جاکلیدی یا مادرخرج؟ (۲)

1400/06/21

...قسمت قبل

سلام
دوستانی از ادب و شعور بویی نبردن توجه داشته باشن که بنده اول داستانم ذکر کردم این صرفا داستانه و تاکیدی روی واقعی بودنش ندارم.
یه دوست عزیزی ام اومده میگه جقی، جا دارم این سوالو بپرسم که خودت موقع داستان خوندن کص میکنی؟خب از ما بهترون دارم برا تو و امثال تو مینویسم که جق بزنی دیگه!

از فردای اون روز همش از کیان میخواستم فاطمه رو بیاره و بریم بیرون، خلاصه صبح میرفتیم کتابخونه و کیف و وسایلمونو میزاشتیم تو کتابخونه و تا اخر وقت کتابخونه سه نفری بیرون ول میچرخیدم،موقعیتش که پیش میومد کیان و فاطمه همدیگه رو دستمالی میکردن،گه گاهی شوخی بالا میگرفت با منم شوخی میکردن و تا جایی که امکانش بود و تابلو نبود با فاطمه ور میرفتم.
حدودا یه 1 ماهی میگذشت، تو پارک نشسته بودیم،رو به فاطمه کردم و گفتم:
+فاطمه، تو یه رفیق داشتی چادری بود یکم تو پُر بود
_داشتی؟ یه جوری میگی داشتی انگار الان ندارم دیگه، خب حالا چرا میپرسی؟
+همینجوری، میخوام باهاش آشنا بشم
_اتفاقا منو کیانم میخواستم تو همین روزا در این مورد باهات حرف بزنیم!
+عه چه جالب، چی میخواستین بگین؟

اینجا بود که کیان ته سیگارشو له کرد و رو به من کرد و گفت:
+امید داداش ما حقیقتش ما می‌خواستیم ببینیم جنبشو داری یا نه
+جنبه چیو؟
+جنبه این که تو جمعمون باشی!
(بعد این حرفش، ته دلم خالی شد، با خودم گفتم حتما دیده فاطمه رو دستمالی میکنم ناراحت شده)
+خب حالا داشتم یا نه؟
+تا اینجاشو داشتی، اما از اینجا به بعدش مهمه، از اینجا به بعد اگه خواستی بمونی خیلی خوب میشه ولی اگه رفتی،و اگه از اتفاقایی که دیدی و شنیدی به کسی بگی، قطعا کلاهمون میره تو هم
+خب داداش حالا منظورت از این حرفا چیه؟
+ببین راستشو بخوای من خیلی وقته که با زهرا رابطه دارم
(زهرا همون مادرخرج داستانمونه) حقیقتشو بخوای زهرا برا ادامه رابطه ازم خواست تا یکی از دوستامو که دهنش چفت و بست داره رو وارد جمع کنم
+چرا برا ادامه؟ چقد عجیب حرف میزنی کیان
+ببین چجور بگم، زهرا و فاطمه یه فانتزی ای دارن اونم سکس گروهیه،دلشون میخواد زیر دوتا کیر باشن (همین موقع صورت فاطمه رو نگاه کردم دیدم داره نیشخند میزنه) الان تو اون نفر چهارمی که هم من هم فاطمه تاییدت میکنیم، مگه نه فاطمه؟
_اره کیان جونم ، فقط مونده امید خودش بخواد، اوکی رو بده

اومدم حرف بزنم که کیان اجازه نداد ادامه بدم و گفت داداش نیازی نیست همین الان جواب بدی، برو فکر کن بهش، منم دیگه ادامه ندادم. 

کلا شوکه شده بودم تا آخر وقت که برگشتم خونه زیاد حرف نمیزدم، همش برام سوال شده بود که چرا این داستانو شروع کردم، از شروع این داستان تا اون لحظه بیشتر از یک ماه میگذشت که دیگه اصلا درس نمیخوندم، یکی دو روزی اصلا کتابخونه نمیرفتم، سر یه دو راهی قرار گرفته بودم، آخرین حرفی که به خودم زدم این بود:
به درک بابا همین الانشم کلی عقب افتادی کیرت تو کنکور، برو حالتو بکن
خلاصه فرداش رفتم کتابخونه، کیان تا منو دید بهم اشاره کرد که بیا بیرون، رفتم تو حیاط بدون سلام احوال پرسی گفت:
_جاکش کجایی نیستی؟ چی شد بالخره تصمیم گرفتی؟
+اره، ولی یه مشکلی هست؟
_چه مشکلی؟
+الان که این موضوع اوکی شد، خب مکانتون کجاس؟ منو تو که خونه هامون همیشه خونواده توش هست! منم خونه دختر نمیام، خطریه، بگاییه،تخمشو ندارم
_اوووو، تو به چیا فکر کردی، ببین میریم خونه فاطمه اینا
+کصخل دارم بهت میگم تخم خونه دختر اومدن ندارم
_ببین نترس،فاطمه پدر مادرش جدا شدن، پدرش که اصلا رفته پیداش نمیشه، مادرشم صبح میره سرکار تا ساعت 7 و 8 شب
خیالت راحت، اگه اوکی رو بدی هماهنگ میکنم برا فردا.
+باشه ،فردا کی بیام؟
_همون ساعتی که میای کتابخونه راه بیفت، آدرس خونشونو برات اس ام اس میکنم.
بعد این مکالمه دیگه دل تو دلم نبود برای فرداش، از طرفی دلشوره و ترس داشتم از طرفی هیجان، حس عجیبی بود،خلاصه شبو به زور 2.3 ساعت خوابم برد، صبح قبل رفتن، رفتم حموم یه دوش گرفتم، شیو کردم.
کیان صبح زود آدرسو برام پیامک کرد و من طبق معمول هر روزم راه افتادم، بعد یه نیم ساعتی رسیدم خونشون، یه مجتمع نسبتا قدیمی، زنگ زدم و رفتم بالا، جلوی در خونه رسیدم یه چیزی برام عجیب بود، دو جفت کفش جلوی در بود در صورتی که باید سه جفت می‌بود.
لای در باز بود، آروم درو هل دادم و رفتم تو، کیان و فاطمه اومدن سلام علیک کردن درو بستن منم پرسیدم پس زهرا کجاس؟ فاطمه گفت زهرا براش کاری پیش اومده امروز نمیتونه بیاد، و دعوتم کردن بشینم و راحت باشم، فاطمه یه پیرهن مردونه قرمز چهار خونه بزرگ پوشیده بود که تا وسطای رونش رو پوشونده بود و شلوار هم نپوشیده بود، پاهای سفید و تمیزش خیلی خودنمایی می‌کرد ،فاطمه رفت تو اتاقش و بعد چند دقیقه اومد و یه دی وی دی دستش بود، گفت بچها موافقید فیلم ببینیم؟ ما ام با حرکت سر تایید کردیم

فیلمو گذاشت و سه تا بالش آورد رو به روی تلویزیون کنار هم گذاشت خودش سرش رو بالش وسطی گذاشت و دراز کشید منم سمت چپش و کیان سمت راستش دراز کشیدیم، یه چهل دقیقه ای از فیلم میگذشت که واقعا کسل کننده بود تا جایه که یه خانوم که داخل مهمونی بود مست کرد و در همون عالم مستی با دوتا پسر که دوستاش بودن رفتن داخل اتاق و مشغول سکس کردن شدن، هر لحظه که از این صحنه های درآوردن لباس و خوردن ممه و دست مالی کردنای فیلم می‌گذشت من داغتر میشدم و مطمئنم فاطمه و کیانم همون حسو داشتن.

اواسط اون صحنه های سکسی بود که سرمو چرخوندم دیدم کیان و فاطمه مشغول لب گرفت هستن، منم دستمو گذاشتم روی رون پای فاطمه و شروع به لمس کردنش کردم که بعد از چند ثانیه خودش دستمو گرفت و گذاشت روی کصش، اولین باری بود که به کص دست میزدم، اولین سکس من قرار بود اتفاق بیفته، منم تعارف نکردم از روی شرت کصشو میمالیدم و اونم داشت با کیان لب بازی میکرد، شرتش خیس شده بود، بعد چند دقیقه دیگه واقعا نمیتونستم تحمل کنم با دودست شورتش گرفتم و کشیدم پایین، منظره عجیبی نبود برام، با کصش آشنایی داشتم، قبلا فیلماشو کیان برام میفرستاد،پاهاشو از هم باز کردم با شرتش کصشو خشک کردم و شروع به لیسیدن کصش کردم، با اینکه تا حالا سکس نکرده بودم ولی خب از داخل فیلم‌های پورن یه چیزایی یاد گرفته بودم، نوک زبونمو میبردم داخل شیار کصش و بالا پایین میکردم، گه گاهی ام با لبام کلیتوریسش رو میگرفتم یا با زبونم باهاش بازی می‌کردم، وقتی زبونم داخل کصش بود دو دستشو میزاشت پشت سرم و سرمو به سمت کصش فشار میداد، بعد از چند دقیقه لیسیدن حس کردم رون های پاهاش یکم میلرزه، میدونستم از نشونه های ارگاسم همینه، انقدر غرق در کار خودم بودم که اصلا متوجه نبودم کیان داره چیکار میکنه، سرمو که از لای پاهاش بیرون آوردم دیدم کیان نشسته رو سینه ش و کیرشو کرده تو دهنش که با دیدن این صحنه دیگه کیرم داشت منفجر میشد دلم میخواست بکنم تو کصش ولی دوست داشتم اول برام ساک بزنه، انگار اینم فانتزی من بود که آبمو بریزم تو دهنش، من نمیخواستم فاطمه از حس بیفته، دوتا انگشتم کردم تو کصش و تند تند تکون میدادم که متوجه شدم ارضا شده.

کیانو صدا زدم و گفتم، بیا جامونو عوض کنیم، قبول کرد و اومد جای من و منم رفتم که برام ساک بزنه، یک زانومو گذاشتم اینطرف بدنش و یکی دیگه رو اون طرف، شلوارمو و شورتمو خودش کشید پایین، کیر منم خیس بود، با دستش یکم کیرمو مالید و دهنشو باز کرد، دو دستمو گذاشتم بالای سرش و به حالت خیمه زدن در اومدم، کیرمو کردم تو دهنش و تلمبه میزدم، صدای خر خر کردنش میومد که باعث میشد بین دو سه تا تلمبه کیرمو در بیارم بزارم نفسی بکشه، زیاد طول نکشید بعد از 2،3 دقیقه اونم با وقفه ای که بین تلمبه زدنام پیش میومد آبم اومد و همشو تمام و کمال ریختم داخل دهنش.

بلند شدیم و نشستیم، جالب این بود که هنوز پیرهنشو در نیاورده بودیم، کیان شروع کرد دکمه های پیرهنشو باز کردن، حقیقتش با تصور اینکه کیر کیان تو دهنش بوده من چندشم میشد ازش لب بگیرم ولی در همین حال که کیان مشغول باز کردن دکمه هاش بودم منم گردنشو میخوردم، از ترقوه ش شروع کردم و از کنار گردنش تا زیر نرمه گوشش رو میک میزدم و میخوردم، فاطمه لمس شده بود، تسلیم شده بود، ما اجازه داشتیم باهاش هرکاری بکنیم مثل خمیر بازی ایه که دست یه بچس و هرجور میخواد بهش شکل میده ، یک لحظه نگاه کردم دیدم چقدر کبودش کردم. پیرهنشو با کیان در آوردیم و هرکدوم مشغول خوردن یکی از سینه هاش شدیم، سینه هاش نه خیلی بزرگ بود نه خیلی کوچیک، نوکش انداره دو بند انگشت قهوه ای بود و همزمان دست جفتمونم روی بدنش حرکت می‌کرد، گاهی کصشو انگولک میکردیم گاهی چک میزدیم به رون های پاهاش، در تمام این مدت تنها صدایی که بینمون رد و بدل میشد صدای ناله های فاطمه بود.
مشغول مکیدن سینه هاش بودیم من گاهی ام سینه هاشو با دست میمالیدم سینه هاشم قرمز و کبود شده بود ولی فاطمه داشت لذت می‌برد ناله هاش مارو وحشی تر میکرد، نمیدونم چه حسی بود ولی از انگار ما از لذت بردن فاطمه لذت میبردیم!

تو همین حس و حال بودیم که صدای زنگ در اومد، هرسه تامون داشتیم از ترس سکته میکردیم، من رسما قبلم اومده بود تو دهنم، صدای تپش های قلب هم دیگه رو میشنیدیم، هیچکدوم خایه نداشتیم بریم ببینیم کی داره زنگ میزنه، بعد چنتا صدای زنگ فاطمه خودش بلند شد و لرزان لرزان رفت سمت آیفون…
ادامه دارد…

نوشته: Chief


👍 20
👎 5
19101 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

831735
2021-09-12 05:17:45 +0430 +0430

کوس شعر وارداتی از کره شمالی پسره جلقی عقده ای هستی، دختر 18 ساله پشت کنکور سکس گروهی میکنه به نظر تو

0 ❤️

831751
2021-09-12 08:06:33 +0430 +0430

این قسمت خیلی کوتاه بود

0 ❤️

831776
2021-09-12 10:48:14 +0430 +0430

دوست عزیز نویسنده اول گفته که این داستانه داستانم یا خوشت میاد میخونی یا نه پس فحش و چرت و پرت بنظرمن بی انصافیه

1 ❤️

831777
2021-09-12 10:56:19 +0430 +0430

بیشتر از ی دیس لایک نمیشه داد؟

0 ❤️

831823
2021-09-12 15:50:53 +0430 +0430

کوتاه ولی زیبا بود حتما ادامه شو بفرست
مهیجه داستانت 🔥😍

0 ❤️

831845
2021-09-12 18:11:06 +0430 +0430

داستانت و نوشتارت خوب و قشنگ بود. ایراد که نه، ولی بهتره که روی سکانس های اروتیک بیشتر مکث کنی و یه کم روی درگیری های ذهنی و شهوتی، و حرف هایی که راوی به خودش میزنه که مثلا انجام بده نده یا بکنه نکنه، تکیه کنی. از احساسات درونی راوی بیشتر توضیح بده. تم داستان قشنگه اما بیشتر بصورت خبری روایت میشه. یه کاری کن خواننده هیجان راوی قصه رو درک کنه و خودش هم هیجانی بشه.
جسارت بنده رو ببخشید که نقد کردم. منتظر ادامه اش هستیم.
موفق باشی 👍

0 ❤️

831862
2021-09-12 21:25:26 +0430 +0430

زهرا بود حتما اونم فشار دادید

0 ❤️

831867
2021-09-12 22:55:04 +0430 +0430

کام داون ):

1 ❤️