داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

تهمینه

1397/04/18

رفتم کنار پیرمرد نشستم
از لب هایش حرف میریخت و باید به یک نفر میگفت.
گفتم این چه احوالیست؟
هر روز سر این ساعت روی همین نیمکت؟
به سرتاپایم نگاه کرد و گفت:
بنشین…دلم میخواست با یک نفر حرف بزنم…
سکوت کردم
گلویش را صاف کرد و بی مقدمه ولی با پریشانی گفت:
.
شب به آرامی سپری میشد…
مملو از سکوت و بوی بارانی که بند آمدنش شهر را پر از قصه کرده بود.
به رسم عادت سرخوشی ام داشتم خیابان را با خواندن ترانه های مرضیه قدم میزدم.
در خلوتیه خیابان رو به روی همین باغ فردوس صدای جیغ دختری به گوشم رسید که کمک میخواست.
خودم را سراسیمه به کوچه مجاور رساندم که دیدم چند پسر جوان دوره اش کرده اند و بی هوش روی زمین افتاده.
رسیدم نزدیکشان… .
قصد بردنش را داشتند که باید اول من را میکشتند و بعد میبردنش.
سه نفر بودنند و زورشان زیاد و تا میخوردم کتکتم زدنند اما گفتم که،،باید مرا میکشتند تا بگذارم دختر مردم را ببرند.
نکشتند و نگذاشتم ببرند.
به خودم که آمدم هنوز بی هوش افتاده بود و هر چه به صورتش زدم به هوش نیامد.
کاری از دستم ساخته نبود آن وقت شب و مجبور شدم کولش کنم و به خانه مان که آن نزدیکی ها بود بردمش.
خدارو شکر پدرم خواب بود و مادر درب را باز کرد و تا دختر را روی کولم دید شروع کرد به فحش دادن که چکار کردی با دختر مردم.
به بدبختی و قسم خوردن حرف هایم را باور کرد.
به خانه رفتیم و زیر نور چراغ وقتی سرو وضعش را دیدم دوزاری ام افتاد که به ما نمیخورد و قطعا از کاخ نشینان شمیران است.
وقتی به هوش آمد و مادرم را بالای سرش دید کمی دلش آرام گرفت و تصمیم گرفت تا صبح بماند و با آن وضع به خانه نرود.
صبح زود بود که با لگد و فحش پدرم از خواب بیدار شدم و باید دوساعت توضیح میدادم که این دختر کیست و چیست و از کجا؟
میگفت در حالت مستی دختر مردم را به خانه آورده ای…
پدر وقتی کبودی سرو دستم را دید کمی
باورم کرد.
رفتم سراغ مادرم تا ببینم چه شد؟ کِی میرود خانه شان که دیدم از پشت پنجره دارد حیاط را نگاه میکند.
نزدکیش رفتم و دیدم محو تماشای دختر است که دور حوض نشسته و دارد به گلها آب میدهد و گیسوی بلندش هی از اینور به آنور تاب میخورد.
داشتم نگاهش میکردم که مادرم ضربه ی اول را زد و گفت
دست از یللی تللی بردار…من این چنین عروسی کنار حوض حیاط میخواهم!
هر چقدر بیشتر نگاهش میکردم به این نتیجه میرسیدم که خدا هر چه در چنته داشته برای خلق چهره ای این دختر رو کرده است.
چشم و ابروی مشکی و گیسوی صاف و یکدستش را انگار نقاشی کرده بودند و
لبخند از لبانش نمی افتاد و با مادرم بدجور گرم گرفته بود.
آفتاب تازه داشت در می آمد که به اصرار پدرم همراهش رفتم تا صحیح و سالم به پدر مادرش تحویلش دهم و تمام قصه را برایشان تعریف کنم.
در راه که به سمت خانه شان میرفتیم بدون اینکه حرفی بزند مدام نگاهم میکرد،
از دیشب یک تشکر خشک و خالی هم نکرده بود که فلانی ممنون جانم را نجات دادی… فقط نگاهم میکرد…یعنی زل میزد …نگاه که نه!
جلوی خانه که رسیدیم دیدم حدسم درست بوده و این دختر از قشر ثروتمندان است!
داشتم حرف میزدم که من باید شما را به پدر مادرتان تحویل دهم و اینها که گفت لحظه ای سرت را پایین بیاور…
با تعجب حرفم را قطع کردم و نزدیکتر رفتم که بر روی زخم صورتم دست کشید و گفت بمیرم الهی…اما نگران نباش …چشمان تو انقدر گیراست که هیچ کس متوجه زخم صورتت نمیشود…
گفت و خداحافظی کرد.
اصلا حرف هایم یادم رفت…گیج و گنگ به خانه برگشتم.
از فردا هم حرف، حرف مادرم شد و یللی تللی را کنار گذاشتم و کارم این شده بود که هر روز میرفتم دم در خانه شان می ایستادم و تا دانشگاه همراهی اش میکردم که مبادا کسی مزاحم اش شود.
در همان دوره یک روز که مریض بودم و نتوانستم بروم جلوی در خانه شان تا همراهی اش کنم دیدم درب خانه را میزنند…خودش بود… گفت امروز چرا نیامدی؟ نگرانت شدم.
من احمق فکر میکردم در این مدت نمیداند که هر روز دنبالش راه می افتم اما میدانست
میدانست که چه عرض کنم منتظرم بوده.
تا آن روز طعم انتظار کسی را برایم نچشیده بودم و فهمیدن این موضوع دیگر جایی برای تردید نگذاشت…
باز هم حرف حرف مادرم بود و باید برای دلبری کنار حوض حیاط خانه اش عروس می آوردم…
دلداگی مان بالا گرفته بود و باید یک کاری میکردم.
حال و روزم حرف عشق را به مادرم گفته بود.
مخالفت پدر هم به گوشم نمیرفت که میگفت فرهنگ این جماعت به ما نمیخورد.
تازه میخواستیم طعم عشق یواشکی را بچشیم که پدرش با خبر شد و رفت و آمد تنهایش را قطع کرد.
هر کاری که به ذهنم میرسید کردم اما مخالفت پشت مخالفت.
ما عاشق هم بودیم و این موضوع بی اهمیت ترین بود.
ما عاشق هم بودیم
یک علاقه ی بی منطق که به استخوان رسیده بود.
مدتی با پنهان کاری ها گذشت.
انقلاب پنجاه و هفت داشت پا میگرفت و خیلی ها را خطر تهدید میکرد و داشتند کشور را ترک میکردنند.
پدر تهمینه هم یکی از آن ها بود.
و یک روز که نه او خبر داشت و نه من با خانواده اش از ایران رفتند.
آری رفت… .
رفت و نگاهم را با چشمانش برد تا هیچ دختری را نبینم.
رفت تا داغ دلبری عروس کنار حوض حیاط خانه به دل مادر بماند.
من به همان جمله ای که گفت و دستی که بر زخم صورتم کشید متعهد ماندم.
ماندم چون واقعی بود چون ارزش ماندن را داشت.
حالا یک ماه پیش بود که فهمیدم بعد از این همه سال برگشته!
آمده…آمده جانم به قربانش ولی نمیدانم حالا چرا؟!
هر روز بعد از ظهر به همراه نوه اش می آید و در باغ میچرخد.
آن دختری که آرزوی آغوشم را داشت حالا روی ویلچر مات و مبهوت نگاه میکند…به خدا که از نگاهش گم کردنِ معشوقه میریزد!
من هم همینجا مینشینم بی آنکه سمتش بروم و سیر نگاهش میکنم.
سیر بدون ترس و اضطراب.
.
.
ببخشید من باید بروم… امروز کمی دیر کرده
بروم جلو در خانه شان یک موقع کسی مزاحمش نشده باشد!

نوشته: sinax


👍 26
👎 4
39090 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

700912
2018-07-09 21:42:28 +0430 +0430

یا شعر حافظ افتادم:
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافریست رنجیدن

2 ❤️

700914
2018-07-09 21:43:48 +0430 +0430

عالی منو. یاد خودم انداخت مرسی

1 ❤️

700930
2018-07-09 22:03:54 +0430 +0430

ت بدم؟
تا چشم بشر نبیندت روی / بنهفته به ابر چهر دلبند

2 ❤️

700937
2018-07-09 22:31:48 +0430 +0430

رشته ای بر گردنم افکنده دوست/ میکشد هرجا ک خاطر خواه اوست
زیبا بود

1 ❤️

700945
2018-07-09 23:14:14 +0430 +0430

کیر ابن ادم عزیز
تو باید م میدادی
ولی من ت تور میدم
تا توانی در جوانی جلق بزن
دستِ راست تا خسته شد با چپ بزن
ولی من د تورو میدم
دوستان كار كیر، بازی نیست!
هیچ كاری بدین درازی نیست
جلق میزن كه جلق خوش باشد
جلق در زیر دلق خوش باشد

2 ❤️

700954
2018-07-10 00:00:39 +0430 +0430

دال بدم؟
دوش در سر هوس کونت تو بود / آنقدر جا بزنم تا که نیابی بهبود دال بدین.

1 ❤️

700955
2018-07-10 00:05:56 +0430 +0430

شعر تخمی تخیلی بالا از خودم بود که سرشار از اشکالات عروضیه!
لکن تا مشاعره ما امتداد پیدا کنه:
در دو عالم یک سخن فهمم بس است / تا دلی خالی کنم آن هم کجاست

3 ❤️

700983
2018-07-10 02:58:08 +0430 +0430

لامصب مشاعره شد
ت

تو همانی که در تابستان/با آواز قناری در سبزه و بوستان/میدادی
تو همانی ک در پاکستان/ نمیدانم دقیق در کدام استان/
میدادی

2 ❤️

701006
2018-07-10 06:42:54 +0430 +0430

الهی دلم سوخت

2 ❤️

701045
2018-07-10 09:48:52 +0430 +0430

خیلی خیلی رویایی و دور از واقعیت بود. نه اینکه همچی چیزی اتفاق نیوفتاده باشه، اما این اصلا و ابداً عشق به معنای درست و واقعی نیست. یه عشق بیمار گونه،یه بیمار عاشق، که نمونه های فراوانش رو در تاریخ ادبیات داریم.
نگارشت اما،خوب بود. واقع بینانه اگه بنویسی بسیار بهتر خواهد بود.
لایک

1 ❤️

701078
2018-07-10 12:41:45 +0430 +0430
NA

زیبا و غمگین???

1 ❤️

701340
2018-07-11 16:56:30 +0430 +0430

داستان فوق العاده ای بود . موفق باشی

1 ❤️

913868
2020-09-03 20:24:42 +0430 +0430

عالی بود…

یاد داستانهای ر.اعتمادی افتادم…

میدونم دیر خوندم… اما حیفم اومد لایک و نظر ندم

0 ❤️







Top Bottom