تولد فراموش نشدنی

    سلام،این خاطره که میخوام براتون بنویسم به سکس ختم نمیشه ولی یاداوریش من و خیلی تحریک میکنه و شایدبرای شما هم جالب باشه.
    چندسال پیش زمان دانشجوییم که با مرجان دوست بودم از طرف یکی از هم کلاسیاش تولد دعوت شدیم ولی چون کسی و من نمیشناختم تمایل زیادی نداشتم که برم اینم بگم که من و مرجان تو یه دانشگاه بودیم اما رشته هامون فرق داشت،مرجانم که از بی غیرتی من تاحدی اطلاع داشت به شرط اینکه خوب به خودش برسه من و راضی کرد که بریم تولد،مرجان دختری با موهای خرمایی تا کمر‌،رون و باسن پر سینه ۷۵_۸۰ قد۱۶۸ و وزن۵۷ دختر خوش هیکلی بود.خلاصه روز تولد رسید و رفتم دنبالش که بریم دیدم شلوار پاش نی یه مانتو بلند تنشه و زیرم یه جوراب شلواری نازک مشکی.از آرایش صورتشم نگم ک دلم میخواست همونجا لیسش بزنم خلاصه رسیدیم و رفتیم تو بهنام که تولدش بود اومد دم در و استقبال ما با من و مرجان دست داد و گفت اگه میخواین لباس عوض کنین برین اتاق سمت چپ،مرجان رفت و بعد چنددقیقه اومد بیرون دیدم یه سرهمی مشکی تنشه که از بالا یقش گرده و چاک سینه حسابی نمایانه و کلا به دوتا بند وصله ک بازوهای تپلشو انداخته بیرون و جلوی لباس از پشتش یکم کوتاه تر بود تا روی رونش ینی اگه میشست و پاشو باز میکرد شرتشم معلوم میشد،من رو مبل نشسته بودم ک صدامون کردن برای مشروب خوردن چنتا پیک خوردیم و حسابی داغ شدیم که دیدم مرجان اومد کنارم گفت الهی بگردم بهنام تنهاس گفتم چرا؟؟گفت کات کرده گفتم خب برو پیشش تنها نباشه گفت ن ولش کن توتنها میمونی گفتم ن تولد اونه تولد من ک نی بلاخره توام دوستشی گفت ناراحت نمیشی کفتم ن،خلاصه رفت پیش بهنام و شرو کردن باهم رقصیدم اول خیلی عادی میرقصیدن ولی دی جی ک آهنگ و عوض میکرد اینام بیشتر شور و شوق میگرفتن چراغام ک خاموش بود با رقص نور کم دیده میشد ک دیده بهنام حسابی چفت مرجان شده و پاهاشون تو پای همه و دستش دور کمر مرجان مرجانم سینه هاش توسینه بهنام،بهنامم ک پسر درشتی بود حسابی مرجان و تو بغل خودش جا کرده بود یهو دیدم مرجان و چرخوند از پشت بغلش کرد و دستشو گذاشت روشکم مرجان و حسابی تو بغلش فشارش میداد جوری ک قشنگ کیرشو میمالید ب کون قلمبه مرجان.رفتم پایین یه سیگار بکشم چند دقیقه طول کشید اومدم بالا دبدم نشستن رو مبل دست چپ بهنام دور گردن مرجان و دست راستش رو رونش جایی وایسادم ک نبینه من و دیدم بهنام حسابی رفته تو صورت مرجان و هی دستشو داره میبره بالاتر و میماله به رون مرجان کم کم داشت دستشو میبرد زیر لباس سمت شرتش ک دیدم مرجان دستشو گرفت یکم خودشو کشید کنار چند لحظه صبر کردم رفتم سمتشون مرجان پاشد اومد سمتم بهنامم یکم ترسیده بود ک نکنه دیده من دیده باشم دید ن چیزی نگفتم گفت آره قدر و مرجان و بدونید خیلی دختر خوبیه گفتم میدونم ک باهاشم
    خلاصه مهمونی تموم شد توماشین بودیم ک برگردیم جفتمون ساکت بودیم ک مرجان دگ طاقت نیاورد گفت از چیزی ناراحتی؟گفتم ن چطو گفت ساکتی گفتم تو فکرم گفت چ فکری گفتم فکر ابنکه بهنام دستش رورونت بود چی بهت گفت؟دیدم چشاش گرد شد گقت چی میگی گفتم دیدم نزن زیرش دیدم داره قسم میخوزه گفتم تو ک میدونی من خوشم میاد فقط باهام صادق باش اتفاقاخیلی لذت بردم گقت میخوای زیرزبون کشی کنی گفتم ن ب جون خودت واقعا لذت میبرم ک گقت آره اولش نشستم پیشش دیدم نزدیکم میشه گفتم دوستمه اشکال نداره دستش و گذاشت باز گفتم مسته حالیش نی حس کردم خودشو چسبوند بهم گفتم تولدشو خراب نکن برااین پانشدم از اول گفتم تو گوشت چی میگفت؟گفت آره هی ازم تعریف میکرد میگفت خوش بحال نامزدت ک تورو داره بعد گفت میشه بریم تو اتاق گفتم ن،گفتم مگه دوستت نی چرا اذیتش کردی؟گفتی ینی چی؟گفتم تولدش بوده نباید ن میگفتی الآن اذیت شده شق درد گرفته گفت ن توفکر ابن چیزا نی گفتم خودت و گول نزن تو انقدر خواستنی ک کسی امکان نداره تورو نخواد خودتم خوب میدونی یه جق براش میزدی که یکم ناراحت شد.انقدر حالم خراب بود ک تو همون ماشین دادم برام ساک بزنه


    نوشته: aliii922

  • 0

  • 12




  • نظرات:
    •   مهتاب عشق
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • معلومه توهم زدی
      حالت خوش نیست


    •   hesammosbat27
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • اوووووس


    •   Saba_sayna
    • 6 ماه،2 هفته
      • 0

    • چرت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو