جنده جابه جایی (۳ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    اول ازتون می خوام قسمت های قبلی رو بخونید تا ماجرا داستان رو کامل بفهمید
    جنده جابه جایی 3 و پایانی:
    دختره با دو تا انگشت به ما اشاره کرد و گفت:هی شما دو تا
    سوار ماشین بشید. و بعد به ماشینش اشاره کرد یه ماشین خدا تومنی تک کابین بود. ما حتی مدلش رو نمیدونستیم. من گفتم ببخشید ماشین دو تا صندلی بیشتر نداره چجوری بشینیم. دختره یه نگاه به ماشین کرد و یه نگاه به ما بعد دوباره یه نگاه به ما دو تا کرد و یه نگاه به ماشینش و گفت: خب شما دو نفرید این ماشینم دو تا صندلی داره
    گفتم:پس راننده کجا بشینه، خودت کجا بشینی؟!
    امیر گفت:خانوم رو باش، بابا ما کونت گذاشتیم، مغزت رو که نگاییدیم.
    دختره به من اشاره کرد و گفت:تو برو تو صندوق عقب
    گفتم:مگه گوسفند میبری قربونی کنی، چجوری تو صندوق عقب جا بشم
    در صندوق عقب رو که باز کرد دیدم نه بابا جای من که هیچ جای سه تا گاو و گوسفند دیگه رو هم داره
    طولی نکشید که به مقصد رسیدیم. ما رو برد تو خونش و خونه که خونه نبود کاخ سعد آباد بود
    امیر گفت:فکر نمیکردم یه جنده...!!! ، ببخشید یه مدیر فروش شرکت صابون سازی اینقد پول دربیاره
    دختره گفت:شرکت مال بابا هست، من هم تو شرکت کمک دست بابا هستم و حوصلم هم سر نمیره
    امیر گفت:خانوم یک متر از خونتون 220 میلیون هست بیا این دیه رو بی خیال شو ما بدبخت تر از این حرف هایی هستیم.
    دختره گفت:شما دو نفر خسته نشدید اینقد من رو دختر و خانوم و فلان صدا کردید
    من گفتم:نه
    دختره گفت:میدونید چیه اصلا من از دیه نمیگذرم، می خوام کونتون رو پاره کنم
    من گفتم:خانوم به خدا ما کونمون پاره شده هست. مدرک هم دارم، نشون بدم؟! نشون بدم؟!
    دختره عصبانی شد و گفت:نشون بده دیگه بیشرف
    منم خواستم شلوار در بیارم و سوراخ کونم که دیگه سوراخ نبود و ایستگاه دروازه دولت بود رو نشون بدم که امیر گفت چه غلطی میکنی شیرین مغز
    گفتم خودش میگه مدرک نشون بده
    دختره گفت:یک ماه بیشتر فرصت ندارید دیه رو بدید وگرنه دوباره شکایت میکنم
    خلاصه از ما آه و التماس و از دختر کیر خر
    من گفتم:حالا اینارو ول کن، شما چرا همین حرف هارو در زندان نزدید
    گفت: من چه میدونم، فقط خواستم بدونید 220 میلیون پول غذای یک سال سگم هست و میخوام کونتون رو پاره کنم
    من و امیر چند ساعتی تو شمال شهر کس چرخ زدیم و فحش ناموسی نگفته نذاشتیم که نثار ساکنین شمال شهر کنیم
    من به امیر گفتم:نظرت چیه مُخ یه دختر پولدار رو بزنیم و 220 میلیون تیغش بزنیم
    امیر با یه نگاه متعجب تحقیر آمیز گفت آخه کیرم تو ساختارت، برینم تو کد ژنتیکت،انتر نکبت با پُتک بزنی تو صورت فرانک ریبری باز قیافش از تو بهتره
    گفتم:میریم تو داریکت پیجشون میگیم 5 ساعت پشت سر هم میتونیم تلمبه بزنیم
    امیر گفت: اونم اسکرین میگیره و توی پیجش پست میکنه و مردم میان پیجمون و با جدید ترین فحش های روز آشنامون میکنن
    امیر ادامه داد: فقط یه راه داریم، اینکه بریم پیش قاضی پرونده و مهلت بیشتری بگیریم
    با قاضی صحبت کردیم و خلاصه حرف های قاضی پرونده این بود که همه کاره دختره هست و کونمون راه فراری نداره.
    من و امیر تو پارک نشسته بودیم یه پیرزن با دود و اسفند و دعا و کتاب و اینا اومد و نزدیکمون شد و گفت:فال میگیرم، آینده رو پیش‌بینی میکنم، کف دست خوانی میکنم و...
    من بهش گفتم:ما تو یه بدبختی بزرگی هستیم میتونی بگی آخرش چی میشه یا چجوری خلاص بشیم ازش
    گفت:کف دستت رو بده ببینم
    من هم کف دستم رو نشونش دادم. یه نگاه به کف دستم انداخت و با تاسف گفت:پدرسگ کمتر جق بزن، خطوط کف دستت از بس جق زدی محو شده، همین که کمتر بزنی مشکلاتت حل میشه
    گفتم:ننه جون تو رو خدا تو دیگه ول کن، بگو بینم چی میشه، چه گهی بخوریم
    گفت:پسرم تو مرکز مشگلاتت یه دختر میبینم
    گفتم:دمت گرم زدی تو خال
    گفت:راه حل اینه که ترس رو زیرپا بزاری و عشقت رو بهش ابراز کنی و بری خواستگاریش
    امیر زد زیر خنده و گفت:ریدی ننه جون
    پیرزنه گفت: نه نه وایسا وایسا یه فرصت دیگه
    گفتم:بگو جون بچت
    گفت: وایسا تمرکز کنم ببینم آخرش چی میشه یک دقیقه چشم بسته بود و زور میزد بعد گفت:آخرش باهاش ازدواج میکنی
    گفتم:ننه جون گیر دادی دیگه، فیلم ایرانی نیست که آخرش به عروسی برسه، طرف دشمن خونی و کونی ما هست
    گفت من این چیزا حالیم نمیشه آخر داستان عروسی هست
    من به امیر گفتم:شاید واقعا راست بگه، واسه همین خونشون رو نشونم داد، شاید واقعا عاشق من شده
    امیر گفت: وقتی عقلت رو بدی دست این پیر کُس ها بدبختی تا فیها خالدونت رفته، چه برسه به تو که عقل هم نداری
    امیر گفت: هوشنگ دست کج رو تو زندان یادت هست که 6 ماه زودتر از ما آزاد شد و نافش رو با دزدی بریده بودن
    گفتم:خب که چی
    گفت:میریم باهاش تو دو سه تا همکاری 220 میلیون رو درمیاریم دیگه
    گفتم:امیر تو رو به کس خوش فرم عمت قسم میدم بیا بی خیال این کار شو، من تا قبل از این قضیه 500 تومن از توالت های بین راهی رو هم نمیتونستم تیغ بزنم حالا بیام با هوشنگ دست کج همکار بشم.
    امیر گفت:تو بیا، فقط باهاش حرف می‌زنیم شاید اصلا پیشنهاد خوبی داد
    خلاصه دو ساعتی بین من و امیر جر و بحث بود و بالاخره من راضی شدم و گفتم خب حالا چه کار کنیم
    امیرگفت: اصلا آدرسش رو نداریم که! بیخیال
    گفتم: از همون اول میگفتی کسکش، سرم رو بردی اینقد زر زدی بعد میگی آدرسش رو ندارم.
    گفتم:یه طعمه ای چیزی میزاریم که بدزدنش بعد دزد رو میگیریم و آدرس هوشنگ کج دست رو ازش میپرسیم
    امیر گفت: انیشتین نمیری اینقد فکر میکنی، آدرس هوشنگ کج دست رو از کجا بدونه
    گفتم:بابا تو این فیلم ها همه دزد و ها خلافکار ها آدرس همدیگر رو دارن و همدیگر رو می‌شناسن دیگه
    امیر گفت: کمتر کس بخور، میریم از بچه های زندان آدرس رو میپرسیم
    من با یه قلوه سنگ زدم شیشه ماشین پارک شده کنار خیابون رو شکوندم
    امیر گفت: چی میکنی مشنگ
    گفتم:مگه قرار نیست با یه جرم کوچیک بریم زندان و آدرس رو بگیریم بعد برگردیم
    امیر گفت: خو میریم ملاقاتی بچه ها تو زندان کسمشنگ کبیر، انگار اسپرم تخم طلایی هرمون زوال کننده مغز داشته تو این 5 سال زندان مغزت گاییده شده
    به هزار و یک بدبختی آدرس خونه هوشنگ کج دست رو گرفتیم.


    بیو گرافی هوشنگ کج دست:
    هوشنگ تو خانواده ای کج دست و مذهبی چشم به جهان گشود و دزدی رو از همون طفولیت با مکیدن شیر زن همسایه شروع کرد چرا که مامانش در واقع مامانش نبود. وایسید تا براتون خوب توضیح بدم. خانواده هوشنگ اینا یه همسایه دارن که طرف از اون مُخ طلایی هاست که تو دانشگاه ریاضی تدریس میکنه. بابای هوشنگ یه روز میزنه به سرش و خونه همسایه رو از وسیله تهی میکنه و به اندازه سه هفته گُه که نگه داشته تو خودش رو میرینه وسط پذیرایی خونش(واقعا میرینه تو خونش) طرف هم که همسایه رو می‌شناخته که چه کاره هست بهش میگه اگه شکایت کنم و... خودت میدونی که چقدر تو زندان هستی تازه به اندازه کافی هم وسط پذیرایی خونم مدرک دارم میدم بچه های دانشگاه دی اِن ای رو دربیارن. بابای هوشنگ میگه خب که چی ، طرف هم میگه خب لای درز زنت، من خوشم از زنت میاد، بده یه حالی کنیم و بابای هوشنگ که در واقع باباش نیست و از اون بیغیرت هاست که با این پیشنهاد هم شاد میشه که نمیره زندان هم شق میکنه که یه غریبه زنش رو میکنه خلاصه این استاد ریاضی حشری ما با زاویه تانژانت تِتا کیرش رو بر لبه کس زن همسایه مماس میکنه و با فرکانس مطلوب داخل و خارج میشه زمان انزال را به دست آورید. استاده هم که کاندوم نداشته محاسباتش اشتباه در میاد و دیر میکشه بیرون و هوشنگ به وجود میاد. خلاصه برای جلوگیری از بی آبرویی هیچکس صداش رو در نمیاره. درنتیجه هوشنگ دست کجی که الان وجود داره محصول اون ژنتیک و این محیط خانواده هست. از این داستان نتیجه میگیریم که هیچ وقت خونه اساتید ریاضی رو خالی نکنید. خلاصه کلام هوشنگ زنا زاده دست کجی بود با ضریب هوشی بالا. هوشنگ اوایل کودکی با پروژه های کوچیک تجربه کسب می‌کرد. ولی رفته رفته به تجربه اش افزوده میشد و روی پروژه های بزرگ دست میزاشت. پروژه های دزدی رو خودش طراحی می‌کرد ولی یکی دو نفری رو برای هر پروژه استخدام می‌کرد. مثلا یه بار از خونه علی دایی شرت و کرست زنش رو دزدیده بود و تو مزایده 150 میلیون به یه کلکسیون دار شرت و کرست فروخته بود.(فقط اون صحنه که علی دایی به زنش میگه پس چلا اون شُلت و کُلسِت قدیمی رو نمیپوشی) خلاصه دزدی هاش مثل چاک کون عمش خاص بود.
    من و امیر رفتیم پیش هوشنگ و درخواست پروژه کردیم. هوشنگ هم گفت: طرح اصلی پایان نامه رو به همراه پروپوزال طرح رو براتون میفرستم
    پروژه:
    اسم پروژه: اسپرم آریایی
    استاد راهنما: هوشنگ دست کج
    دانشجویان: من و امیر تانکر
    پروپوزال: یه شرکت اروپایی تو دنیا گشت و گذار میکنه و مرد های خوش هیکل و قد بالای 190و سیکس پک و چشم آبی و باهوش (همونا که اول داستان های شهوانی توصیف میشن) رو گیر میاره و یه پولی بهشون میده و اسپرم ازشون میگیره و به خرپول های اروپایی که بچه دار نمیشن خدا تومن میفروشه. از اونجا که تقاضای اسپرم آریایی زیاد میشه میان ایران و 3400 نمونه اسپرم توی سه ماه جمع میکنن. حالا شرکت رقیبشون به هوشنگ 500 میلیون پول میده اگه 3400 نمونه رو بدزده و 3400 نمونه از آدم های مغز کیری و کچل بجاشون جاساز کنه.
    هوشنگ مارو مسئول میکنه که توی یک هفته 3400 نمونه از آدم های کیری جمع کنیم و 250 میلیون از پول رو بهمون میده و خودش هم نمونه های اصلی رو میدزده و با نمونه های ما جابه جا میکنه و 250 میلیون هم گیر خودش میاد.
    من و امیر به هم زل زده بودیم که آقا چجوری تو یک هفته 3400 نمونه اسپرم جمع کنیم.
    امیر گفت:سه هزارو چهارصد تقسیم بر دو میشه هزارو هفتصد تقسیم بر هفت روز هفته تقریبا میشه 243 دست جق ناقابل در هر روز برای هرکدوم از ما، تو رکورد جقت چقدر هست؟
    من گفتم:یا خدا من رکوردم 67 دست بیشتر نیست، چجوری 243 دست بزنم
    امیر دو دستی محکم زد تو سر خودش گفت: یا خددداااا تو یه روز 67 دست زدی؟؟!! یعنی اسمت رو باید بزاریم حشرالعظم، جق الکبیر، سلطان بی منازعه جق استقامتی، لعنتی تو الان باید گردنت به پاهات میچسبید،این کمرت چجوری هنوز وجود داره
    گفتم امیر میریم تو بخش کاریابی دیوار میزنیم به آقا بدریخت کوتاه قد کچل کودن جهت اسپرم گیری نیازمندیم.
    امیر گفت:خوب فکری هست. تبلیغ رو که زدیم بزور 6 نفر رو تونستیم استخدام کنیم. یعنی اون 6 نفر هرکدوم از یکی دیگه زشت تر و کیری تر
    خلاصه یه محاسبه کردیم و با احتساب من و امیر برای هر نفر روزی 61 دست جق آب می‌خورد.
    همین رو که گفتیم کارگر ها صداشون در اومد که آقا مگه کارخونه شیردوشی هست، از اسب دریایی هم روزی 61 بار اسپرم بگیری تبدیل به عروس دریایی میشه. خلاصه اعتراض و اینا که امیر به من گفت: 30 میلیون ما اضاف میاریم به هرکدوم 5 میلیون میدیم و بقیه هم اسم 5 میلیون برای یک هفته شنیدن کمر رو سفت بستن و برو که رفتیم.
    روز اول کاری: تا دست 18 اوضاع خوب بود. بعدش کم کم عضلاتمون افت کرد دست 40 به بعد نفسمون بالا نمیومد دست 61 رو که زدیم جلو چشمامون سیاهی میرفت
    روز دوم کاری: تا جق هشتم تو روز کاری دوم اوضاع معمولی بود بعدش دو تا از کارگر ها بیهوش شدن
    با هزار بدبختی بیدارشون کردیم و مجبور شدیم برای قوت گرفتنشون دو تا از نمونه ها رو حروم کنیم و به خوردشون دادیم.
    روز کاری سوم: وارد فاز جدیدی از عرفان جقی شدیم که هرگز کسی به چنین مرتبه ای نرسیده
    روز چهارم: یکی از کارگر ها رو از دست دادیم نمیدونیم محو شد از بس جق زد یا فرار کرد.
    روز پنجم کاری: امیر پسرعموش رو به عنوان نیروی تازه نفس وارد پروژه کرد.
    روز شیشم: دو نفر کاملا کور شده بودن و به عنوان نیروی روشن دل به کار ادامه دادن
    روز هفتم: بعد از اتمام روز 113 نمونه کم اوردیم که با نمونه های دیگه آب و شامپو مولتی ویتامینه گلرنگ قاطی کردیم و 113 نمونه رو هم جور کردیم من و امیر بعد از اتمام کار رفتیم جلو آینه خودمون رو دیدیم، یعنی سه تار مو رو سرمون بود پوست صورتمون شبیه پوست کون پیرزن 114 ساله شده بود قدمون 35 سانت آب رفته بود کمرمون از بس خم شده بود چونمون به زانو پامون چسبیده بود، خلاصه کلام کاملا شبیه اسمیگل شده بودیم.دقیقا عین عین محمود احمدی نژاد. بالاخره 3400 نمونه اسپرم جمع کردیم. نمونه هارو پیش هوشنگ بردیم هوشنگ نمونه هارو شمرد و گفت یه نمونه کم هست
    گفتم:به خدا هرکدوم از ما یه دست جق دیگه بزنه بخار میشه. گفتم این یه دست رو بیا خودت بزن هوشنگ خان. هوشنگ گفت:شرط اینه که طرف کسخل کچل باشه من مثل شما دو این شرط رو ندارم. یکیتون باید بزنید دیگه. امیر مثل فیلم های قدیمی بلند شد و گفت شیر یا خط میکنیم راجو . من گفتم سکه دو طرفش خط هست؟
    امیر گفت: نه کسکش، سکه دو طرف خط از چاک کون مامانت دربیارم. شیر و خط کردیم و نوبت امیر افتاد، جق رو که زد درجا رفت تو کما. مثل آرش کمانگیر که تمام زورش رو گذاشت تو پرتاب تیر، امیر هم تمام قوا رو گذاشت تو پرتاب آبش. امیر رو که بردیم بیمارستان، دکتر جلو اسم بیماریش زد سندروم کیر بی قرار
    خلاصه 10 سال از ماجرا گذشت و من جلو تلویزیون بودم که اخبار گفت:
    شکایت مشتری های اروپایی از شرکت تهیه کننده اسپرم.
    بعد مجری رفت با شاکی ها مصاحبه می‌کرد یکیشون به بچش اشاره کرد. و عکس محدرضا گلزار رو نشون میداد و می‌گفت به من گفتن بابای بچت این هست ولی نگاه بچه کنید، بچه فتوکپی امیر تانکر بود.
    یکی دیگه از شاکی ها به بچش اشاره کرد و گفت:این بچه از 7 سالگی جق میزنه بعد بچه رو نشون داد شبیه خودم بود و من گفتم، پسر کو ندارد نشان از پدر.
    بچه هارو که نشون میداد یعنی انگار شامپانزه با مامانشون سکس کرده. بعد مجری گفت:به گزارش پلیس اینترپل پدران این بچه ها فقط 9 نفر هستن و با رهگیری کد ژنتیکی به دنبال مجرمان این اتفاق وحشتناک هستند. حمید معصومی نژاد رررووومممم!
    پایان


    نوشته: مستمنا

  • 40

  • 1




  • نظرات:
    •   Barad.vafayi
    • 4 ماه
      • 1

    • فقط اومدم اولین نفر بگم کیرم دهنت


    •   Saba_sayna
    • 4 ماه
      • 1

    • وااای خیلی خوب بوددد???? انقد خندیدم اشک ریختم


    •   Dickhead_king
    • 4 ماه
      • 1

    • ناموسا چی زدی این داستان و ایده اومده تو ذهنت
      فکر کنم اثار جق طولانی مدت که زدی


    •   Barad.vafayi
    • 4 ماه
      • 1

    • ولی بی شوخی خیلی باحال بود


    •   mamadkaraji
    • 4 ماه
      • 1

    • قشنگ بود
      آفرین
      ممنونم


    •   Mohsen9734
    • 4 ماه
      • 2

    • زيباترين داستاني بود كه تا حالا خونده بودم دمت گرم


    •   shiraz-m-m
    • 4 ماه
      • 1

    • فقط میتونم بگم تو بینظیری،یه طنزپرداز عالی هسی،چقدر خندیدم مرسی مرسی مرسی،حتما باز بنویس که خوب مینویسی،لایک دوازدهم خدمت شما


    •   Real_slim_shady-
    • 4 ماه
      • 1

    • خوب بود آورین


    •   SSAa699
    • 4 ماه
      • 1

    • ایواای مردم از خنده ..
      خدا دلت رو شاد کنه دلم شاد شد .
      ممنون عزیز دلم ممنون . .
      اصلا هر جمله داستانت خنده دار بود .
      و لذت بخش .
      خواهشا بازم بنویس .
      لایک 16. (rose)


    •   shadow69
    • 4 ماه
      • 3

    • مغزت گاییدم (rolling) (dash)


    •   Sirvanmh1373
    • 4 ماه
      • 1

    • وای چقد خندیدم دمت گرم عالی بود


    •   والدمورت
    • 4 ماه
      • 1

    • خخخخخخخخخخخخ


    •   mobham330
    • 4 ماه
      • 1

    • وای پسر کیرم دهنت


    •   کیر ابن آدم
    • 4 ماه
      • 3

    • خعلی باحال بود. بازم بنویس انصافا...


    •   خوشگلخانم
    • 4 ماه
      • 1

    • عالی مرسی


    •   iman.shahvanii
    • 4 ماه
      • 1

    • بعد چندروز حسابي خنديدم


    •   Mostamna
    • 4 ماه
      • 1

    • دوستان ممنون از نظر های گرمتون که تشویقم میکردن دوباره بنویسم. اگه داستان بعضی جا ها هم ضعف داشت ببخشید دیگه


    •   nilajooni
    • 4 ماه
      • 1

    • وای خدایا من مردم از خنده
      اخه اسمیگل؟؟؟؟؟ (rolling)


      لایک ٢٨ تقدیم قلم طنازت
      بازم ادامه بده نوشتن رو


    •   Soroush_Khi
    • 3 ماه،3 هفته
      • 1

    • ایول داااش کارت درسته بازم بنویس


    •   PediSoltan
    • 3 ماه،2 هفته
      • 0

    • حقا که ایرانی هستی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو