داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

جانم فدایت...!

1398/07/10

داستانِ قبل “آره من لزبینم…!

نفس عمیقی کشیدم و زمزمه کردم: دوست دارم
لاله ی گوشم رو مکید و نجوا کرد: من بیشتر عزیزم!
زیر گلوم رو بوسید و زبونش رو از پایینِ نرمه ی گوشم تا گردنم کشید!
سرش رو آورد بالا و تو چشمام زل زد: چشمات برام زندگی نذاشته!!قاب لعنتیِ دور چشمات… بلند و رو به بالا…
منظورش مژه هام بود؟ نسیم خنکی از کنار دلم رد شد!
لب هام رو شکار کرد، با انگشتام موهاش و لاله ی گوشش رو نوازش میکردم، سینه هام رو مکید و رفت بین پاهام…
از لذت آه عمیقی کشیدم!
پیشونیم رو بوسید و گفت: هیچ وقت باور نکن دوست نداشتم، مثل تو آخه کجا میتونم پیدا کنم و از در رفت بیرون، با بهت دنبالش دویدم، اما نبود!!
غیب شده بود!! تو خیابون با یه تاپ و بدون کفش واستاده بودم!
گیج به اطرافم نگاه میکردم و بلند صداش میزدم و گریه میکردم
از دور یه ماشین با سرعت اومد سمتم…

از خواب پریدم، نفس نفس میزدم، بازم کابوس، بازم تصادف، اه لعنتی!!
یه لیوان آب خوردم و با چشمای اشکی خیره شدم به عکسش رو دیوار، زمزمه کردم: بی معرفت سه ماه و دوازده روز ازون روز شوم میگذره،اصلا ازم خبری گرفتی؟
دستم رو کشیدم رو جنگل چشماش،رو لباش،وای که خوردن لب پایینش چی میکرد با روح و روانم، چشمام رو بستم و سعی کردم لب دادنمون رو تصور کنم، صداش تو گوشم زنگ زد"خیالبافی هم دیگه نکن هر چند برام مهم نیست اصلا هرکاری میخوای بکن"
اشکام از چشمای بستم پایین ریخت
گوشیم زنگ خورد:
_بله؟
مریم:سلام نیو چطوری سسکیِ من؟
_چطور میخوای باشم،چیزی شده؟
-واسه سیزدهم عید برنامه ریختیم برا ویلای شهاب!!
_خب؟بهتون توصیه میکنم نرید! خطرناکه نمیبینی چقد تصادف میشه؟تو این بارندگی و اینا میخواید برید شمال؟احمقانس!!
-تو هم میای پس فردا حاضر باش،دو روز هم که تعطیله
_عمرا، مگه عقلمو از دست دادم؟
-ماشینت رو هم بیار، ال نودِت!!
_نه!!!
-لباس گرم هم بپوش هوا سرده
_حال ندارم!!!
-بنزین هم بزن!
_پوف،کیا هستن؟
-خودمونیم البته یه عضو جدید هست اسمش متینِ


یه شلوار ضاب دار پوشیدم که زانوی یکیش پاره بود تا سه چهار سانت زیر زانو بریده بریده پاره بود و بوت سفید،یه بلوز سفید پوشیدم با کاپشن سبز آبیم،دستبند رنگین کمونی،پیرسینگ لبم رو انداختم یه برق لب زدم و جلوی موهام رو انداختم بیرون،عجب بارونی، ماشین و اوردم بیرون یاد شخصیت گالیور کارتون بچگی هام افتادم و زمزمه کردم: من میدونم تصادف میکنیم! و خندیدم!
رفتم خونه ی شهاب و محمد، شوکا هم با اونا بود!
با وساطت های شهاب و مریم با شوکا تو صلح بودیم…
دم خونه متین وایستادیم شوکا رفت عقب و گفت: شهاب پاتو بذار سرم رو بذارم روش!
خندیدم: پای استخونی شهاب سر گذاشتن داره؟
شهاب شکلک دراورد
یکی پرید تو ماشین: پسر عجب بارونیه…
چه جذاب چه خوب…جون…
شوکا و شهاب باهاش صمیمانه سلام و احوال پرسی کردن ظاهرا تو این سه ماه که خودمو تو خونه حبس کردم این عضو جدید خوب جا افتاده
بهم خیره خیره نگاه میکرد!
شهاب دستش رو جلوی صورتش تکون داد و خندید: حاجی غرق نشی! یه پلک بزن لعنتی!!
متین سریع گفت: سلام من متینم ts
پس ترنس پسر بود!!
_سلام نیوشا پنسکشوال البته دقیق ترش ده سال اشتباهی لزبین بودم و شونه انداختم بالا و خندیدم!
گفت: بله میدونم تعریفتون رو زیاد شنیدم!!
ابرو دادم بالا: شهاب جان دهن لقی تا این حد؟
شهاب: کارِ معینه…
صورتم سخت شد رو به متین گفتم: پس بفرمایین تعریف نبوده چون معین عادت نداره ازم تعریف کنه!!
شوکا: نیو آتیش کن!
یه نگاه به آینه ها انداختم.
با خشم گفتم: شهاب این پژو مال کدوم خریه؟
شهاب: به جون خودم کار مریمه من بهش گفتم سگ میشی…
دستم رفت سمت دستگیره: الان میفهمی سگ یعنی چی!
شوکا: جان من نه، دعوا نگیر!
_باشه، سه ماه تحمل کردم که برینید به همه چی!
زدم به پیشونیم و گاز دادم!
دلم نمیخواست ببینمش اونم با دوستاش! دوستایی که یه روز سهم من بودن و من صرفا به خاطر توصیه های یه احمق که گفت معین گوشه گیره وارد جامعه کنش،باهاشون آشناش کردم و حالا تو این مدت رفته بودن تو جناح معین،پوزخند زدم، حس میکردم نقش خرمگسِ اتل لیلیان وینیچ رو بازی میکنم،کسی که با هجو گوییِ تلخش فقط طرفدار های خاص خودش رو داش و دوستاش بابت هیچی طردش کردن… خرمگس بعد مدت طولانی ای تغییر کرده بود حتی دوستاش هم اون رو نمیشناختن!
شاید هم مشکل از جناح اونا بود که دچار مرض کوریِ ژوزه ساراماگو شدن و توی سفیدی مطلق گیر افتادن و منِ قبلی که براشون جان میدادم رو نمیدیدن.


بچه ها بیدار بودن و اهنگ عروسک جونِ مهستی پخش…ماشین جلویی رو مخ بود
چراغ دادم که برو اونور اما نمیفهمید،لاین بغل خالی بود دو تا بوق کوتاه زدم دیگه میخواستم چند تا فحش بدم،بارون شدید بود…
همه چی طی چند ثانیه اتفاق افتاد شوکا جیغ زد و محمد داد زد “مواظب باش”
ریزش کوه،پیچیدن من تو لاین خالیِ بغل
صدای ترمز ماشینای پشت سرم، با بهت زدم بغل پیاده شدم،یه سنگ خیلی بزرگ رو کاپوت افتاده بود و از کاپوت دود بلند میشد،سنگ های ریزتر هم اطراف،چرخ جلوی ماشین درومده بود، زنده بودن!
مرد راننده و پیرزن طرف شاگرد، خانوم و پسر بچه ای پشت بودن، معین و محمد بعد من اومدن، معین رفت سراغ مرده!
در عقب قفل بود با حالت ترسیده گفتم: محمد بازش کن!
بدبختی و لگد و چنگ و مشت باز کرد،از پای زنه و سرش گرفتیم و بیرون آوردیم پسره پرت شده بود جلو و سرش افتاده بود یه وری رو بدنش،شکستگی گردن…
به محمد گفتم: از شونه هاش بگیر، اها اره، بکش بیرون!
خواست گردنش رو بگیره که داد زدم: احمق دست نزن میخوای فلجش کنی؟
یه نگاه به پیرزنه جلویی انداختم،با سر تو داشبورد بود یه چشمش درومده بود و آرواره ی پایینش جدا شده بود،نفس عمیق کشیدم زمزمه کردم :تو بیمارستان بد ترش رو دیدی آروم باش!
نبض گرفتم، مرده بود!
به آمبولانس زنگ زدن،خطر ریزش کوه بود هنوز داشتم به پیرزنه نگاه میکردم!
معین دستمو کشید: نیوشا بیا!
_بهتر نیست صبر کنیم تا آمبولانس بیاد؟

  • ما بیشتر از وظیفمون انجام دادیم.بیا… متین پشت فرمون نشست ،لباسای روشنم خون خالی بود دستام و زانوم خونی بود اه لعنت به این شلوار، هق زدن شوکا هم رو مغز بود…
    سیگارم رو آتیش زدم، اینم تعبیر کابوس های لعنتی!
    سرم نبض میزد،تو مغزم رژه میرفت"اگه میرفت لاین بغل جسد ما تو ماشین بود"

سخت بود بودنش و نادیده گرفتنش. سخت بود استشمام عطر تنش و تحمل بی تفاوت رفتار کردنش.
سخت بود کنترل نگاه هام.
سخت بود…
وقتی معین از کنارم رد میشد و اون بویِ عطرِ لعنتیش پاهام رو سُست میکرد.
من به معنای واقعیِ کلمه عاشقش بودم…
و همینکه میخندید کافی بود…
و فقط کافی بود…
رفتیم کنار دریا و آتیش روشن کردیم…
تکیه دادم به شهاب و زل زدم به دو جفت یاقوت سبز رو به روم!
شعله های آتیش تو چشماش جون میگرفت، و تو جنگلِ چشماش هاله ای از یه دختر با موهای آبی دیده میشد، و آتیشِ تو چشماش، دریایِ دختر رو آتیش زد!
شهاب و شوکا گیر دادن بخون و گیتار رو دادن دستم
زل زدم تو چشمای سبز معینم…
تو عاشق نبودی که دردِدل عاشقارو بفهمی
تو بارون نموندی که دلگیری این هوا رو بفهمی
تو گریه نکردی برای کسی تا بدونی چی میگم
دلت تنگ نبوده میخندی تا از حس دلتنگی میگم
تو تنها نموندی که حال دل بی قرارو بفهمی
عزیزت نرفته تا تشویش سوت قطار رو بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من
تو هیچ وقت نرفتی لب جاده تا انتظارو بفهمی
پریشون نبودی که نگذشتن لحظه ها رو بفهمی
تو اونی که رفته چی میدونی از غصه ی جای خالی
من اونم که مونده چی میدونم از قصه ی بیخیالی
“قمیشی”
بارون گرف رفتیم داخل
جرات حقیقت
خرمگس و طرفداراش کنار هم
بیمارانِ دچار کوری هم کنار هم
بطری رو چرخوندیم…
من و مریم
مریم: " جرات یا حقیقت؟"
_ چرا میپرسی وقتی میدونی؟جرات!!

  • پاشو از شهاب لب بگیر!
    جمعیت رفت رو هوا، شهاب داد و بیداد میکرد بقیه بیشتر میخندیدن!
    شهاب: من تا حالا هیچ دختری رو نبوسیدم، مریم تو روحت از خودت مایه بذار عوضی.
    مریم با شیطنت نگاهش کرد!با خنده از جام بلند شدم و رو پاهای شهاب نشستم.
    شهاب با بهت نگام میکرد و زمزمه کرد:تو اینکار رو نمیکنی!
    دستمو انداختم دور گردنش و پاهام رو دو طرف پهلو هاش گذاشتم
    شهاب: محمد لعنتی تو یه چیزی بگو…
    لب پایینش رو کشیدم تو دهنم و مکیدم، بچه ها سوت میزدن و…
    سرم رو به سمت مخالف خم کردم لب بالاییش رو مکیدم، موهاش رو نوازش میکردم، شهاب هیچ کاری نکرد و فقط چشماش رو بسته بود…
    در گوشش گفتم: شرمنده…
    لپم رو بوسید و پیشونیش رو بوسیدم و سر جام نشستم!
    چرخوندن و…
    تا اینکه افتاد به منو معین زمزمه کردم: جرات(همیشه انتخابم همینه)
    نگاهم نمیکرد: بچه ها من هیچ سوالی ندارم شما جای من بپرسید!
    یه لحظه سکوت…
    میخواست خوردم کنه نه؟
    بیتا: بزن تو گوش معین
    مریم: امکان نداره انجام بده معین صداش رو ضخیم تر کرد: این بخواد انجام بده من نمیذارم!!!
    این؟بغض گلومو گرفت!
    الهه: برو حیاط زمین رو لیس بزن.
    معین: براش خیلی راحته!!این حتی از درد هم نمیترسه چه برسه به اینکارا!!
    الیٰ باهام اومد تا مطمئن شه تقلب نمیکنم…
    افتاد به من و مهدیه!
    دشمن های خونی! و دوستای قدیمی!
    کنار معین نشسته بود!جنگ شده بود!؟
    (با لبخند برنده ای): جرات یا حقیقت؟
    _جرات
    شهاب: کس کش بگو حقیقت!
    من: هیچ وقت جراتِ گفتنِ حقیقت رو ندارم(طبیعیه!!راز های زندگیم بی شماره!)
    مهدیه: بافتت رو در بیار و تا آخر بازی همونجوری باش
    (شوکا دندون سایید)(شهاب اخم کرد)
    پوزخند زدم: زیاد “secret of circle” رو دیدی!
    بلند شدم دستامو ضربدری گذاشتم رو لبه بافتم و از تنم کندمش!
    مریم سوت زد: سسکی تتوش رو عشقه!
    (تتوی رنگین کمونی با نوشته love is love)
    بعد دو دور افتاد به معین و شوکا
    شهاب زد پشت معین و گفت:گاوت زاییده اس!
    شوکا: جرات؟
    معین: اره
    یه اشاره زد به مهدیه: سخت نمیگیرم بهت همونی که دوستت گفت،هودی رو درار!
    رسما لال شدن همه!
    معین: جریمه چیه؟
    محمد: جریمه تعیین نکردیم!
    معین: اما شما دارید پا رو اعتقادات من میذارید! یه ترنس تو سکس حتی لخت نمیشه چه برسه تو جمع!
    شوکا گفت :این مشکل تو هست،نمیخوای بگی که از این(من)کمتری؟
    این(رسما داشت تلافی میکرد؟)
    معین: مهدیه کوله رو بده، بیندر(تخت کننده سینه مخصوص ترنس های پسر) بپوشم!
    شوکا: هی هی همونجوری درار،قبل بازی باید میپوشیدی نه الان!
    دستش رفت سمت هودی،سرش پایین بود،میشد خُرد شدنش رو ببینم؟میشد تحمل کرد دیدن بدن لختش رو اونم توسط همه؟شما بودید چی میکردید؟چرا دوستاش که هی براش دم تکون میدادن کاری نمیکردن؟
    بافتم رو پوشیدم و بلند شدم!
    مریم: کجا؟
    _میرم آب بخورم!
    پا تند کردم سمت آشپز خونه
    لیوان آب تو دستم،وقت نبود،کوبیدم رو سرامیک،سالن ساکت شد
    مریم بلند گفت: نیوشا؟
    چشمام رو بستم و زمزمه کردم: جانم فدایت…!
    و با پا رفتم رو شیشه…نشستم…
    مریم داد زد: نیوشا خوبی؟بیام؟
    راست میگفت معین من از درد نمیترسم وقتی خیلی چیزای دیگه وجود داشت واسه ترسیدن! مثل خُرد شدن غرورِ معینم!به درک که بهم گفت لزبینم و حالش رو بد میکنم!به درک…عشقِ واقعی یعنی محبت ورزیدن بدون توقع مگه همین نبود!؟
    دو تا تیکه شیشه گرفتم تو دستم و دوباره زمزمه کردم: جانم فدایت…!
    و فشار عمیق حالا دیگه وقتش بود تازه دردم گرفته بود و حداقل صدام میلرزید
    لرزون گفتم: مریم؟شهاب؟
    دستام رو مثل وقتی که بچه بودم و از آبخوری مدرسه آب میخوردم نگه داشتم و الان دو تا کاسه خون داشتم.
    همه دویدن سمت آشپزخونه، معینم لباس داشت…
    و همین کافی بود…
    کافی بود…
    معین بود که دستاشو انداخت زیر پامو دور کتف هام و منو تو بغلش گرفت و رفتیم بیمارستان…

خندیدم و گفتم: رسما دیگه کارایی ندارم!کف دو تا پا بخیه و باند پیچی،کف دوتا دست هم بخیه و اینا…اوف چی شدم و بازم خندیدم
معین گفت: چرا؟بعد اون همه توهین فقط سکوت کردی!بعد اون همه بی توجهی و خُردشدنت بازم سکوت کردی!حالام این وضعیت؟دارم از خودم متنفر میشم، من لیاقتش رو ندارم!
_دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد و رغم ما،هیچ غم نداشت
یارب مگیرش ارچه دل چون کبوترم
افکندوکشت و عزت صید حرم نداشت
برمن جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
بعد این شعر گفت: اگه عاقل بودی از من دوری میکردی
_ عقل منو از روز اول ازم گرفتی، عقلِ من!
زمزمه کرد:دیگ نمیتونم ازت دست بکشم…
رفتیم تو یکی از اتاق خوابها،رو تخت پتو مسافرتی که آوردم رو انداخت که ما روش خوابیدیم و رومون پتو دو نفره وسواس بودم خب!
در رو قفل کرد یه نگاه بهم انداخت و لباش رو گذاشت رو لبام و با نوک انگشتام که از باند بیرون بود موهاشو لمس کردم!
در گوشم زمزمه کرد: هیچ وقت باور نکن که دوست نداشتم!هیچ وقت…
لبخندی زدم و با آرامش چشمام رو بستم…

نوشته: Niusha_sh


👍 63
👎 22
31946 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

806598
2019-10-02 20:11:10 +0330 +0330

یا خودِ امام حسین ، تا اونجایی که شیشه برداشتی خودتو زدی گفتی جانم فدایت راست بودم بعد اون یاد هیئت محلمون افتادم به حرمت آقا چپ کردم .

5 ❤️

806603
2019-10-02 20:12:39 +0330 +0330

لعنت به اون زمانی که از شهاب لب گرفتی (dash)
لایک2

5 ❤️

806605
2019-10-02 20:13:25 +0330 +0330

قشنگه ، اما پیچیده و پر از لغات سخت سخته خوابم میاد نمیغهمم چی به چیه :-D
باید فردا با دقت بخونمش الان خوابم میاد :-D :-D

8 ❤️

806622
2019-10-02 20:25:21 +0330 +0330

خیلی بهم خوش میگذره وقتی داستاناتو میخونم!

4 ❤️

806625
2019-10-02 20:31:02 +0330 +0330

لایک 9
بی نظیر
مثل قبلیا
پرچم صورتی آبی همراه با عشق (:

5 ❤️

806627
2019-10-02 20:32:43 +0330 +0330

خیلی قشنگ بود
حس خوبی که الان دارم وصف نشدنیه نیوشا جان
لایک 10 تقدیم به تو و زیبایی هات

5 ❤️

806636
2019-10-02 20:40:04 +0330 +0330

لایک یازدهم تقدیم شد

4 ❤️

806638
2019-10-02 20:41:31 +0330 +0330

گوزپیچ شدیم با این داستان.
نفهمیدم چی به چی شد.

4 ❤️

806643
2019-10-02 20:43:50 +0330 +0330

عجب دنیای پیچیده ایی دارین شما رنگین کمانی ها
میخوام یه چیزی رو بدون تعارف بگم
اینقدر خوب و پر کشش مینویسی ک اصلا برام مهم نیست تم داستان درباره ی گرایش هاییه ک تو حالت عادی حتی نمیتونم بهش فکر کنم
خواننده رو مجبور میکنی دربارتون بخونه و ته داستان ب احترامتون ته دلش قنج بره
نیوشای عزیز از خوندن داستانت خیلی زیاد لذت بردم لطفا ادامه بده ک بنویس برامون
آسمون قلبت همیشه رنگین کمونی

7 ❤️

806651
2019-10-02 20:52:18 +0330 +0330

این خوبه ک ما شمارو پرکار میبینیم لایک


806656
2019-10-02 20:55:58 +0330 +0330

khyLi doSesH dasHtm khyLi :-*
liKe 🌹
mRc k bramoon minVisSiii :-*

5 ❤️

806659
2019-10-02 21:00:54 +0330 +0330

میخواستم بنویسم لزبین نمیخونم نظر هم نمیدم.ولی دلم نیومد،خوندم ولی تاسف خوردم،تاسف خوردم که چرا داستانهای قبلیت رو نخوندم.گرچه تو هم داستان من رو نخوندی ولی دوست داشتم نظرت رو بدونم.اما فکر کنم اینطوری یر به یر شدیم.
درباره ی داستان و نگارشم که هیچ جای حرفی باقی نذاشتی.
فقط میشد بگم عالی بود.همین.

بنظرم با اختلاف اولی.دقت کن با اختلاف.

9 ❤️

806661
2019-10-02 21:03:12 +0330 +0330

از دوستاش متنفرم. :| ایییش 🤮
اون صحنه تصادف :(
لعنتی شهاب حرمت داره 😁
اون قسمت شیشه و اینا رو دوس نداشتم حقیقتش :/
روزات رنگی رنگی 🌹

6 ❤️

806670
2019-10-02 21:26:55 +0330 +0330

Niusha_sh
بمونی برامون رفیق
مخلص

5 ❤️

806671
2019-10-02 21:28:57 +0330 +0330

هر دفعه ک مینویسی از دفعه ی قبل بهتر و بهتر و بهتره
من واقعا خوشحالم از پایان خوش داستانت عزیزم
خیلی عالی نوشتی فداتشششششمممم
خسته نباشی نیوشای عزیزم


806672
2019-10-02 21:30:42 +0330 +0330

داش حمید سیگاری دیدی بهت گفتم اگه نیوشا گرایشی نوشت بخون پشیمون نمیشی؟؟
خاک بریز رو شصت 😎

7 ❤️

806674
2019-10-02 21:31:23 +0330 +0330
NA

لایک 20
نگارش عالی، متن روان و پر کشش، کاملا جذاب
حتی تو قلمت هم میشه جراتت رو حس کرد نیوشا جان
عاشقانه ای ناب، انقدر زیبا بود که دو بار خوندم
دیگه نمیدونم چجوری میشه تعریف کرد؟

6 ❤️

806676
2019-10-02 21:32:28 +0330 +0330

البته اونجا ک چشم پیرزنه زده بود بیرون من یکم حالم بد شد تهوعم گرفت
البته خب این نقص داستانت نیست عزیزم
مطمئنا چون خوب نوشتی ک این حال بهم دست داد

5 ❤️

806687
2019-10-02 21:55:22 +0330 +0330

خسته کننده بود :(

3 ❤️

806694
2019-10-02 22:29:27 +0330 +0330

سلام نیوشای عزیز چندین سال هست داستانهای شهوانی رو میخونم و فقط یک داستان ارسال کردم که با اکانتی که حتی نام کاربریش یادم رفته داستانتو خوندم و منو مجبور کردی که اکانت بسازم و فقط بیام بگم فوق العاده نوشتی بی حد و اندازه بالاتر از کلاس شهوانی نوشتی به احترامت بلند میشم و برات دست میزنم

5 ❤️

806716
2019-10-03 01:41:25 +0330 +0330

لایکیدم چون از یه تیکه هاش خوشم اومد ولی خیلی شولوغ بازی بود . 24

3 ❤️

806721
2019-10-03 01:53:59 +0330 +0330

کس و شعر رو تمام کردی

1 ❤️

806727
2019-10-03 03:08:39 +0330 +0330
NA

نوشته هات یا داستانهای آرا میندازم.قدیمیا میدونن چی میگم.اما اون روونتر می نوشت تو خیلی پیچیده می نویسی‌.یکم متن رو و جریان داستان رو آسوونتر و با حالات قابل فهم تر بنویس‌.قربون تموم کس های لیزبینها .به اعتقاداتشون احترام میزارم

4 ❤️

806746
2019-10-03 04:46:08 +0330 +0330

لایک ۲۶ تقدیم داستان شد
زیبا مینویسی، نوع نگارشت رو دوست دارم اما متاسفانه اطلاعی از اصطلاحات ندارم که یکم درک مطلب رو برام سخت کرد و البته این ایراد داستان نیست و از منه، از دید من چون این داستان شماره سریال نداشت پس تک داستانه اما شخصیت سازیش به گذشته برمیگرده بنابراین اگر کسی شناختی از نویسنده و داستانهای قبلیش نداشته باشه نمیتونه شخصیتهای داستان رو بشناسه و این از دید من یه اشکال کوچیکه
موفق باشی

6 ❤️

806758
2019-10-03 06:19:57 +0330 +0330

خیلی قشنگ بود، متن روان و پر کشش،نقطه ی ابهامی برای من نداشت،لایک واسه ی همه ی داستانات
بازم بنویس، نگرش من رو تغییر دادی، کارت درسته

5 ❤️

806760
2019-10-03 06:34:33 +0330 +0330
NA

باید رید به خودت محمد شهاب کسشعر

1 ❤️

806779
2019-10-03 07:39:42 +0330 +0330

لایک 34
خیلی خوب بود لذت بردم 🌹

4 ❤️

806785
2019-10-03 08:02:52 +0330 +0330

نگارشت مثل همیشه عالی بود شاید از قبل هم عالی تر ؛
فقط تعداد نفرات تو داستانت زیاد بود که یکم خواننده رو اذیت میکنه ؛
موفق باشی

4 ❤️

806790
2019-10-03 08:17:11 +0330 +0330

یا خیلی سنت کمه یا فیلم هندی زیاد میبینی

1 ❤️

806806
2019-10-03 09:18:36 +0330 +0330

نیوشا خانوم عزیز اونی که من میگم با اونی که شما میگی فرق داره.منظورم آرزو بود.

nima_rahnama جان خب من مقصر نبودم.تگ اشتباه میخوره.این الان لزبین بود؟ من لزیین نمیخونم نه داستان به این قشنگی که

5 ❤️

806811
2019-10-03 09:28:06 +0330 +0330

داستانتو قبول ندارم. خیلی بهتر میتونستی تموم کنی و حتی طولانی ترش کنی و بهش شاخ و برگ بدی. ازت ناراضی ام.

3 ❤️

806813
2019-10-03 09:34:27 +0330 +0330

حمید سیگاری میزنمتا.
خودت برو یه بار دیگه داستانتو بخون قضیه دستت میاد. خخخخ

3 ❤️

806851
2019-10-03 13:24:28 +0330 +0330

به قدری خوبه که دوتا ایرادی که توش دیدمو شاید شاید فقط پیام بدم (امیدوارم ایراد از خودم بوده باشه) به علاوه پیشنهاداتی در راستای پیشرفت

فقط یه نفر حرف دل منو زد که گفت این نوشته در حد اینجا نیست، نباید اینقدر عمومی باشه به نظر من, باید دست به دست بشه، تو اون شرایط خیلی خیلی میشه اوج داد بهش

2 ❤️

806876
2019-10-03 18:16:39 +0330 +0330

نیوشا جان به نظرم داستان قبلیت بهتر بود اصلا من نفهمیدم اسما و شخصیت ها کی هستن هی بر میگشتم خط قبل و میخوندم توشم خیلی شعر بود فک کنم عجله داشتی واسه آماده شدن با این حال تو این سبک خوب تک بود لایک دادم
راستی گلم منم پرستارم و به نظرم اون دختره باید تو ماشین cpr میگرد ولی نکرد
دنیای رنگین کمونی خیلی تنهاست و بچه های مظلومی داره 🌹

2 ❤️

806877
2019-10-03 18:21:33 +0330 +0330

نیوشا برا فهمیدن داستانت مغزم رگ به رگ شد(خنده)

عالی بود طبق معمول…دختر تو یدونه ای…اونجاها که به شهاب و محمد اشاره می کنی می فهمم که خیلی خوب همجنسگراها رو میشناسی و بهت احسنت میگم…چیز دیگه ای به ذهنم نمیرسه فقط لایک…

2 ❤️

806880
2019-10-03 19:03:50 +0330 +0330

داستانت خوب بود
اما یه معرفی از تمایلات شخصیت ها بکن
تصویر سازی داستان از نظر زمان و مکان گنگ بوده
و اینکه این کلمه پنسکشوال و اینا رو حتی توی اینترنت هم خوندم نمی فهمم و درکی ندارم شما که میدونی یه توضیح بده
موفق باشی

1 ❤️

806881
2019-10-03 19:09:46 +0330 +0330

راستی تازه پروفایلت رو دیدم این همون تتو هست که توی داستان اشاره کردی؟
قشنگه هاا

2 ❤️

806979
2019-10-03 20:43:07 +0330 +0330

اين حجم از تغيير رفتار به يكباره رو نميتونم باور كنم
به نظرم ميتونست قشنگ تر باشه پايان داستان
ولي نگارشت فوق العاده س
موفق باشي

2 ❤️

807276
2019-10-04 16:05:26 +0330 +0330

نیوشاجان من نمیدونم ترنس بودن چه حسیه اما حس میکنم شرایط سختیه اینکه ادم تکلیفش با خودش مشخص نباشه تو تگ داستان زده بود لز و من اصلا نمیخواستم بخونم اما خپب شد خوندم از شبک نوشتاریت خوشم میاد بادقت و ظرافت مینویسی اما تو شخصیت پردازی عوامل داستانت خیلی خوب نیستی درست تمام تمرکزت رو معین هست اما به هر حال اون افراد هم شاکله داستان هستند نباید مخاطبت سردرگم باشه و اینکه احساس میکنم تو جریان بازی جرات حقیقت وقتی جرات میشه نمیپرسند بلکه دستوریه البته شاید خیلی مهم نباشه اما حیفه داستانت نقص داشته باشه و اینکه وقتی کوه ریزش کرد چطوری توستید برید اینا رو نمیگم که گاف بگیرم میخوام تو داستانت یجوریه این و توجیه کنی

2 ❤️

807789
2019-10-06 07:08:03 +0330 +0330

نه سر داشت نه ته داشت نه نتیجه گیری نصفشم شعر بود معین کیه این وسط هی معین معین

0 ❤️

808253
2019-10-07 16:49:13 +0330 +0330

برای من که پیگیر کارهای قبلی شما بودم داستان پیچیدگی نداشت و پرفکت بود. لایک و سپاس از نوشتنتون.

1 ❤️

810048
2019-10-12 22:42:06 +0330 +0330

Bravooo ?

1 ❤️

810098
2019-10-13 06:46:27 +0330 +0330

خوب و عالی

1 ❤️

814119
2019-10-25 08:53:57 +0330 +0330

واقعا عالی بود جای هیچ ایراد گرفتنی نداره

0 ❤️

863715
2020-04-05 13:38:15 +0430 +0430

بازم درمورد lgbt بنویس؛ خیلی خوبه
من تا چند وقت پیش فکر میکردم پنسکشوالم، ولی یسری‌ چیزا باعث میشه که به تایپم شک کنم…

1 ❤️

899175
2020-07-15 07:48:00 +0430 +0430

یه نویسنده کاملا حرفه ای .توی هر داستان چیزای تازه یاد میگرم .

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom