيرش را ماليد و گفت : حسام اگه نمي خواي بدي من برم هزارتا كار دارم .
    آرش گوشه تخت نشست و وقتي سكوت مرا ديد گفت : كاشكي الان مهناز جونم اينجا بود و از كس مي كردمش ديگه دارم از كونت سير مي شم حسام خوشگله . يه ذره حسم كه داشتم از بين بردي .
    بد جوري دمق شده بودم . به كير آرش نگاه كردم و يک راست روي تختخواب خوابيدم . سعي كردم كير خوابيده آرش را بيدار كنم . برایم ديگر مهم نبود كه مامان با ديدن اين صحنه چه فكري مي كند. اصلا در اين عالم ، دادن و كردن عين همدیگر است و تازه آن کسی كه مي دهد كلي حال نصيبش مي شود. آرش كپلهاي كونم را چنگ زد و گفت حالا شدي يه بچه خوب و ماماني حرف گوش كن . حالا جوري بكنمت كه حظ كني . آرش با وسواس كرم را دور سوراخ كونم ماليد . نمي دانم بايد چه مي كردم. آخر قرار من و مامان اين نبود . مامان به اصرار خواسته بود كه من آرش را بكنم و او در حين كار با كير مصنوعي بياید وآرش را غافلگير كند . پس از آنكه مامان فهميد قضیه بر عكس شده و اگر آرش ارضا شود ديگر نمي تواند به مامان حال بدهد با چند سرفه خشك و معنادار به طرف اتاق آمد . آرش كنار تخت با كيرش ور مي رفت . خشكش زد و پس از كمي مكث گفت :‌ آخ جون مهناز جون . شگفتي آرش از ديدن بدن لخت و مرمرين مامان ، صد چندان شد . با بهت نگاهم كرد و منتظر بود تا اين اندام آسماني و سرشار از سكس و زيبايي را برايش معرفي كنم . به طرف مامان رفتم ، دستش را گرفتم و كنار آرش بردم . با ولع سينه هاي مامان را بوسيدم و گفتم : منيره خانم مامان جون عزيزم.
    آرش با شنيدن اين سخن كمي خشكش زد و با بهت به مامان كه تشنه كس دادن بود نگاه كرد. چشمهايش با ديدن كپلهاي ناز مامان برقي زد . دستش را دراز كرد و دست مامان را فشرد . مامان با دست ديگرش كير آرش را گرفت و روبروي او زانو زد و شروع كرد به ليس زدن كير آرش . صداي آه و ناله آرش بلند شده بود . از سوي ديگر تختخواب را آماده كردم و در حالي كه از پشت مامان را در بغل گرفته بودم به همراه آرش روي تختخواب ، دراز كشيدم . مامان با ولع مشغول لب گرفتن و سكس زباني با آرش بود . آرش كپلهاي مامان را چنگ زد و با لذت گفت : قربون مامانت برم حسام جون . مامان كير آرش را لیس زد و گفت : من فداي جفتتون بشم .
    بعد با ولع مشغول ليس زن كير آرش شد . آرش پاهايش از هم باز بود و مامان كون خوش تراشش را بالا داده بود و كير آرش را مي خورد . از فرصت استفاده كردم و با زبان به جان سوراخ كون مامان افتادم . چوچوله كس مامان از عقب بيرون زده بود و با زبانم بر روي آن مي كشيدم . مامان از فرط لذت مدام آه مي كشيد . آرش در همان حال ،كس مامان را روي كيرش تنظيم كرد و كيرش را درون پرده هاي ناز كس مامان فرو كرد . مامان با لذت پستانش را به دهان آرش وارد مي كرد و من براي تكميل لذت مامان ، مشغول سوراخ ناز كونش شدم . دوباره لذت سكس گروهي را با آرش و مامان تجربه مي كردم . مامان با ناله هاي شهواني از ما مي خواست كه كس وكونش را جر بدهيم و من و آرش از هيچ خدمتی در حق اوكوتاهي نمي كرديم . نمي دانم در تمام اين دو ساعتي كه با همه توان مشغول كردن مامان بوديم چقدر زودگذشت كه مامان بعداز دو ساعت دادن به زور ارضا شد . نفس بلندي كشيد و روي بدن آرش ولوشد . سراپاي بدن آرش پراز عرق بود و قطره هاي آب مامان از كسش بيرون زد و روي بدن آرش ريخت . نمي دانم چرا اين قدر ارضا شدنمان طول كشيد . هر دوكيرهايمان را در حالي كه مي ماليديم به دهان مامان فروكرديم و پس از كمي ساك زدن آبي سفيد و شفاف با شدت ، دهان و صورت مامانرا پوشاند . مامان با لذت آبها را خورد و باقي مانده آنها را روي سينه هاي نازش مي ماليد . آرش از پشت روي تخت ولو شد . مامان از فرصت استفاده كرد و قطره هاي آب سر كيرمان را با لذت مكيد و قورت داد . آرش دستي به كون مامان زد و گفت: منيره خانم نمي دونم چه جوري بايد ازت تشكر كنم .
    مامان به كير من اشاره كرد وگفت : از حسام جون تشكر كن .
    آرش به طرف من كه بي رمق روي تخت بودم چرخيد و گفت : دارم بهت حسودی مي کنم چه مامان و خواهر گلي داري .
    مامان خودش را روي آرش ولوكرد وگفت : مامان و خواهر خودتم گلن فقط بايد بلد باشي كه چه جوري بياريشون تو راه . مثل حسام جون كه ما لذت سكسهامون را مديون اونيم. مامان كيرم را مك زد و گفت : مگه نه حسام كوچولو.؟
    خنديدم و چيزي نگفتم. از شادي لبريز بودم . مي دانستم كه امروز سرآغاز بهترين روزهاي زندگي ام بود . روزهاي دوستي من و مامان ، من و مهناز و شايد من و بابا . به طرف سينه مامان چرخيدم وشروع به مك زدن كردم . آرش هم به تبع من سينه ديگر مامان را خورد. مامان با لذت سرهايمان را در بازوهاي گوشتالويش كشيد و گفت: خودم سيرابتون مي كنم . كاري مي كنم كه ديگه ياد مهناز نيفتين .
    اسم مهناز دوباره مرا به ياد بابا انداخت . شايد تا امروز دهها بار بابا با آن كير نسبتاً كلفتش كون وكس مهناز را جر داده چه معلوم شايد الان مهناز در آغوش هزاران مرد خوابيده .
    هوا كم كم تاريك مي شد . آرش لباسهايش را پوشيد و با عجله رفت . مامان حوله اش را دور سرش پيچيده بود و پاهاي لخت و نازش را از هم باز كرده بود . فقط يک كرست تنش بود و كس وكون نازش را روي تختخواب ولو كرده بود . شربتم را خوردم و در حالي كه محو زيبايي مامان بودم در فكركردن كس و كون مامان به طرف آشپزخانه رفتم . مامان سرش را خشك كرد و گفت : كاشكي آرش مونده بود.
    سفره را چيدم و با صداي بلند گفتم : يعني از آرش خوشت اومده ؟
    مامان با قر و فر روي صندلي نشست و گفت تونمي دوني اگه دونفر همزمان با هات سكس داشته باشن چه حالي مي ده تازه اگه سه چهار نفر باشن كه ديگه محشره . یکی تو کونت می کنه ، یکی پسوناتا لیس می زنه ، یکی آبشا می پاشه تو صورتت و یکی هم کستا می خوره !
    با دقت به لبهاي مامان كه با ناز و ادا مشغول حرف زدن بود نگاه مي كردم . در دل به مامان حسوديم شد . سوپ را درون بشقاب مامان ريختم وگفتم خوش به حالت كه بعد از دو سه ساعت دادن هنوز سر حالي من اگه جاي مامان بودم كه تا حالا صد بار جر خورده بودم .
    مامان با ولع شروع به خوردن كرد وگفت : اين جور كه مهناز مي گفت تو هم دست كمي از ماماني نداري . تازه اگه بخواي مي تونم همراه با آرش جون يه حالي بهت بدم .
    اسم آرش مانند پتكي بر سرم فرو مي آمد . نمي دانم در وجودش چه جذابيتي بود كه اگر يك بار با كسي سكس مي كرد او را شيفته خود مي كرد . درست عين خودم كه همان روز اول در بوفه دبيرستان شيفته اش شدم يا مهناز كه ساعتها در آغوش آرش مي خوابيد و همين امروز مامان كه با خوردن كير آرش ، هوس كير كرده بود . مامان شامش را كه خورد به طرف تلويزيون رفت . كانال سكسي را كه خانوادۀ ما همه به آن عادت كرده بوديم روشن كرد و با تماشاي زني كه ساك مي زد به خودش ور مي رفت . كنار مامان نشستم . سرش را روي پايم گذاشت و جلو تلويزيون ولو شد . به قسمت انتهاي فيلم كه بازيگر مرد برروي زن مي شاشيد با لذت نگاه كرد . هميشه حالم ازاين كارها به هم مي خورد. تلويزيون را خاموش كردم . مامان با تعجب نگاهم كرد . دستش را گرفتم و در حالي كه خميازه مي كشيدم به اتاق خواب بردم. مامان روي تخت نشست . رفتارش با ديدن آرش كمي سرد شده بود ومي شد اين را از نحوۀ حرف زدن و كارهايش احساس كرد . با دلخوري پشتم را به مامان كردم وگفتم شب به خير .
    مامان غلتي زد وگفت : ناراحت شدي .
    شانه هايم را بالا انداختم و گفتم از چي ؟
    مامان از پشت مرا در بغل گرفت و گفت : من اين قدر كير خوردم كه تو اگه ك بگي من تا آخرش رفتم. به طرف مامان برگشتم . مامان پستانهای آويزانش را در دست گرفت و گفت : چقدر جاي ....
    حرفش را قطع کردم و گفتم: جاي آرش خاليه .
    مامان خنديد وگفت : نه جاي مهناز و بابا .
    با شنيدن نام آن دو دوباره به فكر مهناز افتادم . حتي تصور اين نوع زندگي در عين لذت ،‌كشنده وآزاردهنده بود . به دنبال نقطه آغازي مي گشتم . لحظه اي كه باعث شد معادلات زندگي ما به هم بخورد . مامان سرم را نوازش كرد و گفت : حسام تواز من بدت مي آد ؟
    با سردي جوابش را دادم و گفتم : اگه رمز و راز اين كارها را نگي شايد نتونم ببخشمت .
    مامات غلتي زد و كيرم را به دهان گرفت . خودم را كمي عقب كشيدم و مامان از اين حركت ناراحت شد و گفت : تومي خواي چي را بدوني ؟
    حتي فكر كردن به آن هم آزاردهنده بود . با دلهره گفتم : توجنده شدي ؟
    مامان با وحشت به من نگاه كرد . به ناگاه با هق هقي بلند به شكم روي تخت افتاد .كون قمبل شده اش در تكان خفيف شانه هاي ناز و لختش بالا و پايين مي رفت . عصبي شده بودم . خودم را به روي مامان انداختم واز او خواستم كه به گريه اش پايان دهد . دلم مي سوخت . مامان هق هق گريه اش را خورد وگفت : من هر كاري مي كنم به خاطر خوشبختي شماست . من يعني جندم حسام ؟ من اگه به تو وآرش دادم فقط به خاطر خود تو بود .
    نمي دانستم چه جوابي بدهم بايد به بهانه اي دلش را به دست مي آوردم . سرش را بوسيدم وگفتم شوخي بود مامان جون ،‌ من كه قصد بدي نداشتم .
    مامان كمي آرام شده بود . لبه تخت نشست و اين گونه خاطرات زندگي اش را مرور كرد :‌
    سالها پيش بابات من را در خرابه ای از كون كرد و همين رابطه ، آغاز زندگي ما شد . من كه بابا و مامانم را از دست داده بودم با بابات بزرگ شدم و از همان ابتدا با آنكه وضع مالي ما خوب نبود به خواست بابا به آغوش هزاران نفر رفتم و با ورود حسام و مهناز به زندگي ما کمی وضع ما خوب شد . تا اين كه چند هفته پيش بابا مهناز را به بهانه تماشاي فيلم سوپر ، بي ناموس كرده بود . صبح فردای آن روز ، پيش از آنكه مهناز چيزي بگويد خود بابا ماجرا را گفت . باور نمي كردم و ساعتها گريه گردم ولي بابا با افسون کلامش اين مساله را آغاز تحقق روياهايي مي دانست كه هم من و هم او آرزويش را داشتيم . يك زندگي بدون قيد و بند اجتماعي . بابا پيشنهاد كرد كه چند روزي من و تو تنها باشيم تا پرده هاي شرم و حيا برداشته شود . مامان را محكم در بغل گرفتم . چشمهايش را بوسيدم و به او قول دادم كه ديگر هيچ وقت آزرده اش نكنم . با اين حال هنوز قلبم از بابا صاف نبود و در دل كينه و عداوتي نسبت به او احساس مي كردم . مامان با لبخند مرا در آغوش كشيد و گفت از فردا بايد با آرش مرا سيراب كنيد . كيرم را به دهان گرفت . مك زد وگفت از فردا كلي كار داريم . من وحسام وآرش .
    سرم را روي شانه هاي مامان جابجا كردم وگفتم : قربون كون وكس مامان برم . خودم جرت مي دم اين قدر بكنمت كه ديگه هيچ وقت ياد بابا نكني ، باباي ...
    مامان به چشمام نگاه كرد و گفت :‌ باباي كون كن.
    با خوشحالي انگشتم را در سوراخ كون مامان فرو كردم . مامان كيرم را بوسيد و آرام در آغوشم به خوابي دلنشين فرو رفت .


    ( 9 )


    پس از دو هفته عشق و حال و جر دادن كون وكس مامان ، درست روز پنجشنبه سر وكله مهناز و بابا پيدا شد . من و مامان از پشت پنجره به آن دو كه با وقاري همچون يك زن و شوهر از ماشين پياده شدند نگاه مي كرديم . ابتدا مهناز به طرف مامان آمد و به بغلش پرید و بعد بابا . بابا به طرف من آمد و دستي به شا نه ام زد وگفت : چطوري مرد خونه . با خنده مرا در بغل گرفت . مهناز لباسش را كند و تنها با يك شورت وكرست وارد اتاق شد. بابا با شورتك وارد اتاق شد و به طرف مامان رفت . مامان به من اشاره كرد كه راحت تر باشم . نمي دانم چرا بودن بابا را نمي توانستم تحمل كنم . مامان رو به بابا كرد وگفت : تو اين دو هفته كه نبودين حسام جون نشون داد كه يه مرد كامل شده و چند تايي مزخرف ديگه كه باعث شد مدام سرخ و زرد بشم .
    بابا هم مهناز را روي پاهایش نشاند و با ور رفتن به موهایش گفت : مهناز خانم هم يه زن كامل شده .
    مهناز از روي پاي بابا بلند شد و از آشپزخانه با پارچ شربت آمد . شربت را به دستم داد و با لذت به سینه او نگاه كردم . بابا و مامان با هم پچ پچ مي كردند و معلوم بود كه براي رام كردن من نقشه مي كشند .
    نزدیکیهای غروب بود كه از خواب بیدار شدم . مامان و مهناز بيرون رفته بودند و خانه خالي بود. دلم گرفته بود . شال وكلاه كردم كه بيرون بروم . دم در خانه بابا را ديدم كه با يک جعبه شيريني به طرفم آمد . زيرلب غر زدم و گفتم كيرم تو شانس .
    بابا از من خواست كه جعبه شيريني را به آشپزخانه ببرم . با دلخوري وارد خانه شدم . بابا به سرعت لباسش را عوض كرد و با خنده گفت : جايي مي خواستي بري ؟
    چيزي نگفتم . روي مبل نشسته بودم و با تلويزيون ور مي رفتم . بابا جعبه شيريني را باز كرد . كنارم نشست و گفت: تو از من دلخوري ؟
    براي اولين بار احساس مي كردم كه مي توانم با بابا حرف بزنم. كنترل تلويزيون را روي ميز گذاشتم و گفتم :‌ مگه براي شما فرقي هم داره ؟
    بابا شيريني را به دهانم گذاشت و گفت : البته پسر گلم ، مگه يه بابا مي تونه ...
    دنبال جمله اي مي گشت تا حرفش را تمام كند كه موبايل زنگ خورد . بابا اشاره كردكه جواب بدهم . آرش بود . با اكراه جواب دادم . مي خواست به خانه ما بياید كه وقتي فهميد بابا از شمال برگشته وارفت . هنوز هم فكر مي كرد بابا و مهناز شمال هستند و هوس كون وكس مامان به سرش زده بود . اين بودكه طفلكي بد جوري دمق شد . اين را مي شد از جمله آخرش كه گفت : كير تو اين شانس فهميد . خودم هم دلم براي آرش تنگ شده بود. بابا شيريني را برداشت وگفت :‌ آرش بود ؟ موي بدنم سيخ شد . بابا چشمكي زد و گفت اين مسايل تو يه خونواده جنتلمن عاديه ، كاشكي بهش گفته بودي بياد از نزديك ببينمش ، وصفش را زياد شنيدم .
    آب دهانم را به سختي قورت دادم و چيزي نگفتم . بابا درست كنار من چسبيده بود . آرام دستش را دور گردنم حلقه كرد و من را بوسيد . بوسه اش يك بوسه معمولي نبود . بوسه اي بود كه همراهش داغي و حرارت خاصي را احساس مي كردم طوري كه سراپاي وجودم را به لرزه انداخت . بابا دستش را دور كمرم حلقه كرد . بابا با آنكه 45 سالش بود اما هنوز شادابي و طراوت يك جوان بيست ساله را داشت. نمي توانستم تصوير ذهني ام را با آنچه مي ديدم تطبيق دهم . بر روي دست بابا و در بغل او احساس خوبي پيدا كرده بودم . بابا آرام به سمت اتاق خواب رفت . در دلم غوغايي بود . بابا با حرص و ولع دوباره من را بوسيد وگفت : امروز پايان قهر وكينه من و حسام جونمه . آخه ما مي خوايم با هم زير يك سقف زندگي كنيم .
    صداي بابا مثل لالايي دلنشینی در گوشم مي پيچيد و هر لحظه مرا نسبت به حركت بعدي اش حساس تر مي كرد . حتي وقتي آرام و با نوازشي خاص ، لباسهايم را يكي يكي از تنم در آورد نمي توانستم تصور كنم كه چه قصدي دارد . بابا وقتي بدن سفيد مرا ديد هومي كشيد وگفت : چه بدن صاف و نازي ، خوش به حال آرش !
    اين جمله را با لحن خاصي گفت . لحنی كه لبخندي را به روی لبهايم نشاند. بابا لباسهايش را درآورد و در حالي كه سعي مي كرد مرا با قلقلك بخنداند به آرامي در برابر مقاومت اندك و همراه با خندۀ من شورتم را از پايم در آورد . با دست روي كيرم را پوشاندم و به كير بابا كه وصفش را از مهناز شنيده بودم نگاه كردم . پرده هاي شرم و حيا يكی يكي پاره مي شد ؛ پرده هايي كه باعث كينه و عداوت من و بابا شده بود . براي اولين بار احساس مي كردم كه بابا را از ته دل دوست دارم . بابا كنار من نشست و با دست به سر كيرم كشيد. تمام بدنم مور مور شد و با لذت دستم را به طرف كير بابا دراز كردم. كير بابا خوش تراش و نسبتاً كلفت بود و از همين الان مي توانستم احساس كنم كه تا چند روز بايد گشاد گشاد راه بروم. با اشارۀ چشم از بابا اجازه گرفتم تا كيرش را ليس بزنم . كير بابا را به زور وارد دهانم كردم و بابا با يك دست كيرش را گرفته بود و با دست ديگر سر من را فشار مي داد تا كيرش را تا ته در دهانم فروكند . بهترين ساكي بودكه در عمرم زده بودم . بابا پس از دقايقي كيرش را از دهانم در آورد و محكم آنرا گرفت تا از فوران آبش جلوگيري كند . به بابا نگاه كردم وگفتم كم آوردي ؟
    درست عين جمله اي كه مهناز و مامان به من گفته بودند و اين بار من به بابا مي گفتم. بابا مكثي كرد وگفت: نمي خوام به اين زودي ارضا بشم هنوز با پسرگلم كلي كار دارم.
    بابا به سمت گنجه رفت و از داخل آن كرمي را كه هيچ وقت نديده بودم درآورد . مرا به شكم خواباند و از من خواست تا بالشتي را زير شكمم بگذارم . بابا آرام كونم را جابجا كرد . كمي تف به سوراخ كونم ماليد و بعد با وسواس كرم را كه خودش مي گفت براي شل شدن و راحتي کردن كون مناسب هست دور سوراخ كونم ماليد و با انگشت ، چندين بار به كونم فروكرد . معلوم نبود چند بار از این کرم برای کردن کون مامان استفاده کرده بود . از اين كار حسابي حشري شده بودم و كيرم در حال انفجار بود . پس از كارهاي مقدماتي ، آرام آرام سر كيرش را وارد كونم كرد . بر خلاف دفعه هايي كه به آرش داده بودم هيچ دردي احساس نمي كردم و بابا با لذت ، بالا و پايين مي رفت و اعتراف كرد كه در عمرش چنين كوني نكرده و حتي كون مهناز را قابل مقايسه با کونم نمي دانست .
    از اين حرف سرشار از غرور شدم و با شجاعتي مردانه ، سختي كير بابا را تحمل كردم . يك ساعتي گذشته بود كه با فريادهاي بابا كونم پر از آب شد . قطره هاي آب از سوراخ كونم به روي رانم سرازير شده بود . با لذت آبها را روي رانم مي ماليدم و بابا سعي مي كرد با انگشتش آبها را واردكونم كند .به طرف بابا برگشتم و به كير بابا نگاه كردم . براي اولين بار هوس خوردن كير به سرم زد و كير بابا را در دهان گرفتم . با لذت آبها را خوردم . امرور فهميدم كه چرا مامان و مهناز با لذت آبهايمان را مي خوردند . آن قدر لذتبخش بودكه از بابا خواستم برايش ساك بزنم و آبش را دوباره بخورم كه بابا گفت امروز ديگر حالي ندارد . با حسرت كير بابا را بر روي سينه ام ماليدم وكنارش دراز كشيدم.


    ( 10 )


    ساعت 8 بودكه مامان و مهناز وارد خانه شدند . مامان بي مقدمه کنارم آمد وگفت: از بابا راضي هستي ؟ به چشمهاي زاغ مامان نگاه كردم و خنديدم . از اول هم مي دانستم اين كار نقشه مامان بوده تا من و بابا در خانه تنها بمانيم و آن حس دوري و نفرت را از بين ببريم . مامان را در بغل گرفتم و به طرف مهناز كه در حال بيرون آوردن لباسهايش بود رفتيم. مهناز به پستانهاي مامان دستي كشيد وگفت : تو و بابا نمي خواين يه سري برين بيرون ؟
    مامان با شيطنت دستي به كون مهناز زد و گفت : آره شما دوتا عشق و حالتون را كردين حالا ما مي خوايم راحت باشيم .
    بابا كه تازه از حمام آمده بود با شنيدن صداي خنده هاي ما وارد اتاق شد . مهناز به كير بابا اشاره كرد و گفت : چه بلايي سر بابا آوردي حسام ؟
    خنديدم و كير بابا را در دست گرفتم . مامان با شادي طرف ما آمد وگفت : ديگه شديم یه خونواده حسابي .
    مهناز كير بابا را بوسيد و گفت از امروز به بعد پوشيدن لباس تو خونه ممنوعه . همه بايد لخت باشن من كه تو اين لباسها پوسيدم . مامان بند كرست مهناز را باز كرد وگفت بميرم برا مهناز جونم .
    بابا شورتم را پايين كشيد وگفت مگه نشنيدي مهناز خانم چي گفتن . بعد با صداي خنده داري گفت افراد گوش به فرمان به دستور شهبانو مهناز خانم عزيز ، هيچكي حق نداره لباس تنش باشه .
    مهناز با شنيدن اين جمله پريد تو بغل بابا و گفت : حسام ، من و بابا را تنها بذار برو سر وقت مامان . مامان از پشت پيشخوان آشپزخانه به ما نگاه مي كرد و مي خنديد . برق شادي را مي شد در چشمان نازش مشاهده كرد. روياي چهل ساله اش به حقيقت پيوسته بود . رويايي كه در عين برهنگي وسكس ،‌ خوشبختي خانواده اش را با چشمان خودش مي ديد . شايد در حال مرور روزي بود كه در خرابه از كون به بابا داده بود . شايد اين سرآغاز يك زندگي سراسر لذت و بدون قيد و بندهاي دست و پاگير اجتماعي بود . ديگر مهم نبود آن سوي ديوارها چه مي گذشت چرا كه ما خوشبختي را در تختخوابهايمان پیدا کرده بودیم . امروز پس از كون دادن به بابا احساس كردم كه خوشبختي را مي توان در خانه يافت. خوشبختي كه در جستجوي بيهودۀ ما رقم مي خورد. بابا و مهناز مشغول ليس زدن همديگر بودند و من و مامان آن دو را تماشا مي كرديم . مهناز سر كير بابا را در دهن گرفته بود . نگاهی به من انداخت و گفت :‌ ناقلا كاريش كردي كه ديگه تا يه هفته ، خشك خشكه يه قطره آب هم نداره .
    مامان گونه ام را بوسيد . دستي به كيرم زد و با افتخار گفت : حسام ديگه شوهر خودمه ديگه نمي تونيد كاريش بيارين اگه هوس كير هم بكنه خودم ارضاش مي كنم . انگشتش را وارد سوراخ كونم كرد و چرخاند . برگشتم و پستانش را مك زدم و مثل يك بچۀ كوچولو در بغلش جا خوش كردم . مامان با اشارۀ بابا مرا به طرف آنها برد و در يك قدمي آنها روي زمين ولو شديم . بابا دستي به كيرم زد وگفت كاريش بيار كه ديگه قدر عافيت را بدونه ، جرش بده . بعد چشمكي زد و افتاد رو كس مهناز . مامان پاهایش را بالا گرفته بود و من بین پاهایش نشستم و مشغول ليس زدن كس نازش شدم . مهناز از زير بابا می ناليد و مامان با ولع ، كير من را مي خورد . حدود دو ساعتي ديوانه وار در هم لوليديم و مهناز و مامان ، مدام زير من و بابا دست به دست مي شدند . آخر سر آب من و بابا روي صورت و دهان مامان و مهناز پاشيد. همه سرشار از لذت بوديم . من كير بابا را ليس زدم و مهناز با شادي آب كس مامان را خورد . مامان با ولع كير من و بابا را مي مكيد و انگشت بابا توي كون ناز مهناز مي چرخيد .
    جنون سكس ما پاياني نداشت و هر لحظه در حال تجربۀ شيوه جديدي بوديم تا همديگر را غرق لذت كنيم . پرنده كوچك خوشبختي آوازش را در خانه ما سر داده بود . از آن روز به بعد تا سالها اين شيوه ادامه داشت تا اين كه بابا در تصادفي جانش را از دست داد . مهناز با آنكه با آرش ازدواج كرده بود و يک دختر ناز ده ساله به نام شيرين داشت ؛ گاهگاهي به همراه آرش به ما سر مي زد و خاطرۀ سكسهاي دوست داشتي گذشته را تكرار مي كرد . همين امروز آرش براي تنوع و زنده نگه داشتن لذت هاي زندگي از من خواسته بود تا پردۀ شيرين را بردارم و مامان با حسرت كير من را درون كس ناز شيرين فرو برده بود . همه خانواده به شيرين حسادت مي كردند و وقتي خون شيرين روي ملحفه ها ريخت . از خوشحالی قطرۀ اشكي بر روي گونه هاي مهناز چكيد . شايد به ياد بابا افتاده بود . بابا خيلي زود از ميان ما رفته بود ولي ما نگذاشتيم خاطرۀ سكسهايي كه با سكس او و مهناز در خانواده ما موروثی شده بود بميرد.


    ٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭


    نوشته: فرهاد

  • 8

  • 1




  • نظرات:
    •   رباینده
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • خیلی طولانی بود
      حداقل چند قسمتیش می کردی


    •   sepideh58
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • بشدت حال بهم زن بود


    •   امام زاده بیژن
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • با حیوونی مثل تو باید چکار کرد؟؟؟؟؟؟


      به قول یه بزرگی:
      به کرمهای اطرافتان پیله نکنید توهّم پروانه شدن می گیرند


    •   Silver_fuck
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • خیلی عجیبه!!! این داستان تمام موضوعات سکسی ممنوعه ای که اکثر کاربران این سایت باهاش مخالف هستن رو داشت. سکس محارم، گی و روابط ازاد و بی پرده ی خانوادگی که بیشتر به یک توهم شبیه تا واقعیت. به نظر میرسه نویسنده تلاش عجیبی داشته تا با یک نثر روان خواننده رو به خودش جلب کنه که انگار تا حدی موفق بوده. از اون دست داستانهاست که تئوری توطئه به شدت داخلش احساس میشه...!!!


    •   حمید64
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • ای بابا چی بگم خیلی طولانی بود بعد ویراش حذف کم کردن از اینا که بوی نبرده داستان ولی باید بگم خاک تو سرت با خانواده هرزه و کسده و کونده و جنده ههههههههه ههههههههه عجب خانواده اش و لاشی برو خوش باش


    •   پیشی پیشی
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • بذار نظر بدیم اگه خایه لاپاته انقدر اسپم نده


    •   shahin shomal
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :)) :))
      خوب جک میگی .. بازم بگو .. کلأ تو باید شو من بشی


    •   yeki mesle hichkas
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • چی بگم که در فرهنگ لغت هیچ کلمه ای نیست تا بتونه بخوبی حق مطلب رو در باب ناسزا بهت ادا کنه، اما نمیشه حاجت روا نشی، احتمالا" مادرت تو رو از کونش زاییده که اینقده بوی گندت همه جا رو برداشته!


    •   دکستر 7
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • خواهرت 20 سالش بود و خودشو برای دادن به کل حاضرین کنکور آماده میکرد که یه موقع کم نیاره رتبه ی 1 بیاره !
      .............................
      در فرهنگ لغت آخوندی یه فحش پیدا کردم توپ اون نثارت میکنم.. ای سیقه زاده ی ولدازنا! این فحش نبودا
      من اهل فحش نیستم ...


    •   آقا شيره
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • دس به قلمت عاليه ولي كاش تو راه مثبت به كار ميگرفتي
      اهرام ثلاثه مصر تو كونت


    •   Naziita
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • Hogh :|


    •   hjh
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • قلمت خوبه ولی افسوس


    •   ¤Marjan¤
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • کاملا مشخص بود که میخواد ذهن همه رو منحرف کنه.جالبه که گفت "برای اولین بار اتاق پدر مادرش رو میبینه" این تناقض نشون دهنده ی به انحراف کشیده شدن،با وجود چشم و گوش بسته بودنشون هست که نویسنده خواسته همین رو بگه...


    •   ¤Marjan¤
    • 6 سال،4 ماه
      • None

    • جمله به جمله ی داستان پر از توطئه هست.انگار میخواد یه چیزی رو ثابت کنه...


    •   Sadegh.6
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • عالی بود پسر واقعا عالی


    •   kikorito57
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • سلام . عالی بود (stop)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو