جانم فدایت...!

    داستانِ قبل "آره من لزبینم...!"


    نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: دوست دارم
    لاله ی گوشم رو مکید و نجوا کرد: من بیشتر عزیزم!
    زیر گلوم رو بوسید و زبونش رو از پایینِ نرمه ی گوشم تا گردنم کشید!
    سرش رو آورد بالا و تو چشمام زل زد: چشمات برام زندگی نذاشته!!قاب لعنتیِ دور چشمات... بلند و رو به بالا...
    منظورش مژه هام بود؟ نسیم خنکی از کنار دلم رد شد!
    لب هام رو شکار کرد، با انگشتام موهاش و لاله ی گوشش رو نوازش میکردم، سینه هام رو مکید و رفت بین پاهام...
    از لذت آه عمیقی کشیدم!
    پیشونیم رو بوسید و گفت: هیچ وقت باور نکن دوست نداشتم، مثل تو آخه کجا میتونم پیدا کنم و از در رفت بیرون، با بهت دنبالش دویدم، اما نبود!!
    غیب شده بود!! تو خیابون با یه تاپ و بدون کفش واستاده بودم!
    گیج به اطرافم نگاه میکردم و بلند صداش میزدم و گریه میکردم
    از دور یه ماشین با سرعت اومد سمتم...


    از خواب پریدم، نفس نفس میزدم، بازم کابوس، بازم تصادف، اه لعنتی!!
    یه لیوان آب خوردم و با چشمای اشکی خیره شدم به عکسش رو دیوار، زمزمه کردم: بی معرفت سه ماه و دوازده روز ازون روز شوم میگذره،اصلا ازم خبری گرفتی؟
    دستم رو کشیدم رو جنگل چشماش،رو لباش،وای که خوردن لب پایینش چی میکرد با روح و روانم، چشمام رو بستم و سعی کردم لب دادنمون رو تصور کنم، صداش تو گوشم زنگ زد"خیالبافی هم دیگه نکن هر چند برام مهم نیست اصلا هرکاری میخوای بکن"
    اشکام از چشمای بستم پایین ریخت
    گوشیم زنگ خورد:
    _بله؟
    مریم:سلام نیو چطوری سسکیِ من؟

    _چطور میخوای باشم،چیزی شده؟
    -واسه سیزدهم عید برنامه ریختیم برا ویلای شهاب!!
    _خب؟بهتون توصیه میکنم نرید! خطرناکه نمیبینی چقد تصادف میشه؟تو این بارندگی و اینا میخواید برید شمال؟احمقانس!!
    -تو هم میای پس فردا حاضر باش،دو روز هم که تعطیله

    _عمرا، مگه عقلمو از دست دادم؟
    -ماشینت رو هم بیار، ال نودِت!!

    _نه!!!

    -لباس گرم هم بپوش هوا سرده

    _حال ندارم!!!
    -بنزین هم بزن!

    _پوف،کیا هستن؟
    -خودمونیم البته یه عضو جدید هست اسمش متینِ




    یه شلوار ضاب دار پوشیدم که زانوی یکیش پاره بود تا سه چهار سانت زیر زانو بریده بریده پاره بود و بوت سفید،یه بلوز سفید پوشیدم با کاپشن سبز آبیم،دستبند رنگین کمونی،پیرسینگ لبم رو انداختم یه برق لب زدم و جلوی موهام رو انداختم بیرون،عجب بارونی، ماشین و اوردم بیرون یاد شخصیت گالیور کارتون بچگی هام افتادم و زمزمه کردم: من میدونم تصادف میکنیم! و خندیدم!

    رفتم خونه ی شهاب و محمد، شوکا هم با اونا بود!
    با وساطت های شهاب و مریم با شوکا تو صلح بودیم...
    دم خونه متین وایستادیم شوکا رفت عقب و گفت: شهاب پاتو بذار سرم رو بذارم روش!
    خندیدم: پای استخونی شهاب سر گذاشتن داره؟
    شهاب شکلک دراورد
    یکی پرید تو ماشین: پسر عجب بارونیه...
    چه جذاب چه خوب...جون...
    شوکا و شهاب باهاش صمیمانه سلام و احوال پرسی کردن ظاهرا تو این سه ماه که خودمو تو خونه حبس کردم این عضو جدید خوب جا افتاده
    بهم خیره خیره نگاه میکرد!
    شهاب دستش رو جلوی صورتش تکون داد و خندید: حاجی غرق نشی! یه پلک بزن لعنتی!!
    متین سریع گفت: سلام من متینم ts
    پس ترنس پسر بود!!
    _سلام نیوشا پنسکشوال البته دقیق ترش ده سال اشتباهی لزبین بودم و شونه انداختم بالا و خندیدم!
    گفت: بله میدونم تعریفتون رو زیاد شنیدم!!
    ابرو دادم بالا: شهاب جان دهن لقی تا این حد؟
    شهاب: کارِ معینه...
    صورتم سخت شد رو به متین گفتم: پس بفرمایین تعریف نبوده چون معین عادت نداره ازم تعریف کنه!!
    شوکا: نیو آتیش کن!
    یه نگاه به آینه ها انداختم.
    با خشم گفتم: شهاب این پژو مال کدوم خریه؟
    شهاب: به جون خودم کار مریمه من بهش گفتم سگ میشی...
    دستم رفت سمت دستگیره: الان میفهمی سگ یعنی چی!
    شوکا: جان من نه، دعوا نگیر!
    _باشه، سه ماه تحمل کردم که برینید به همه چی!
    زدم به پیشونیم و گاز دادم!
    دلم نمیخواست ببینمش اونم با دوستاش! دوستایی که یه روز سهم من بودن و من صرفا به خاطر توصیه های یه احمق که گفت معین گوشه گیره وارد جامعه کنش،باهاشون آشناش کردم و حالا تو این مدت رفته بودن تو جناح معین،پوزخند زدم، حس میکردم نقش خرمگسِ اتل لیلیان وینیچ رو بازی میکنم،کسی که با هجو گوییِ تلخش فقط طرفدار های خاص خودش رو داش و دوستاش بابت هیچی طردش کردن... خرمگس بعد مدت طولانی ای تغییر کرده بود حتی دوستاش هم اون رو نمیشناختن!
    شاید هم مشکل از جناح اونا بود که دچار مرض کوریِ ژوزه ساراماگو شدن و توی سفیدی مطلق گیر افتادن و منِ قبلی که براشون جان میدادم رو نمیدیدن.




    بچه ها بیدار بودن و اهنگ عروسک جونِ مهستی پخش...ماشین جلویی رو مخ بود
    چراغ دادم که برو اونور اما نمیفهمید،لاین بغل خالی بود دو تا بوق کوتاه زدم دیگه میخواستم چند تا فحش بدم،بارون شدید بود...
    همه چی طی چند ثانیه اتفاق افتاد شوکا جیغ زد و محمد داد زد "مواظب باش"
    ریزش کوه،پیچیدن من تو لاین خالیِ بغل
    صدای ترمز ماشینای پشت سرم، با بهت زدم بغل پیاده شدم،یه سنگ خیلی بزرگ رو کاپوت افتاده بود و از کاپوت دود بلند میشد،سنگ های ریزتر هم اطراف،چرخ جلوی ماشین درومده بود، زنده بودن!
    مرد راننده و پیرزن طرف شاگرد، خانوم و پسر بچه ای پشت بودن، معین و محمد بعد من اومدن، معین رفت سراغ مرده!
    در عقب قفل بود با حالت ترسیده گفتم: محمد بازش کن!
    بدبختی و لگد و چنگ و مشت باز کرد،از پای زنه و سرش گرفتیم و بیرون آوردیم پسره پرت شده بود جلو و سرش افتاده بود یه وری رو بدنش،شکستگی گردن...
    به محمد گفتم: از شونه هاش بگیر، اها اره، بکش بیرون!
    خواست گردنش رو بگیره که داد زدم: احمق دست نزن میخوای فلجش کنی؟
    یه نگاه به پیرزنه جلویی انداختم،با سر تو داشبورد بود یه چشمش درومده بود و آرواره ی پایینش جدا شده بود،نفس عمیق کشیدم زمزمه کردم :تو بیمارستان بد ترش رو دیدی آروم باش!
    نبض گرفتم، مرده بود!
    به آمبولانس زنگ زدن،خطر ریزش کوه بود هنوز داشتم به پیرزنه نگاه میکردم!
    معین دستمو کشید: نیوشا بیا!
    _بهتر نیست صبر کنیم تا آمبولانس بیاد؟
    - ما بیشتر از وظیفمون انجام دادیم.بیا... متین پشت فرمون نشست ،لباسای روشنم خون خالی بود دستام و زانوم خونی بود اه لعنت به این شلوار، هق زدن شوکا هم رو مغز بود...
    سیگارم رو آتیش زدم، اینم تعبیر کابوس های لعنتی!
    سرم نبض میزد،تو مغزم رژه میرفت"اگه میرفت لاین بغل جسد ما تو ماشین بود"




    سخت بود بودنش و نادیده گرفتنش. سخت بود استشمام عطر تنش و تحمل بی تفاوت رفتار کردنش.
    سخت بود کنترل نگاه هام.
    سخت بود...
    وقتی معین از کنارم رد میشد و اون بویِ عطرِ لعنتیش پاهام رو سُست میکرد.
    من به معنای واقعیِ کلمه عاشقش بودم...
    و همینکه میخندید کافی بود...
    و فقط کافی بود...
    رفتیم کنار دریا و آتیش روشن کردیم...
    تکیه دادم به شهاب و زل زدم به دو جفت یاقوت سبز رو به روم!
    شعله های آتیش تو چشماش جون میگرفت، و تو جنگلِ چشماش هاله ای از یه دختر با موهای آبی دیده میشد، و آتیشِ تو چشماش، دریایِ دختر رو آتیش زد!
    شهاب و شوکا گیر دادن بخون و گیتار رو دادن دستم
    زل زدم تو چشمای سبز معینم...
    تو عاشق نبودی که دردِدل عاشقارو بفهمی
    تو بارون نموندی که دلگیری این هوا رو بفهمی
    تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
    دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
    تو تنها نموندی که حال دل بی قرارو بفهمی
    عزیزت نرفته تا تشویش سوت قطار رو بفهمی
    تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
    جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من
    تو هیچ وقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی
    پریشون نبودی که نگذشتن لحظه ها رو بفهمی
    تو اونی که رفته چی میدونی از غصه ی جای خالی
    من اونم که مونده چی میدونم از قصه ی بیخیالی
    "قمیشی"
    بارون گرف رفتیم داخل
    جرات حقیقت
    خرمگس و طرفداراش کنار هم
    بیمارانِ دچار کوری هم کنار هم
    بطری رو چرخوندیم...
    من و مریم
    مریم: " جرات یا حقیقت؟"
    _ چرا میپرسی وقتی میدونی؟جرات!!
    - پاشو از شهاب لب بگیر!
    جمعیت رفت رو هوا، شهاب داد و بیداد میکرد بقیه بیشتر میخندیدن!
    شهاب: من تا حالا هیچ دختری رو نبوسیدم، مریم تو روحت از خودت مایه بذار عوضی.
    مریم با شیطنت نگاهش کرد!با خنده از جام بلند شدم و رو پاهای شهاب نشستم.
    شهاب با بهت نگام میکرد و زمزمه کرد:تو اینکار رو نمیکنی!
    دستمو انداختم دور گردنش و پاهام رو دو طرف پهلو هاش گذاشتم
    شهاب: محمد لعنتی تو یه چیزی بگو...
    لب پایینش رو کشیدم تو دهنم و مکیدم، بچه ها سوت میزدن و...
    سرم رو به سمت مخالف خم کردم لب بالاییش رو مکیدم، موهاش رو نوازش میکردم، شهاب هیچ کاری نکرد و فقط چشماش رو بسته بود...
    در گوشش گفتم: شرمنده...
    لپم رو بوسید و پیشونیش رو بوسیدم و سر جام نشستم!
    چرخوندن و...
    تا اینکه افتاد به منو معین زمزمه کردم: جرات(همیشه انتخابم همینه)
    نگاهم نمیکرد: بچه ها من هیچ سوالی ندارم شما جای من بپرسید!
    یه لحظه سکوت...
    میخواست خوردم کنه نه؟
    بیتا: بزن تو گوش معین
    مریم: امکان نداره انجام بده معین صداش رو ضخیم تر کرد: این بخواد انجام بده من نمیذارم!!!
    این؟بغض گلومو گرفت!
    الهه: برو حیاط زمین رو لیس بزن.
    معین: براش خیلی راحته!!این حتی از درد هم نمیترسه چه برسه به اینکارا!!
    الیٰ باهام اومد تا مطمئن شه تقلب نمیکنم...
    افتاد به من و مهدیه!
    دشمن های خونی! و دوستای قدیمی!
    کنار معین نشسته بود!جنگ شده بود!؟
    (با لبخند برنده ای): جرات یا حقیقت؟
    _جرات
    شهاب: کس کش بگو حقیقت!
    من: هیچ وقت جراتِ گفتنِ حقیقت رو ندارم(طبیعیه!!راز های زندگیم بی شماره!)
    مهدیه: بافتت رو در بیار و تا آخر بازی همونجوری باش
    (شوکا دندون سایید)(شهاب اخم کرد)
    پوزخند زدم: زیاد "secret of circle" رو دیدی!
    بلند شدم دستامو ضربدری گذاشتم رو لبه بافتم و از تنم کندمش!
    مریم سوت زد: سسکی تتوش رو عشقه!
    (تتوی رنگین کمونی با نوشته love is love)
    بعد دو دور افتاد به معین و شوکا
    شهاب زد پشت معین و گفت:گاوت زاییده اس!
    شوکا: جرات؟
    معین: اره
    یه اشاره زد به مهدیه: سخت نمیگیرم بهت همونی که دوستت گفت،هودی رو درار!
    رسما لال شدن همه!
    معین: جریمه چیه؟

    محمد: جریمه تعیین نکردیم!
    معین: اما شما دارید پا رو اعتقادات من میذارید! یه ترنس تو سکس حتی لخت نمیشه چه برسه تو جمع!
    شوکا گفت :این مشکل تو هست،نمیخوای بگی که از این(من)کمتری؟
    این(رسما داشت تلافی میکرد؟)
    معین: مهدیه کوله رو بده، بیندر(تخت کننده سینه مخصوص ترنس های پسر) بپوشم!
    شوکا: هی هی همونجوری درار،قبل بازی باید میپوشیدی نه الان!
    دستش رفت سمت هودی،سرش پایین بود،میشد خُرد شدنش رو ببینم؟میشد تحمل کرد دیدن بدن لختش رو اونم توسط همه؟شما بودید چی میکردید؟چرا دوستاش که هی براش دم تکون میدادن کاری نمیکردن؟
    بافتم رو پوشیدم و بلند شدم!
    مریم: کجا؟
    _میرم آب بخورم!
    پا تند کردم سمت آشپز خونه
    لیوان آب تو دستم،وقت نبود،کوبیدم رو سرامیک،سالن ساکت شد
    مریم بلند گفت: نیوشا؟
    چشمام رو بستم و زمزمه کردم: جانم فدایت...!
    و با پا رفتم رو شیشه...نشستم...
    مریم داد زد: نیوشا خوبی؟بیام؟
    راست میگفت معین من از درد نمیترسم وقتی خیلی چیزای دیگه وجود داشت واسه ترسیدن! مثل خُرد شدن غرورِ معینم!به درک که بهم گفت لزبینم و حالش رو بد میکنم!به درک...عشقِ واقعی یعنی محبت ورزیدن بدون توقع مگه همین نبود!؟
    دو تا تیکه شیشه گرفتم تو دستم و دوباره زمزمه کردم: جانم فدایت...!
    و فشار عمیق حالا دیگه وقتش بود تازه دردم گرفته بود و حداقل صدام میلرزید
    لرزون گفتم: مریم؟شهاب؟
    دستام رو مثل وقتی که بچه بودم و از آبخوری مدرسه آب میخوردم نگه داشتم و الان دو تا کاسه خون داشتم.
    همه دویدن سمت آشپزخونه، معینم لباس داشت...
    و همین کافی بود...
    کافی بود...
    معین بود که دستاشو انداخت زیر پامو دور کتف هام و منو تو بغلش گرفت و رفتیم بیمارستان...




    خندیدم و گفتم: رسما دیگه کارایی ندارم!کف دو تا پا بخیه و باند پیچی،کف دوتا دست هم بخیه و اینا...اوف چی شدم و بازم خندیدم
    معین گفت: چرا؟بعد اون همه توهین فقط سکوت کردی!بعد اون همه بی توجهی و خُردشدنت بازم سکوت کردی!حالام این وضعیت؟دارم از خودم متنفر میشم، من لیاقتش رو ندارم!
    _دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
    بشکست عهد و رغم ما،هیچ غم نداشت
    یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم
    افکندوکشت و عزت صید حرم نداشت
    برمن جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
    حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
    بعد این شعر گفت: اگه عاقل بودی از من دوری میکردی
    _ عقل منو از روز اول ازم گرفتی، عقلِ من!
    زمزمه کرد:دیگ نمیتونم ازت دست بکشم...
    رفتیم تو یکی از اتاق خوابها،رو تخت پتو مسافرتی که آوردم رو انداخت که ما روش خوابیدیم و رومون پتو دو نفره وسواس بودم خب!
    در رو قفل کرد یه نگاه بهم انداخت و لباش رو گذاشت رو لبام و با نوک انگشتام که از باند بیرون بود موهاشو لمس کردم!
    در گوشم زمزمه کرد: هیچ وقت باور نکن که دوست نداشتم!هیچ وقت...
    لبخندی زدم و با آرامش چشمام رو بستم....


    نوشته: Niusha_sh

  • 58

  • 16




  • نظرات:
    •   69Razmande
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • یا خودِ امام حسین ، تا اونجایی که شیشه برداشتی خودتو زدی گفتی جانم فدایت راست بودم بعد اون یاد هیئت محلمون افتادم به حرمت آقا چپ کردم .


    •   Shahab_m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • لعنت به اون زمانی که از شهاب لب گرفتی (dash)
      لایک2


    •   Ares.1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 8

    • قشنگه ، اما پیچیده و پر از لغات سخت سخته خوابم میاد نمیغهمم چی به چیه :-D
      باید فردا با دقت بخونمش الان خوابم میاد :-D :-D


    •   Foad_Br
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • خیلی بهم خوش میگذره وقتی داستاناتو میخونم!


    •   Paranam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • لایک 9
      بی نظیر
      مثل قبلیا
      پرچم صورتی آبی همراه با عشق (:


    •   Nasim.pu
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • خیلی قشنگ بود
      حس خوبی که الان دارم وصف نشدنیه نیوشا جان
      لایک 10 تقدیم به تو و زیبایی هات


    •   lezatbebarim
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • لایک یازدهم تقدیم شد


    •   بچه-ای-خوب
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • گوزپیچ شدیم با این داستان.
      نفهمیدم چی به چی شد.


    •   nima_rahnama
    • 2 ماه،2 هفته
      • 7

    • عجب دنیای پیچیده ایی دارین شما رنگین کمانی ها
      میخوام یه چیزی رو بدون تعارف بگم
      اینقدر خوب و پر کشش مینویسی ک اصلا برام مهم نیست تم داستان درباره ی گرایش هاییه ک تو حالت عادی حتی نمیتونم بهش فکر کنم
      خواننده رو مجبور میکنی دربارتون بخونه و ته داستان ب احترامتون ته دلش قنج بره
      نیوشای عزیز از خوندن داستانت خیلی زیاد لذت بردم لطفا ادامه بده ک بنویس برامون
      آسمون قلبت همیشه رنگین کمونی


    •   lovely_grl
    • 2 ماه،2 هفته
      • 12

    • این خوبه ک ما شمارو پرکار میبینیم لایک


    •   Sexybreasts
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • khyLi doSesH dasHtm khyLi :-
      liKe (rose)
      mRc k bramoon minVisSiii :-


    •   hamid30gari
    • 2 ماه،2 هفته
      • 9

    • میخواستم بنویسم لزبین نمیخونم نظر هم نمیدم.ولی دلم نیومد،خوندم ولی تاسف خوردم،تاسف خوردم که چرا داستانهای قبلیت رو نخوندم.گرچه تو هم داستان من رو نخوندی ولی دوست داشتم نظرت رو بدونم.اما فکر کنم اینطوری یر به یر شدیم.
      درباره ی داستان و نگارشم که هیچ جای حرفی باقی نذاشتی.
      فقط میشد بگم عالی بود.همین.


      بنظرم با اختلاف اولی.دقت کن با اختلاف.


    •   Baby_unicorn
    • 2 ماه،2 هفته
      • 6

    • از دوستاش متنفرم. :| ایییش (sick)
      اون صحنه تصادف :(
      لعنتی شهاب حرمت داره (biggrin)

      اون قسمت شیشه و اینا رو دوس نداشتم حقیقتش :/
      روزات رنگی رنگی (rose)


    •   nima_rahnama
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • Niusha_sh
      بمونی برامون رفیق
      مخلص


    •   marjan_aydin
    • 2 ماه،2 هفته
      • 10

    • هر دفعه ک مینویسی از دفعه ی قبل بهتر و بهتر و بهتره
      من واقعا خوشحالم از پایان خوش داستانت عزیزم
      خیلی عالی نوشتی فداتشششششمممم
      خسته نباشی نیوشای عزیزم


    •   nima_rahnama
    • 2 ماه،2 هفته
      • 7

    • داش حمید سیگاری دیدی بهت گفتم اگه نیوشا گرایشی نوشت بخون پشیمون نمیشی؟؟
      خاک بریز رو شصت (cool)


    •   Nima.naji40
    • 2 ماه،2 هفته
      • 6

    • لایک 20
      نگارش عالی، متن روان و پر کشش، کاملا جذاب
      حتی تو قلمت هم میشه جراتت رو حس کرد نیوشا جان
      عاشقانه ای ناب، انقدر زیبا بود که دو بار خوندم
      دیگه نمیدونم چجوری میشه تعریف کرد؟


    •   marjan_aydin
    • 2 ماه،2 هفته
      • 5

    • البته اونجا ک چشم پیرزنه زده بود بیرون من یکم حالم بد شد تهوعم گرفت
      البته خب این نقص داستانت نیست عزیزم
      مطمئنا چون خوب نوشتی ک این حال بهم دست داد


    •   Real.Sina
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • خسته کننده بود :(


    •   Mehditabriziolya
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • سلام نیوشای عزیز چندین سال هست داستانهای شهوانی رو میخونم و فقط یک داستان ارسال کردم که با اکانتی که حتی نام کاربریش یادم رفته داستانتو خوندم و منو مجبور کردی که اکانت بسازم و فقط بیام بگم فوق العاده نوشتی بی حد و اندازه بالاتر از کلاس شهوانی نوشتی به احترامت بلند میشم و برات دست میزنم


    •   MASIӇA
    • 2 ماه،1 هفته
      • 7

    • نمیدونم اینکه اول داستان به داستان قبل(که من نخوندمش)اشاره شد، منظور اینه که این ادامه‌ی اونه و باید با توجه به اون داستان این داستان رو خوند یا نه. که خب حتی اگه ربطی هم داشته باشن بازم تغییری ایجاد نمیکنه و اگه بخوام راجع به همین داستان حرف بزنم باید بگم هیچ ارتباطی نگرفتم!
      به شدت آشفته بود و حتی با تمرکز و خوب فکر کردن هم باز اجازه‌ی فهمیدنش بهم داده نمیشد.
      اگه هدف همینه که پیچیده باشه پیشنهاد میکنم سبکتو عوض کنی چون نه هر گردی گردوئه و نه هر پیچی پیچیده! اما اگه این پیچیدگی ناخواسته‌ست پس باید بیشتر دقت کنی.
      مثل اینه که یه آهنگی رو بیصدا و با لب خونی بخونی که خب ممکنه کلماتی ازش فهمیده شه اما قطعا کل و اصل اون آهنگ فهمیده نمیشه.
      هر چند جدا از این آشفتگی چیز خاصی هم نداشت. نصفش که دیالوگ بود و نصف نصفش شعر و آهنگ و مواردی که چیز خاصی نبودن...
      دفعه‌ی بعد طوری بنویس که لایکت کنم نیوش.


    •   m.m.u.u
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • لایکیدم چون از یه تیکه هاش خوشم اومد ولی خیلی شولوغ بازی بود . 24


    •   Blackhorse
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • کس و شعر رو تمام کردی


    •   Mk5198
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • نوشته هات یا داستانهای آرا میندازم.قدیمیا میدونن چی میگم.اما اون روونتر می نوشت تو خیلی پیچیده می نویسی‌.یکم متن رو و جریان داستان رو آسوونتر و با حالات قابل فهم تر بنویس‌.قربون تموم کس های لیزبینها .به اعتقاداتشون احترام میزارم


    •   a-boy-from-rain
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • یه سرباز با خیلی تاخیر (چشمک).... ببخشید جانم
      چی بگم؟ چقدر بگم ک خوب بود؟


      یه موضوع مهم ک یه دوستی هم اشاره کرده بود اینکه ادمین باید یه تگ هم به عنوان نویسنده بهت بده... گاها خیلی سخته پبدا کردن داستان‌هات


    •   R.B.behruz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 6

    • لایک ۲۶ تقدیم داستان شد
      زیبا مینویسی، نوع نگارشت رو دوست دارم اما متاسفانه اطلاعی از اصطلاحات ندارم که یکم درک مطلب رو برام سخت کرد و البته این ایراد داستان نیست و از منه، از دید من چون این داستان شماره سریال نداشت پس تک داستانه اما شخصیت سازیش به گذشته برمیگرده بنابراین اگر کسی شناختی از نویسنده و داستانهای قبلیش نداشته باشه نمیتونه شخصیتهای داستان رو بشناسه و این از دید من یه اشکال کوچیکه
      موفق باشی


    •   Proshad
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • خیلی قشنگ بود، متن روان و پر کشش،نقطه ی ابهامی برای من نداشت،لایک واسه ی همه ی داستانات
      بازم بنویس، نگرش من رو تغییر دادی، کارت درسته


    •   Sepidarsal
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • باید رید به خودت محمد شهاب کسشعر


    •   saeedno15
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • لایک 34
      خیلی خوب بود لذت بردم (rose)


    •   Ice_flower
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • خیلی خوب بود نیوشا جان با وجودی که از داستانای همجسگراها زیاد خوشم نمیاد ولی قلم تو با بقیه فرق میکنه.
      لایک.


    •   royaei
    • 2 ماه،1 هفته
      • 4

    • نگارشت مثل همیشه عالی بود شاید از قبل هم عالی تر ؛
      فقط تعداد نفرات تو داستانت زیاد بود که یکم خواننده رو اذیت میکنه ؛
      موفق باشی


    •   Abnabatam
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • یا خیلی سنت کمه یا فیلم هندی زیاد میبینی


    •   hamid30gari
    • 2 ماه،1 هفته
      • 5

    • نیوشا خانوم عزیز اونی که من میگم با اونی که شما میگی فرق داره.منظورم آرزو بود.


      nima_rahnama جان خب من مقصر نبودم.تگ اشتباه میخوره.این الان لزبین بود؟ من لزیین نمیخونم نه داستان به این قشنگی که


    •   Scott12
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • داستانتو قبول ندارم. خیلی بهتر میتونستی تموم کنی و حتی طولانی ترش کنی و بهش شاخ و برگ بدی. ازت ناراضی ام.


    •   Scott12
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • حمید سیگاری میزنمتا.
      خودت برو یه بار دیگه داستانتو بخون قضیه دستت میاد. خخخخ


    •   S.BS
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • به قدری خوبه که دوتا ایرادی که توش دیدمو شاید شاید فقط پیام بدم (امیدوارم ایراد از خودم بوده باشه) به علاوه پیشنهاداتی در راستای پیشرفت


      فقط یه نفر حرف دل منو زد که گفت این نوشته در حد اینجا نیست، نباید اینقدر عمومی باشه به نظر من, باید دست به دست بشه، تو اون شرایط خیلی خیلی میشه اوج داد بهش


    •   royajooon
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • نیوشا جان به نظرم داستان قبلیت بهتر بود اصلا من نفهمیدم اسما و شخصیت ها کی هستن هی بر میگشتم خط قبل و میخوندم توشم خیلی شعر بود فک کنم عجله داشتی واسه آماده شدن با این حال تو این سبک خوب تک بود لایک دادم
      راستی گلم منم پرستارم و به نظرم اون دختره باید تو ماشین cpr میگرد ولی نکرد
      دنیای رنگین کمونی خیلی تنهاست و بچه های مظلومی داره (rose)


    •   m...h...a...
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • نیوشا برا فهمیدن داستانت مغزم رگ به رگ شد(خنده)


      عالی بود طبق معمول...دختر تو یدونه ای...اونجاها که به شهاب و محمد اشاره می کنی می فهمم که خیلی خوب همجنسگراها رو میشناسی و بهت احسنت میگم..چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه فقط لایک...


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستانت خوب بود
      اما یه معرفی از تمایلات شخصیت ها بکن
      تصویر سازی داستان از نظر زمان و مکان گنگ بوده
      و اینکه این کلمه پنسکشوال و اینا رو حتی توی اینترنت هم خوندم نمی فهمم و درکی ندارم شما که میدونی یه توضیح بده
      موفق باشی


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • راستی تازه پروفایلت رو دیدم این همون تتو هست که توی داستان اشاره کردی؟
      قشنگه هاا


    •   Shamim.20
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • اين حجم از تغيير رفتار به يكباره رو نميتونم باور كنم
      به نظرم ميتونست قشنگ تر باشه پايان داستان
      ولي نگارشت فوق العاده س
      موفق باشي


    •   mrchicco
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • نیوشاجان من نمیدونم ترنس بودن چه حسیه اما حس میکنم شرایط سختیه اینکه ادم تکلیفش با خودش مشخص نباشه تو تگ داستان زده بود لز و من اصلا نمیخواستم بخونم اما خپب شد خوندم از شبک نوشتاریت خوشم میاد بادقت و ظرافت مینویسی اما تو شخصیت پردازی عوامل داستانت خیلی خوب نیستی درست تمام تمرکزت رو معین هست اما به هر حال اون افراد هم شاکله داستان هستند نباید مخاطبت سردرگم باشه و اینکه احساس میکنم تو جریان بازی جرات حقیقت وقتی جرات میشه نمیپرسند بلکه دستوریه البته شاید خیلی مهم نباشه اما حیفه داستانت نقص داشته باشه و اینکه وقتی کوه ریزش کرد چطوری توستید برید اینا رو نمیگم که گاف بگیرم میخوام تو داستانت یجوریه این و توجیه کنی


    •   Sarikiz
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • دختر من فقط بخاطر تو میام اینجا داستان بخونم. بنویس بازم. بوس به انگشتات! قلب


    •   Firish08
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • نه سر داشت نه ته داشت نه نتیجه گیری نصفشم شعر بود معین کیه این وسط هی معین معین


    •   _Azi_
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • بش رسیدی دیگه خیالمون راحت شد


    •   hirssaa1
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • برای من که پیگیر کارهای قبلی شما بودم داستان پیچیدگی نداشت و پرفکت بود. لایک و سپاس از نوشتنتون.


    •   7lheSam
    • 2 ماه
      • 1

    • Bravooo ?


    •   raul14
    • 2 ماه
      • 1

    • خوب و عالی


    •   parto_banoo
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • واقعا عالی بود جای هیچ ایراد گرفتنی نداره


    •   black_panther
    • 2 روز،10 ساعت
      • 0

    • يسري جاها مبهم بود . يسري جاها پرش زماني داشت.
      موضوع تصادفم ارتباطي با داستان نداشت بهتر بود گفته نميشد ولي نگارشت زيباست .


      موفق باشي


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو