جاده جنگلی تاریک

    با سلام به دوستان شهوانی ( این یک داستان ترسناک است که از صحنه های سکسی بی نصیب نیست ، داستان از زبان دو شخصیت سامان و ژاله گفته می شه ) سامان : هوا تاریکه و یه مه سنگین جاده رو پوشونده ، منو ژاله توراه برگشت به خونه ایم ، برای من ژاله تنها چیز با ارزش دنیاست ، یادم میاد اولین روزی که تو دانشگاه دیدمش قلبم از حرکت ایستادو اون لحظه تنها آرزوم به دست آوردن ژاله بود ، خوشحالم که به آرزوم رسیدمو الان ژاله کنارم نشسته داره با اون چشمای قشنگ عسلی نگاه می کنه ، ژاله گفت سامان میشه بزنی کنار گفتم چرا عشقم ؟ گفت می خوام قبل از رسیدن یه بار دیگه گرمای بدنتو حس کنم منم دستمو گذاشتم رو رون پاشو براش ماساژ دادمو آروم آروم زدم کنار . تو اون مه سنگین هیچ جمبنده ای مارو نمیدید ، ژاله با یه نگاه پر از شهوت اومدو رو پاهام نشست ، لبشو محکم به لبام چسبوندو من اون لبای بهشتیو میک میزدمو از پشت سفت بغلش کردمو شروع کدم به خوردن لاله گوشو گردن بلوریش ، عطر موهاش منو دیونه خودش کرده بود ، گرمای نفساشو روی گونه هام حس می کردم ، دست انداختم کامواییه قشنگشو از تنش در آوردمو شرو به خوردنو مالیدن سینه های بلوریش بودم که سرمو نوازش می کردو اسممو صدا می کرد منم دستمو بردم سمت کونشو هی ماساژش میدادم که سرمو بلند کردو لبمو گذاشت رو لباش ، دست بردمو شلوار لی تنگشو با شرتش تا بالای زانوش کشیدم پایینو همزمان که لبشو می خوردم کوسشو می مالیدم تا لذت ببره اونم با دستش هی کیرمو نوازش می کرد. کیرم دیکه جا نداشتو مثل سنگ شده بود، ژاله لبامو ولی کردو با یه حالت پر از شهوت شروع به باز کردن دکمه های شلوارم کردو با کمک من تا بالای رون پام کشید پایینو کیرمو گرفت دستش / ادامه داستان از زبان ژاله : کیر خوش فرم سامانو تو دستام گرفته بودمو سرشو به کوسم می مالیدمو به چشای سامان نگاه می کردم که داشت قربون صدقم می رفت ، بعد چند دقیقه حس کردم که وقتشه بلند شدمو کی سامانو رو سوراخ کوسم تنظیم کرم . با یه آه بلند نشستم روش ، بهترینو زیبا ترین لحظه امرم بود سامانم منو محکم به خودش چسبوندو شروع به خوردن سینه هام شد منم آروم آروم خودمو بالا پایین می کردمو صدام به آسمونا رسیده بود کم کم سرعتمو زیاد کردم که صدای سامانم در اومدو هی خودشو به من می زد تا تلمبه ها محکم تر شه منم هی آهو اوه می کردمو اسمشو صدا می زدم که با هر تقه می گفت جون ، این کارو اینقد ادامه دادیم که سامان تمام آبشو خالی کرد تو کسم که که گرمایش منم ارضا کردو بلند گفتم آااااااااا سامااااااان بعد ولو شدم تو بغلش ، همش نازم می کردو در گوشم می گفت زندگی من عاشقتم که آرامش منو دو چندان می کرد . بعد یه ربع که تو بغل هم بودیم من رفتم سر جامو لباسامو پوشیدم ، سامانم لباساشو پوشیدو راه افتادیم سمت خونه ، وستای راه سامان گفت خیلی زمان از دست دادیم بهتره برای اینکه زود تر برسیم از جاده جنگلی بریم ، من به سامان اعتماد کامل داشتمو باور داشتم که حرفاش درسته پس قبول کردم . اواسط جاده جنگلی بودیم که بارون شدیدی گرفت که حتی برف پاکن ماشین هم جواب نمیداد ، در یک لحظه من دختر بچه سفید پوشی را دیدم که با موهای بلند مشکی بغل جاده ایستاده بودو با نگاهی غم آلود به ما نگاه می کرد ، سنگینی نگاهش آزارم میداد ، وقتی به سامان گفتم گفت عزیزم حتما اشتاه می کنی ، خیالات برت داشته ، هنوز جمله اش تمام نشده بود که چرخ های ماشین پنچر شدو کنتر از دست سامان خارج شدو به سمت درخت های جنگل رفتو با اونا تصادف ، سامان از ماشین پیاده شدو ماشینو بر انداز کرد بعد سوار ماشین شدو با چهره ای متعجب گفت عشقم خوشبختانه خود ماشین سالمه ولی دو تا از چرخ های ماشین پنچر شده ولی من فقط یک چرخ زاپاس دارم گوشیم که آنتن نمده من مجبورم برم نه نزدیک ترین روستا و از اونجا کمک بیارم از تو می خوام که تو ماشین بمونی تا من برگردم ، اصلانم نترس روستا همین نزدیکیاس زود بر می گردم بعد دستشو گذاشت رو سرمو بوسم کردو رفت ، از آیینه جلو میدیدمش که تو بارون با سرعت می دویدو تو مه محو شد . تو ماشین نشستمو به دخترک کنار جاده فکر می کردم ، خیلی ذهنمو مشغول کرده بود ، از رفتن سامان دو ساعت گذشته بود اما بر نگشته بود . با نگرانی در ماشینو باز کردمو از ماشین خارج شدم . بارون شدید تر شده بودو مه سنگین تر ، ناگهان سایه ای را دیدم که دارد به من نزدیک می شود، اول فکر کردم سامانه ، با خوشحالی صداش کردم اما وقتی نزدیک تر شد دیدم مردی عجیب با قد نزدیک به دو متر نزدیک می شود . سریع در ماشینو باز کردمو رفتم داخل وقتی دوباره به مرد نگاه کردم دیدم حالت عجیبی دارد ، یگ گردن دراز با چشمای قرمزو پاهایی که شبیه به انسان نبود ، تو دست راستش یه چیزی شبیه داس بودو تو دست چپش شیئی که معلوم نبود چیه و هی تاب می خورد ، از ترس خوشکم زده بودو قدرت حرکت ازم گرفته شده بود بعد چند لحظه دوباره اون دخترک سفید پوش را دیدم که پشت سر مرد راه می رود و با انگشت ماشین را نشان می دهد ، تو یه لحظه به خودم اومدمو سریع همه در هارو قفل کردم وقتی سرمو بالا گرفتم صورت مردو دیدم که سرشو روی شیشه چسبونده بودو داشت می خندید ، صدای جیغ کشیدنم تموم نمی شدو همش گریه می کردم اما از اینکه در ها قفل بود حس خوبی داشتم که مرد دست چپشو بالا اورد سر سامانو تو دستش دیدم که هنوز چهره وحشت زدش معلوم بوده چشاش سفید شده بود ، فقط جیغ می کشیدمو گریه می کردمو التماسش می کردم تا کاری باهام نداشته باشه . با خنده موزیانه ای دستشو تو جیبش کردو سوئیج ماشینو نشونم دادو بعد .... ( امیدوارم از داستان خوشتون اومده باشه و تونسته بودم حس حیجان و ترس را به شما منتقل کنم . اگر علط املایی داشتم به بزرگی خودتون ببخشید . نظر یادتون نره )


    نوشته: عاشق مغرور

  • 8

  • 7




  • نظرات:
    •   A....k
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • حاجی خوب بود ها ولی رفتی پیچ اشتباهی و احضار رو باهم کردی تو کونت این داستان رو به وجود آوردی.


      عالی نبود ولی بد هم نبود نه دیس نه لایک


    •   A....k
    • 1 ماه،4 هفته
      • 3

    • از این به بعد یه لطفی کن نمی‌خواد هیولاهای تو داستان رو توصیف کنی چون آدم بیشتر خندش میگیره تا بترسه


      گردن دراز چشم های قرمز و پاهایی که شبیه انسان نبود.
      به ولی این مینوشتی یه جن خیلی کوتاه


    •   amirhosein.sem
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • داستان بود یا . . . ؟


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،4 هفته
      • 8

    • بالاخره دین وینچسترم اینجا کستان نوشت!!


      پی نوشت: در کستان های شهوانی سامان ها همیشه کون میدهند به سنت ها احترام بگذارید!!


    •   Litel._.boy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • بد نبود فقط اون اسم سامان ت شهواني خيلي غلط انداز شده!


    •   Кус
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • اره خیلی حیجان داشت هیجان یا حیجان


    •   Yavarfaaqer
    • 1 ماه،4 هفته
      • 2

    • خیلی کسشعر بود .هرچی که تو فیلما دیدی (جاده .مه .تاریکی.دختر تنها.هیولا.تصادف .باران .سر بریده .)همشو تو داستانت آوردی ولی ازش استفاده خوب نکردی.بنظرم همشو تو کونت میکردی هم درست استفاده شده بود هم داستانت خوب میشد.


    •   Sina0311
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • ریدم بداستانت


    •   Ali268ali
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • کیرم تو تخیلت خواستم یه جق بزنم از ترس خوابید هر کاری میکنم شق نمیشه :( در


    •   Blackmaster15
    • 1 ماه،4 هفته
      • 1

    • دو خط خوندم خوشم نیومد
      اینا چه خزئبلاتیه اخه مگه عصر جدیده اومدین کشف استعداد بشین توی کصشر نویسی؟


    •   مردتنها90
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب تصویر سازی کرده بودی ولی خیلی خلاصه اش کردی بازم بنویس (clap)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • از اونجایی که امشب تنهام و اصلا حوصله ندارم تخمکام به گلوم‌ بچسبه نمیخونم .. صب کن آفتاب ک زد منم دل و جراتم ک بیدار شد میخونم :)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • ن آقا پشیمون شدم و داستانتو خوندم.. در مورد ترسناکیش بگم ک یه دختر تنها تو خونه حتی از سایه ی خودشم میترسه پس ترسیدم .. ولی خیلییی غلط املایی داشتی و افعال سر جای خودشون نبودن لطفا بعد ارسال نهایی داستان یه دور بخون و غلطاشو بگیر اینجوری هم کلاس کاری خودت بالا میره هم ما میفهمیم ک برای مخاطب ارزش قائلی :)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو