جناب سروان منحرف

    سرباز با دو دست به زمین سرد چنگ زد و تقلا کرد خودشو بکشه کنار اما جناب سروان دلاوری با تمام وزن زمینگیرش کرده بود.شب از نیمه گذشته بود و همه جا تاریک بود! سروان با تمام توان با کیرش ضربات هماهنگ فرو میکرد و سرباز از شدت درد ناله میکرد و ضجه میزد بسه دیگه جناب سروان ! بخدا پاره شدم! اینجا پر از مار و عقربه! میترسم ! ولم کنین دیگه! مرد انگار کر بود ولی عمیقا لذت میبرد، این کون خوش تراش سفید تنگ کجا و اون کوس پیر گشاد زوار در رفته چند شکم زاییده زنش کجا!
    حس کرد سر کیرش مور مور شد و یکهو ابش با نعره پاشید تو سوراخ پسرک ! نفس نفس میزد و رخوتی ملایم و لذت بخش وجودش فرا گرفت، لبهای کبود و نازکش روی لبان سرخ و گوشتی سرباز نهاد و با ولع شروع به مکیدن کرد.!
    دقایقی بعد هر دو در ماشین تویوتا در حال برگشت به گروهان شناسایی بودند.
    سرباز در حال رانندگی به آرامی اشک می ریخت و سروان خیلی عادی انگار نه انگار که اتفاقی افتاده سیگار بر لب پک عمیق میزد و دود به بیرون فوت میکرد!
    ببین جوادی این سری با تشویقی که برات رد میکنم سه هفته میری مرخصی، من که حواسم بهت هست ، چیزی نشده که ، الکی شلوغش نکن ! تو منو راضی میکنی منهم تو رو حمایت میکنم ، دوست نداری که پاسدار نگهبان بفرستمت؟ چقدر تا حالا روی مین رفتن!؟
    سرباز با نوک انگشت اشکش کنار زد و جواب داد: نه جناب سروان من راضیم !
    سروان نیم نگاهی به جوادی انداخت و گفت باریکلا ، پسر عاقل
    با کف دست بزرگش ، گردن نحیف پسرک را نوازش کرد و لبخند رضایتی زد.
    ان شب سرباز جوادی خوابش نمیبرد و به تمام این دو ماهی فکر میکرد که از وقتی وارد گروهان شناسایی شد ، فرمانده بعنوان راننده انتخابش کرد و از همون هفته اول هر چند شب به بهانه گشت شبانه به اطراف جنگلهای بلوط گیلانغرب میبردش و وحشیانه کونش میگایید!ناگهان غمی وحشتناک قلبش فشرد! وای اگه مامان و بابا بفهمن چه به سر پسر عزیز در دونه شون اومده !
    جواب داداشی چی بدم همش ازم عکسهایی با اسلحه میخواد تا با غرور به دوستانش نشون بده! و ....
    فردا اول وقت تصمیمش گرفت ‌، با همون تویوتا گروهان به مرکز بازرسی تیپ رفت و اجازه ورود خواست . منشی بازرسی سرباز خوش چهره و مهربونی به نام محمد بود و از جوادی خواست داخل بشه .فرمانده بازرسی که اهل کرمانشاه بود علت حضورش پرسید و اون با خجالت به محمد اشاره کرد و سوال کرد میشه تنها باشیم؟ فرمانده با تعجب نگاهی کرد و جواب داد : راحت باش ، چی شده و سرباز یکهو بغضش ترکید و تمام داستان تعریف کرد. فرمانده بازرسی سرخ شده بود و از شدت ناراحتی چند بار با مشت به میز کوبید و بعد سرباز مرخص کرد و گفت نگران نباش! بعد نشست و به فکر فرو رفت و کمی بعد از محمد خواست امر بر ، اشپز، راننده کمکی ، منشی و یکی دو سرباز دیگر آن گروهان احضار و بازجویی بشوند و نتیجه تکان دهنده بود ! همه توسط سروان دلاوری گاییده شده بودند و در واقع بیشتر بچه های خوشگل و کم جثه انتخاب میکرده و با تهدید و تشویق به اونها هر چند وقت تجاوز میکرده!
    پرونده تکمیل و برای فرمانده تیپ جهت اقدام فوری فرستاده شد اما فرمانده بعلت همشهری بودن دلاوری و اینکه میل نداشت این واقعه به تهران منعکس بشه فقط دلاوری از اونجا به محل دیگری منتقل و بر تمام ماجرا سرپوش گذاشت!
    چند ماهی گذشت یک روز که محمد قصه ما از مرخصی برگشته و تو شهر گیلانغرب فر میخورد یکهو به سرباز جوادی برخورد کرد، چقدر این پسر تو دل برو بود! جوادی با خجالت جلو آمد و احوال پرسی کرد و از اینکه از شر سروان حشری راحت شده بود تشکر کرد.
    محمد مردد بود اما بالاخره دل به دریا زد و با دلهره پرسید جوادی حقیقتش داشتم میرفتم حموم عمومی ، تو هم میای؟
    جوادی در یک لحظه همه چیز رو گرفت! یاد تجاوزهای مکرر سروان با بوی گند دهنش حالشو بد میکرد اما محمد همسن خودش بود با صورتی جذاب و نگاهی مهربون ! ناخوآگاه ضربان قلبش بالا گرفت و سوراخ کونش تپید و کیرش سیخ شد!با خودش گفت منکه اب از سرم گذشته ! و با من من جواب داد اره ، اره منهم میخواستم یک دوش بگیرم بعد برم داخل تیپ!
    انگار دنیا به محمد دادند،با لبخندی شیطنت امیز چشمکی زد و هر دو به طرف حمام عمومی به راه افتادند ،!
    پ ن: این داستان بر اساس واقعیت نوشته شد.


    نوشته: محمد

  • 37

  • 9




  • نظرات:
    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،5 روز
      • 5

    • آبش نعره می کشه؟
      تا همینجا خوندم و ریدم سر در اون پادگان
      چرا این قدر مزخرفن که سه/چار خط بیشتر نمیشه خوند؟


    •   407TT
    • 3 هفته،5 روز
      • 12

    • اینو نمی دونم ولی رفیقم می گفت پادگان مث زِنا خونس.


      سربازی رفتن مردونگی نیست، سالم برگشتن از سربازی مردونگیه!


      می گفت : اگه یخورده شل بزنی ، کونت می زارن مواد می کنن تو پاچت، معتاد کونی می شی بر می گردی.......


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته،5 روز
      • 11

    • اینا همونایین که دو ماه مونده به کنکور همش انلاین بودن!!(biggrin)


    •   sj0087
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • نصفه اول کوستان قبل ورود محمد خوب بود ولی به بعدش کسشعر شد جقیوست


    •   ناژو
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • نه به اون اشک ریختنش و نه به این افزایش ضربان قلبش...
      مشکلِ فاعل داشت و با ذات کونی بودن مشکل نداشت...
      پیام داستان بسیار زشت بود مخصوصا اونجای که گفت دیگه آب از سرم گذشته..‌.


    •   407TT
    • 3 هفته،5 روز
      • 8

    • شاه ایکس جان، لرزه بر اندامم انداختی گویی که ارضا شده باشم (biggrin)


      پ.ن: از بس سرم تو شهوانیه یادم رفته بودم بنزین ندارم، ربع ساعت نشستم خایه مالی رفیقمو کردم بره 2-3 لیتر بنزین بگیره بیاد.


      چیست این شهوانی که همه را حیران کرده (rolling)


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،5 روز
      • 16

    • حالا همین سرباز جوادی بعدها تعریف میکنه: آره اگه یه روز فرمانده رو چکی نمیکردم شب خوابم نمیبرد.


    •   ariyaii-boy
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • پدر مادر جوادی منتظرن یه دلاور تحویل بگیرن.
      اما بی خبرن از اینکه کل پادگان کونش گذاشتن.


    •   amiirtaraghe
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • عجب بابا عجب


    •   amirwx
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • کرم از خود درخته


    •   M720
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • واقعی به نظر میومد
      گی بود ولی قشنگ به قولAlitrk
      لایک


    •   19masoud13
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • خدا رو شکر توی سربازی هم کونمون نزاشتن
      من هنوز دارم مقاومت میکنم ولی نمی دونم تا کی بتونم مقاومت کنم


      داستان قشنگی ولی دو تا پاگراف آخرش اضافی بود تا همون سرپوش گذاشتن روی ماجرا خوب بود بعد که محمد از مرخصی برگشت داستان خراب شد


    •   amirmiserable
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • هه هه هه
      فرمانده تون به نانازت گذاشتههههه
      خخخ.
      وای خدایا شکر من سربازی نرفتم.
      والا نمئذاشتن سالم در برم.
      راستی میای بمنم بدی.خوشملماااا


    •   Hooman.esf.59
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • نمیگفتی هم خودمون متوجه می‌شدیم، تو یکی از اون
      کون پاره ها هستی
      خسته نباشی دلاور
      خداقوت پهلوان


    •   +Seti-kuchulu+
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • جوادی قصه ما به هرکی که خوشگل بود و دهنش بو نمیداد کون میداد (biggrin)


    •   rez8484
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • باید معاف می‌شدی کسی کونی باشه تو خدمت معافش میکنند این اولین دروغ ات دوم اینکه بازرسی شکایت کردی پیگیر شدن حداقلش اون سروان محاکمه نه منتقل کافی بود عقیدتی سیاسی پادگان اتون هم بفهمه مسئول بازرسی تون وقتی نتونست کار خاصی بکنه باید به عقیدتی سیاسی می‌گفت در مورد تو بلاخره معلوم نشد ناراحتی از دادن یا خوشت میاد


    •   samsepg
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • سکس بدون کاندوم، احتمال انتقال ویروس اچ آی وی/ایدز رو بالا می بره.
      ریختن آب توی سوراخ، احتمال انتقال ویروس اچ آی وی/ایدز رو بالا می بره.


    •   sexybala
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • ا ین کون چیه که دنیا سرش جنگ داره


    •   Mahan.king
    • 3 هفته،5 روز
      • 6

    • علی خیلی ریز شاه ایکس بهت گفت برو سراغ درس مشقت وگرنه میزارم کونت مثل اینا بیای داستان دادنتو بنویسی دیگه خودت میدونی صلاح مملکت خویش خسروان دانند


    •   +A
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دیگه ماشین گشتی ها رو به خصوص اگه سرباز جوون توش باشه آدم حساب نمیکنم ی روزی جلومو بگیرن میگم "برووووووو کونییییی"


    •   آرشام.آریایی
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خداقوت دلاوریه دلاور


    •   407TT
    • 3 هفته،5 روز
      • 4

    • دادا مگه لرزش انداممو ندیدی (biggrin)


      از ترس به خودم ترسیدم:/


      بد جور کردم تو شهوانی در نمیاد


    •   زولان
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • این گی دیگه چه کوفتیه حالم بهم خورد


    •   arash.abi
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • خدا ازت نگذره، تازه داشتم سریال بچه مهندسو فراموش میکردم...


    •   کاربر.قدیمی.هستم
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • منم تو خدمت خاطرخواه همخدمتیم بودم اما هیچوقت بهش دست نزدم.هنوز تو فکرشم


    •   Farzin32
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • نظر شما چیه؟خیلی زیبا بود


    •   Fereshte-ff
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • حالا واقعا تو سربازی از این اتفافا میوفته؟کون همدیگه میزارن؟؟


    •   sarakospanbeh
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • علی برکت الله


    •   Marshaall_Boss
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • آخرش رو خراب کردی.حتی اگه واقعی بود نیازی نبود بنویسیش.


    •   zohreh_1133
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • قشنگ بود


    •   kooos.topol
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • چ کسشر.. فقط میخاسی بدی؟
      سوراخ کونش تپید... کسخل مالیاتی


    •   bokon_ghavi
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • دو سال خدمت کردم والا از این داستانا حتی بین سربازا نشنیدم چه برسه به فرمانده!!!! یعنی فرمانده ما بنده خدا از بس از بازرسی و عقیدتی و.... می‌ترسید که هر هفته میگفت : اگه کسی به عنوان کادو ، هدیه ، سوغات ، یا هر عنوانی ، چیزی برام بیاره ، اضافه خدمت می‌خوره!!! (آخه فرمانده یه گروهان دیگه بخاطر هدیه گرفتن یه پلوپز ، پدرشو درآوردن و فقط بخاطر اینکه نزدیکای بازنشستگی بود دادگاهیش نکردن اما فرستادنش یه جایی تبعید!!!!) بعد این بچه ‌‌‌‌‌‌‌‌‌کونی این داستانو نوشته که مثلا نظامی‌ها رو خراب کنه ،همون کسایی که شبا نمی‌خوابن تا ما راحت بیایم تو شهوانی و جق بزنیم.
      البته اینو بگم همه جا خوب و بد هست ! اما دقت کنید همون‌جوری که محمد این طرفو دعوت کرده به حموم! اون فرمانده هم (اگه مثلا واقعی بوده) با دیدن طرف فهمیده اهل دادنه! آخه کسی که مثلا رفته خدمت اما بخاطر اینکه گشتی نباشه حاضره کون بده! شک نکنید اگه پست هم میداد دشمن کونش میذاشت! همون بهتره که اینا به خودی بدن تا اینکه به دشمن!


    •   Sawidhashari
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • قسمت اول و دوم داستانت همخونی نداشت
      داشت باورمون میشد کونی نبودی و تجاوز بوده خودت نزاشتی
      دیس لایک باعشق


    •   Mmy29673
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • اونی که توروکرده استوار بوده نه جناب سروان بنظرمن.


    •   phoniex980
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • ناموسا حالم بهم خورد (sick) (sick) (sick) (sick)


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو