توهماتِ ذهنِ بیمارِ یک نویسنده!

    1397/12/11

    رویِ دستام بلندش کردم و مستقیم بردمش سمت اتاق خواب.انداختمش روی تخت.دراز کشیده بود و منم مثل بچه ای که تازه میخواد چهار دست و پا حرکت کنه روی اون قرار گرفته بودم و به چشماش زل زدم...صدای خنده هاش توی کلِ خونه میپیچید...
    چند تا مشت آروم به سینم زد و دست و پا میزد تا مثلا خودشو نجات بده...
    -خیلی دیوونه ای امیر.آخه تا کجا میخوای پیش بری؟ساعت ۳ صبحه!حواست هست؟
    -پس فکر کردی این همه "دادار دودور" واسه کی راه انداختم؟؟خب واسه تو بوده دیگه!نکنه خیال کردی میخوام دوباره بعد مراسم پَسِت بدم به بابات؟
    -نترس عشقم من دیگه مال خودتم.ما از اوناییم که با چادر سفید میایم و با کفنِ...
    حرفش رو قطع کردم و لبام رو محکم گذاشتم رو لباش...
    دستش رو دور گردنم انداخت و سرم و به سمت خودش میکشید...برا چند لحظه پهلوم تیر کشید...
    یه نیشگون محکم از پهلوم گرفت و با تمام نیروش منو هل داد کنار و فرار کرد...
    میخندید و میگفت:فکر کرده زورش روی من کارسازه.عشقم ما از اوناش نیستیم...
    باشه بابا تو بردی.من که خوابم میاد.هر کاری دوست داری بکن...
    -پس منم میرم دوش بگیرم.مامانی قربونت بره...
    -دختر بد.مگه قرار نشد دیگه با این جمله مسخرم نکنی؟؟
    صورتش مثل بچه گربه هایی که غذا میخوان توی هم رفت.!
    خب من چیکار کنم؟مامانت وقتی این جمله رو میگه خیلی خوردنی میشه.منم میخوام مثل اون بشم...
    -اصلا من اشتباه کردم هر چی خواستی بگو.حالا برو به کارت برس...
    بالشم رو بغل کردم و پاهام رو جمع کردم تو شکمم و چشمام رو بستم.فکر نمیکنم بیشتر از چند ثانیه طول کشید تا از فَرتِ خستگی خوابم برد...
    -بوم بوم بوم بوم.با این صدا که توی سرم میپیچید بیدار شدم.سحر رو دیدم که کنترل ضبط صوت تو دستشه...
    -پاشو دیگه خوابالو مگه چقدر میخوای بخوابی؟؟
    یه نگاه به ساعت مچیم انداختم.ساعت پنج رو نشون میداد...
    چند باری چشمام رو محکم باز و بسته کردم تا بهتر بتونم ببینم.
    سحر با یه سِتِ توریِ مشکی که با بدن سفیدش به طور عجیبی مَچ شده بود و حسابی چشم رو مسخ میکرد!!با موهای شرابی که اطرافش ریخته و هنوز هم تا حدودی خیسِ با یه ژست زیبا توی چارچوب در ایستاده بود و با چشماش بهم فهموند که نظرم راجع بهش چیه؟؟
    کنترل رو سمت دستگاه گرفت و یه موزیک خیلی ملایم و عاشقانه رو پلی کرد.کلید برق رو زد و کل چراغای اتاق خاموش شدن اما دور تا دور اتاق شمع های کوچولو و قرمز روشن بود...
    فقط نشسته بودم و نگاه میکردم.انگار داشتم یه رویایِ زیبا میدیدم و دلم نمیخواست هیچوقت بیدارشَم...
    سحر نزدیک شد و شاخه گلی که روی تخت گذاشته بود رو برداشت و کنارم نشست...
    شاخه گل رو سمتم گرفت...
    -سرورم دوست دارید این بانوی زیبا رو تا ابد مال خودتون کنید؟؟
    با شنیدن کلمه سرورم از دهن سحر که تقریبا تمام افکارش گرایش به سمت فِمِنیسم داشت شک کردم که احتمالا دارم خواب میبینم...
    گل رو از دستش گرفتم و جلوی بینیم نگه داشتم و یه نفس عمیق کشیدم...
    -اگر این بانوی زیبا احساس میکنن توی دلشون عشقی نسبت به من دارن با کمال میل حاضرم جونمم تقدیمشون کنم...
    یه لبخند خیلی زیبا رو صورتش نشست.دستاش رو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
    -نه!! خوشم میاد این همه سال زندگی با یه مادرِ هنرمند باعث شده یه چیزایی یاد بگیری...
    چشماش رو بست و لباش رو روی لبام گذاشت.با فشاری که بهم آورد روی تخت افتادیم و اینبار سحر بود که روی من قرار میگرفت...
    لباش طعم زندگی داشت.طعم شور و مستی.طعم شادی و نشاط.رویایی که هر کس آرزوش رو داره...
    از پایینِ تیشِرتم گرفت و از بالا بیرونش آورد.لبام رو میخورد و با دستاش سینه م رو ماساژ میداد...
    سینه های سر بالاش رو که حالا کمی سفت تر شده بودن رو از توی سوتینِ توریش بیرون آوردم و نوکش رو توی دهنم گذاشتم و دیوانه وار میخوردم تا جایی که صدای ناله هاش در اومد...
    کمکش کردم تا جامون و عوض کنیم.بالش رو زیر کمرش گذاشتم تا باسنش خوب تنظیم بشه و اذیت نشه.پایین رفتم و گوشه ی شورتش رو کنار زدم.تا بهشت رو با چشمام ببینم...چشمام در اون لحظه قادر نبود که صحنه ی دیگه ای رو ببینه...
    زبونم رو اطرافِ رونش میکشیدم...
    -امیر دارم دیوونه میشم لطفا تمومش کن.پاهاش رو توی هوا نگه داشتم.با دو تا از انگشتام لبه ی کسش رو از هم باز کردم و زبونم رو داخل بردم و خیلی آروم میخوردم تا آماده باشه برای اینکه بتونم سحر رو مالِ خودم بکنم...
    بالا اومدم و لاله ی گوشش رو میخوردم و گردنش رو از بوسه هام پر میکردم...
    -عشقم آماده ای که مال من بشی؟؟
    -خیلی وقتِ که منتظرم زندگیم...
    روغن زیتون رو به کیرم مالیدم و با دستم خوب همه جاش رو آغشته به روغن کردم...
    سر کیرم رو جلو سوراخ کسش گذاشتم و با کمی فشار داخل کردم و صدای آخخخ گفتن سحر شهوتم رو چندین برابر کرد...
    صورتش رو میبوسیدم و موهاش رو نوازش میکردم و حرکت کمرم دیگه یکنواخت شده بود..


    عززیزززم!!!شام حاضره!!!بیا پایین تا از دهن نیفتاده...
    با شنیدن این جمله ی مادرم رشته افکارم پاره شد.دستام روی کیبورد قفل شدن و نگاهم به مانیتور خشک شده بود...
    انگار دکمه خاموش شدن مغزم رو زده بودن.دیگه تمرکزی نداشتم که بخوام ادامه بدم.در اصل دیگه چیزی نمیومد که بنویسم...
    دستام رو توی موهام کشیدم و وزنم رو زویِ پُشتیِ صندلی انداختم...
    خسته بودم.اصلا نمیدونم چند ساعت گذشته!!! دوباره به مانیتور نگاه کردم تا از اول نوشتم رو باز خوانی کنم.کارم که تموم شد سیگارم رو روشن کردم و گوشه لبم گذاشتم و یه کام عمیق ازش گرفتم...
    آخه چه جور قهرمانی رو من توی داستانم آوردم؟؟مگه همچین عشقایی هنوزم وجود داره؟؟
    مادِ فاکِر !!!کدوم قسمت مغز لعنتیِ من پنهون شدی که توی نوشته هام نمیای؟؟؟قهرمانی که دوسش داشته باشم پس کجاست.؟
    پالتو مشکی و بلندم رو که تا پایین زانوهام میومد و به تنم زار میزد رو پوشیدم و راه افتادم.احتیاج داشتم که افکار پریشونم رو کنترل کنم.
    -کجا میری توی این سرما؟؟وایسا شامت رو بخور بعد برو...
    توجهی نکردم و ادامه دادم.چکمه هام رو پوشیدم و شال گردنم رو انداختم و کلاهم رو روی سرم گذاشتم تا گوشام رو بپوشونه و از خونه زدم بیرون...
    دستام رو توی جیب پالتوم کره بودم.اووووه!! هوا از اون چیزی که فکر میکردم سردتره...
    جلویِ دکه کنار خیابون وایسادم تا یه بسته سیگار بگیرم.یه نخ در آوردم و روشن کردم.
    -ببخشید.البته قابل شما رو نداره.نمیخواید حساب کنید.؟
    جیبام رو خوب گشتم.اما پولی همرام نبود.تنها چیزی که پیدا کردم دو تا بلیط اتوبوس بود و کلیدای خونه.
    بقیه پاکت رو بهش برگردوندم.
    -انگار فراموش کردم کیفم رو بیارم.این یه نخ هم به اجبار مهمونِ شما...
    پشتم رو به فروشنده کردم و منتظر نشدم تا جواب بده...
    راهم رو به سمت ایستگاه اتوبوس پیدا کردم و روی نیمکت آهنی و سرد ایستگاه نشستم...
    هم گرسنه بودم و هم حسابی خوابم میومد.چند دقیقه رو همینجوری گذرونده بودم و کم کم چشمام داشت گرم میشد.صدای رفت و آمدِ با عجله مردم ِ پیاده و فرار از سوز و سرما و سوارِ هایی که اطرافشون هیچکدوم از این پیاده ها رو نمیدیدن بهم میفهموند که زندگی زیر پوست این شهر خاکستری هنوزم جریان داره...
    -ببخشید.هی با شمام!!حالتون خوبه؟؟چرا روی این نیمکت سرد نشستین؟؟آخه این موقع که دیگه اتوبوسی نمیاد...
    یه پسر بچه ی ده دوازده ساله بود که اومد و کنارم نشست.با چند تا شاخه گل و فال و آدامس.
    -ببینم پسر جون تو سردت نیست؟؟چرا اینموقع شب دیگه نمیری خونتون؟؟
    -آخه این ساعت ها ساعتِ عاشقاست.کار و کاسبی ما هم بهتر میشه...
    شالم رو از دور گردنم در آوردم و پیچیدم دور گردنش و گره زدم.
    -پس سلام منم به عاشقا برسون.
    خواستم بلند شم که صدایِ "قرِچ و قروچِ"استخون هام رو شنیدم...
    از کنار خیابون شروع کردم به راه رفتن و هنوزم دنبال قهرمانی میگشتم که بتونم توی نوشته هام بیارم...
    با صدای چند تا بوق پشت سرِ هم متوجه یه ماشین شدم که کنارم وایساده...
    خوشکله!!این موقع شب تنها بیرون چیکار میکنی؟؟نمیدونی که این بیرون چقدر گرگ زیاده؟؟
    "حدس میزنم بیشتر شمایی که این نوشته رو تا اینجا خوندین راجع به جنسیت نویسنده به قطعیت رسیدین که یه مردِ با وجود اینکه هنوز حتی اسمشم نمیدونید.و این دقیقا همون پیش داوریِ ماست راجع به تمام دنیا و اون هایی که پیش داوری نکردن باید به خودشون ایمان بیارن".
    قهرمان های ساخته ی ذهن من همیشه کارای غیر منتظره انجام میدن.پس چرا خودم؟...
    سوار شدم و کلاهم رو برداشتم. موهام از زیر کلاهم روی شونه هام ریختن...نگاهِ تحسین بر انگیزِ راننده روی خودم رو میدیدم...
    -اوووه.زیبای خفته انگار بالاخره بیدار شده و امشب نصیب ما شده...
    -بخاری ماشین رو سمت خودم دادم و دستام رو جلوش گرفتم.
    لابد تو هم شاهزاده سوار بر لَگَنِ سفیدی که افتادی دنبالم.
    -من غلط بکنم.خواستم تو این سرما کمکی کرده باشم.حالا کجا میری خانومی؟؟
    هر جا؟؟مهم نیست...
    صدای "قار و قوره"معدم بلند شد و یه سوزش شدید احساس کردم و دستمو گذاشتم روی شکمم...
    انگار گرسنه ای؟!میخوای بریم یه چیزی بخوریم؟؟
    -باشه.ولی من کیفم رو خونه جا گذاشتم...
    -حالا کی خواست از زیبای خفته پول بگیره؟همین که افتخار بدید و من رو همراهی کنید واسم کافیه...
    جلوء یه رستوران نگه داشت.رفتم که دست و صورتم رو بشورم.توی آینه ی غبار گرفته ی سرویس بهداشتی خودم رو دیدم.دستم رو روش کشیدم تا تصویرم رو بهتر ببینم...
    من اینجا چیکار میکردم؟...
    روی صندلی کنار دیوار نشستم و اونم دقیقا رو به روم نشست.
    -خب چی میخوری؟؟
    -فرقی نداره...
    --هی پسر بیا اینجا!چندتا از اون سیخِ کباب های مغز پختت رو بیار واسه خانوم.
    اولین لقمه رو که گذاشتم توی دهنم نگاش خیلی روم سنگینی میکرد.
    میشه لطفا نگام نکنی؟غذا پایین نمیره...
    -آخه مگه میشه همچین زیبایی جلو روت باشه بهش نگاه نکنی؟؟
    هم خوشم اومده بود هم حس اعتماد به نفس پیدا کرده بودم...
    توی ماشین نشسته بودیم و صدای موزیک هم نسبتا بلند بود .توی یه کوچه خلوت پارک کرد...
    ترسیده بودم بدنم یخ کرده بود.خواستم حواسش رو پرت کنم...
    -ببینم این عکس سه در چهار که این پایین گذاشتی دخترته؟؟چقدر نازه!!متاهلی دیگه؟؟
    -نه بابا.دخترم کجا بود.تو این دوره و زمونه دیگه کی میتونه ازدواج کنه؟؟حتی اگه بخوای هم نمیشه.
    عکس رو برداشت و گذاشت توی داشبورد ولی از سراسیمه گیش فهمیدم که راستش رو نمیگه و قانع نشده بودم...
    سرش رو چرخوند و نگاهش روی لبام بود.با چند بار مکث لبام رو رسوندم به لباش...نه مثل نوشته هام شیرین بود نه قلبم به تپش افتاد فقط یه طعم تلخ تهِ سیگار رو احساس کردم و ریش های نتراشیده ای که لبام رو اذیت میکرد...
    دستم رو گرفت و از روی شلوار روی کیرش گذاشت و با کمک خودش حرکتش میدادم...
    همزمانی که لبام رو میخورد کمربند و دکمه ی شلوارش رو باز کرد و تا زانوهاش کشید پایین.
    دستم روی بیضه هاش بود و بعد از اینکه مالششون میدادم دستم رو حلقه کردم و روی کیرش بالا و پایین میبردم.از شدت لذت! آه و ناله هاش بلند شده بود و گوشام رو اذیت میکرد.سرم رو به سمت پایین فشار داد یعنی باید واسش بخورم...
    با اکراه دهنم رو نزدیک بردم بعد از چند ثانیه سر کیرش رو داخل دهنم کردم و دستم هم روی بیضه هاش حرکت میدادم...
    طعم و بوی خوبی میداد و دوست داشتم بیشتر ازش لذت ببرم.تخم هاش رو توی دهنم میکردم و کیرش که حسابی با آب دهنم خیس شده بود رو نوازش میکردم...
    زبونم رو اطرافِ کیرش میکشیدم تا لذت رو براش چند برابر کنم...
    توی چند ثانیه تصمیمم رو گرفتم باید بهش عمل میکردم...
    کیرش رو دوباره توی دهنم کردم و در یه لحظه بین دندون هام گذاشتم و تا جایی که میتونستم فشار دادم.هنوز صدای فریادش از درد تویِ گوشمه.
    این کار رو به خاطر خودم نکردم به خاطر اون دختری کردم که احتمالا با کلی امید و آرزو منتظر شوهرشه تا بیاد و خودش و دخترِ نازش رو بغل بگیره تا خستگی کل روز از تنش بیرون بره...
    مگه قهرمان ها حتما باید کار های خارق العاده بکنن؟؟
    به سرعت برق و باد در رو باز کردم و پا گذاشتم به فرار و مثل دیوونه ها میدُییدم و بلند میخندیدم...
    آدمایی که توی جوونیشون کارایِ احمقانه انجام نمیدن تویِ زمانِ پیریشون چیزی ندارن که بهش بخندن.جمله ای که انگار حسابی روم تاثیر گذاشته...
    توی اون سرما حدود بیست دقیقه دوییدم تا بالاخره پشت در خونه بودم.از ترس اینکه دنبالم کنه و بهم برسه حتی یه لحظه پشت سرمم نگاه نکردم...
    خیلی آروم و بی صدا وارد خونه شدم و رفتم توی اتاقم روی تختم خوابیدم و پتو رو روی سرم کشیدم و واسه خودم میخندیدم و خوشحال و سرمست بودم که میتونستم واسه یک شب هم که شده قهرمانِ داستانم باشم.بالاخره پیداش کردم."شاید"هممون "باید" به جای اینکه منتظر منجی و قهرمان توی زندگیمون باشیم از خودمون قهرمان بساریم.شاید هممون عشقی مثل امیر و سحر نصیبمون نشه...اما اگر حتی جسممون توی قفس باشه نباید رویای عشق واقعی رو از دست بدیم.همونطور که نباید رویای آزادی رو از دست بدیم...


    همونطور که از اسم داستان پیدا بود بیشتر این داستان مربوط به نویسنده میشه و بیشتر واسه دل خودم نوشتم و دوسش دارم و حتی اگه بیشترین دیسلایک رو بخوره بازم پشیمون نیستم از نوشتنش.ببخشید اگه زیاد با ذائقه تون جور نبود.اگر فرصتی باشه با نوشته های بعدی که میرم و بیشتر یاد میگیرم جبران میکنم.ارادتمند همه شما


    نام نویسنده:blue eyes

  • 48

  • 7




  • نظرات:
    •   Teenwolf.
    • 2 ماه،3 هفته
      • 4

    • لایک اول همین فرمون ادامه بده نویسنده جان ... میخونیم و کماکان لذت میبریم
      قهرمانی که دوسش داشته باشم، پس کجاست (inlove) (drinks)


    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ نبود . ولی تلاشتو کردی چشمون آبی


    •   DrAghabDost
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • کونی رمان مینویسی،منکه سه چهارتاسطربیشترنخوندم


    •   Donya_lonsi
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • بنظر من نهایت چیزی که یه نویسنده از مخاطبش میتونه بخواد اینکه از دید اون و با احساسات اون نوشته اش رو بخونه... و این هنر نویسنده اس که بتونه چنین شرایطی رو برای مخاطبش ایجاد کنه
      این شرایط رو حداقل برای من تونستی ایجاد کنی... و اجازه بده با چیزی که میخوای بگی مخالف باشم ولی بخاطر طرز فکری که باهام در میون گذاشتی ممنون و لایک


    •   Horny...Girl
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • عه عه عه :)


      يه چشم بيوشيمي يه چشم شهواني! چه شوددددد!!!


    •   Neshane21
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • آفرین... تحسین میکنم نوشته تونو ، قهرمان واقعی شدن سخت نیست


    •   Saeed.estakhr
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • یکی از بهترین نوشته های شهوانی که تا حالا خوندم .


    •   Danialoviç
    • 2 ماه،3 هفته
      • 2

    • بعد چند وقت اولین نوشته ای بود که با لذت خوندمش و قطعأ یک لایک تپل رو میطلبه. ولی کجا با این عجله؟ هرشب داری یکی میدی بیرون بعد دیگه ندی نمیشه ها. از ما گفتن.


    •   Eyes.blue
    • 2 ماه،3 هفته
      • 3

    • سلام و درود خدمت همه دوستان.ممنون بابت کامنت هاتون.به هر حال هیچ نوشته ای قرار نیست مورد توجه همه باشه و نظر همه رو جلب کنه.اینجا شهوانی هست و همینکه به جای خاطرات و داستان سکسی متن ادبی (هرچقدر هم خوب) منتشر نکنیم یعنی به خواننده احترام گذاشتیم.که این ایراد هم بر میگرده به ادمین سایت که نظارت انگار کم شده.امیدوارم کسایی که نظر میدن چه مثبت چه منفی خودشون هم دست به قلم بشن تا با طرز نوشتنشون آشنا بشیم.یه عذر خواهی هم از کسایی میکنن که احساس کردن وقتشون با خوندن داستانم تلف شده.در همین حد از دستم بر میاد.موفق باشید?⚘


    •   ehsan balae
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • کاش تو ماشین بیشتر می نوشتی ،ولی ی حس خوبی داشت داستانت خیانت نداشت من حال کردم مرسی


    •   مهدی۶۲
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • بسیار قشنگ بود


    •   پاک‌آلود
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوووووب بود لایک کردم حاااال کن
      قشششنگ تحریکش کرد!


      آما، چرا جنده ها قهرمان شدنشونم با جنده بازیه؟!
      جومله ی معروووفیه از شخص شخیصم که یه جنده هرگوهی بخوره و هر چی دور خودش بچرخه باز جندگی تو ذااااتشه!
      فلذا خرطوم فیل تو همه جنده ها


      شوما بنویس!


    •   پاک‌آلود
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • آخخخخخ!
      یادوم رفت بگوم خرطوم کجای جنده ها
      با دسّ و دلبازی هرجا خودشون دوس داشتن استعمااال کنن


      راسی اینم یادم رف بگم،گهگیجه سر اینکه راوی دختره یا پسر تخمی بود.
      ولی شوما بنویس!


    •   shadow69
    • 2 ماه،3 هفته
      • 1

    • آره


    •   آپو
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • بنظر من هر کس قهرمان داستان زندگی خودشه.
      لایک به انداره کشتی نوح


    •   nilajooni
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • سبک داستان جالب بود
      خوشم اومد
      لایک ٢٠


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • لایک بیست و سوم،قلمت رو دوست داشتم یجورای خاص،ازاینکه وقتم رو گذاشتم برای این داستان پشیمون که نیستم هیچ خوشحالم هستم،مچکرم منتظر قلم های بعدیت هستم


    •   والدمورت
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب یه فانتزی از چشم ابیک
      دوتا داستان ازت خوندم و باید بگم تو نویسنده توانایی هستنی و به همین زودیا اسمت درکنار نویسنده های قدرتمند سایت قرار میگیره وتاپیک خودتم خواهی داشت ببین کی گفتم


    •   kokarostam
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • معمولی
      کلا مخالف این هستم که یک مرد از زبان یک زن داستان بگه و برعکس. چون احساس های درونی یک زن یا مرد را فقط همان جنسیت خودشون میتونند بهتر درک کنند و بیان کنند. کما اینکه میلیون ها سال است که هنوز کسی نفهمیده که زن ها چه میخواهند. پس اگر داستان مینویسی از زبان یک مرد بنویس.


      بگویم من برای تو یکی راز
      بکن آویزه ی گوش ات، نکن ناز
      زمآن سکس و عشق و حال و بازی
      نزن هرگز به کیر مردمان گاز


      ها کوکا


    •   aliaaz
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • دادا ناموسن کتاب شکسپیر رو گذاشتی جلوت اسمازو عوض کرده یه کیر هم گذاشتی وسط داستان به خورد مردم میده


      دفعه بعد به صاحب کتاب خونه بگو بهت کتاب مناسب با رده سنیت بده


    •   LGBTRESPECT
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • اول از همه به وجد اومدم مخصوصا وقتی قضاوت تمام خواننده هارو خورد و خاکشیر کردی ..... اینکه تو داستان ، تو یه نویسنده دختری ولی داری از زبون یه مرد یه داستان مینویسی و توصیف حالت بعد اتمام داستانت و بی اهمیتی مادر داستان به بیرون رفتنت کاملا ذهن رو حتی از کمترین احتمال به دختر بودن نویسنده دور میکرد ....... و اینکه شخصیت این داستان اگه خودت باشی و یا حتی کل داستان هم زاده تخیل ذهنیت باشه قابل تقدیر و ستودنه ....
      خسته نباشی بازم بنویس


    •   Takmard
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب & لایک
      چند تا اپیزو نه چندان بکر رو بهم چسبوندی و یه داستان خوب خلق کردی نقطه اوج داستانت همون غافلگیری های تردستانه ت بود که چرت آدمو پاره میکرد و این چیز کمی نیست رو دیالوگات بیشتر کار کن
      موفق باشی


    •   darya54
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی بود.هزاران احسنت به این قلم بینظیر


    •   Robinhood1000
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • درود، داستان جالبی بود. اما توی نگارشت از حرف صامت ووووو (واو) خیلی استفاده میکردی، علایم نگارشی مث ویرگول واسه همچین مواقعی بدرد میخوره. آفرین 39 (rose)


    •   girl+angel
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود


    •   Takmard
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • خوب بود & لایک


    •   Poorya.bm
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • عالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو