جايگزين دختر غلام دیوث

    غلام ديوث که لقب محترمانه ترش غلام تلکه بود کنار دیوار نشسته بود مشغول ور رفتن با خشتکش و منتظر یکی که تیغش بزنه. به دو قدمی اش که رسیدم یه تف انداخت زمين: هی، یه نخ از اون وینستون قرمزات بده یه چیزی می خوام بهت بگم.
    یک سیگار گرفتم جلوش. قاپيد: دیروز بازم آبجیتو با اسی نردبون دیدم. بزن تو دهنش تا جنده نشده.
    توي محل ما شنيدن همچين چیزايي عادی بود. اگه غیر این بود حتما" يه محل ديگه بودي.
    واسه اين که بیشتر پاپیچ نشه گفتم: چشم شاغلام، دهنشو سرویس می کنم.
    شب، بعد از لمبوندن سيب زميني پخته، بابام گفت: به زهرا بگو خودشو جمع کنه تا اين مرتیکه دیوث محله رو پر نکرده. اينا رو يواشکي گفت چون اگه ننه م می فهمید غائله ای راه می انداخت. يه دفعه که سبزي فروش محل به خواهرم گفته بود "ليموهات فروشي نيست؟" ننه م کل مغازه شو چپه کرده بود تو جوب. البته فکر نکني اين يعني ما دست از پا خطا نکرده باشيم.
    زهرا به یه گوني تکيه داده بود و لاک نيمريخته ناخناش رو مي تراشيد. بهش گفتم بیشتر مواظب باشه. نزديک بود گریه ش بگیره. در واقع این اسماعیل لاغر و دراز بود که چشمش آبجی ما رو رو گرفته بود. زهرا نمی دونست چطور از شر اين سريش بي قواره خلاص شه.
    از غلام کینه به دل گرفتم. ولی کي زورش به این دريده می رسید؟ با چشم خودم دیده بودم چطور یه پسره رو با ضامن دار برد تو چال تعویض روغنی: بچه مزلف، مي افتي دنبال ناموس مردم!
    انکار پسره فايده نداشت. باسنش بد موقعي جلوی غلام تکون خورده بود!
    تو محله اين جور مسايل عادي بود. همین که به سني مي رسيدي که بتونی تنها از خونه بياي بیرون وارد بازار سکس مي شدی، مفتي یا پولی.
    غلام خرجي خونه نمي داد چون گرفتار مواد بود. از زنش هم نمی پرسید شام و نهار از کجا مياد.
    در مورد خانواده غلام يه شایعه ديگه هم بود. گاهي دختري با تاکسی ميومد خونه شون و بعد از نيم ساعتي دوباره غيب مي شد. شايع بود دختر غلام ديوثه که از يه سني دادنش به يه خونواده بالاشهري. شاید چون ديگه مزاحم شغل شريف مادره بوده. شايع بود پول خوبي هم بابتش گرفتن. همه اينا و چيزاي ديگه شايع بود. اصلا" تو محل ما تنها چيزي که قطعي بود اين بود که همه چي شايعه است.
    يه روز که غلام سرحال به نظر مي اومد نشستم بغل دستش. يه وينستون واسه ش روشن کردم يکي هم واسه خودم. وينستون تنها سيگاري بود که به سينه م مي ساخت البته نه با جیبم.
    - بچه مگه تو هم سيگار مي کشي؟
    فهميدم حسابي نشئه است.
    - شاغلام، اينی که با ماشين مياد خونتون دخترته ديگه؟
    غلام يه نگاهي کرد مخلوطی از تحقیر و حسرت و غيظي فروخورده، لبریزِ درموندگی. بعد از دود غليظي که از دهن و دماغش بيرون داد گفت: یه وقتی دخترم بود، حالا حتا اجازه ندارم برم پیشش. خودش گاهي بهمون سر مي زنه. آره، غلام با همه عر و تیزش نتونست بچه شو نگه داره.
    دلم براش سوخت. پاکت سيگار رو کردم توي جيبش: غصه نخور شاغلام، انشالله درست مي شه.
    رفته بودم سراغش که سر نخي از دخترش گير بيارم، به هر کلکي شده ترتيبشو بدم، اين جوري هم حالی بکنم هم انتقامی بگيرم ولي یهو همه چی عوض شد. قصد انتقام و تجاوز تبدیل شد به میل الفت و ازدواج. با خودم گفتم: نسيم بايد برگرده محل خودش، اصلا" چرا زن خودم نشه؟ هه هه، اونوقت غلام دیوث مي شه پدر زنم و زن عفیفش مادر زن.
    در دنياي فقر همه چي مي تونه به سادگي اتفاق بیفته. خيلي راحت مي توني با انگلی مثل غلام احساس همدردي کني و خواهان دخترش بشی.
    با اين که روياي خامي بود کشيده شدم دنبالش. غیر از همسایگی، یه امتیاز دیگه هم داشتم: به عنوان کارمند کتابخونه اسم چهارتا نویسنده و چندتا جمله دهن پرکن بلد بودم که واسه خودش کلاسي داشت.
    باید با نسیم ارتباط می گرفتم. آويزونِ رفيقم که پيک موتوري بود شدم.
    خونه ای که نسیم توش زندگی می کرد خیلی هم بالاشهری نبود. باید تو مسیر خونه و مدرسه باهاش حرف می زدم، ولی چطور؟
    زهرا متوجه شد کلافه ام: هان، چته، کشتیات غرق شده؟
    گفتم: دختر آقا غلام رو یادته؟ همین که گاهی با تاکسی میاد خونه شون.
    - پس گلوی آق داداش اونجا گیر کرده. کوچیک بوديم که رفت. مدتي همبازي بوديم.
    - مثل تو دبیرستان می ره، نمی دونم چطور...
    نتیجه دو ساعت فسفر سوزوندن این شد که جمع کردن کمک واسه نوسازی کتابخونه رو بهانه کنیم.
    روز موعود زهرا جلو رفت: سلام نسیم جون، منم زهرا، یادته وقتی هنوز مدرسه نمی رفتیم با هم بازی می کردیم؟ اینم داداشمه، حمید.
    نسیم اولش شکاک نگاهمون کرد و بعد انگار از خواب بیدار شده باشه زهرا رو بغل کرد: آره، یه چیزایی یادمه، بازی تو خاک و خل.
    - چه خوب که یادته. راستش می خواهیم کمک جمع کنیم واسه کتابخونه اي که حمید توش کار می کنه. تو محل کسی پول بده نیست. گفتیم بیایم بالای شهر. آشنایی غیر از تو پیدا نکردیم.
    براش اونقدر ناگهاني بود که پیگیر نشد چطور گیرش اوردیم. ما رو برد خونه و به مادرخونده ش معرفی کرد که زن خوش رویی بود.
    چیزی که ما به عنوان بهونه ارتباط سرهم کرده بودیم شد طرح تاسیس کتابخونه ای جدید چون به دلایل حقوقی نمی شد به ترکیب کتابخونه وقفی دست زد. کار من این شد که لیست کتابهای انتخابی رو بدم نسیم. هفته ای دو بار می دیدمش. نمی دونستم متوجه حسی که بهش داشتم بود يا نه. یا من با لباس رنگ و رو رفته براش فقط سمبل محله اي فقير بودم که يه روزي خودشم توش زندگي مي کرده.
    من نمی تونستم وارد طبقه ای بشم که نسيم بهش منتقل شده بود. وضعيت مالي و خانوادگی به محله زنجيرم کرده بود. تصمیم دردناکی گرفتم: مذاکره با غلام دیوث.
    وسط دومین سیگاری که دود کردیم گفتم: من نسیمو می خوام. هروقت اومد دیدنتون میام خواستگاریش. اینجوری شاید دخترت برگرده پیشتون. ولي باید یه تکونی به خودتون بدین. نسیم هنوز دلش پیش شماست وگرنه بهتون سر نمیزد.
    غلام سیگارشو انداخت زمین و بقلم کرد: دلمو روشن کردي پسر، از همین فردا می رم دنبال یه کاری.
    از پولی که کنار گذاشته بودم واسه لباس، بهش قرض دادم: یه دستی به سرووضعتون بکشین.
    - ناامیدت نمی کنم شادوماد.
    هفته بعد وقتی نسیم به دیدن پدر و مادرش اومد از مرتب بودن خونه همونقدر متعجب شد که از دیدن من.
    - تو اینجا چه می کنی؟
    - اول اين که یه قسمت دیگه از لیست کتابها آماده شده. کار دومم خواستگاریه. پدر و مادرت موافقنن. جواب خودتو می تونی بعدا" بدی. شرایط زندگی من همینه که می بینی. جای منم همین جاست، اگه خرابه خب با هم درستش کنیم.
    بعد از کمی سکوت رو کرد به من: آخه ما که ارتباطی نداشتیم.
    - وقتی مرتب اینجا سر می زنی یعنی هنوز به زندگی گذشته وصلی، گذشته ای که منم جزوشم. اینا ما رو به هم مربوط می کنه.
    - اینو درک می کنم ولی...
    گفتم: راحت باش، از جواب منفی جا نمي خورم، طلبی که ندارم.
    سرش رو انداخته بود پائین. تحت تاثیر قرار گرفته بود ولی خيلي کمتر از اوني که لازم بود.
    موقع رفتن همراهش اومدم بيرون: می خوام به پدرخونده و مادر خونده ت هم بگم.
    - فکر نمي کنم، لازم باشه، خودم همه چيزو مي گم.
    من ورقامو بازي کرده بودم و بايد منتظر مي موندم. جواب اگه منفي هم بود خيالي نبود. تو زندگيم تعداد نه هايي که شنيده بودم صد برابر آره ها بود.
    چقدر دلم مي خواست يه مدتي به خودم راحت باش بدم. خانوادگی يک هفته رفتيم کنار دريا. همه اولش غر مي زدن که ما رو چه به این گنده گوزیا ولي به دريا که رسيديم نظرا عوض شد: ننه بداخلاقمون به گوش ماهی هايی که جمع می کردیم مثل جواهرات نگاه می کرد و نصفه شب هم هيچکي حاضر نبود ساحل دريا رو ول کنه. کوير وجودمون از دريا سیر نمي شد.
    بعد از یک هفته ای که به خوشی فراموشانه گذشت برگشتیم سر جای اولمون. غلام کنار دیوار نبود. در خونه ش باز بود. یاالهی گفتم و رفتم داخل. زنش وسط کوهی از پلاستیک و مقوا می لولید.
    شیشه مربای بهارنارنج رو بهش دادم: غلام کجاست، اینا چیه اختر خانم؟
    - کار غلامه دیگه، روزی چندتا گونی از اینا جمع می کنه، منم بهشت و جهنمشون می کنم. خیلی از اهل محل کارشون همینه. پول خوبی توشه. فقط بوگند می ده، می بینی که!
    اختر می دونست چه سوالی داره مخمو سوراخ می کنه، با من و من گفت: همین دیروز بهمون سر زد. ازش که پرسیدم گفت جوابی نداره. گفت که بهت احترام می زاره...
    نذاشتم ادامه بده: تقصیری نداره، بزودی لیسانس می گیره. چرا باید زندگیشو با من خراب کنه؟ ولی اختر خانم، از کاری که کردم پشیمون نیستم.
    سیگاری روشن کردم و سرگرم آشغالا شدم.
    اختر: آره پسر گلم، آدم باید وصله تن خودشو پیدا کنه. کارتم درسته. اين وسط وضع ما هم از اين رو به اون رو شد.
    - اگه درامدش خوبه منم بیام تو همین کار.
    - به کثیفی و بوگندش می ارزه؟ نه والله، مگه موقتی باشه. آدم یه سرمایه ای جمع کنه واسه کار دیگه.
    وقتی فهمیدم درامدش چندین برابر حقوق کتابخونه است تردید نکردم. دو سال کار سخت زباله گردی در ضمن کمک کرد نسیمو فراموش کنم. حق با اختر بود، ما از یه قماش نبودیم.
    با پولی که جمع کردم تونستم وانتی بخرم و بیفتم تو کار بارکشی. زندگیم رونقی گرفت.
    با آسایشی که پیدا کردم دوباره یادم افتاد که مَردم. ولی از فکر زن گرفتن تنم کهیر می زد. یه غروب دمی به خمره زدم افتادم تو خیابونا دنبال نشمه ای که بشه یکی دو ساعتی باهاش گذروند. توي محل خودمون از وقتي ماشين دار شده بودم روبرو شدن با کساني که با نشون دادن تعداد انگشت نرخشون رو اعلام مي کردن برام عادي شده بود. گاهي سنشون به ده سال هم نمي رسيد، با لب و گونه ای که ناشيانه قرمز شده بود. و چه بسا منبع سوزاک و ايدز. نه، اينا رو نمي خواستم. اصلا" دلم مي خواست از همينا فاصله بگیرم.
    در محله ای که خيلي هم بالاتر نبود بالاخره یکی رو سوار کردم. موجودي رنگ شده بود به شکل زن، هيچ حسي بهش پيدا نکردم. روز بعد مسير ديگه اي رو امتحان کردم. مورد جديد ظاهر بهتری داشت ولي يه مرد همراهش بود و خودش مکان داشت. اطمينان نکردم. بعد از يکي دو مورد ناموفق ديگه يکي خودش دست نگه داشت جلو ماشین. فکر کردم مسافره. بعضی زنا به وانت به چشم تاکسی نگاه می کنن. وقتي سوار شد اولین چیزی که توجهمو جلب کرد چشمای سیاهش بود. یک دقیقه که به سکوت گذشت و مقصدی اعلام نشد. گفتم: موافقی بریم یه رستوران چیزی بخوریم و گپی بزنیم؟
    با صدای لرزون گفت: بعدش؟
    - هرچی تو بخوای، من رام و قانعم.
    صورتش باز شد.
    گفت: دفعه سومه شبگردي می کنم. دفعه اول با دوستم پیاده روی کردیم و فقط متلک گیرمون اومد. دفعه بعدش ماشين سوار شديم. يارو خيلي بي کلاس بود. انگار فاحشه سوار کرده همون اول می خواست...
    - خدائيش سر و وضعت هم به اين طايفه نمي خوره. خود منم بيشتر دنبال يه همدم مي گردم. مي تونم بپرسم چقدر وقت داريم؟
    - تا وقتي مامانم به دوستم زنگ بزنه و اون بهش بگه من تو راه خونه هستم.
    - ترجيح مي دم تو حرف بزني. فعلا" دوتا چشم سياه دارم که مي خوام ببینم ته شون چيه.
    - حرف زدنت به وانتي ها نمي خوره.
    - اگه بگم کار قبليم زباله گردي بوده حتما" بيشتر تعجب مي کني. قبلش هم توي يه کتابخونه فکسني بودم.
    - چه فانتزي!
    - هیچم فانتزي نيست. گشنگي نکشيدي عاشقي يادت بره.
    - پس عاشق هم بودي.
    - از عاشقی فقط می دونم چه دردی داره. عشق، داستان شکست خورده هاست. از خودت بگو.
    - چي دارم بگم. يه دختر معمولي با همه چيز معمولي و متنفراز معمولي بودن. واسه همين مثل ديوونه ها افتاده م تو خيابون.
    - باید راضي باشی از این که سالمي و نقصي نداري. تازه، با ریسکی که کردی يعني معمولي نيستي.
    - من ریسکی نکردم. دست گرفتن جلو وانت کجاش ریسکه؟
    - منظورم این بود که معمولا پسرا پیشقدم رابطه می شن.
    - من و دوستم با قدم زدن تو خیابون فرصت پیسقدمی به آقایون دادیم. جز دري وري چیزی گیرمون نیومد.
    مدتی به گفتگو گذشت بدون این که حرفی از خودمون بزنیم. تا این که تلفنش زنگ زد و ناچار راه افتاديم طرف خونه ش. گفت: به من که خوش گذشت.
    - بازم همديگه می ببينيم، نه؟
    - بهت زنگ مي زنم. ولي نمي دونم کي.
    وقتی با تعجب نگاهش کردم به طنز گفت: دختری نکشیدی عاشقی یادت بره.
    - يکی طلبت. وقتي عشقولانه تر شد مي زارم گوشه لپت.
    خنديد. نزديک خونه شون پياده که شد گفت: هرچه از دوست رسد نيکوست، حتا نسيه.
    مثل رویای ناتمامی بود که جای خوبش از خواب بیدار شده باشی.
    با یه جعبه زولبیا رفتم خونه. حس ششم زهرا به کار افتاد: دوباره خبریه حمید؟
    سیر تا پیاز واقعه رو گذاشتم کف دستش.
    - حواست باشه دخترا با قلبشون فکر می کنن، نه مثل پسرا با پائین تنه شون.
    - من که می گم اصلا" فکری در کار نیست. مثل غذا خوردنه، یکی با دست می خوره یکی با قاشق چنگال.
    - منظورم اين بود اگه اول به طرف فکر کنی بعد به خودت رابطه بهتری درست می شه.
    زهرا همیشه مسایل رو از زاویه ای می دید که من نمی دیدم. به خاطر تفاوت جنسی بود یا درک متفاوتي داشت نمی دونم.
    روز بعد بالاخره تماس گرفت. باید می رسوندمش کلاس زبان و بعد برش می گردوندم.
    - هنوز اسم همدیگه رو بلد نیستیم. خب، من حمیدم، اسم چشم سیاه چیه؟
    - مینا.
    - پرنده ای که کشتنش گناه داره.
    - تو همین الان یه تیر زدی به قلب همون پرنده.
    دستشو گرفتم: این همون تیریه که قبلا" چشم سیاه زده به خودم.
    با نقل حرفاي زهرا ازش پرسیدم: به نظرت چی یه رابطه رو بهتر می کنه؟
    - من از خونه زدم بیرون که خودمو پيدا کنم، آزادی رو حس کنم. اگه بهم کمک کني چي از اين بهتر!
    - ببینم، تو با خواهر من یه مدرسه درس نخوندین؟
    - دخترا همه لای یه منگنه درس می گیرن، البته اگه له نشده باشن.
    - والا منم کم لای منگنه نبودم، ولی فقط یاد گرفتم تحمل کنم. میشه بیای نزدیکتر احساس غریبی نکنم؟
    چسبید بهم: حواست پرت نشه بزنی به کسی.
    حرارت تنش، بوی شامپو و عطري ملایم همه سوراخ سمبه های روحمو پر کرد. حفره هایی که مثل لونه های استفاده نشده مدتها خالی مونده بودن. وقتی به کلاس زبان رسیدیم لباشو چسبوند به گوشم: دلم نمی خواد برم کلاس، بریم یه دوری بزنیم.
    دستشو گذاشته بود رو دستم. گفت که دنبال ازدواج نیست: نه که بهش منفی نگاه کنم، هنوز درکی ازش ندارم. به نظرم ازدواج آخر خطه نه اول خط.
    - ولی بیشتر دخترا يه ضرب می رسن اين آخر خطي که مي گي.
    - بیشتر زنا بدبختن، همينطور بیشتر مردا. ازدواج معمولا هر دو طرفو درگير مسايلي مي کنه که فکرشو نکرده بودن.
    گفتم: نمی دونم، شاید.
    - مهم اینه به چی عمل می کنی. شخصیت آدم اونو اداره می کنه نه تخیلاتش.
    دستشو رسوندم به لبم: بقیه بدهیم مال وقتی که دستم بند رانندگی نباشه. حالا نظرت در مورد من چیه؟
    - حس خوبي دارم، از همون اول که چشم تو چشم شدیم. خجالتی هم هستی.
    دوباره رسیده بودیم جایی که باید پیاده می شد. گفتم: راست می گی، یه کم خجالتی هستم. شاید از عوارض همون منگنه باشه. می شه چند لحظه چشماتو ببندی؟
    وقتی چشماشو بست دستامو حلقه کردم دور گردنش و لبامو آهسته گذاشتم رو لباش. متقابلا" بغلم کرد و تا موقعی که نفس داشتیم بوسه ادامه داشت. بوسه ای برابر همه عشق بازی های نکرده. تا دو دقیقه بعدش هنوز نفس نفس می زدیم.
    دو سه دیدار بعدی هم همین طور گذشت که با یک بوسه کوتاه شروع، با حرفاي متفرقه ادامه پيدا مي کرد و با یک بوسه کشدار به پایان می رسید.
    یه دفعه پرسیدم: شنيدم که واسه بیشتر نزدیکتر شدن به عشقت باید بتونی غریزه رو مهار کنی. ما داريم همين کارو مي کنيم؟
    - شریک جنسی اگه فقط شریک جنسی باشه خیلی حال نمی ده. همینطور که حرف خشک و خالی هم حال نمی ده. بزن بریم یه جای خلوت و باصفا.
    - گل گفتي.
    بهم چسبیده بود. از لای یقه ش تکه ای از سینه ش دیده می شد. چقدر دلم می خواست لمسش کنم. سختم بود اجازه بگیرم. دستمو از روی شونه ش کم کم بردم سمت یقه ش. وقتی بيشتر بهم چسبید فهمیدم که پیشروی مجازه. چند لحظه بعد لطیف ترین آفریده عالم توی دستم بود و وجودم سرشار از غریب ترین احساس. چطور رانندگی می کردم خدا می دونه!
    بالاخره به جای مناسبی رسیدیم. گفتم: می تونیم بریم اتاق عقب، از داخل بسته می شه، پتو هم هست که زیرمون بندازیم. هیجان عشق بازي توي ماشين گرمم کرده بود.
    توی اتاق نیمه روشن و گرم وانت لبامون که بهم قفل شد مينا یواش یواش به پشت خوابید. افتاده بودم روش و مثل قحطی زده ها لباشو می مکیدم.
    یه لحظه که آزاد شد گفت: اقلا" پیرهنمونو در بیاریم تا خیس عرق نشدیم.
    وقتی نتونستم قلاب سوتینشو باز کنم معلوم شد چقدر مبتديم. بدتر از اون زيرپيرهن کهنه م بود که با لباساي نو و خوش رنگ مينا نمي خوند. با خودم گفتم: اقلا" وحشي نباشم.
    سینه هاي کوچکش حالت معصومانه ای داشت. نمی دونستم تماشا کنم یا نوازش یا کار ديگه. وقتي مماس شديم ديگه نمي خواستم جدا بشم. صدای نفس نفسمون اتاق وانت رو پر کرده بود. بهم پیچ و تاب می خوردیم. لذت غریبی بود. هردو کاملا" برانگیخته. مي خواستم به مينا خوش بگذره ولی نمی دونستم چطور. فقط به عقلم رسيد بياد رو. هردو شلوار پامون بود که مانع رسيدن به اوج مي شد.
    گفتم: تو راحتي؟ به نظرت نبايد پائين نته رو يه کم آزاد کنيم؟
    - آره، اين شلوارا مزاحمن.
    شورت مشکيش با سفيدي بدنش کنتراست اشتها آوری داشت. نمي دونم شورت مامان دوز من چه حسي به اون مي داد. در هر حال واقعا" فرق کرد. حالا پائين تنه هامون همديگه رو بهتر حس مي کردن. مينا خودشو با بدنم تنظيم کرد و روم مانور مي داد. مطمئن بودم حرکاتش مثل من غريزي بود و نه تجربي. سينه هاش تو دستام بود و به سرعت به اوج نزديک مي شدم. مينا چشماش بسته بود و من تماشاش مي کردم. فقط موقع ارضا شدن بود که چشمام بسته شد. همه عشقبازي ما بيست دقيقه هم نشد. ولی آبی بود روی آتش یک عمر محرومیت از رابطه ای که دنبالش بودم.
    موقع برگشتن طرف خونه ش وقتي دوباره بهم چسبيد حس خوبي داشتم. ولي فکر اين که بعدش چي مي شه اذيتم مي کرد. می ترسیدم رابطه رو از دست بدم. فاصله طبقاتي بين ما واقعيتي بود.
    - مينا، تو فکر مي کني از اين جلوتر هم مي تونيم بريم؟
    - جلوتر از اين؟ منظورت سکس کامله؟
    - نه، رابطه رو می گم. ادامه پيدا مي کنه؟
    - چه می دونم، آدم از آینده خبر نداره. فعلا که مشکلی نيست.
    تا حدی خیالم راحت شد. فکر کردم اگه با نسیم هم درست عمل کرده بودم شاید همچین رابطه ای برقرار می شد. یعنی رابطه دوستانه و احيانا" همراه با سکس ولی نه الزاما اختلاط خانوادگی و ازدواج. به زندگی قبلی خودمون وصل می مونديم و رابطه هم داشتيم. اشتراکات جاي خودش و اختلافات جاي خودش. خوشحال و خندان از کشفیاتم بلند گفتم: آره، همین خوبه!
    مینا رو بغل کردم و بوسیدم.
    - زده به سرت، چي خوبه؟
    - تو خوبی عزيزم! همین طوری که هستی. می گم به نظرت لباسامونو زود نپوشیدیم؟
    - آره والله، ولی دیگه باید بریم. دفعه بعد باید مجهزتر بزنیم بیرون.
    - با فرصت بیشتر.


    نوشته: مدوزا

  • 52

  • 4




  • نظرات:
    •   Bi_qeyrat
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • اولین کامنت?


    •   aabas00900
    • 8 ماه،3 هفته
      • 6

    • هیچی بابا، من بودم، حاجی نصرت، رضا پونصد، علی فرصت، آره و اینا خیلی بودیم، کریم آقامون هم بود


    •   aabas00900
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • کریم اقات کیه
      کیرم دهنش کس مادر کریم


    •   خوشگلخانم
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • چقدفقیربودی توووووووو


    •   میترادات
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • ابجیت خرابه تو محلتون عادیه ؟ خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ


    •   YazdiSex
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • خیلی خوب بود.
      نمیدونستم داستان مال شماست مدوزای عزیز.
      ولی از اول که شروع کردن یهو اسمت به ذهنم خطور کرد.
      داستانت معنا و مفهوم خوبی داشت و به فکر فرو رفتم.
      و یه جمله شو توی گوشیم نوشتم:
      عشق داستان شکست خورده هاست.
      همینقدر تلخ همینقدر واقعی.
      قلمت مانا


    •   Twinkboy
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • واقعیت محله های پایین شهر همینه عالی به تصویر کشیدی خوب پیش رفتی لایک


    •   eyval123412341234
    • 8 ماه،3 هفته
      • 3

    • مدوزای عزیز چقدر قشنگ و دلنواز بود داستان... لامصب! داستان مینویسی یا عسل که اینقدر شیرینه؟ :-)


    •   mamadkaraji
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • مثل همیشه داستانت جالب بود
      احساسات رو خوب بیان میکنی و بی اغراق
      ولی یه جاهایی از داستانت به دلم نمیشینه
      مثل این میمونه که میخوای حرفی رو به خورد مخاطب بدی
      در کل ممنون از وقتی که گذاشتی


    •   doki-kar balad
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • لایک نهم تقدیم مدوزای افسانه ای
      عالی و روون
      مرسی بابت زحماتت
      بهتره ادامه دارش کنی، موفق باشی دوست عزیز


    •   ramezani59
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • اوکی
      جو داستان میخورد خیلی قدیم باشه من ذهنم رفت به خیلی سال قبل تا جایی که گفتی گوشیش زنگ خورد !!!
      یوهو حالمو عوض کرد .
      ضمناً همونجا شماره ای نداد و فقط گفت زنگ میزنم !! اما زنگ زد ! به چه شماره ای ؟
      در عین قشنگی ایراد هایی داشت .
      ولی ممنون


    •   مدوزا
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • از دوستانی که نظر لطف داشتن تشکر می کنم خصوصا" اونهایی که نکته مشخصی رو تذکر دادن. جناب mamadkaraji عزیز کاش مورد خاصی رو مثال میاوردی تا بهتر متوجه بشم.
      خدمت ramezani59 عزیز عرض کنم که متاسفانه همین الان هم در تهران محله هایی هست که شرایطش اگه بدتر از توصیف قصه ما نباشه بهتر نیست. اگه شوش و مولوی و کمی پایین تر سر بزنید به چشم می بینید.


    •   Hunter.Boy
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • اولين داستان خوبي بود كه تو اين سايت خوندم بعد جندسال...!
      لايك داري
      دست به قلمت عاليه!


    •   shadow69
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • اتفاقا میخواستم پیام بدم بهت.کجایی آخه،دلمون برا داستانات تنگ شد!

      منم یه داستان با زبون لاتی ، پایین شهری دارم (biggrin)

      منتها

      این کجا آن کجا


    •   Master.Kink
    • 8 ماه،3 هفته
      • 0

    • اگر تمایل به جدی نوشتن دارید باید خیلی بیشتر کار کنید!چیزی که من از این متن استنباط کردم ذهنیات نویسنده بود که به هیچ عنوان خوب منتقل نشده بود، خسته کننده و ناواضح...چیزی که درون ذهن شماست و حسش میکنید فقط یک راه برای بروز داره: کلمات ..ازشون بهتر استفاده کنید. بازخوانی نوشته بهتر میتونه کمکتون کنه.متنتون رو بنویسید و بعد بذاریدش کنار و بعد از مدتی بخونیدش. از علایم نگارشی استفاده کنید تا خواننده گیج نشه، این رکن و غلط ننوشتنِ واژه ای مثل "بغل" حداقل کاریه که یه نویسنده میتونه نسبت به نوشته اش انجام بده.اگر قراره از قشری خاص بنویسید قبلش ازش اطلاعات موثق کسب کنید، لازم نیست تمام اطلاعات رو توی نوشته به خواننده بدید اما این عدم آگاهی نسبت به چیزی که مینویسید ارزش کارتون رو پایین میاره.کافیه یک نفر تو اون فضای ترسیم شده توسط شما زندگی کرده باشه...


      موفق باشید نویسنده جان+دوز سکسی بالاتر


    •   مدوزا
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • جناب Master.Kink گرامی باتشکر از توصیه های شما فقط اگر اجازه بفرمائید با پیروی از فرهنگ های معتبر واژه "بغل" به معنی آغوش را به همین صورت بنویسیم که با "بقل" به معنی حبوبات و بنشن که بقالی هم از همان ریشه است اشتباه نشود.
      به قول علمای کلام: دامت افاضاتهُ


    •   هیرسا۱
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • واقعی و قابل لمس


    •   hesammosbat27
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • جالب بود لایک


    •   milad432178
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • ایولا لذت بردم . تو سایت کس و شعر نویس زیاده . ولی داستان نویس کم . ممنون ک وقت میزاری و داستان مینویسی


    •   Joodii_abot
    • 8 ماه،3 هفته
      • 2

    • لاااااایک


    •   badman.pir
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • مثل بقیه داستانات خوب و روون بود .وتصویر درستی از فضا و مکان


    •   saxiko
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود مرسی
      لایک 24


    •   masloob sex
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • اولشو خوندم احساس کردم کاره مدوزا باشه . باز هم فوق العاده و عالی...
      اینجا(شهوانی) جای خوبیه همه جور آدمی توش هست . هم بیکار و علاف
      هم درسخون و کاردرست


    •   سانسا
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بید. در میان این همه چرت و پرت شوما و اسنیپ و ایول یه عالمه عدد خوب بیدین


    •   lale.1ta
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • مدوزای عزیز
      درست مثله بقیه نوشتهات عالی بود :)


    •   ag000
    • 8 ماه،3 هفته
      • 1

    • جمله‌ی شخصیت آدما زندگی‌شونو می‌سازه نه تخیلاتشون عالی بود.


    •   Jefmalek
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • من نظرم رو تو چنت مورد میگم
      ۱.تلاشت واسه فضاسازی قابل ستایشه، هرچند خوب در نیومده
      ۲. جمله های قصار مانندی که شخصیتا میگن خیلی تو ذوق می زنه، آدما تو واقعیت هیچ وقت اینجوری صحبت نمی کنن، برای باورپذیر کردن داستان سعی کن به مکالمات واقعی آدما بیشتر دقت کنی
      ۳. داستانت چارچوب خاصی نداره، تو روایتت نقطه اوجی نیست، از این ور هم شخصیت پردازی ای صورت نگرفته و صرفا یه سری تیپ سطحی ایجاد کردی، اگه دلیلش کوتاهی داستان و محدودیت تو فرمه که باز باید بگم اینو باید با سوپرایز کردن خواننده تو روایت جبران می کردی، ولی صرفا یه سری خاطره که شاید برای خودت خیلی جالبن رو سعی کردی آب و تاب بدی و تعریف کنی
      ۳. اینجا محل نوشتن داستان سکسی و اروتیکه، ولی اینا که شما نوشتی شبیه خیلییی کم به این مبحث پرداخته، سعی کن حسای اروتیکی که تجربه کردی رو توی یه روایت جذابتر با نقاط اوج و فرود به جا تلفیق کنی


    •   Jefmalek
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • ضمنا امیدوارم‌لایکا و تعریفای اشخاص باعث غرورت نشه، چون مشخصه به نوشتن علاقه داری اینو بت میگم، اکثریت مردم درک زیبایی شناسی ضعیفی دارن و از کس شر خوششون میاد، کافیه یا نگاهی به موسیقی پاپ یا سینمای پاپ بندازی تا متوجه منظورم بشی، حتی اگه میخوای پاپ بنویسی هم سعی کن کیفیت اثرت رو تا جایی که برات ممکنه بالاتر ببری


    •   مدوزا
    • 8 ماه،2 هفته
      • 0

    • جناب Jefmalek
      متاسفم که نوشته ام از نظر شما سراپا ایراد است و هیچ نکته قابل توجهی ندارد.
      و خیلی ممنون که علاقه حقیر به داستان نویسی مورد تائید شماست.
      ادعایی بیش از این هم ندارم.


    •   hosseinnak
    • 8 ماه،2 هفته
      • 1

    • ﺯﻳﺮﭘﻴﺮﻫﻦ ﮐﻬﻨﻪ ﻡ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺑﺎ ﻟﺒﺎﺳﺎﻱ ﻧﻮ ﻭ ﺧﻮﺵ ﺭﻧﮓ ﻣﻴﻨﺎ ﻧﻤﻲ ﺧﻮﻧﺪ . ﺑﺎ ﺧﻮﺩﻡ ﮔﻔﺘﻢ : ﺍﻗﻼ " ﻭﺣﺸﻲ ﻧﺒﺎﺷﻢ
      بسی لذت بردیم
      خلق شخصیت خیلی خوب بود لحن کلمات و استفاده شده فقط توصیفات مکان جا داشت بهتر باشه که به نظر به خاطر بهتر بودن مورد اول فدا شدن نوشته بسیار خوبی بود مدوزای عزیز امیدوار به زودی باز هم نوشته ای بهتر از شما بخونم لایک تقدیم شما


    •   parsa_tusi
    • 8 ماه،2 هفته
      • 1

    • نگارشت عالی بود (clap)


    •   Mardirani2020
    • 8 ماه،1 هفته
      • 1

    • داستان قشنگی بود ممنون
      ولی یکم شخصیت پسره و دختره برای محیط داستان به نظرم زیادی رمانتیک بود و مدل حرف زدنش خیلی بالاتر از شرایطش بود. کی شعر طرب انگیزد خاطر که حزین باشد
      یه جایی هم گفتی دختر غلام با خواهرش دبیرستانین بعد یه سفر شما به نظرم یهو دختر غلام دانشجو شد.
      محیط داستان منو یاد محله ای میندازه که توش بزرگ شدم اگر بازم دستانات تو این محیط هست بهم آدرس بده بخونم
      بازم ممنون


    •   Ateist
    • 8 ماه،1 هفته
      • 1

    • شاشیدم به زنده و مرده محله تون


    •   exotimo
    • 8 ماه،1 هفته
      • 0

    • حال بهم زن بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو