تیله های طوسی

    این اواخر صدای داد و فریادمون کرکننده بود،همسایه ها کلافه شده بودن.هربار سر ی چیز بیخود دعوا...از کاه کوه میساختیم ولی بک گراند این دعواها ی موضوع خاص بود ک از گفتنش امتناع میکردیم..
    ... خیانت ...
    میدیدمش ک نصفه شب از رو تخت بلند میشد میرفت روی کاناپه داخل پذیرایی
    میدیدم ک گوشیشم میبره
    میشنیدم صدای ریز ریز خنده هاشو، گاهی قربون صدقه هاشو..
    با کی حرف میزد؟
    مگه اون چی داره ک من ندارم؟
    منی ک همه تحسینم میکنن از زیبایی و طنازی؟
    لیاقت نداری مردک..
    ....
    همینطور داشتم داشتم باخودم غرغر میکردم و ظرف میشستم.
    دستام از برخورد مایع ظرفشویی با پوستم فرم بدی ب خودش گرفته بود
    اما با ی لاک میپوشوندم عیبشونو.
    نگاهی ب دستام انداختم و رومو برگردوندم.خودمم دلم نمیخواست از اون دستای ظریف و نرم این دستا ساخته بشه.
    موهای بهم ریخته ای از پارسال رنگ نشدن و نصفش سیاهو نصفش بوره و پایینش سوخته رو همون طور نامرتب رو سرم جمع کردمو نگاهی ب تی شرتم انداختم ک بخاطر ظرف شستن خیس شده بود.
    زن خونه دار همینه دیگه
    چیزی نمونده از سارینای دلبر و شیک پوش
    فقط بیرون ک میرم همونم ک پارسال بود
    شیک پوش،شاد،با موها و چهره ای آرایش شده و لاک و رژ ست با لباسم.نمیشه ک تو این جامعه ساده باشی.تو افکار خودم غرق بودم ک صدای چرخش کلید توی در اومد،فهمیدم احسانه...
    هنوزم دوستش داشتم
    اره میدونستم خیانت میکنه ولی دم نزدم
    اما رفتاراشه ک روز ب روز منو سردتر و دل مرده تر میکنه
    دستی ب لباسم کشیدم؛ همون ک واسه تولدم خرید.اون موقع ها تنگ بود و سینه ها و کمر باریکمو ب نمایش میذاشت.ولی الان شل شده بود و بلند. پارچه ی ریون همینه دیگه دوبار بشوری وا میره!


    زیر لب سلامی دادم و رفتم. دیدم ک نیم نگاهی بهم انداختو با حالت انزجار ازم رو گرفت.
    +سارینا شام چی داریم؟
    -قورمه سبزی بوش نمیاد مگه؟
    +گشنمه بیا شامو بکش
    شامو کشیدم دیگه خبری از بشقاب شریکی و بغلش نشستن نبود
    یکی از بشقابای چینی رو برداشتم و توش برنج کشیدم واسش.لبه ی بشقاب پریده بود
    میخواد توش برنج بخوره آب ک نمیخوره لبشو ببره
    بشقابو ک جلوش گذاشتم اخماش تو هم رفت
    ی دعوای دیگه کلید خورد
    میگم سر چیزای بیخوده....
    +این چ وضعشه؟
    -صداتو برا من بالا نبرا
    +بالا ببرم چ گوهی میخوری؟


    شششششششششق


    سرم ب راست چرخیدو از گوشه ی چپ لبم گرمی خونو حس کردم
    دستمو رو صورتم گذاشتم ک صدای کوبیده شدن در اومد و رفت


    خدا لعنتت کنه آشغال خائن
    رفتی پیش اون زنیکه ی هرزه؟
    میذاشتی دومین سالگرد ازدواجت بیاد بعد خیانت میکردی
    دست رو من بلند میکنی؟


    همینطور ک با خودم حرف میزدم و هق هق میکردم رفتم سمت گوشیم و شماره بابا رو گرفتم
    هرچی بوق خورد بر نداشت
    مامانو گرفتم
    طبق معمول خاموشه
    گوشیو پرت کردم رو سرامیک سفید کف هال و همونجا تکیه ب دیوار نشستم،پاهامو تو سینم جمع کردم و با دستام بغلشون کردم و سرمو رو زانوم گذاشتمو اشک ریختم ب حال خودم.شوری اشکی که از گوشه ی لبم رد میشد زخممو نمک میپاشد و گریم شدت میگرفت


    دو ساعتی گذشته بود ک برگشت.سرم رو زانوم بودو نگاهش نکردم.صدای قدماش ک نزدیکم میشد اومد
    روبروم نشست
    بوی عطرش هنوزم مست میکرد من دیوونه رو
    بغضم بزرگتر شد و بازهم ابر تیره ی آسمون آبی چشمام شروع ب باریدن کرد...
    +ساری
    جواب ندادم
    +خانومم
    -من خانومت نیستم اون هرزه ک نمیدونم از کجا آوار شده رو زندگیم خانومته
    از من خوشگلتره؟
    قدش بلنده ن؟
    پوستش برنزه؟
    موهاش چی نسکافه ای میزنه؟
    +نه هیچ کدوم ازینا نیست


    انکار نکرد...یخ زدم... سربرداشتمو تو چشماش نگاه کردم
    دوتا تیله ی طوسی با رگه های خاکستری و شایدم کبود
    یاد بچگیام افتادم...همون تیله طوسیه رو خیلی دوست داشتم همون ک وسطش ی طرح سه بعدی کبود داشت. یادمه دست هیچکس نمیدادمش
    همیشه تو جیبم بود
    احسان ازون تیله دوتا داشت ک نمدار شده بودن درست مثل وقتاییکه همون تیله رو
    شبا موقع خواب انقد تو دستام نگه میداشتم تا دستم عرق میکرد و تیله خیس میشد و میذاشتمش زیر متکای صورتیم ک گلدوزی شده بود


    با صدایی لرزون و تحلیل رفته گفتم
    -مگه من چی کم دارم؟
    بغض سنگینتر از قبل رو گلوم چنبره زد و نفسمو بند آورد
    گفت تو هیچی کم نداری ولی ببین خودتو
    این همون سارینای قبله؟
    سارینای من کسی بود ک بهترینا رو واسه من میپوشید
    بهترین آرایشا
    ی نگاه ب خودت بنداز
    لباس وارفته،موهای شلخته،صورت بی روح، بی توجهی
    غیر از اینه ک ب من میلی نداری؟
    چطور واسه بیرون رفتن میشی دلبر مردم ب من میرسه اینه وضعت..
    و با حالت خاصی ک بی میلی رو فریاد میزد با دستش بهم اشاره کرد روشو برگردوند. اومد پاشه ک مچ دستشو اسیر کردم
    -احسان
    +جان احسان
    ساری من خیانت نکردم
    به ولای علی دستم باهاش نداده بودم
    فقط با شوخیاش باعث میشد آروم بشم از این بی تفاوتی عشقم


    واااااای بر من که ی غریبه شوهرمو آروم میکنه
    بغضم شکستو خودمو پرت کردم تو بغلش اره من عوض شدم ولی خیلی زیاد طوریکه احسانم فکر میکرد دیگه نمیخوامش
    آره من یه زن خونه دار بودنو از مامانم یاد گرفته بودم
    اون بود که به خودش نمیرسید و همه چی رو برای بچه هاش میخواست
    لباسای کهنه و عطری از جنس پیازداغ....


    احسان دستشو از دستم بیرون کشید و خواست قدم اولو برداره که دهن باز کردم بگم دوستت دارم
    اما سوزش زخم لبم مانع شد.با آهی که کشیدم برگشت سمتم گفت دستم بشکنه ایشالا
    زیر لب گفتم احسان من دوستت دارم
    تعریف من از یه خانوم خونه دارهمین بود
    مامان همیشه میگفت:زنی که دنبال قروفر خودشه به درد زندگی نمیخوره...


    +منم دوستت دارم
    بیشتر از دیروز
    کمتر از فردا


    دلم گرفت از این بدی که درحقش کردم بلند شدم و آبی ب صورتم زدم و بی توجه ب سوزش زخمم اونو شستم. از سرویس ک بیرون اومدم دیدم احسان داره با گوشی حرف میزنه
    +آره پدرجان ما حالمون خوبه خوبه
    -.....
    +حتما دلتنگ شده


    برگشت ب سمتم
    +خودشم اومد از من خدانگهدار
    ساری بیا باباته خانومم


    دلم ضعف رفت واسه خانومم گفتنش
    گوشیو ازش گرفتم
    +سلام ب پدرمهربونم.خوبی؟مامان خوبه؟
    -همه خوبن عزیزم.دخترم امروز بیا یه سر ب ما بزن دلمون تنگه هااااا
    +چشم میام ولی فردا
    امروز میخوام برم آرایشگاه باباجان!
    نگاهی ب احسان انداختم ک یه ابروشو بالا انداخته بود و با لبخند کجی که رولباش نشسته بود نگاهم میکرد


    -باشه بابا جان پس تا فردا دخترم
    +فعلا
    گوشیو گذاشتم و برگشتم ک لبام اسیر لباش شد
    لبم میسوخت
    متوجه شد و عقب کشید نگاهش به گوشه ی لبم که افتاد بوسه ی ریزی رو لبم نشوند و گفت خانومی کارتتو پول ریختم
    شب منتظرم باش
    چشمکی زد و رفت...


    شب منتظرمه.میشم همون سارینای قبلی


    نباید اشتباهات و فرهنگ غلط نسل قبل رو من اثر میذاشت...اشتباه کردم


    پ.ن:نوشتم اینو فقط چون این ی مشکل اجتماعیه و باید فرهنگ سازی بشه ممنون ک تحمل کردین


    نوشته: تنها

  • 36

  • 12




  • نظرات:
    •   aramesh-abadi
    • 1 سال،1 ماه
      • 2

    • عالی لایک


    •   آتشکده_عشق
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • خیلی عالی بود واقعا مشکل جامعه همینه که زنها نباید فقط بوی پیازداغ وقورمه سبزی بدن زن مقدسه باید مثل فرشته هاازشون مواظبت بشه


    •   Mjavad24
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • قشنگ بود
      انگار امشب شب داستانای خوبه


    •   Ebi.chocholkhor
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • ما ایرانی ها حد وسط نداریم
      یا از اینور بوم یا از اون ور بوم می افتیم .
      لایک


    •   Kir_koloft_bozorg
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • کاش ازین داستانا بیشتر مینوشتین


    •   Saeed_n2001
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • خوب بود نوشتنت ولی بازم کارهای شوهر قابل توجیه نیست


    •   SASI.BEN
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • تفاوت ما در افکار ماست نه جنسیت نه سن نه دوره زندگی اگر میخواهیم بهتر باشیم فقط کافیه بهتر فکر کنیم وقتی بهتر فکر کنیم بهتر انجام میدیم و بازخورد بهتری میگیریم اگر صرفاً طبعییت از افکار گذشتگان کنیم پاک کردن وظیفه ما در تفکر کردنِ آدم ها تنوع رو دوست دارن تو همچی اگر نتونیم تنوع و بروزی رو برای هم جلوه بدیم مطمينناَ کس دیگری جای ما رو میگیره


    •   بوی.آب.محمود
    • 1 سال،1 ماه
      • 2

    • اوا خاک عالم. من اول تیترو خوندم فکر کردم تیله های طوسی در مورد قاری قران طوسیه. و تیله هاشم لابد تخماشه


    •   milad1ma
    • 1 سال،1 ماه
      • 2

    • خیلی وقت بود یه داستان خوب نخونده بودم، مرسی که نوشتی، ازدواج مثل دانشگاه رفتنه، و شب عروسی مثل کنکور، کسی که کنکور رو قبول میشه معنیش این نیست که نیازی نیست دیگه درس بخونه، برعکس درسها سخت و امتحانات پیچیده تر از دبیرستان میشه.... مشکلی که منم با زنم دارم همینه،... کاش زنها بفهمن که منبع الهام و انرژی هستن، چه مثبت چه منفی، خودشون باید انتخاب کنن....


    •   nima02114
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • جالب بود خوشمان امد


    •   nima02114
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • خوب الان اسم داستانت ینی‌چی؟
      خواستی لاکچریش کنی


    •   m_mhjo
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • زن بیریخت بشه مرد حق نداره خیانت کنه ولی وقتی مرد مثلا میگم چاق باشه زن باید خیانت کنه با یه خوش هیکل بریزه روهم؟ چرا یه سریتون کور کورانه فاز فمنیستی برمیدارید؟زن تو خونه همونطور که کاراشو میکنه به خودشم باید برسه نمیگم بشه پرنسس ولی حداقل ظاهر مرتبی داشته باشه. درضمن کار خونه که فقط برا زن نیست. زن و مردی که کارای خونه رو در حد توان و کشش باهم تقسیم کنن زندگی موفق تری نسبت به بقیه دارن. و خواهشا فاز برتون نداره.


    •   afshar_afshar
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • بهترین لایک ها


    •   sikir
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • بنظرم خرت کرده
      مردی که خودش بگه با خنده های یه زن غریبه آروم میشه یعنی میخاد تا تهش بره


    •   ashkanetonam
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • لطفا داستان سكسي بنويسين ن خاطره -_-


    •   afsanejonjon
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • بقول یه بنده خدایی ازدواج مثله یه بشکه میمونه که یه طرفش یه کم عسل و بیشترش از عن(ان یا ann)تشکیل شده حالا اگه از سمته عسلش باز کنی که عالیه ولی اگه از سمته اونور باز کنی که دیگه هیچ ولی خدا بداده کسی برسه که بشکه رو تکون تکون بده بعد باز بکنه که دیگه زندگیش عن تو عن میشه .
      ولی در کل این نمیتونه قانع کننده باشه که طرف به خاطره ظاهره طرف مقابل دست به این کار بزنه میتونست با حرف زدن مشکل رو حل کنه کسی که اینکارو بکنه به نظره من تهش باد میده و باید مراقبش بود


    •   Ali.b1998
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • این داستان تقلید کار میمونه <img class=" />


    •   ملكه_قلابي
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • خيلي بنظرم چرت و بازم در راستاي همون حرفاي خاله زنك نسل قبل بود!!يعني اگه شوهرت خيانت ميكنه نتيجه كوتاهي توااا


      پس اگه شوهرتم ريششو نزد و زود بزود حموم نرفت و عطر نزد تو ميتوني بغل ي مرد خوش تيپ تر بخوابي و بهش بدي!!؟؟؟


      اصن اين حرفا بنظرم چرنده!!دنيا زن داريم ك تميز و مرتب و عطر زده ان بهشون خيانت ميشه و زن هم داريم خانه دار و نامرتب و بنجل،شوهرش اسه مياد اسه ميره!!


      ب اينا نيس خانومم!!!چون از خانومم خوشت مياد بهت گفتم


      خيانت كردن و نكردن ب گوهر دروني ادمهاس عزيزم!!


    •   Hasana67
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • عالی بود، منم از بابام فقط غُر زدن و اخم و دعوا رو یاد گرفته بودم. امیدوارم که این خُلق و خوی ِ ارباب و بردگی به بچه ها و نسل های بعدی مون سرایت نکنه...


    •   ramin_82_5
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • عالی بود به نظر من خیلی از خیانت ها به خاطر اهمیت ندادن به همسر است چه از طرف زن چه از طرف مرد


    •   eyval123412341234
    • 1 سال،1 ماه
      • 1

    • آقايون و خانومها؟ شما پياز داغ درست ميكنين مگه باهاش دوش ميگيرين شناي كرال توش ميكنين كه بوي پياز داغ شده نقل محافل؟ حالا گيريم روغن هم روتون بپاشه يه بلوزتونو عوض كنيد تموم شه بره. جوري از بوي پيازداغ مينالن كه انگار سرطانه اونم از نوع بدخيمش! يعني يه زني اگه خداي نكرده زبونم لال يه روز بدون آرايش گشت يعني بي توجهي؟ خوب شما آقايون ماشالله كه اينقدر قدر و منزلتتون بالاس چرا خودتونو حيف ميكنيد؟ بريد اروپا. دختر پادشاه نروژ الان مطلقه اس. با كله بهتون جواب مثبت ميده...


    •   mr-voodoo
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • کلا تربیت ما ایرانیها بدست نسل‌های احمق قبلی مون همینه ،همیشه دنبال چیزی میگردیم که نداریم و چیزایی که داریم رو از دست میدیم ،ای کاش فقط میفهمیدیم زن شرکت خدمات خونگی نیست ،زن بودن قبل از آدم بودن قرار نمی‌گیره ...


    •   Gladiator.
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • خیلی دوس داشتم منم یه نظر فلسفی میدادم الان...
      ولی بلد نیستم ازین کارا..
      خخخخخخ


    •   NONameD
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • اولا یه دیسلایک ناز نوش جان دوما شما اومدی یه فرهنگ غلط رو کوبیدی جاش یه فرهنگ غلط دیگه ساختی رفتی بالا که... اینجاست هویت ایرانی خودتو نشون میدی که با دایره دمبک و شعار و بزن و بکوب میان یه ناهجار رو پاک کنن بدتر یه ناهنجارتر جاش میکارن


    •   Mory_horny
    • 1 سال،1 ماه
      • 0

    • واقعا ععالی بود. لایک


    •   Takmard
    • 11 ماه،1 هفته
      • 1

    • میدونیم همه چی توی دنیا تکرار میشه منتها به اشکال دیگه
      شما اینجا یه نگاه منطقی و مهندسی به خیانت کردی یعنی ارتقا بیرونی زن ! چکاری بهتر از این یه ویترین خوب فروش بهتر داره تا یه دکه سنتی! زندگی بازی و بازاره وقتی میشه بهتر شد چرا که نه یه مرد مثل احسان زیباگراست منطق میگه انعطاف کن احساس و اخلاق میگه اون نباید و نباید... منطق بهتره چون انسان یه ماشین پیچیده ست تو احسانو شناختی و دست رد به فلسفه کهنه مادر زدی و به زندگی برگشتی و سایه موهوم دشمنتو روشن کردی!!
      از بعد تکنیکی چندتا برگ خوب رو کردی : غرولند زنانه سارینا- تشریح آرایش اون - و تعلیق تلخ خیانت ... بعد رشته ها رو قشنگ بهم بافتی با لب خونی دردآوره بوسه! تماس پدر ...
      هوشمندانه و مجلسی بود ... و آخر اسم داستانت محشر شد وقتی چراییش رو گفتی....


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو