جلق زدن علی جلوی بانوان

    1393/5/19

    از دوران بلوغم عاشق زنان و دخترانی بودم که دارای دماغ بزرگی بودند و بادیدن آنهاتحریک شده و کیرم راست میشد و ناخودآگاه جلق میزدم و دوست داشتم ایـن دخترها جلق زدنم را ببینندمخصوصاوقتی آبم میامد. اطراف مـن دختران زیادی بودند: همسایه، فامیل، دوست خواهر و امثال آنهایکی ازآنها اکرم بود با دماغی پهن نسبتا بزرگ سوراخ باز و چشمانی درشت اولین باری که جلوی او جلـق زدم مـن در داخل تـوالت درجلوی پنجره ایستادم و اودرپشت بام مقابل من بفاصله چهارمتـری کمترایستاده بود و بخوبی جلق زدن مرا میدیدکه باعث لذت بردن بیشترمن میشد آنقدرکیرم رامالیدم تا آبم آمد


    از آنروز به بعدکارمن شده بود باینکه جای مناسبی راپیداکنم تا درجلوی اکرم و درنزدیکترین مکان به او جلق بزنم و اوهم ازاینکارمن لذت برده وکس خودرامیمالیدیک روزصبح حدودساعت هفت من دربالکن خانه خوابیده بودم پاهایم بسمت دربالکن بود ویک ملافه را نیز بـر روی نرده بالکن انداخته بودم که روشنایی چراغ کوچه درشب مزاحمتی برای خواب من فراهم ننماید و ازروبرو هم کسی رختخواب مرانمیدید و برروی شیشه دربالکن که درآن موقع صبح مثل آیینه بوداکرم رادیدم که نشسته لب پشت بام و داردمرانگاه میکند اومتوجه نبودکه من دارم اورامیبینم و اومنتظربودکه جلق زدن راشروع کنم، منهم سریع وبدون معطلی کیرم راازداخل شورتم بیرون آوردم کمی باآن بازی کردم تاراست شد و شروع کردم به جلق زدن و درشیشه دیدم اکرم پاهای خودراهمانطورکه نشسته بودبازکرده وکمی باموهای کس پشم آلویش بازی میکند فکرکنم برای دیـدن من وجلب توجه من اینکارراکـرد وقتی من حرکت دستم را تندکردم اوبلند شد و ایستاده مـرانگاه میکردتا آبم آمدکه آنرادر دستم ریختم و توأم باآن سرم راکمی بعقب بردم و اکرم رادیدم که بمن لبخند میزنه و آخ جون بلندی گفت و رفت. اوچندبارجلوی من لخت شد و رفت داخـل حوض اّب و کس و کـون خودش رابمن نشان میداد اودرسن 16 سالگی با یـک مهندس ازدواج کـرد و بعدازمدت یک سال و نیم طلاق گرفت. مهین خانم زنی بودتازه عروس برای شروع زندگی به منزل مقابل خانه ماآمده بودشب عروسی بعدازرفتن مهمانهابه همراه آقای دامادبه اتاق خوابشان که درطبقه سوم بودرفتند و شیشه های پنجره های آن اتاق ازنوع مات بود و اگر کسی در نزدیکی پنجره قرارمیگرفت کاملامشهودبودآنهالخت شدند و مشغول معاشقه بعدازمـدت کمی دامـادبلندشدلـب تخت ایستادعروس هم درجلوی تخت خوابید وپاهای خودرابصورت 7 بالاآوردداماددرجلوی اوقرارگرفت و کیرشق شده اش را یواش یواش توکس مهین خانم واردکردبعدازچنددقیقه دامادرفت و یک سینی رابا خودآوردمعلوم بودکه وسایل تنظیف است خیلی تندیک بسته راکه سقیدرنگ بود بازکرد و داخل آنراکشید بیرون فهمیدم پنبه است و تکه هایی ازآنراجدا کرد همانطورکه پای عروس خانم باز و بالا بودآنرابه کس عـروس خانم میمالید معلوم بودپرده بکارت عروس خانم رابـرداشته خلاصه تامدتی کارمن و دختران همسایه شده بوددیـدن کس دادن فـریده خـانم تاحتی توالت هم که میرفتندکاملا مشهود بود. یکروزصبح پرده اتاق هاراکنارزده بـودم و نشسته بودم روی تخت و مقابل اتاق من پنجره تک شیشه ای پله های منزل مهین خانم معلوم بـود ومـن مثل همیشه مشغول جلـق زدن بـودم ناگهان دیـدم فـریده خانم تازه عروس غـرق نگاه کردن جلق زدن من میباشدشایددلش بـرای من سوخته بـودمنهم خوشحال شدم و این نگاه رابفال نیک گرفتم وادامه دادم تاآبم آمـد بعد مهین خانم رفت ولی معلوم بودکه خیلی تعجب کرده من ازاینکه نفرجدیدی به لیست بینندگان جلق زدنم اضافه شده بودخوشحال بودم و رفتار مهین نشان میدادکه باکسی حتی به همسرش جلق زدن مرانگفته است و چندیـن باردیگر نیز جلق زدن مرا بخوبی نگاه کرد.


    یکروز مهین خانم برای کاری بمنزل ماآمده بودضمن صحبت کـردن سایه خواهرش را درپنجره اتاق خوابشان دیـد و گفت وای ماهرکاری درنزدیکی پنجره انجام دهیم همسایه هامیبینندخبرنداشت که ازاله بکارتش رادرشب عروسی هم من وهم همسایه هادیده اندازآن ببعدخوابگاه خودراعوض کردولی فکری برای پنجره توالت نکرد، مهین خانم ازآنجانقل مکان کرده و رفت. بعدازمدت کمی خانواده جدیدی که مذهبی بودندبه آنجاآمدندتنهافرزندشان دختری به نام مریم بودباهیکلی درشت چاق سینه بـزرگ فاصله دیـدخوب اونسبت به اتاق من حدود10متر بود و او مشرف بمن بود زمانی که درمقابـل اوجلق میزدم اوبـراحتی مرامیدیدازروی پشت بام یاپنجره نیم بـازاتاقش خوب نگاه میکرد و چندسالی یـک روزدرمیان یاهر روزآماده بودبرای دیدن جلق زدن من وگاهی اوقات هم او روی رختخواب های اتاق انباریشان مینشست یادرازمیکشید و کس پشمالویش رابمن نشان میداد و اوهم جلق میزدچون بعدازاینکه جلق زدن من تمام میشد بفاصله چنددقیقه بعداوهم به توالت میرفت که دیدن اودرتوالت بسیاردیدنی بودباآن کون بزرگ زمانی که دامن خودرابالامیداد وشورتش راپایین میکشید ودرآن شیشه مات بخوبی معلوم بودچندبارضمن گشتن درتوالت و دولاشدن کون سفیدش چسبید به شیشه و آن کـون زیبابخوبی نمایان شد. دختردیگری در همسایگی من بودبنام مهنازکه زیادبمنزل مامیامدچندین بـاربفاصله یک متری من ایستاد و جلق زدن مراکه درحالت خوابیده بودم تـالحظه آخرکـه آبم به بیرون فوران می نمود نگاه میکرد و با رویت کیربزرگ من زبانش بندآمده بودمهناز خیلی علاقه داشت که بامن ازدواج نمایدولی من اهمیتی به اوبرای ازدواج نمیدادم. در پشت منزل من هم پنج دختردیگربودند مهری، عالم ودوستش، فرخ بادماغی خیلی بزرگ و زیبا و قـدکوتاه، فرح، فرزانه، و عمه فرخ که آنهاهم جلق زدن مرا میدیدند ومن هم ازاینکه آنهاجلق زدن مرامیبینندلذت بیشتری میبردم. امـااز دختران فامیل فرشته بـادمـاغ خیلی بـزرگ اولین دخترفامیل بودکـه جلق زدن مرادیدیک روزحدودساعت یک بعدازظهرمن مشغول جلق زدن بودم که فرشته آمدپشت دراتاق ومرا صدازدمن هم ازشنیدن صدای اوبه هیجان آمـدم و روی لبه تخت نشسته بودم پاهایم رابجلو و کمرببالارابعقب دادم و مشغول مالش کیـر 20 سانتی خودبـودم ناگهان صورت فرشته راازپشت شیشه درمقابل خوددیدم و گفت چکارمیکنی که همان لحظه آبم بافشاربـه بیرون فوران نمود و روی دستم ریخت و من نای جواب دادن به او رانداشتم و اوهم این منظره راخوب دید و گفت مدرسه اش دیـرشده و سریع ازخانـه رفت بیرون به سمت مدرسه ازآن موقع به بعدهرزمان فری به خانه مامیامدیامن بخانه آنهامیرفتم تافرصتی پیدامیکردم کیرم راآماده جلق زدن میکردم تااوبـا دیـدن حالت جلـق زدنم لـذت وافری رادر بـدن مـن ایجاد نمایدمنزل فرشته اطراف تهران بود و محل تحصیلش درتهران بود و بیشترشبهابخانه مامیامد و ایام تعطیلی مدارس نیزاغلب منزل مـابودیک روزصبح تابستان مادرپشت بـام کنارهم خوابیده بودیم و مـن زودتر بیدار شدم آمدم پایین دراتاق ناهارخوری بالشتی رازیـرسرخود گذاشتم و بـه پشت خوابیدم بسمت جنوب پشت سرم نیزدراتاق بودکـه درکنارپله راه پشت بام قرارداشت و اگرکسی میخواست ازپـله پـایین بیایدچون آخرین پله بلندبـودحتمابایددست خودرا کناردرایـن اتاق بگیردتابراحتی بتواندپایین بیاید و نهایتابراحتی داخل اتاق را میدید بهمین دلیل من بابرنامه ریزی قبلی این محل را انتخاب کردم تافرشته در هنگام پایین آمدن ازپشت بام جلق زدن مراببیند و یک تابلوبزرگ رامقابل دراتاق روی دیوارقراردادم که بتوانم شیشه اتـاق رادرآن ببینم ازصدای راه رفتن روی بام خانه فهمیدم کـه فرشته بیدارشده و تا دقایقی دیگر پایین خواهدآمـد شروع کردم بـاآب دهان کیـرم رامالیدن فرشته هم بی سر و صدا و یواش یواش ازپله ها آمدپایین و پشت شیشه اتاق که رسیدسرش را چسباندبه شیشه و جلـق زدن مـن رامشاهده کردمن هم صورت زیبای اوراباآن دماغ بزرگ درآن تابلوی آیینه مانندمیدیدم و چمشهایش رازل زده بـودروی کیـرمن و من ازشدت هیجان و تحریک شدن شدیدپایین کیـرم رابـا دست چپ گرفته و بادست راستم کیـرم را تندتند میمالیدم کـه درهمان لحظات بـدنم شروع بلرزیدن کرد و آب منی ازنوک کیرم فوران نمودفری دراین موقع باانگشت تلنگری بـه شیشه زد و ازپـله پـرید پایین و رفت داخـل توالت و مـن هـم بعدارفتم خودم راشستم و آمدم خوابیدم بعدامتوجه شدم کـه فرشته آمده بـالای سرم و برای خوردن صبحانه صدایم کرد. یکی دوروزبعد، بعدازظهربودمن دراتاق خودم خوابیدم و فرشته هم برروی یک کاناپه بزرگ سه نفره دراتـاق پذیرایی خوابیده بودبین اتاق من و پذیرایی دری بـودکه من آنراعمدابازگذارده بودم بعدازاینکه مطمئن شدم فـری خوابـه رفتم داخل اتـاق پـذیرایی روی مبـل مقابـل فرشته نشستم و بـرای اولین بارشروع کردم به جلق زدن درحضورفرشته نفسم بندآمده بودبلندشدم رفتم جلوی صورت فرشته و کیـرم رامیمالیدم نمیدانم خواب بودیاخودرابخواب زده بود من داشتم ازشدت هیجان میمردم دلم میخواست ساعت هادرآن حالت میماندم بخودم جرأت دادم و کمی ازآب منـی ام راکـه ازسرکیرم به بیرون تراوش کرده بودبه نوک دمـاغ بزرگ فری مالیدم و کیرم راجلوی سوراخ دماغش گرفتم تانفسش راروی کیـرم احساس کنم و قطره ای ازآب مذی راکـه ازسوراخ کیـرم بیرون آمده بـودراهم برروی لبان فرشته مالیدم سپس همان جـاشروع کردم بجلق زدن تـاآبم آمد و رفتم خودراتمیزکردم و بازآمدم روی همان مبل نشستم فـری طوری خوابیده بودکه کف پای راستش راروی کف مبل قرارداده بود و پای چپش راباکمی خم کردن روی کف مبل قرار داده بـود کـه دراین حالت شورت صورتی رنگش بخوبی نمایان شده بـود و پشم های کسش ازدوطرف لبه شورتش معلوم بودفکرکنم خودرابخواب زده بود و این حالت رابرای تحریک شدن من گـرفته بـودکـه بتوانم کسش راببینم و درهنگام جلـق زدن لـذت بیشتری رااحساس نمایم داشتم دیـوانه میشدم یواش رفتم جلـو و بادستم کمی پشـم کسش رالمس کردم و سرم رابـردم جلو و شورتش راکـه بـوی شدیدشاش میداد بـوسیدم و بـه آهستگی دگمه بـلوزش رابـاز کردم و سینه هـای کـوچکش رادیـدم و یکهورفتم سمت پـاهایش تـاشایـدبتوانم کسش رابطـورکامـل ببینم و یواش پـای چپش رابسمت خودم کشیدم که ایـن عمل من ناشیانه بودکه باعث بیدارشدن فرشته شد رفتم پایین اتـاق بالشتی گذاشتم و خوابیدم فرشته هم بعداز 1 ساعت بلندشد و رفت توالت من هم رفتم پشت درتوالت و ازسوراخی که قبلاروی در توالت ایجادکرده بودم و ازداخل توالت معلوم نبودکس پشمالویش رابخوبی دیـدم او کمی بـاآب کسش را شست فکـرکنم او هم خودش راخیس نموده بود فرشته شورتش رادرآورد و آنرادرتوالت آویزان کرد بعدرفت طبقه پایین مـن هم رفتم و شورتش رابرداشتم و داخل اتاقم بـردم آنرا ازنزدیک دیدم متوجه شدم قبل از رفتن به توالت آب کسش آنراخیس نموده آنرا بوسیدم به یادآن کس پشمآلوبـوکردم عجب بویی میدادبوی شاش خیلی تندالبته معلوم بودکه چندروزی که درمنزل مابوده شورت یدکی باخودنیاورده بود میدانستم که اوشورت خودراعمدابرای من گذاشته من هم چندباربه یادآن کس پشمالو جلق زدم و آب خودرا روی آن شورت ریختم، تـاامروز فرشته هیچ کلامی بامن درباره عمل من درآن روز بازگونکرد، من ازصورت اوعکس های زیادی گرفتم مخصوصاازآن دماغ زیبایش بازوایای مختلف و هربارکه دوربین رادرمقابل صورتش میگرفتم و روی دماغش زوم میکردم ناخودآگاه کیرم راست میشد و او هم این رامیدانست. اودر 24 سالگی ازدواج کـرد و صاحب 3 بچه گردید، یک دختر و دو پسر. یکی دیگراز دخترهایی که جلق زدن مراازنزدیک بااکراه میدیددخترخاله بزرگترازخودم بود او دماغ بزرگ استخوانی باسوراخ باز داشت من دوست داشتم که نوک کیرم را بگذارم دم آن سوراخ ها ولی اودماغش راعمل کرد


    از سن 9 سالگی هرباربخانه آنهامیرفتم نمیدانم چرا او شبها مـرا درکنارخود میخوابانیدمرابغل میکـرد و بخود فشارمیداد او چندین باردرسن 12سالگی مرا لخت میکرد و میگفت بـروتوحوض خانه آب تنی کن و بادوستانش بدن لاغرمرامخصوصاکیربزرگم راخوب نگاه میکردند و درموردآن باهم حرف میزدنداوخیلی مرادوست داشت و حتی دوست داشت بامن ازدواج نماید و چندین بارمادر و پدرش گفتند تابااوازدواج نمایم، خودش بمن گفت دوست داردباکسی ازدواج کندکه ازاوکوچکترباشد. من میدانستم مقصودش من هستم ولی هیچ وقت دراین موردبه او جوابی ندادم. دختردیگرازفامیل که زیادبهم نزدیک بودیم و هفته چندروزهم دیگررامیدیدیم و شبهادرخانه هم میماندیم فـرنگیس بود اودختری نسبتاچاق که سینه های بزرگ و قدی متوسط داشت اوبسیارشهوتی بود درسنین بلوغ بـاهم قایم موشک بازی میکردیم اوهمیشه درجلوی من قرار میگرفت و کون بزرگ خودرا بسمت من فشار میدادیک روز بادوستش بنام فروغ ضمن بازی بابچه های دیگردرانباری منزلشان دوتایی مرافشارمیدادندکیرم شق شده بودرفتیم داخل اتـاق نشستیم فـرنگیس کیـرراست شده مرا ازروی شلواردید و بـه فروغ گفت توشلوارش مارمولک بزرگ گذاشته ازآن روزببعدبودکـه هوس کردم کیرم رابـه دختران نشان دهم فـردای آن روز تابستانی صبح زودوقتی بزرگترهاازخواب بلندشدند و ازپشت بام رفتندپایین رفتم کنارجایی که فـرنگیس خوابیده بود و روی دوزانو نشستم و کیرم رادرآوردم و برای اولین باردرکنارصورت فـرنگیس عمل جلق زدن راشروع کردم و توصورتش نگاه میکردم تاآبم آمـد و همان جـاروی پشت بـام خالیش کـردم بعد آمدم روی پـله های طبقه پایینی نشستم و مجددا کیـرم رامیمالیدم تاشایدفـرنگیس ضمن پایین آمدن ازپله هاجلق زدن مراببیند ولی آنروزدیگرنشد، بارهافرنگیس میامدخانه مادرهمسایگی ما ساختمان در حال ساخت بود و ماهم بابچه های دیگر و یکی دوتا ازپسرخاله هایم باهم قایم موشک بازی میکردیم و برای قایم شدن میرفتیم توزیرزمین آن خانه نیمه کاره آنجا تقریباکمی تاریک بوداغلب فـرنگیس یاکنارمن بودیاجلوی من که دراین حالت کون اوجلوی کیرمن قرارمیگرفت وچون آنجاتاریک بود و میخواستیم خودرااز سایر بازیکنان مخفی کنیم صدایمان درنمیامد و فـرنگیس ناخودآگاه خورابه من فشار میداد وخواه ناخواه کیرمن شق میشد و من سعی میکردم خودراعقب تربکشم نمیدانم اومیفهمید یابروی خودنمیاوردولی خیلی ازاین بازی خوشش میامد پسرخاله بزرگم که حدود 4 سال ازمن و فـرنگیس بزرگتر بوداز فـرنگیس خوشش میامدولی فـرنگیس به اومحل نمیگذاشت حتی یکباردر روی پشت بام خانه ما خواست اوراببوسدکه بایک سیلی جانانه جواب اوراداد، یکروزگرم تابستانی فـرنگیس منزل مـابـود و من دراتـاق انباری پشت بام بودم از راه پشت بام دیدم فـرنگیس لخت شده و بـایک شورت قرمزرنگ نشسته جلوی خواهر بزرگترم، خواهرم بـه او گفت شورتت راهـم دربیاور اوهـم درآورد و روی مبل نشست و حالتهای عکسهای زنان سکسی رابخودمیگرفت سایه مرادید و به خواهرم گفت مثل این که من دارم آنهارامیبینم سریع رفتم و خودر زدم بخواب و خواهرم آمددیدمن خوابیده ام رفت به او گفت خیالت راحت باشه خبری نیست من بلندشدم و چشم چرانیم رادوباره شروع کـردم و دیـدم که اوعجب کس و کـون و سینه های توپی داردهمانطورنشسته حالت های سکسی بخودمیگرفت خواهرم رفت طبقه پایین و فـرنگیس روی مبل کاناپه 3 نفره خوابید بعدازمدتی مـن رفتم داخل اتاق بالای سر فـرنگیس دیدم خوابیده اوهم مانند فرشته و به همان حالت خوابیده بودبااین فرق که کسش ازکس فری چاق تر و پرپشم تربود نشستم روی مبل روبروی اوفاصله 2 متری کیرخودرادرآوردم و مشغول جلق زدن شدم رفتم بالای سرفرنگیس و در مقابل صورت اوعمل خودراانجام دادم و یواش میگفتم قـربان آن کس و کـونت بشم و ازآب مذی که سرکیرم جمع شده بودروی لبانش مالیدم که یکهوآبم آمدنوک کیـرم راگرفتم و رفتم آبم راخالی کردم و خودرا شسته و برگشتم به همان اتاق بوسه ای برسینه بزرگ فـرنگیس ازروی لباس کردم و بعدکش شورتش راگرفتم بالاتاکس پرپشم اوراکاملا"بخوبی ببینم و کمی هم باآرامش موهای کسش رانوازش کردم آنرابوسیدم خیلی بوی شاش میداد معلوم بودفقط درموقع حمام رفتن کسش رامیشوردبعددیـدم لبـه هـای خـارجی پـاچه شورتش ولـه بـادستم لبـه شورتش رابالاآوردم و چاک کسش راکـه درزیر انبوه پشمهایش محوشده بـودخوب نگاه کـردم عجب کسی داشت نمیدانم اومتوجه اعمال من بودیانه و یاخود رابه خواب زده بود، فـرنگیس دختری درس نخوان بود فقط فکرگردش و تفریح و جلب توجه قرارگرفتن مردان جوان بوددرسن 16 سالگی به عقدمردی درآمدکه خیلی مذهبی و خشن بود از همان اوایل زندگی بـاهم اختلاف داشتند شوهرش ازهمان اوایـل زندگی بمن محبت میکرد، یک شب من به خانه فـرنگیس رفتم مادر و پدرش دراتاق خودبودند و فـرنگیس رفت حمام وقتی متوجه شدم که مادر و پـدرش خوابند و برادرانش هم مشغول دیـدن فیلم تلویزیون بودند فرصت راغنمیت شمردم گفتم میروم توالت، رفتم بیرون پشت درحمام سایـه فـرنگیس راروی شیشه مات درحمام دیدم سریع ازسوراخ کلید در هیکل لخت اورادیدم وقتی دولاشدکون لختش بسمت دربودکس برآمده اش راکه چـاکش دروسط ولبهای بزرگش دوطرفش بودند کس وکون فرنگیس درداخل حمام
    اوداشت بـاحوله کس صورتی رنگش راخشک میکردکس توپی داشت، بعدازمدتی اوزندگی مشترک باهمسرش رادرطبقه بالای منزل پدرش شروع کرد، یک روزبعد ازظهربرای دیداراوبمنزلشان رفتم مدتی درکنارمادرش نشستم و صحبت کردم سراغ اوراگرفتم گفت بالاباشوهرش هست میخواهی بروبالا آنهارا ببین و اگرخواستی دراتاق پسرم که درکناراتاق آنهااست استراحت بکن، من هم ازخداخواسته رفتم بالا و ازسوراخ کلیددیدم آنهامشغولند فـرنگیس خوابیده پاهای خودرابازکرده و بالاآورده به صورت 7 گرفته و کیـرشوهرش راتـاخایه تو کسش جاداده صبرکردم تاکارشان تمام شد همان موقع من درزدم که شوهرش دررابروی من بازنمود و کیرراستش اززیر پیژامای تنش معلوم بـود و سریع رفت توالت فـرنگیس هم یـکوری شده بـود، کس لخت و بـرآمده اش اززیرپتوبیرون افتاده بـود و من بخوبی آن رادیدم گفتم ببخشید بی موقع مزاحم شدم گفت خوب کردی آمدی البته فکـرکنم شوهرش کلی تودلش بمن بد و بیراه گفته بوداو ازآن مردانی بودکه فقط بفکرخودش بود و کمتر متوجه نیاز زنش به ارضاء جنسی بو ماارتباط خوبی باهم داشتیم میدانم کـه اوبرای رفع نیازهای جنسی جلق زیادمیزدچون ازمن مجلات سکسی و بعدافیلم سوپر میگرفت تـاحتی اثرلبهای ماتیکیش رابرروی عکس یک کیـربزرگ رادریکی از مجلاتی که من به اوداده بودم دیدم ازطرفی بـابعضی زنها و دخترها نیز هم جنس بازی میکرد. دخترعموی بزرگم یکی دیگرازدخترهایی بودکه جلق زدن مرااز نزدیک بخوبی نگاه کرد، دماغ اونیزپهن باسوراخ های نسبتاکوچک بود و میگفت دوست داردسوراخ های دماغش بازترباشد، یـک شب زمستانی بوداو منزل ما بود، بعدازخوردن شام زودتـررفتم داخل اتـاقم چون میدانستم او برای خواب به اتاق کناراتاق من خواهدآمد و پرده بین اتـاق خودم راکنارزدم و مقداری ازپرده اتـاق کناری راهم جمع کردم تابتواندداخل اتـاق مراببیند لباسهایم رادر آوردم و بـا شورت و زیرپیراهن نشستم روی تخت و شروع کردم به جلق زدن او بداخل اتاق آمد و شروع کرد به راه رفتن و من اورادیدم که آمدجلوی قسمتی از پرده که آنرا کنارکشیده بودم ایستادش و ازجلق زدن من جاخورد و بهت زده مرا نگاه میکرد من درآن لحظه به اوج لذت رسیدم پاهایم میلرزید و ناگهان آب منی من با فشار بیرون پرید وهمه اش رادرکف دستم خالی کردم و او همانطورمرانگاه میکرد زمانی که خواستم بلندشوم و برای شستن دست و کیـرم به توالت بروم اوخود راکنارکشید تامن اورانبینم همان شب جلـق زدن مـرابخواهرم گفت و من شنیدم حال باخود چه کردنمیدانم چون اتاق تاریک بود و من قادرنبودم او راببینم، صبح اول وقت ازخواب بلندشدم دیدم بـرف سنگینی باریده تندرفتم داخل اتاق گفتم بلندشوببین بیرون چـه خبره گفتم برف سنگینی باریده و ممکنه دیر بمدرسه برسیم چون هم مسیر بودیم بلند شدرفت توالت و من هم برای دیدن کس و کون او رفتم پشت درتوالت و از سوراخی کـه فقط میشد زیرشکم را درحـال نشستن بـرای شاشیدن رویت نمودکس او رابرای اولین باردیدم کسی با چاک چسبیده برآمده سفیدمثل بـرف بدون مـومعلوم بودبه تازگی پشمش راتراشیده بودعجب کس بـاحالی بادیدن آن کس تحریک شدم ولی وقتی بـرای جلق زدن نداشتم. خاطرات زیادی ازآن منزل و زنـان و دختران دیگری که به آن منزل میامدندیادرهمسایگی بودند و مـن برایشان جلـق زده بـودم و یـاهیکل لختشان رادیـده بودم یـابه شوهرانشان کس و کون میدادند یاکیرشان رامیخوردند ومن آنهارادیده بودم یاددارم یادش بخیر. علی از تهران
    سکس درزندگی من قسمت دوم
    منزل قبلی من درمرکز تهران بود و منزل جدید درشمال غرب تهران اوایـل مهناز همسایه منزل قبلی مازیاد به خانه ما میامد و گاهی از اوقات بـامن نیزبگردش درپارک یامحل های تفریحی میامد و چون میدانستم که سعی میکندنظر مرابرای ازدواج باخودش جلب نماید از او دوری میکردم و اوبه عناوین مختلف مرامیپایید چندباردراتاق زیر زمین که آنرامسکونی کرده بودیم رفتم و کف اتاق روبه شمال می خوابیدم و مهناز آهسته به زیر زمین میامد و درپشت شیشه اتاق می ایستاد و جلق زدن مراخوب تماشا میکرد و در آن مدت هیچ صدایی از خود بروز نمیداد تا من کارم را به پایان میرساندم یک روز وقتی من جلق می زدم مهناز آهسته و بی سر و صدا آمد به زیر زمین و من هم طبق عادت مشغول جلق زدن بودم و او هم بـه تماشای جلق زدن من پرداخت و من هم به اوج لـذت رسیدم و آب منی از سرکیـرم بیرون آمد و مهنازهم همانطور ایستاده بود و نگاه حسرت بـاری میکرد، سپس مـن کمی استراحت کردم و پس از مدت کوتاهی ناگهان مهناز بی مقدمه مراصدا کرد و آمد داخل گفت خسته نباشی علی آقا کارشاقی کردی، گفتم کاری نکرده ام که خسته باشم با لبخند شیطنت آمیزی بمن نگاه کرد گفت میدانم دست هایت نشان میدهد که کار خسته کننده امخوبـی را انجام دادی آثارش تـو دست هایت هست یـک نگاهی هم به کیـرنیم خیزم از روی شلوار انداخت و گفت آخیش گریـه بچه را درآوردی و میگی کاری نکردی و بدون اینکه من جوابی بدهم از اتاق رفت بیرون. در 3 طبقه ساختمان مقابـل منزل ما سه دختر بودند. طبقه سوم دختری بود بنام پـروین که حـدود 35 سال سن داشت کارمنـد شرکت مخابرات بود، زیبا نبود قیافه معمولی داشت، خیلی ازخود راضی و مغرور بودهمیشه پرده اتـاقش حتی آشپزخانه اش رامیکشید و گاهی اوقات پرده آشپزخانه راکمی کنارمیزد ولی پرده اتاق پذیرایی راهر شب بعدازخاموش کـردن چراغهای آپارتمانش کنارمیزد و من هم درهمان موقع روی تخت خواب یادرکف اتاق طوری قرارمیگرفتم تا اوبتواند جلـق زدن مرا ببیند، ولی اوعلاقـه ای به دیدن عمل من نشان نمیدادشاید درمحلی قرارمی گرفت که نمی توانستم اوراببینم امامن کارم راادامه میدادم تاآبـم بیاید.


    درطبقه دوم دختری بـودبنام فـریده و معلم بـود و سن اوهـم بالای 30سال نشان میداد و چادری هم بـود البته خارج ازخانـه. روز اولی که بـه این منزل آمد هنگام غروب آفتاب برق منازل قطع شد و همه جـاداشت تاریک میشد متوجه شدم که خانمی هی میگوید آقا، آقارفتم پنجره رابـازکردم دیدم درتراس مقابل اتاق پذیرایی ایستاده و طرف صحبتش من می باشم و تقاضای شمع یاچراغی را داشت که بتواندازروشنایی آن استفاده نماید گفتم بفرماییدپایین که منهم سریع رفتم دوتاشمع برایش بردم وبه اودادم و فـریده خانم هم ازمن تشکرکرد، من درمقابل اوجلـق نمیزدم امامدتی بعدیکروز طبق معمول من داشتم جلق میزدم که دیدم مهین پرده اتاق خودراکنازده غرق نگاه کردن عمل من میباشد مـن خوشحال شدم کـه بعدازمـدت مدیدی سوژه جدیدی رایافته ام کارخودراادامه دادم تاآبم آمد و او مخفیانـه جلق زدن مراازآن ببعدنگاه میکردتا اینکه اوهم ازدواج کرد و شوهرش رابهمان خانــه آورد و منهم ازآن وقت ببعد درجلوی اوجلق نزدم.


    درطبقه اول آن ساختمان دختری بودبنام آذر که درمنزل خـواهرش زندگی میکرد او لاغربودمعمولا"شبهـاساعت ده شب ببعـدگوشه پرده اتاقم راکنارمیزدم و زمانیکه اوچراغ اتاقش راخاموش میکرد من درجلوی تختم می ایستادم و جلق زدنم راشروع میکردم و آذرپشت پنجره اتاقش می ایستاد وجلق زدن مرانگاه میکردچون من خودرادرجایی قرارمیدادم که فقط اومیتوانست مراببیندوآنقدر ادامه میدادم تافوران آب منی مراهم خوب ببیند، یک روزبعدازظهر زنگ درمنزل من بصدا درآمد با آیفون جواب دادم گفت من آذر همسایه روبروی شما هستم وباشما کار دارم گفتم کمی صبرکنید، رفتم درب خانه را باز کردم وتعارف کردم بفرمایید داخل، گفت نه خواهرم منزل است میداندکه آمده ام اینجا انشأله بعدا"خواهم آمدگفتم پس بامن چکار داریدگفت میدانم که شماکتاب زیادداریداگرکتاب بردگان سیاه رادارید بمن بدهیدتامطالعه کنم چون روزهابیکارم من هم گفتم برایت تهیه میکنم چون نمیخواستم فورا" خواسته اش راعملی نمایم بعد از چند روز کتاب را به اودادم و اغلب شبها که درخانه بودم کارخودراانجام میدادم و بمحض شروع جلق زدنم آذرچراغ اتاقش راخاموش میکرد ومرانظاره گربود تاآبم بیاید. یک شب پیش خودفکرکردم ببینم هنگام جلق زدن من آذرچه کارمیکندطوری که اومتوجه نشدرفتم ازپشت شیشه درپشت بام بادوربین داخل اتاق آذررانگاه کردم چراغ روشنایی داخل کوچه مقابل اتاق آذرقرار داشت و نورآن چراغ داخل اتاق را روشن کرده بود و دیدم آذرشلوار وشورت خوراپایین کشیده و داردکس خودرا میمالدفهمیدم درهنگام جلق زدن من اوهم جلق میزندخوشحال شدم نگاه کردم دیدم باسرک کشیدن ازپنجره دارددنبال من میگردد سریع آمدم پایین رفتم داخل اتاق و بکارخود ادامه دادم تا آبم آمد و درهمان هنگام نیزآذربه دیوارتکیه داده بود و بیحرکت ایستاده و مرانگاه میکند معلوم بوداو هم آمده است. چندروزبعدزنگ دربه صدادرآم گوشی آیفون رابرداشتم گفتم کیه؟ پاسخ دادآذرهستم تعارف کردم بفرمایید داخل و اوهم باپررویی تمام آمدبه آپارتمان من بعدازسلام و احوال پرسی آمدداخل اتاق خواب من نشست روی زمین وگفت شماهم بشینید کنارمن تاباشما صحبت نمایم رفتم برای اوچای وکمی میوه آوردم و نشستم درمقابلش آذرگفت من بشماعلاقمند شده ام مخصوصا"با آن کارشب شما گفتم کدام کارگفت روم نمیشه بگم همانکاری که شب هاانجام میدی منهم معتادنگاه کردن به شماشدم امامن یک دخترم و میترسم خانواده ام متوجه شوند آخرمن ازشماخیلی خوشم می آید و دوست دارم همسرشمابشوم خلاصه به اوگفتم فاصله سنی بین مازیاد است. گفت برای من مشکلی نیست چون دوست دارم بافردی مثل شما ازدواج کنم که درزندگی همه چیزداشته باشد وکلی بااو صحبت کردم تامرافراموش نماید و فکرکرده بودکه من فورا"قبول میکنم و منتظرواکنش مثبت من بود چون خودراخیلی به من نزدیک کرده بود وکمی اورامعطل نمودم واوهم باخداحافظی مأیوسانه ازمنزل من رفت بیرون و منهم احساس خطرکردم و دیگردرمقابل اوجلق نزدم البته برای مدت 5 ماه من در تهران نبودم و به مسافرت رفته بودم و آذرهم درمدتیکه من نبودم بابرادرشوهر خواهرش که راننده کامیون بودازدواج کرد و من هم دیگردرمقابل هیچ زن یا دختری جلق نزدم.


    نوشته: علی از تهران

  • 7

  • 2




  • نظرات:
    •   f_k_koloft
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • کیری بود میخواستم بهت بگم مجلوق که دیدم خودت اعتراف کردی پس کیر رخش رستم در ماتحتت با این داستانت


    •   کوس میخام لامصبا
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • برو کونی


    •   єнѕαи
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • O n Vaght miran khar az Ghebres miyaran


    •   error_7
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • یعنی مجلوق الهویه تر از خودت خودتی این همه کوس دورو برت بود نکردی دماغ همه اون دخیا تو کونه خرسیت کیر آقا!!!!!!


    •   barbod.jonobi
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • بچه کونی
      رمان نوشتی آخه ؟
      بیام همچین بکنمت که تا سه روز تاتی کنی ها
      خاک بر سرت


    •   man008
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • چقد خندیدم خدایی. مخصوصاً با اون نوع نوشتنش. معلوم بود به خاطر خنده اینو نوشته بود. دمت گرم . کیرم دهنت biggrin


    •   saeed021 021
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • lol khiliiiiiiiiiiiii ziad booooooooooooood


    •   آنـــوهــــه
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • تویی که خودت به مجلوقیتت مفتخری چی بهت بگیم بری پیدات نشه اینورا :|
      روانین ملت :|


    •   zbrush5
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • کسکش تو همون افغانی نیستی که دانشجو و دختر صابخانه
      کسکش لحجه افغانیت اینجا هم هست کیرم تو افغانیتم رفت یعنی هیچکس این لحجه تخمیرو تشخیص ندد


    •   Fight night
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • کیرم تو لهجت


    •   Fight night
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • دختر یا پسر واس سکس شیراز و جهرم


    •   saeedrex
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • برو کیرم دهن افغانیت خوار کسته رمان نوشتی واسه من جغی عنتر کیرم دهن تو اون دختره که با جغ تو حال نکنه کیره عنتر


    •   DickLord
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • نه خیلی کار خوب و پر افتخاری کرده!!
      نشسته یه رمانم نوشته


    •   JAMSHID_SE7EN
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • اینجا یه زمانی شهوانی بود الان شده جقوانی
      یه سری جقی عقده ای بچه گدا ریدن تو این سایت


    •   67sara
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • داستانتو نخوندم ولی تیترش منو یاد یه پسر بدبخت مثه تو انداخت که نصفه شبا تو ولنجک دم خابگامون راه میرفت و کیرشو نشونمون میداد و میمالید فک کن اون همه دختر از 4 تا ساختمون 4 طبقه از پنجره نگاش میکردیم و میخندیدیم اونم ذوق میکرد و بیچاره تا دم صبح ادامه میداد. روانی بود. آخر سر گرفتنش نگهبونامون


    •   motaahel
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • خیلی کیری نه بلکه گوزی بیش نبود داستانت. آخوندی یا پیر مرد دهقانی؟!! انشای فجیعی بود و طولانی و حال به هم زن دارای پشم کس تهوع آور و حتی شرت با بوی شاش.... مریضی و با سواد نم کشیده


    •   parvazzi
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • یک لحظه فکر کردم پسر خواهرم که دوم دبستان هستش برام انشا نوشته و فرستاده. خوب مردک این چه نگارش مزخرفی هست که تو داری؟ wacko


    •   roham -sadeghi
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • چقدر زیاد بود


    •   vafa77
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • از دوران بلوغم عاشق زنان و دخترانی بودم که دارای دماغ بزرگی بودند و بادیدن آنهاتحریک شده و کیرم راست میشد biggrin
      پس با این حساب حیوون مورد علاقت باید فیل باشه
      چون خیلی تحریک میشی
      خاک تو سرت با این فانتزیت


    •   mardejavan
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • داستانت خیلی بانمک و خنده دار بود good acute


    •   mehdi.jo21
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • خودتو به یه روانپزشک نشون بده
      ایشالا خوب میشی


    •   sonic dx
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • دفعه بعد میام ننت رو میکنم تو هم بیا ببین هی جق بزن clapping


    •   rukn
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • هوی شلغم افغانی گاو عمه ننه . . .توی کونی افغانی سنی ملخ خور مارمولک پرست چرا اسم علی رو رو خودت گذاشتی؟منم اسمم علی اه.درسته اینجا ها می پلکیم و خیلی به مذهب تعصب نشون نمیدیم ولی اونقد هم بی غیرت نیستیم که بزاریم توی کس مشنگ بهمون توهین کنی .کره خر کونکش جاکش میله ی همون پنجره ی مات مشکی تو کونت کره خر


    •   mkosdoost
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • کیرم تو نوشتنت
      حالم بهم خورد


    •   takavarjoon
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • جلقکی بود، ننویس . . . . . . . . . . .
      شاشیدم تو غده های لنفاویت، کله کیری دیگه ننوس.


    •   reza kir koloft1
    • 5 سال،10 ماه
      • None

    • کیرم تو کسه مادرت جلقوی کثیف


    •   آرامبخش
    • 5 سال،3 ماه
      • None

    • آخی
      یاد فیلم mallena افتادم
      ممنون از اینکه اینقدر وقت صرف نوشتن داستانت کردی
      به کسایی که فحش میدن اهمیت نده
      بیشتر به خاطر اینکه توی ایران بزرگ شدن
      دست خودشون نیست
      فکر میکنن فقط خودشون خوبن


      ولی فکر کنم اسمت تو فامیل بدجوری به بدی در رفته باشه
      حتما دوست داری اینجوری


    •   آرامبخش
    • 5 سال،3 ماه
      • None

    • آخی
      یاد فیلم malena افتادم
      ممنون از اینکه اینقدر وقت صرف نوشتن داستانت کردی
      به کسایی که فحش میدن اهمیت نده
      بیشتر به خاطر اینکه توی ایران بزرگ شدن
      دست خودشون نیست
      فکر میکنن فقط خودشون خوبن


      ولی فکر کنم اسمت تو فامیل بدجوری به بدی در رفته باشه
      حتما دوست داری اینجوری


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    داستان های مشابه


    جستجو