تیغِ ماهی

    از اینها بود که محل نمیدن زیاد. بدیش این بود که زیادی خوشگل بود. پیشنهاد میدادم قبول میکرد یعنی؟ اون هم منی که نه پول داشتم نه قیافه.. هم رشته بودیم. ولی خیلی خوشکل بود.. چشم های خاکستری داشت. نمیدونم میفهمی خاکستری یعنی چی؟ مادرِخدا بیامرزم همیشه میگفت چشم اهو خاکستریه.. مواظب باش اسیر چشم اهو نشی،چون مثل تیغ ماهی گیر میکنه توی گلوت.. کجایی مامان؟ کجایی که پسرت تیغِ ماهی توی گلوش گیر کرده..
    ..
    جلوی اینه ی قدی ایستادم و به دماغ گنده ی وسط صورتم نگاه میکنم. بیست و چهار سالمه ولی جیبم خالیه.. دیروز توی محوطه دانشگاه باز دیدمش.. اون الهه ی زیبایی برای چی باید به من جواب مثبت بده؟ یک کرمی افتاده بود توی بدنم که حالا تو یک پیشنهادی بهش بده شاید جواب مثبت داد..دوباره به آینه نگاه کردم. از خودم پرسیدم : که چی؟ بعدش چی مثلا.. حالا امدیم و گفت بفرما.. بعدش چکارش میکنی؟ با کدوم پول میبریش کافی شاپ؟ با کدوم رو میخوای سوار اون ماشین درب و داغونت کنیش؟ به چشمهام توی اینه نگاه کردم.. تو یک فقیر بیچاره ای.. برو یکی هم قد خودت پیدا کن بیچاره.. دختر پادشاه رو رهاش کن بره..
    ...
    شب پشت بوم خونه خوابیده بودم و به ستاره ها نگاه میکردم. تصویر اون دختر زیبا.. وسط ستاره ها بود. یک شهاب سنگ از اسمون کنده شد. وقتی بچه بودم مادرم میگفت : وقتی یک شهاب سنگ میبینی هر ارزویی کنی خدا براورده میکنه.. چشمهام رو بستم. من به خرافات الرژی دارم مامان!
    ...
    ...
    صبح شد. من امروز باز میبینمش..مثل هفته قبل و هفته قبل تر.. توی ازمایشگاه دانشگاه.. این بهترین روز هر هفته ی من بود.. لباس ازمایشگاه رو برداشتم و گذاشتم روی میز اتو.. تمام چین و چروک هاش رو صاف کردم. لباس چارخونه ی ابی ام را پوشیدم و جلوی اینه به خودم نگاه کردم. من و این اینه. تنها همدم من در این خانه. توی چشمهام یک حماقتی بود انگار.. من خودم رو خوب میشناسم.
    سوار ماشین شدم. به سمت دانشگاه.. به سمت ان دختر.
    ....
    ساعت هفت و نیم صبح. طبقه ی دوم. زودتر از همه رسیده بودم. عادت همیشگی من. پشت در ازمایشگاه. توی ان راهروی دراز روی ان صندلی های فلزی سرد لم داده بودم و به در اسانسور انتهای راهرو خیره شده بودم. کاش الان در باز میشد و می امد اینجا مینشست. کنار من.
    ولی چراغ قرمز کنار دکمه اسانسور روی علامت g ایستاده بود.
    ..
    توی ازمایشگاه.. همه پشت میزها ایستاده بودیم. پنج دقیقه از کلاس گذشته بود. همه امده بودند به جز او و همگروهی من. که یکدفعه در باز شد. خودش بود. هن هن میکرد. انگار مسافت طولانی رو دویده بود. گفت : سلام استاد. ببخشید. استاد ِ سخت گیر به ساعتش نگاه کرد وگفت : ایندفعه رو میبخشم اشکال نداره.. خب.. بریم سر درس امروز...
    ...
    رفت پشت میز ایستاد. میخواست لباس ازمایشگاهش رو بپوشه که چشمش افتاد به من. چشمم رو دزدیدم و پایین رو نگاه کردم.
    ...
    نفسم به شماره افتاده بود.. استاد شروع کرده بود به سوال پرسیدن ..
    -باکتری که هفته پیش راجع بهش حرف زدیم چی بود؟ و چه خصوصیاتی داشت؟
    هیچکس جواب نداد..
    استاد عصبی شده بود.. وقتی عصبی میشد صورتش سرخ میشد.. دوباره با صدای بلندتر پرسید : یعنی از این جمع دوازده نفره توی این ازمایشگاه کوفتی کسی نمیدونه؟ پس شماها به چه دردی میخورید؟ ... خانم شیرمحمدی؟ خانم فدایی؟ اقای پرتو؟
    ..
    دستم را بردم بالا...
    -اها تو! بگو...
    +اریزتوپیلاتریکس روزیو پاته.. باعث عفونت جلدی برای خوک و اندوکاردیت قلبی برای بیماران نقص ایمنی کاذب...
    ...
    این را که شنید اعصابش ارام شد. از جواب دادن به استادهای از خود راضی متنفرم ولی اگر این را نمیگفتم روز همه مان را با جفنگیاتش خراب میکرد.
    ...
    -
    گفت :تو که بلدی چرا همیشه ساکتی ؟
    در جواب لبخند احمقانه ای زدم.
    -هم گروهیت نیامده امروز؟
    +نه استاد..
    نگاهی به اطراف کرد.
    گروهی که ان دختر زیبا تویش بود سه نفره بود..
    گفت : یکی از شما دخترها بره پیش آرمان! .. به انتخاب خودتون..
    نفسم به شماره افتاده بود..
    دخترها نگاهی بهم انداختن و به هم نگاه کردن. استاد جیغ زد. استخاره میگیرین؟ زود باشید کار داریم امروز...
    واو! باورم نمیشد.. دفترش رو برداشت.. و امد کنارم ایستاد. خودش بود. همون دختره!
    ...
    استاد گفت : آرمان! به اون هم گروهیت بگو دیگه نیاد.. غیبتهاش زیاد شده.. حذفه! از این به بعد شما دو نفر با هم همگروه هستین.. تا اخر ترم..
    ...
    به شهاب سنگ دیشب فکر میکردم. به معجزه. به گل مارادونا به انگلیس . به دست خدا.
    ...
    تقریبا اخر کلاس بود. در تمام مدتی که کار میکردیم حتی یک کلمه هم با هم حرف نزدیم. هر کدام کار خودمان را میکردیم.
    سوآپ را روی شعله استریل کردم و سر جایش گذاشتم. لباس ازمایشگاه را دراوردم و توی کیف گذاشتم. فکر کردم : زشته بی خدافظی!
    گفتم : خدافظ.
    روی صندلی نشسته بود و سرش توی گوشی موبایلش بود. اصلا نشنید چی میگم. سرم رو انداختم پایین که برم که یکدفعه گفت : ببخشید یک لحظه..
    برگشتم.
    -گزارشکار هفته ی بعد رو شما زحمتش رو میکشید؟
    +گفتم هر کی باید خودش بنویسه.
    -خب همین دیگه! من نمیدونم چی باید بنویسم. میشه شما برام بفرستین؟
    قبول کردم.
    +میشه شماره تون رو برام بفرستین؟
    -من موبایل ندارم،
    +چی؟
    -من موبایل ندارم.
    خندید. محو خنده اش شده بودم. دوست داشتم ساعتها بشینم و به خنده اش نگاه کنم. چشمان زیبایش. خنده ی زیبایش.
    گفت : خب الان چکار کنیم؟
    +نمیدونم.
    دوباره خندید.
    گفت : واقعا شما ادم عجیبی هستین!
    «هیچکس تا حالا اینطوری از من تعریف نکرده بود»
    گفت : میشه بپرسم چرا موبایل ندارین؟
    گفتم : اره میشه بپرسید!
    باز خندید..
    گفتم : شوخی کردم! میشه شماره تون رو بگید لطفا؟ ..
    دوباره خندید. عاشق خنده اش بودم عاشق ان چشمها...
    .....
    توی ماشین! به سمت خانه... صدای ضبط را زیاد کردم. فرهاد مهراد توی گوشم میخواند. من امروز خنده ی ان دختر را در اوردم. این منِ همیشه منزوی بالاخره کسی که دوست داشتم را خنداند.
    ...
    نصف شب توی خانه. جلوی اینه.. صدای ان دختر توی گوشم بود.. «شما واقعا ادم عجیبی هستین» «شما واقعا ادم عجیبی هستین» چرا این حرف را زد؟ ادمها معمولا وقتی از یک نفر خوششان می اید این حرف را میزنند..
    به چشمهام خیره شدم. ان حماقت همیشگی! ان خوش خیالی مفرط!
    گفتم : دوباره خرت کردن؟ ها؟ دوباره خر شدی؟ بیچاره اون به خاطر نمره بهت اون حرفها رو زد.. یادت نیست چطوری با موبایلش ور میرفت؟ حتی جواب خدافظیت رو هم نداد بیچاره! معلوم نبود با کی داره چت میکنه..
    ...
    ...
    ساعت نزدیک یک صبح. گوشی ام را دراوردم. شماره ی ان دختر را وارد کردم. توی تلگرام.
    توی بیوی اکانت تلگرامش نوشته بود : دنیا جای قشنگیه و ارزش جنگیدن داره ولی من با بخش دومش موافقم!
    این دیالوگ فیلم هفت بود! دخترک دزد!
    توی عکس های اکانتش دنبال خودش بودم. اها! اینجا... توی یک عکس کات شده.. روی چشمهاش زوم کردم. تیغ های ماهی داشت خفه ام میکرد.تصمیم اخرم را گرفتم و خوابیدم
    ...
    فردای ان روز!
    دکمه ی اسانسور را زدم و توی اینه به خودم نگاه کردم! این اینه ها همه جا هستند.. این «من» همه جا هست!
    ..
    وارد کلاس شدم. مثل همیشه. ردیف دوم. کنار دیوار. جای همیشگی من! مثل همیشه ربع ساعت قبل از شروع کلاس!
    سه سال اینجا بودم بدون هیچ دوستی و بدون هیچ همصحبتی.
    تنها دلخوشی من توی این دانشگاه فقط همان دختر زیبا.
    در نیمه باز بود.. از لای در یکهو اتفاقی دیدمش. با یک پسر. توی راهروی دانشکده داشت حرف میزد و میخندید. جلوی من... ان پسر را میشناختم. پولدار بود. زیبا بود. ماشینش از این گرانها بود. چرا باهاش نخنده؟ چرا باهاش گرم نگیره؟ با اون میخنده چون ماشینش گرونه! به تو میخنده چون گوشی نداری.. . یک دفعه از لای در نگاهم کرد. سرم را انداختم پایین. مثل همیشه!
    ...
    ....
    شب توی خانه..
    تلفنم زنگ خورد. یکه خوردم! شبنم بود. دوست دختر قبلیم! سه سال پیش قبل از مرگ مادرم. باهم خوب بودیم. نمیدونم چی شد که یکهو کات کردیم و همه چی تموم شد.
    توی این سه سال حتی یکبارهم زنگ نزده بود..
    چی شده بود که یکهو سراغم رو گرفته بود؟ ترسیدم. جواب ندادم. انگار تمام خاطره های قدیم خراب شد روی سرم. حالم خوب نبود.. دوباره زنگ زد. چی از جونم میخوای دختر؟
    جواب ندادم.
    ...
    ساعت یک صبح...
    توی تلگرام. شماره شبنم را وارد کردم. تقریبا توی این سه سال.. هر وقت و بیوقت میرفتم و یک سر به اکانتش میزدم. این اخری ها دیگه کمتر شده بود. چقدر فرق کرده بود ولی از بار اول که دیده بودمش.. روز اول یادمه روی نیمکت پارک نشسته بود. یک مانتوی گلدار ابی پوشیده بود. بچه محل بودیم. خونه شون رو به روی ما بود. مادرش با مادرم رفت و امد داشت. توی همین رفت و امدها بهش شماره دادم. اخ که من وقتی مادرم کنارم بود چقدر قوی تر و جسورتر بودم. اخ که من چقدر خوشحال بودم. اولین بار توی سینما بود که بوسیدمش. لبهام رو اروم گذاشتم روی نرمی لبهاش و شروع کردم به بوسیدنش. از من بپرسی میگم هیچی بوسه اول نمیشه!
    اردیبهشت اون سال هیچوقت یادم نمیره.. بعد از مرگ مادرم بهم گفت که برام خواستگار امده.. تو هم که انگار نه انگار.. خدافظی کرد و تنهام گذاشت و رفت. حالا چی میخواست از جونم بعد این همه سال؟
    به عکسش خیره شده بودم. به چشمهاش...
    ......
    فردای اون روز رفتم دانشگاه و اسمم رو از گروه ازمایشگاه روز چهارشنبه به یک روز دیگه تغییر دادم..به نظرم اون دختر هیچوقت قرار نبود مال من باشه. وقتی هم یک چیزی مال تو نیست.. یعنی مال تو نیست.. جواب شبنم هم هیچوقت ندادم چون ادمی که حذف شده. حذف شده.
    ...
    بعد از دانشگاه.. رفتم و یک فلافل برای خودم سفارش دادم. یک فلافل با سس فراوون و نوشابه ی مشکی!
    -پایان.
    نوشته: آمین

  • 63

  • 16




  • نظرات:
    •   Mohisoom
    • 8 ماه
      • 2

    • ?????


    •   mehdi.98
    • 8 ماه
      • 1

    • روزگار بدی شده واقعا :(


    •   شاه ایکس
    • 8 ماه
      • 12

    • مشخصه هرگز دانشگاه نرفتی شاید با اون پسره دوست معمولی یا صمیمی بودن هرکی به هرکی میخنده باهاش سکس داره؟ تو میرفتی جلو حرفتو میزدی میشد که میشد نمیشدم میدونستی سعیتو کردی . من تا همین الانش هرگز ماشین نداشتم ولی دوره دانشگاه بهم بد نگذشت از نظر جنس مخالف. تو که یه قدم هم از من جلوتر بودی به خاطر ترسو بودنت خودت از طرف اون خودتو حذف کردی.........


    •   Ramin472422
    • 8 ماه
      • 4

    • چی شد الان :/ چقد یهویی


    •   Mehranpoiut
    • 8 ماه
      • 3

    • نوشابه زرد بخور.خخخخ


    •   Scott12
    • 8 ماه
      • 5

    • خوبه با یکی بودی قبلا. من اصلا بلد نیستم ابراز علاقه کنم


    •   Cleverman
    • 8 ماه
      • 7

    • چقدر جذاب و دلنشین نوشتی و البته منطقی.
      با افتخار لایک


    •   Bella_ragazza
    • 8 ماه
      • 1

    • نفهمیدم آخر موبایل داشتی یانداشتی :(


    •   Kon_kone_gharb
    • 8 ماه
      • 5

    • ناموسا کصخلی، ریدم دهنت انقد فلسفی نوشتی که تهش فلافل بخوری؟؟فلافل با سسش تو کونت


    •   Cleverman
    • 8 ماه
      • 9

    • دویتان یه پیشنهاد :
      بیاید هر شب بهترین داستان اون شب را به نظر سنجی بذاریم .
      به نظر من این داستان بهترین داستان امشب بود‌.


    •   YAZDAN115
    • 8 ماه
      • 5

    • بی غلط
      تو بالفطره نویسنده ای
      در عرصه ی فیلم نامه هم خواهی درخشید
      معلومه که از این بهتر می تونی بنویسی
      به شدت داستان کوتاه می خونی
      به مرحوم دکتر غلامحسین ساعدی هم وام دار هستی...
      ولی هنوز تا رسیدن به قلم خودت، راه داری
      بنویس. ولی اینجا نه. خودت رو حیف نکن


    •   saradavoodi
    • 8 ماه
      • 3

    • میدونم ۱۰ مدل فحش میخورم ولی پول برام مهم نیست.
      به قول یه دوست گوشت و باید از گاو کند


    •   Minow
    • 8 ماه
      • 3

    • قشنگ نوشتی


    •   royaei
    • 8 ماه
      • 2

    • نگارشت خوبه ؛
      فقط گنگ و نامفهوم تمومش کردی ؛
      موفق باشی


    •   serpico173
    • 8 ماه
      • 2

    • تو فوق العاده ای
      تماااااااااااااااااااام


    •   SexyMind
    • 8 ماه
      • 1

    • به نظرم استعدادش رو داری...
      احتمالا کتاب زیاد میخونی چون خواستی طبق اصول حرف های خودت رو ادبی بنویسی و دیالوگ هارو عامیانه که خب جواب نداد... چون خودت نمیدونستی داری کار درستی میکنی یا نه...
      نه لایک نه دیس...فقط یه سوال. اون مثبت و منفی واسه دیالوگ رو از کجا دیدی؟


    •   jamesrodriguez
    • 8 ماه
      • 2

    • بااون میخنده چون ماشینش گرونه/ب تو میخنده چون گوشی نداری


      اوه شششت...جونم واسه دیالوگ
      لایک


    •   shayan054
    • 8 ماه
      • 0

    • هم از قلمت لذت بردم و هم از مسیر داستانت و دیگه اینکه پایان خوبیو براش نوشتی لایک


    •   Caboos1
    • 8 ماه
      • 2

    • مادر که خدا رحمت کنه قیافتم که کیری پولم که نداری
      شهاب سنگ و دیدی باید آرزو میکردی مستقیم بیاد بره تو کونت حتما برآورده میشد


      ولی کلا خوب نوشته بودی دمت گرم
      فقط میفهمیم خاکستری چه رنگیه عنتر


    •   ehsan_30
    • 8 ماه
      • 1

    • پیام بهداشتی هفته:
      نوشابه برای سلامتی ضرر داره


    •   کیر ابن آدم
    • 8 ماه
      • 2

    • خداوکیلی مادر آدم همه چیو ول می‌کنه میاد آدمو در مورد چش خاکستری نصیحت می‌کنه؟ کامل نخوندم برای همین دیس نمی‌دم، ولی بیش از حد رویایی بود.


    •   mehrdadrami0034
    • 8 ماه
      • 0

    • قشنگ بود ولی تهش گنگ


    •   marjan_aydin
    • 8 ماه
      • 2

    • خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی قشنگ بود
      خسته نباشید تا حالا هیچ داستانی اینجوری منو غرق خودش نکرده بود
      مرسی ک از عشق نوشتین آقای آمین
      هرچند غمگینم کرد عشق یک طرفتون : (


    •   Mardin.19
    • 8 ماه
      • 0

    • دست خوش خوشم اومد (ok) مخصوصا با فلافل و نوشابه مشکی تهش??? (rolling)


    •   Sepidarsal
    • 8 ماه
      • 0

    • میگفتی به دختره حرفتو میشد میشد نمیشدم نمیشد اشکالی نداشت که


    •   SSAa699
    • 8 ماه
      • 0

    • دوستان از داستان تعریف کردن ...
      کنجکاو شدم که داستانو بخونم ..
      بعد از خوندن دیدم که" ببخشید ...
      اصلا از داستان خوشم نیومد حال نکردم "
      شرمنده :(


    •   Smoker70
    • 8 ماه
      • 1

    • کیرم دهنت


    •   Man.to.ok
    • 8 ماه
      • 1

    • من لایک کردم ولی لایق لایک نبود به دلیل اینکه اینجا دنبال داستان سکسی میان هرچند دروغ باشه یکم میخندیم وچرت وپرت میگیم ولی داستانت انقدر قشنگ بود دلم نیومد با دیسلاک تو ذوقت بخوره لطفا اگر داستان سکسی نمینویسی اینجا وقت خودت ودوستان وحروم نکن خخخ۸


    •   nasrin1980
    • 8 ماه
      • 0

    • هنوز یک داستا واقعی توی سایت نخوندم


    •   Mr.masoOd
    • 8 ماه
      • 0

    • ای کیرم تو این روزگار برم یه فلافلی بخورم دوتا گوز بکنم از دردام کم بشه


    •   SiiBB
    • 8 ماه
      • 1

    • از نگارشت خوشم اومد ولی از پایان داستانت نه !!!
      میشد ادامه اش داد


    •   بچه-ای-خوب
    • 8 ماه
      • 0

    • مامانش کجایی ببینی کیر مار ماهی توی گلوش گیر کرده!


    •   M_O_o
    • 8 ماه
      • 0

    • اسکلمون کردی ن!؟


    •   shah......in
    • 8 ماه
      • 0

    • زیبا بود


    •   Hirmand74
    • 8 ماه
      • 0

    • كيرم تو داستانت تيغ ماهي از پهنا اقيانوس ارام تو كونت


    •   hamid30gari
    • 8 ماه
      • 5

    • لایک دادم بهت بنظرم خوب نوشته بودی.ولی ناموسن حداقل حالا که میخواستی زندگیت رو تغییر بدی یه چیز برگری چیزی میخریدی.


    •   لیلی45
    • 8 ماه
      • 1

    • عالی بود افرین به شما


      مقسی


    •   zendegie_pichide_shiva
    • 8 ماه
      • 1

    • دوران قصه هاي هزار و يك شب به سر اومده


    •   R.B.behruz
    • 8 ماه
      • 2

    • با اینکه روز آزمایشگاه رو حذف کردم اما دختره ول کن نبود، اونهم روز آزمایشگاهش رو عوض کرد و اومد تو روز من ، دیدم واقعا قضیه شهاب سنگ و آرزو کار میکنه، سعی کردم بهش توجه نکنم اما چون تازه اومده بودیم تو روز دوشنبه باز هم استاد هم گروهی مون کرد، زمان میگذشت و ما بخاطر گزارش کارها ارتباطمون با هم بیشتر شده بود، یه روز بهم گفت تو چرا اینقدر گوشه گیر و منزوی هستی ، چرا همه ش از بیشتر شدن و جدی تر شدن رابطه مون میترسی و طفره میری، نمیدونستم بهش چه جوابی بدم ، از یه طرف دلم میخواست بهش بگم دوستش دارم و تو گلوم گیر کرده، از طرفی فکر اینکه نتونم از پس مخارج یه رابطه بربیام زبونم رو قفل کرده بود. تصمیم گرفتم دل رو بزنم بدریا و آب پاکی رو رو دستش بریزم، گفتم از عشق تو سه ساله منزوی ام و هیچ رابطه ای ندارم اما از طرفی بخاطر وضع مالی ضعیفم، جرات ابراز علاقه ندارم!!
      صدای خنده ش تمام رگهای عصبیم رو به لرزه در آورد ، نمیدونستم به چی میخنده هاج و واج نگاهش کردم تا خنده ش تموم بشه اما انگار نمیتونست جلوی خنده ش رو بگیره همونطوری بریده بریده با خنده گفت عجب خلی هستی تو، فکر میکنی برای چی سه ساله دارم بهت توجه میکنم ، وضع مالی خانواده من هم خوب نیست و من هم جرات اینکه با بچه های پولدار دانشگاه ارتباط داشته باشم ندارم، اگه رابطه مون با هرکدوم بالا میگرفت چطوری میتونستم ببرمش و خونه مون رو که اطراف شهره بهش نشون بدم، خونه ای که هیچ چیزش شبیه خونه نیست و فقط یه سرپناهه، پدر و مادری که چندین ساله لباس کهنه میپوشن تا بتونن هزینه رخت و لباس من رو پس انداز کنن چطوری به این بچه پولدارهایی که هزینه نگهداری ماشینشون چند برابر در آمد ماهیانه اونهاست معرفی کنم؟
      من دنبالت بودم چون حس کردم از جنس خودمی و مشکلات من رو درک میکنی و اگه باهم باشیم باهم میتونیم آینده خوبی بسازیم.
      وقتی به اینجا رسید اثری از خنده رو لباش نبود و بجاش اشک تو چشمهای قشنگش دویده بود من هم بغض کرده بودم و نمیدونستم چیکار کنم، ناخودآگاه به سمتش رفتم و گونه ش رو بوسیدم، یکم شوکه شد اما به سمتم اومد و گونه م رو بوسید.........


      نویسنده گرامی داستانت خوب بود و پایه خوبی داشت، حیفه که همینجا تموم بشه برای همین تصمیم گرفتم یکم ادامه ش بدم تا این ایده رو اجاد کنم که ادامه ش بدی و بازم بنویسی
      امیدوارم حسش رو داشته باشی که داستان رو جلو ببری
      موفق باشی لایک ۴۱ رو تقدیمت کردم


    •   Gayaneh
    • 8 ماه
      • 0

    • خوب شد مهر ماه شد ،این بچه مدرسه ایا رفتن مدرسه نویسندگان خوب دارن عرض اندام میکنن،آوَرین خوب بود دل ملتی رو شاد کردی
      یادمه دوران دانشگام دورادور و شاید یطرفه عاشق یه دختر به اسم ساغر بودم،هیچ وقت نتونستم بهش بگم و بعد از دانشگاه هم چون رفتم یه شهر دیگه ،نتونستم ببینمش و هنوز که هنوزه یادش هستم و به خودم نفرین میکنم که چرا نگفتم


    •   vitamin4rooh
    • 8 ماه
      • 0

    • خود نویسنده میگه تهش بیخیال شدم و دیدم از جنس هم نیستیم و رفتم با خوردن فلافل و نوشابه زندگیمو تغییر بدم. (biggrin)

      باز یه عده گیر دادن که داستانت نصفه‌س. عزیزان این داستان سکس توش نداره. کلا همینه. راضی باشید.
      به نظرم خوب بود در کل.میتونست بهترم باشه


    •   T-34
    • 8 ماه
      • 0

    • اومدم بگم اسم داستانت جذابه


    •   bigdick3
    • 8 ماه
      • 0

    • عجب


    •   vampier9788
    • 8 ماه
      • 0

    • ميگما میشه طرز تهیه فلافی ک خوردی بگی شاید بدردیه جقی تخیل نویس دیگم خورد بچه ها چهارتا فوش دیگه نثارش کردن :)


    •   vampier9788
    • 8 ماه
      • 0

    • ازاتاق فرمان اعلام میکنن گرینگو گفته کپیه باو ازداستانا دیگه کپی نکنین ت ایران واس خودمون ک قانون کپی رایت داریم میان میگیرنتا دیگم نمیتونی بافلافل زندگیتو عوض کنی بجاش میبرن هات داگ میدن بهت ک شک نکن زندگیتو عوض میکنه (biggrin)


    •   ali510
    • 8 ماه
      • 0

    • اون شهاب سنگ بخوره تو سرت


    •   شواليه-ايران
    • 8 ماه
      • 0

    • رفيق نترس با رفيقت زياد تر حرف بزن،بخدا منم خيلي در مورد مشكلاتم رو و عيب هامو با رفيقم حرف ميزنم،تنها كسي كه ميتونه كمكت كنه همون رفيقته،همون كه تو اينه ميبينيش.حرف بزن فكر كنيد دوتايي.


    •   HYPERMAN98
    • 8 ماه
      • 0

    • محشر بود، لحظه لحظه شو میتونستم تجسم کنم، آفرین


    •   PLAYER_UNKNOWN
    • 8 ماه
      • 0

    • کی رم دهنت و کس نننه هر کسی که کلمه آمینو اختراع کرد و مادرتو گا ییدم


    •   _Azi_
    • 8 ماه
      • 0

    • زیبا بود مرسی


    •   Sexybreasts
    • 8 ماه
      • 0

    • bogzar anche aZ dast raftanist bravad
      agr bargsht saHme to bode az in donya
      like (rose)
      dastantoon khob bod (drinks) :)


    •   mrchicco
    • 8 ماه
      • 1

    • سلام امین عزیز داستانت از لحاظ محتوا و نگارش و پردازش موقعی خوب بود شکی نیست اما دوست خوبم باید بدونی برای چه مخاطبی داری نگارش میکنی مخاطبای اینجا میاند تا داستان سکسی رو بخونند و هر چقدر دوست دارند فارق از درشت یا دروغدخوب یا بد طشت یا زیبا فحش بدند پس با این فرایند دیگه اینج ننویس رفیق


    •   raul14
    • 8 ماه
      • 0

    • خوب داشتی مینوشتی ولی اخرش رو خراب کردی


    •   Atom13
    • 7 ماه،4 هفته
      • 0

    • انتظار این پایانو نداشتم اما نویسنده شمایی و دوست داشتی پایانش اینطوری بتشه و نظرت محترمه،داستان برام جذاب بود و از خوندنش لذت بردم.
      نصف بیشتر داستان ها اینجا چرته، این داستان حتی اگه برای شما اتفاق نیفتاده باشه و خیالی بوده اما شبیه خاطرات واقعیه خیلیا می تونه باشه.
      موفق باشی


    •   Pesarhamedani
    • 7 ماه،4 هفته
      • 0

    • تو ازونایی که تو بچگی نقاشی میکردن اخرش یدفعه همشو خط خطی میکردن (rolling)
      اسکل


      دختر بازی تهش پوچه (wanking)


    •   Ajakh
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • این یکی خدا بود ، خداااا


    •   حاجعلی-کصخواه
    • 4 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیرم تو کونت کصکش خر سه ساعت داشتم میخوندم که آخرش لااقل یک کیری بره توی کون و کص یکی بعد برای من داستان فلافل خوردنت رو تعریف میکنی؟


    •   mardvahshi
    • 3 ماه
      • 0

    • تو توهم گرفتگی پسر این آت آشغال چیه نوشتی ابلهی بخدا


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو