جسارت واسه عوض شدن

    1398/3/25

    یه احساس عجیبی داشتم،بعضی وقتا به حدی حالم بد میشد که شاید ساعتها خیره میشدم به یه نقطه،بعضی وقتها هم سریع با انرژی بلند میشدم،کار هامو انجام میدادم.یه روحیه عالی.
    این تشتت شاید بخاطر عقایدم بود.کسی که نمیدونه هنوز سر حرفش بمونه و حتی نگاه کردن به نامحرم هم گناه بدونه،یا اینکه قید همه جیزا بزنه و مث مستا،بره تا آخرش.خلاصه تا بیام خودمو اروم کنم پستم تموم شد و وقتش بود برم خونه.(تو نیرو انتظامی سرباز مرفوک کلانتری بودم و ۲۴ ۲۴ خدمت میکردم.)مرخصیا گرفتم و داشتم میرفتم خونه خودم که بابام زنگ زد حال احوال پرسی کردیم.آخه هر ۴۰روز،۵روز میرفتم خونه خودمون تو شهرستان و باقیشم تو محل خدمتم یه خونه مجردی کوچیک اجاره کرده بودم.به رییس گفته بودم متاهلم و همینجا زندگی میکنم.در حالی که هنوز عروسی نکرده بودم و عقد بودم.به خونه که رسیدم،دراز کشیدم رو مبل و با گوشی بازی میکردم،وب گردی و اینا. رفتم اینستا دیدم زنعموم منو فالو کرد.یه حس عجیبی بهم دست داد.فکر اینکه بخوام منم یبار امتحان کنم رابطه رو.اونم باکسی که خیلی وقتها تو ذهنم میومد و دوباره میگفتم نه ولش کن.بیا بیرون از فکرش.بعد از هزار دور دور خونه راه رفتن و با خودم حرف زدن گفتم امتحان میکنم.شروع کردم باهاش به صحبت کردن و حرف زدن.
    من:زنعمو چخبر حالت چطوره(سعی کردم خیلی خودمونی باهاش صحبت کنم)
    زنعمو:خوبم خدا رو شکر.سلامتی.شما چکار میکنی با خدمت؟
    خیلی سریع به ذهنم رسید که خوبه بگم رییس رو راضی کردم ۲۴ ۲۴ خدمت کنم،ولی نمیدونم کجا برم.
    (خونه عموم تو شهرستانی بود که خدمت میکردم و با شهرستان خودمون ۳ساعت فاصله داشت.)
    من:خبر عالی
    زنعمو:چرا چی شده مگه؟
    من:رییس رو راضی کردم ۲۴ ۲۴ خدمت کنم(آخه کسی نمیدونست که خونه مجردی دارم و اینطور خدمت میکنم،هر سه چهار ماهم مرخصی پنج شیش روزه میگرفتم میرفتم شهرستان خونمون).
    زنعمو:عه چه عالی.اون موقع وقت میکنی بری خونه تون و بیایی؟
    من:نه بابا نمیرم که.
    زنعمو:خب پس چکار میکنی؟
    من:هیچی مسافر خونه ای چیزی میگیرم.
    زنعمو:عه خب چکاریه بمون تو کلانتری
    من:نه خستم کرده حوصله شا ندارم.میرم همون مسافر خونه
    زنعمو:مگه ما کس و کارت نیستیم می خوای ول کنی بری مسافر خونه.میایی خونه ما.اتفاقا عموتم نیست،منم تنهام اینجا حوصله م سر نمیره.
    من:نه عمرا مزاحم نمیشم.
    زنعمو:عههههه مزاحم چیه؟
    من:نه نمیشه.رومم نمیه به عامو بگم.
    زنعمو:اون با من.
    شاید پنج دقیقه نشد عموم زنگ زد بعد کلی حال احوال پرسی گفت:
    عمو:زنعموت چی میگه؟میگه انگار مرخصی گرفتی میخوای بری مسافر خونه.اصلا روت میشه اینجور بگی؟
    من:نمیشه که اخه عامو هر روز مزاحم تون بشم.
    عمو:نه بابا چه حرفیه.تو که یه ماه دیگه بیشتر خدمت نداری،بیا بابا بیرون از اون کلانتری بسه دیگه.اتفاقا منم نیستم خیلی وقتا(راننده کامیون اثاث کشیه و بار از اصفهان به شهر های شمالی میبره)زنعموتم از تنهایی در میاد.
    با کلی اصرار قبول کردم و گفت خب کجایی الان.گفتم یه نیم ساعت دیگه مرخصی میگیرم.گفت خب برو منم تازه بار زدم،ایشالله مرخصی بعدیت،منم میام.زنگ زدم زنعمو گفتم آخه چکاریه گفت وجدانا دیگه اصرار کنی دلخور میشم.شام جی درست کنم.گفتم هر چی بود تشکر و خداحافظی کرد.تا چند دقیقه حسی مخلوط از هیجان و استرس ولم نمیکرد.ندایی از درون مدام میگفت هنوزم وقت داری نری،هنوزم میشه کنسلش کرد.بخودت بیا.ولی تصمیما گرفته بودم.پیش خودم گفتم نه دیگه بسه.منم رو این همه ادم بزار عشق و حالم رو بکنم.به طور کامل از این قیدا اومدم بیرون و در تموم مسیر راه داشتم به این فکر میکردم چطور شروع کنم.آخه وضعیت زنعموم یکم بهم امید میداد(یه زن لاغر لاغر،صورتی نه زشت و نه زیبا متوسط،اندامی لاغر و سینه ها کوچیک.اون خیلی راحت بود،یعنی باهام دست میداد،تو جمع پاسور بازی میکرد و تیپ های خوشکلی میزد ولی روسری و اینا رو بر نمیداشت.)من با تموم ذوقی که داشتم،لباس پوشیدم برم اونجا.تقریبا یک ربع راه بود‌‌.رسیدم.در زدم،در رو باز کرد با کلی حال احوال رفتم تو نشستم رو مبل‌.کلی صحبت کردیم و داشت چایی میریخت که بیاره.مدام به خودم میگفتم باید راحت باشی باهاش و شروع کنی.نشست کنارم رو مبل دو نفری.همینطور داشتیم صحبت میکردیم کم کم روسریش افتاد ولی خیلی متعحب شدم که چرا نخواست سریع دوبار جمعش کنه.اون حرف میزد و ولی برای من اصلا صداش به گوشم نمیرسید.فقط داشتم به این چیزا فکر میکردم.به روسریش که از سرش افتاده،به این که چرا اصلا رژ لب زده و اینا.گهگاهی هم تایید میکردم هر اونچه که میگفت و نمیشنیدم.کم کم میلیمتری سعی کردم بهش نزدیک بشم تا جایی که رون هامون چسبیده بود بهم.تلویزیون رو روشن کرد که سریال ببینه.گفت میبینی گفتم ارههه.داشتیم نگاه میکردیم ولی هیچکدوممون حواسمون به فیلم نبود.کمی گذشت دستمو انداختم پشت سرش رو پشت تاج مبل.کمی از بدنش هم به بدنم چسبید.گفت چایی میخوری.گفت بی زحمت.بلند شد که بره دست گذاشت رو پاهام و بلند شد.روسریشا درست کرد.دست گذاشتم رو جاش کمی داغ بود.وای دیونم میکرد دیگه.یه لحظه به خودم اومدم دیدم چقدر بهش نزدیک شدم.خیلی حس خوبی بهم دست داد.اینکه میدیدم خودش هم با زبون بی زبونی دلش میخواد.فکر کردم باید کارمو جلو تر ببرم.اومد جلوم دلا شد گفت بفرمایید چایی. تو اون فرصت کمی که داشتم تا چایی بردارم به سینه هاش نگاه میکردم.زیاد لباس عقب نرفته بود ولی کمی از قفسه سینه ش معلوم بود.دوباره نشست کنارممشعول صحبک کردن شدیم و خاطره گفتن.کمی گذشت.گفت شام کی میخوری.گفتم هر وقت شما بخواید.دیگه شامو بخورم و رفع زحمت کنم.گفت کجااااا؟.مگه تا صبح نیستی.گفتم چرا تعویض شیفتم هر روز غروب ساعت ۵ بعد از ظهره.گفت خب پس کجا.گفتم راستشا بخوایید،نمیشه اینجا.اینجا شما هی لباس و مانتو و روسری و اینا نمیشه که اینجوری.گفت نه زنعمو من که مشکلی ندارم.روسریشا برداشت گفت من فکر کردم ناراحت میشی اگه نه من و تو که این حرفا رو نداریم.گفتم به هر حال بایدببخشی.مزاحمتون شدم.پاشو انداخت رو هم و دستشا انداخت رو شونم و با خنده گفت اینم از این دیگه چرا نمیخوای بمونی.منم با خنده گفتم نه دیگه حل شد.با دستش شونم رو کمی لمس میکرد.یه لحظه نگاهم به نگاهش گره خورد،گفت چیه؟ا کمی مکث منظور دار،گفتم نه چیزی نیست.لبخندی زد و گفت:باااااشششههههه.برم شام و اماده کنم.در حالی که تو اشپزخونه داشت تدارک میدید به بهانه های مختلف میرفتم تو اشمزخونه و هی بدنمو می چسبوندم بهش.دیگه اینکارا عادی شد برامون.شامو خوردیم و موقع ظرف شستن رفتم کنارش وایسادم.گفتم تو بشور من آب میکشم.تموم مدت بازو هام بهش جسبیده بود.یهو به ذهنم رسید کمی شوخی کنم.اسکاج و با کف و اینا خیلی کم مالیدم رو صورتش که کفی شد و با خنده گفت جیکار میکنی؟شروع کردم به خیس کردنش و اونم میخندید و به من اب میپاشید.واسه اینکه نتونه اب بپاشه رفتم بغلش کردم و بردمش تو سالن گوشه سالن نشوندمش گفت چیکار میکنی؟نکن و این حرفااااا.منم میگفتم نه نمیشه که خیس میشم و....خنده نمیزاشت صحبت کنه.یهو گفت زشته .گفتم من خیس شم قشنگه؟ هی شوخی های اینجوری.اخرش بلند شدم برم تا اومد بلند شه دوبار دست گداشتم رو شونش نزاشتم بلند شه.گفت نه جدی میخوام بیام بشورم ظرفا رو گفتم نه دیکه چیزی نمونده خودم میشورم.قبول کرد و نشست رو مبل گفت خدا بگم چیکارت نکنه خیس شدم.گفتم خب برو لباساتا عوض کن.گفت باشه.رفت یه تکپوش قرمز با دامن مشکی پوشید بدون روسری.گفت خببببببب.تعریف کن چکارا میکنه دیگه.من جوابشا ندادم فکر کرد نشنیدم.اومد از پشت سرم رد شد و زد به باسنم گفت با توماااا.برگشتم لب گزیدم ‌و گفتم زنععععممممموووووووو.چکاریه و خندیدم.گفت خب جوابما نمیدی و خندید.گفتم ببخشید حواسم نبود.گفت کجا میخوابی؟گفتم هر جا بجز تخت کمرم درد میگیره.گفت باشه.میرم جا بندازم.تموم شد کارم.داشتم میرفتم دستشویی یه لحظه دیدم رو زمین دوتا جا انداخته کنار هم.تموم ذهنم درگیر شد که وای؟چرا اینطوری؟یعنی دوتا را واسه من انداخته؟کلی به بهانه های مختلف لفتش دادم تا اون اول بره بخوابه تا ببینم کجا میخواد ببینم.از تو اتاق صدام زد،گفت محسن،سرمایی تو یانه؟کولر روشن کنم؟همینجوری که داشت صحبت میکرد با یه شلوار مشکلی راحتی چسبون و یه تاب سفید اومد بیرون از اتاق.خیلی متعجب شدم ولی بروم نیوردم و عادی جلوه دادم.گفتم بزن،من گرمایی ام خیلی.گفت باشه چشم.و بعد اومد به سمت رختواب.خیلی عجیببود.نشست تو یکی از جاها و سر و صحبت باز کرد.منم همینجوری که به اصطلاح داشتم اماده میشدم گفتم ضایع بازی در نیارم،تکپوشم رو در اوردم و با رکابی شدم و رفتم خوابیدم و گفتم خلاص شدیم از این اسایشگاه و .....اونم پتو رو تا رو شکمش کشید بالا و به پهلو شد و داشتیم حرف میزدیم.دوباره واسه یه لحظه اون حس عجیب اومد سراغم.به خودم اومدم دیدم کنار زنعمو،با اون وضع لباسش.ندایی بهم میگفت هنوزم وقت هست،میتونی ادامه ندی.اینبار با شدت بیشتری سرکوبش کردم و منم عوض کردم حالتمو و رو شکمم خوابیدم.شروع کردم به خاروندن کمرم دیدم زنعموم دست گذاشت رو کمرم و یواش یواش میخاروند.منم اصلا به رو خودم نیوردم.گفتم اوفیشششششش.انقدر بدنم درد میکنه،نیاز داشتم.اونم گفت عزیزم(واسه اولین بار امشب)خودم ماساژت میدم.گفتم نه بابا بخواب زحمته.گفت نه چه زحمتی.بلند شد و پتو رو کشید پایین و نشست کنارم.طوری که رون و باسنش تقریبا یک وجب با سرم فاصله داشت.منم شروع کردم به تحریکش.گفتم عجب ارامشی داره دستات.اونم فشار دستش رو کمی بیشتر کرد که کاملا مشخص بود از رو تحریک و شهوته.چند دقیقه ای ادامه داد.دیگه بی پروا تر شده بودم گفتم رکابیم اذیت میکنه،درش اوردم و دوباره خوابیدم.سرمو از رو بالشت برداشتم و گذاشتم رو پاهاش و رونش و بغل کردم.هیچ واکنش خاصی نشون نداد.تلاش میکرد که عادیه عادی جلوه کنه.کمی گذشت.خلی اوم که نخواد دستشا بلند کنه برگشتم.دستش رو سینم قرار گرفت.گفتم،مرسی عزیزم.خیلی باحال بود.گفت خواهش میکنم.همینطور که دستش رو سینم بود دستما گذاشتم رو دستش.یه لحظه اروم شد هیچکدوم چیزی نمیگفتیم.دراز کشید کنارم و دستشا اهرم کرد زیر سرش و شروع کرد به صحبت کردن.کمی خودمو بهش نزدیک کردم.بازو هام سینه هاشو لمس میکرد.مثل مجسمه مونده بودم تا مبادا از دست بدم این لحظه رو.دستشا اورد رو صورتم میکشید و سرمو نوازش میکرد که گفت محسن؟گفتم بله،خیلی آرومم لبش رو لبم چسبوند رو لبم.منم که دیگه داع داغ شده بودم.بغلش کردم کشیدمش رو خودم و دستما کشیدم رو باسنش‌‌ همینطور ازش لب میگرفتم.به خودمون اومدیم لبامون جدا کردیم.نیگاه من میکرد منم همینطور.مکثی کردم و با لبخند پیشونیشا جلو اوردم و بوسیدم.نشسته بودم رو شکمم.دست کشیدم رو سینه هاش یواش یواش از پشت سوتینشا در اوردم.دوتا دستام گذاشتم و سینه هاش‌ و فشار میدادم.شروع کرد دوباره ازم لب بگیره.همین که ازش لب میگرفتم خوابوندمش رو زمین و دست بردم که شلوادشا درارم.کمی مکث کردم ولی مخالفتی نکرد.شلوارشو دراوردم و از رو شورتش کمی ماساژ دادم کص شو و بعد در اوردم شورتشو.یهو گفت بلند شو.زود باش.زود باش.بلند شدم دیدم داره میخنده و داره کمربندما باز میکنه میگه من کامل لخت شدم و تو هنوز شلوار پاته.شلوار و شورتم و دراورد.دوباره خوابیدم روش و صورتما نزدیک صورتش بردم و گفتم اجازاه هست.کمی نگاهم کرد و(به نشانه تایید)ازم لب گرفت.کیر رو کردم تو کصش و سریع تلمبه میزدم و طولی نکشید که ارضا شدیم.تا صبح خوابیدم تو بعلش و صبحش دوباره یه سکس کامل داشتیم و بعدشم حموم و دوش.از اون حس لعنتی هم هیچ خبری نبود.


    نوشته: محسن

  • 24

  • 13




  • نظرات:
    •   Maxkir
    • 1 ماه
      • 0

    • اول شدم یعنی؟


    •   Maxkir
    • 1 ماه
      • 0

    • اول شدم یعنی؟


    •   .Ambivalence
    • 1 ماه
      • 4

    • با لهجه مینویسین...نمیگین ابمون میاد...


    •   .Ambivalence
    • 1 ماه
      • 2

    • ضمنا تو ی کصکشی که فانتزی جق ت زن مردمه


    •   Ehsan_2360
    • 1 ماه
      • 2

    • توکه راست میگی کون لق ادم دروغ گو


    •   Aida_moongirl98
    • 1 ماه
      • 4

    • فقط لهجه نوشتاری اصفهانیت!


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه
      • 1

    • چه عرض کنم والا
      با این نوناشون?


    •   Surosh.007
    • 1 ماه
      • 4

    • اول گفتی چل روز ی بار میری مرخصی بعد شد سه چار ماه یه بار!!ملجوق....بعد اینکه کونکش با کت شلوار میخابین شما شبا ک کمربندتو باز کردع؟؟؟کیرما بره سینزده قسمت از مغزتا بگاد


    •   @shab
    • 1 ماه
      • 1

    • باشه.میرم جا بندازم.تموم شد کارم.داشتم میرفتم دستشویی یه لحظه دیدم رو زمین دوتا جا انداخته کنار هم.تموم ذهنم درگیر شد که وای؟چرا اینطوری؟یعنی دوتا را واسه من انداخته
      کسکش این که خودش جنده خیابونیه. اول میخواستم به تو فحش بدم اینو گفتی گفتم نه بابا همچین کار شاقی هم نکردی یه جنده رو گاییدی. البته خوشحال نشی که باور کردم میدونم جقت رو برامون تعریف کردی


    •   Javane.jahel
    • 1 ماه
      • 1

    • پسوند "شو" درسته نه "شا"
      "مو" نه "ما" لهجه دولم عوض شد. در ضمن آشمزخونه رو خوب اومدی یاد مبارک افتادم.


    •   kokarostam
    • 1 ماه
      • 4

    • لهجه
      اول اینکه، آقا اینقدر اول، اول نکنید. خیلی سعی می‌کنم چیزی نگم، خواهش می‌کنم از دوستان که اولین کامنت را با اول بودن در المپیک اشتباه نگیرید.
      دوم اینکه شاشیدم توی لهجه نوشتاری و املاییت، کون‌مشنگ فارسی را پاس بدار.
      سوم اینکه با شلوار و فانوسقه و قمقمه و یغلاوی و پوتین رفته بودی زیر پتو که بهت گفت شلوارت رو در بیار؟
      چهارم اینکه یک زن مومن که روسریش را درنمیاورده یهو شورتش رو کشیدی پایین و هیچی نگفت و فورا تلمبه زدی؟*
      پنجم اینکه آخرش متوجه نشدم که روزهای مرخصیت چطوری بود، ۲۴ ۲۴ بود؟ ماهی پنج روز بود؟ سالی دو ماه بود؟ تخمی بود؟ چی بود؟
      کلا شاشیدم توی کارت پایان خدمتت که فقط به جق زدن طی شده.**


      سرباز وطن که جق زند شب
      در خواب ببیندش همی لب
      یک بوسه زند به آن لب داغ
      از حسرت کـُس کـُند به جان، تب


      ها کـُکا*


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 7

    • پس نتیجه میگیریم که تو اینستا لایک و فالو نکنید که میکننتون


    •   چوچان
    • 1 ماه
      • 3

    • الاغ جان شما کلا دو نفر بودید ، مگه چقدر ظرف بوده که دو نفری میشستید و بعد آب و کف به هم مالیدید و بعد دوباره تو رفتی شستی ؟کمتر بزن


    •   ARYA52
    • 1 ماه
      • 3

    • ممشعول صحبک را معنی کنید لطفاً؟
      یه سوال؟ آیا کستان رو هم باید با لهجه نوشت؟
      اینکه به عمو و ناموسش خیانت کردی خوشحالی الان که میاد داستان مینویسی؟


      لوله تنفنگ سرباز قراول دم در کلانتری تو چشات


    •   Alouche
    • 1 ماه
      • 1

    • چرت چرت چرت


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 1

    • بیچاره عموت


    •   امین@۱۸
    • 1 ماه
      • 1

    • اخه کس مغز جرقی شب با چه شلواری میخوابی که کمر بند داره


    •   Watcher
    • 1 ماه
      • 1

    • کیرم دهنت منم مرفوک خدمت کردم 24 24 هست ولی تعویض شیفت ساعت هشت صبحه نه پنج عصر یه کسشری میگی راه نداره ک قانون مرفوک همجا یکیه بقیه کسشراتم دوستان جواب میدن


    •   mano_babam
    • 1 ماه
      • 0

    • هیچوقت نفهمیدم چرا به جای و از ا استقاده میکنین.مثلا دستشو رو مینویسین دستشا:|
      نه فقط اینجا که اکثر داستانای این سایت این مدلیه::::||||


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 0

    • اون حس لعنتی وجدانت بوده کونی


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 0

    • واقعا متأسفم واسه کاربرای شهوانی که داستان به این کصشری رو اینقد لایک کردن


    •   boko+net
    • 1 ماه
      • 0

    • نیگا کون دادا ,
      دسدا بوکون لا کوند
      عا انگشددا بوکون تو کونت
      عا یوخده کهکه درار بزا رو زبوند
      عا بوگو کهکه خوردم با این داستان نویسیم .
      حالا تو میخی کیری مارا راست کونی ؟ طوری نی . اما بت بوگما , من همینطوری قیافه هر اصفونیا که میبینماااا , نیمدونم چرا تخمایی شاه عباس مید جلو چشام .
      مگه اینکه تهرون نبینمت !
      کهکه فروشی نرگدا
      وخی . وخی برو کونیدا بده .


    •   mostoufi
    • 1 ماه
      • 0

    • منم محسن یه سرباز چلاقم
      زنم جق در پادگان از بس که داغم
      خری در شهرضا گاییدم امشب
      ندادم من "پولشا" چون که الاغم


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 ماه
      • 0

    • اخه الاغ احمق اينهمه داستان خوندي هنوز نفهميدي اخر كلماتت (آ) نذاري!!!


      روسريشا ديگه چ كوفتيه آخه!!!


    •   ملكه_قلابي٢
    • 1 ماه
      • 0

    • اصن دلم نمياد اينو نگم !!!
      من نميدونم چ جوريه ك تو شهواني همه زنها از ي كنار ميدن و همه فاميل و دوست شوهرشون و پسر برادر شوهرشون و برادرشون و دوست برادرشون همه از ي كنار همون دقعه اول ميان خونه شون و با اونا سكس دارن!!!وقتي هم ميرم پاساژ و ماساژ بازم ميدن


      وقتي تعمير كار كولر و لباسشويي نياد خونه شون بازم ميكنتشون!!


      والاع تو دنياي واقعي من نديدم!!!
      اينهمه ادم و فاميل و دوستاي سه تا داداشامون و دوستاي دانشگاهمون و انواع پاساژهاي تهران و انواع تعميركارا ميان خونه ما و ما ميريم !!! من نديدم حتي يكيشون هم بياد تو اشپزخونه ب ما بچسبه از پشت !!! نه خودم ديدم نه تو دوستام اتفاق افتاده!!!


      اينا كجا زندگي ميكنن ك از ي كنار خائن هستن !!


    •   Zahra.St
    • 1 ماه
      • 1

    • مضخرف، عجیبه چجوری انقد لایک برای ساخته تخیلات ذهنی یه فرد زده شده. ****


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه
      • 0

    • خیلی سعی کردم فحش ندم ولی نمیتونم ،
      اگر هم فحش بدم مطمئنأ عصبانیتمو آروم نمیکنه،
      آری تو و امثال تو که به سکس با محارم وفامیل حتی فکرهم میکنند،باید در سیاه چال تاریکی زندانی کرد و هر روز جزئی ازبدن کثیفتون را با اره ای کند جدا کرد .


    •   Ravi567
    • 1 ماه
      • 0

    • دروغش کم بود


    •   Lasboo
    • 1 ماه
      • 0

    • چرا فکر میکنید زن تمام راننده های بیابون جنده و در حسرت کیر دیگران هستند؟
      بلانسبت ادمهای باشعور. اخه احمق اگه همین راننده ها نباشند که همین اقتصاد فلج کاملا رمین گیر میشه.
      دیگه زحمت محارم و نمک نشناسی تورو دوستان کشیدن


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو