تَصَدُق گاه

    روزی که مُسَکِنِ تمام دردای لعنتیت میشه موزیک و کتابای تستِ مُزَخرَفِت.
    روزی که چشم میچرخونی و جز تفاوت نمیبینی!
    روزی که دلت پر میکشه فقط برای یه بوسه ی دیگه .
    اره ، درست همون روزِ که چشم باز میکنی و سقفِ تار بیمارستان و چراغ هاشو که بالای سرت رد میشن میبینی ، اره همون روز لعنتی ای که مامان زجه میزنه و بعدشم پشت درهای اتاق عمل گمش میکنی!
    مُسکن رو میریزن توی رگ هات و چشم که باز کردی سینت بخیه خورده !
    اونجاست که وقتی از پشت پنجره بیمارستان خیابونای تهران رو نگاه میکنی و انعکاس خودت رو توی شیشه میبینی.
    طاها _ ۱۶ ساله با یه سینه پاره شده و قلب داغون !
    سیاهی چشم های پسرکی رو میبینی که یه روزی تَصَدُق گاهِ معشوقش بود.


    “ مَن طاهام یه همجنسگرا!”


    مَن همون غده سرطانی ای اَم که جامعه ازم میترسه .
    همونی که وسط یکی از گرم ترین روزهای تابستون با یه قلب ناقص به دنیا اومد!




    گفتم سیاهی چشم هایی که تَصَدُق گاهش بود !
    از همون چشما شروع میکنم روزی که برای اولین بار افتادن به
    تابلوی مدرسه ای که کُل دوران ابتدایی رو با آرزوی قبول شدن بهش زندگی کرده بودم ، چشم های سیاه معصومی که ذوق زده بودن .
    اما همه چیز قرار نبود به همون خوبی پیش بره وقتی که ‌سال آخریا اروم اروم اومدن سراغش
    اولاش طاها فکر میکرد که چه قدر باید باحال باشه که بزرگ ترا تو جمع خودشون راش دادن اما تا وقتی که حرکات غیر متعارف شروع شد و طاها کوچولو حتی منظورشون رو نمیدونست !
    همون موقع ها بود که یه همکلاسی چشم عَسلی کشیدش کنار و سیر تا پیاز ماجرا رو گفت.
    چشم عسلی یا سینا همکلاسی ای که براش بیشتر از یه همکلاسی بود برای طاهایی که فقط کتاب دیده بود و دفتر ، لمس یه حس جدید خیلی هیجان داشت ، لمس حسی که حتی نمیدونست چه اسمی داره تا یکسال بعد ...
    تا روزی که دوباره یکی مزاحمش شد و اینبار سینا پیش قدم شد و حاصل اون دعوا شد ، یه دماغ خونی و یه بادمجون زیر چشمش
    و این شد شروع یه چیزی بیشتر از رفاقت قدیمی طاها و سینا حالا هر دو اون حس رو هم لمس میکردن و هم میشناختن
    توی مدرسه حتی دبیرا هم خبر داشتن که این دوتا چقدر صمیمی شدن
    تا اون روز لَعنَتی..
    زنگ ورزش ، توی کلاس ، تنها
    زیاد نکشید که یه بغل نامتعارف بین دوتا همکلاسی عاشق شکل بگیره ، طاها گُم شد تو بغل سینا و سینا هم گم شد تو بغل طاها
    اون روز لعنتی بود که اولین دوستت دارم روون شد رو زبونشون اولین ، بغل اولین دوستت دارم !
    از اون روز بود که یکی شدیم.
    یکی شدیم دیگه نه منی بود نه سینایی فقط ما !
    اما تازه شروع ماجرا بود هر هفته کُل زنگ ورزش رو توی بغل هم بودیم بدون هیچ حرکت اضافه ی دیگه ای تا دو ماه بعد وقتی برای اولین بار جسارت به خرج داد وقتی که فراتر رفت ، وقتی که برای اولین بار لب هامون نشست روی هم و اولین عاشقتم گفتن


    “که عشق آسان نمود اول ...”


    کارنامه اون سال (هشتم)همه چی رو خراب میکرد ، طاهای خرخون قصه ما از همه چی برای کل تابستون محروم شد و سه ماه بی خبری کشید و روز اول مدرسه مثل فیلم هندی ها خودش رو انداخت تو بغل عشقش و کلی اشک ریخت .
    نیم سال اول کاملا عادی طی شد
    اما نیمسال دوم قلب لعنتی شروع کرد خراب کردن ، دوبار بستری شدن و قرص و دوا و دارو قرار بود باز گند بزنه اما نه به درس فقط ، به تنها امید باهم بودن تو یه دبیرستان چون حال بد طاها انگیزه ای هم برای سینا نزاشته بود و معنیش این بود که
    بعد از خرداد با اومدن نتایج هیچ مدرسه ای قبول نشدن .
    حالا با وجود پدر مادر سختگیر طاها همه چیز تموم بود ، یه مدرسه ی غیر دولتی دور از عشقش ، دروغ چرا پسرک قصه ما خودش هم
    ترجیح داد مدرسه خوب رو ، آینده خوب رو ، اما این پایان نبود !
    اروم ، اروم دوری شروع شد طاها باز مشغول کتابا شد و مسیج های سینا پشت سر هم بی جواب موند و بعد مدتی هم تمام !
    حالا باز طاها بود و کتابا و تنهایی و مزاحم های همیشگی کم کم به خودش اومد که چه اشتباهی کرده رفت سراغش
    نبود ، از دوستای مشترک پرسید ازش ، فقط گفتن حالش خرابه .
    با این حال بازم گذشت تا طاها
    تابستون همین امسال اومد توی این سایت و با یه آدم خوش قلب آشنا شد و با کمکش شروع کرد حرف زدن و برگشتن به سینا تا اینکه دوباره سینا شاهد ناپدید شدن طاها شد .
    امروز
    وقتی داشتم انعکاس تَصَدُق گاهش رو تو شیشه نگاه میکردم
    با یه دسته گل و یه کیسه خوراکی دیدمش
    البته شاید فقط تو خیالم!




    •عمل چندان مهمی نبود الان خوبِ خوبَم
    •اسمش سینا نیست ،عوض شده
    •نمیدونم شاید جای این حرفا تو یه سایت سکسی نباشه
    •همین فردا پس فردا مرخصی:)
    لطفا از مریضیم کسی سوال نکنه
    بوس به لُپِِ تون


    نوشته: Taha

  • 15

  • 10




  • نظرات:
    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه
      • 1

    • نگفتم ا دمین با ما لج کرده و شب جمعه ما رو میخواهد خراب کنه؟
      اینهم یک داستان گی دیگه.


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 8

    • امیدوارم روزی برسه که عشق مایه شرم نباشه.......


    •   Ginglz
    • 1 ماه
      • 0

    • هی روزگار


    •   تخم هایش
    • 1 ماه
      • 2

    • چقد چسناله


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 7

    • خب ب نظرم تونستی دردایی ک دگرجنس گراها متحمل میشن بیان کنی خوب بود


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه
      • 0

    • چیییییی میگییییی؟
      دیس دوم و نوش جان کن عجالتا
      تا بقیه ش هم بیاد.


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 2

    • گی نمیخونم.
      دنبال یه چی میگشتم همینجوری الکی گیر بدم بهش که بالاخره یافتم (biggrin)

      ضجه درسته . نه زجه.
      همینجوری الکی لایک.


    •   Deanmorgan
    • 1 ماه
      • 0

    • همون تیکه اولو خوندم قلمت پرغم هنوز از داستان قبلی حالم خرابه پس اینو تا تهش نخوندم دیدم ۴ تا لایک داری حتما طرفدار داره داستانت درکل موفق باشی


    •   بچه-ای-خوب
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • مشکل ما این هست که به خاطره محدودیت ها دست می اندازیم به اولین چیزی که دم دست مون هست و فکر میکنیم این بهترین کار هست.
      این محدودیت جنسی که در ایران هست و قبلا خیلی بیشتر بوده نسلی رو ساخته که مزاج شون فرق کرده و خودشون رو گی یا همجنس گرا فکر میکنن.
      این تمایل وقتی درست هست و میشه بهش حق داد که آزادی تمام وجود داشته باشه و طرف حق انتخاب داشته باشه نه توی ایران که هم محدودیت حکومت و بر اثر آن بی اعتمادی بین هم پیش آمده.
      تورو خدا این همه تاپیک یا داستان های به اصطلاح گی رو با دقت ببینید، هیچ کدام رو نمیشه تمایل واقعی تلقی کرد و همش بر اثر همون محدودیت ها دست به این عمل و تمایل میزنن.
      چند شب پیش هم گفتم الان هم میگم:
      برنامه رادیویی بود به نام بچه های انقلاب و توی اون برنامه سعی میکردن جوری برنامه نویسی کنن تا نسلی انقلابی بسازن!!!
      اینهم همون نسل انقلابی!!!
      انقدر زیر داستان های با برچسب گی این پیام رو میزارم تا کمی همه فکر کنن به این موضوع.


    •   LMNOP7
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • 《من همون غده سرطانی ای ام که 》نظر خودت در مورد ساختار این جمله چیه؟
      به نظرم به جای استفاده از کلمه های سنگین برو فارسی ششم ابتدایی رو دوباره بخون!


    •   marjan_aydin
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • نخوندم ولی لایک : (


    •   جندهjon
    • 4 هفته
      • 0

    • گریم گرفت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو