جنده یک روزه

    با شوهرم دعوام شده بود . برای اینکه کش پیدا نکنه زدم بیرون . عصر یک روز اخر هفته ی بهاری بود . البته خرداد ماه . هوا دیرتر تاریک میشد و میتونستم یک دوری تو بازارچه بزنم و برگردم .
    نه تیپ زده بودم نه آرایش داشتم‌
    غمگین و تو فکر بودم و فکرشم نمیکردم حتی یک نفر نظرش به من جلب شه .
    تو فکر بودم چطوری شوهره رو ترک بدم؟ پول از کجا بیارم؟ خسته شدم خدا ‌ ....‌‌
    رسیدم به یک لباس فروشی زنونه و همینطور سرسری تی شرتهاشو نگاه کردم .
    صدای دف می اومد .‌منم انقدر از شرشر زنجیرهای پشت دف عصبی میشم که دلم میخواد جیغ بزنم . حس بدی بهم دست داد و حال بدمو بدتر کرد . صدا هم نزدیکتر میشد. برگشتم دیدم ی پیرمرد با قد یک و پنجاه سیاه سوخته که کت و شلوار زمخت قهوه ای اش به قواره اش زار میزد پشت سرمه و‌داره دف میزنه و تا نگاه منو دید زبون هم دراورد و‌زد زیر اواز . ی نگاه به دندون مصنوعی های لقش کردم و ی نگاه به دستمال گردن چرک قرمزش . بهم چشمک زد و نیششو باز کرد . لبامو جمع کردم و ی اه و پیف کردم و رد شدم . پا تند کردم و‌ دور شدم تا صدارو نشنوم و قیافه نحس یارو رو به خاطر توهینش داغون نکنم .


    نیم ساعتی چرخیدم . و داشتم برمیگشتم . باید چند تا کوچه پس کوچه رو رد میکردم که برسم ایستگاه و سوار بشم برم . بین کوچه دوم بودم که ی پسربچه فال فروش جلومو گرفت و گفت : خاله کمک ......خاله بیا کمک....آجیم غش کرده . بدو تو رو. خدا بدو .
    منم هول شدم و دوییدم دنبالش . با هن و هن رسیدیم تو ی بن بست . ی در قدیمی انتهای بن بست بود که پسر دویید داخلش . منم دوییدم دنبالش . داخل شدم . صدای پا و ناله ی بچه ای می اومد . صدا کردم : ای پسر صبر کن منم برسم . و نفس نفس زدم . راهروی خیلی درازی بود که تهش معلوم نبود . چند تا در اهنی مشخص بود .که اگر لامپ صدی که اویزون سقف بود نبود دیده نمیشدن ‌ .
    دستمو گرفتم به دیوار و صداش کردم . چند قدم رفتم جلو .
    دوبار سه بار صدا زدم .
    کسی جواب نداد .‌ دلم هوری ریخت پایین . خوف کردم . ذهنم داشت تخمین میزد که سریع برگرد و بدو که چراغ خاموش شد و در اصلی با صدای گروپی بسته شد . قلبم ریخت . سریع و بی اختیار چرخیدم طرف در . جیغ تو کلوم خفه شد وقتی سایه ای رو دیدم که بهم نزدیک میشه . نمیدونستم عقب برم یا جلو . مغزم قفل شده بود .
    صدایی گفت:ژوووون . ژیگررررر
    داشت نزدیکم میشد . از یکی دو تا از آجرهای سقف نور وارد میشد . و روی صورتش افتاد . اولین چیزی که دیدم دستمال گردن چرک قرمزش بود . خودش بود . مرد دف نواز چشمک زن .
    گفتم : به خدا نه پول دارم نه طلا ‌.بیا بیا بگرد و کیفمو پرت کردم طرفش . میخواستم جیغ بزنم ولی ترسیدم که اوضاع رو خرابتر کنم . اما با تمام سلولهام ترسیده بودم و میخواستم مراحل نجاتو مهیا کنم . که مغزم یاری نمیکرد .
    خنده بیریختی کرد و ضامن چاقوشو زد . و گرفت طرفم . گفت: برو عقب . برو تا نزدمت.
    عقب عقب رفتم و التماس میکردم . پشتم خورد به یکی از درهای داخل راهرو . قیژی صدا داد و کمی باز شد . پیرمرده گفت : برو تو جنده!!!!برو تو !!! و چاقو رو تکون داد طرفم .
    گریه ام گرفته بود .
    همونطور عقب عقب رفتم تو اتاق . هیچی برای دفاع نداشتم . دور و بر رو سریع نگاه کردم . هیچی نبود جز ی قالی پوسیده و چند تا پشتی و یک دست رختخواب .
    پیرمرده اومد داخل . با پشت پا درو بست و همونطور که چشمش به من بود میخواست قفلو بندازه که نتونست .
    ی اجر با پا از کنار در کشید و گذاشت جلوش .
    اومد طرفم . گفتم : گه خوردم . غلط کردم فحش دادم . ببخشید اخ و پیف کردم . بچگی کردم .سادگی کردم . بزار پاهاتونو ببوسم . تو رو خدا منو نکش .
    گفت:ژوووون . ژووووون . بازم فحشم بده ‌ . جنده کوشولوووو . جنده کسووو . بگو بگووو.
    تیزی چاقو رو گرفته بود طرفم و میگفت فحشم بده .
    تن و بدنم میلرزید .
    گفتم گه خوردم بزار برم . منو نکش عمو . من غلط کردم . و زدم زیر گریه .
    واقعا ترس از مرگ و نیستی وحشتناکه . فکر اینکه سربه نیستت کنن و مادر پدرت همیشه چشم به راهت باشن هراس آوره .
    گریه کردم و خودمو انداختم جلو پاهاش به التماس .
    با نوک کفشش زد تو دهنم .شوری خون و درد و ..... برام مهم نبود . فقط میخواستم اونجا نباشم .
    گفتم عمو من هیچی ندارم .خانوادمم بدبختن پولی ندارن بدن . بزار من برم . تو رو خدا .
    اومد جلو . خیمه زد رو سرم و چاقوشو گذاشت تو چال لپم و گفت: ژوووون جنده کسووو . پاشو . پاشو برو اون گوشه و هرچی گفتم گوش کن .
    سریع بلند شدم و عقب عقب و گریان و نالان رفتم سه کنج اتاق . پیرمرده ایستاده بود سر جاش .
    دستمال گردنشو باز کرد . گفت دربیار لباساتو .
    خشکم زد . به هرچی فکر میکردم غیر از این . عاخه ی پیرمرد مفنگی دنبال این چیزا نیست .
    چاره ای نداشتم . روسریمو درآوردم . موهام ژولیده بود ‌ .
    گفت بندازش اونور . بقیه اشو بکن . لحنش خشن و دستوری بود .
    اروم دکمه های مانتومو باز کردم . ی نیم تنه سفید تنم بود. مثل بچه های تازه بالغ بود هیکلم .سینه نداشتم و مجبور بودم نیم تنه دختربچه های نه ساله رو بپوشم . قد و قوارمم ریزه بود و از پشت سر مثل سیزده چهارده ساله ها بودم .
    داد زد : لخ شو پدسگکگ
    یاد شوهر بیغیرتم افتادم که شش ماهی میشد لختمو ندیده بود بس که سرش تو پایپ و شیشه و‌ گل و تریاک بود .
    لخت شدم . با ی شورت سفید معمولی ایستاده بودم کنج اتاق و عرق شرم میریختم .‌ عرق ترس . عرق تحقیر . .....
    پیرمرده نزدیکم شد .
    گفت بشین تکیه تو بده به سه کنج . تکون نخوریا وگرنه.....چاقوشو تکون داد .
    اشکام از دو طرف چشام میریخت پایین . یاد شبای تنهاییم افتادم .‌یاد مامانم که نمیدونست ی دونه دخترش مدتهاست تنها سر به بالش میزاره بدون همدم .
    پیرمرده جلو اومد . دستمال گردنشو انداخت طرفم و گفت : خفه شو و گریه نکن . اینو بگیر بمال به کست .
    دستمال رو برداشتم . باید چیکار میکردم؟ میمالیدم به کسم؟ که چی بشه؟
    چشماشو خون گرفته بود . دستمالو برداشتم و مالیدم به جلوی شورتم . داد زد :گفتم بمال به کست جندهههههه!!!!
    اومد چنگ زد به شورتم . ی چکم خوابوند تو صورتم که برق از چشمم پرید .‌ حالت دفاعی دستامو گذاشتم رو سرم . اونم دو دستی داشت شورتمو از پام میکند که چاقوش ی خط انداخت روی رونم . جیغم رفت هوا . پرید روم و دهنمو گرفت و هیش هیش میکرد .
    یکهو صداشو انداخت رو سرش و داد زد : صفدر .....هوووی صفدرررررر
    وخی بیاااااااا صفدر
    لای در باز شد .‌ و یک پیرمرد چاق و هیکلی اومد داخل . یک کلاه مشدی سرش بود و یک چشمش کور بود . سر و صورتشم پر از ریش و سبیل نارنجی .
    اومد تو و تا مارو دید گفت: اوی اوی مشتی ....اینی از کوجان آوردی ؟؟؟
    پیرمرد هنوز رو سینه من بود . و‌دستاش رو دهنم . برگشت گفت: درو وبند و عیا توو . کسی دیه نیه؟؟؟
    صفدر نوچی کرد و‌ اومد تو . در و بست و اومد بالا سر ما . موچی کشید و‌ دستاشو به هم مالید و گفت: نکردیش هنو؟؟ جون بکن دیه مشتی!!!!
    تف گوشه های لبشو با استین پاک کرد و گفت : نمیتانی بده مو میتانم . بعد زد زیر خنده .
    پیرمرده هنوز رو تنم لنگر انداخته بود . برگشت به صفدر گفت: چموشه . جفتک میندازه . کمک کن تا بزارم درش!!!!
    قلبم که تا اونموقع کمی اروم شده بود دوباره به تپش افتاد . خیز برداشتم که فرار کنم طرف در . که با صورت خوردم زمین . پامو گرفته بود . صفدر شلوارشو درآورد . پیرمرد ریزه میزه پامو کشید طرف خودش و چنگ زد به شورتم و از پام درش آورد . و با صورت رفت رو کسم و شروع کرد به لیس زدن . بغضم ترکید و تقلا میکردم که سرشو از کسم دور کنم و قفل دستاشو از زانوهام باز کنم . که نمیشد . یکهو یک گاز از چوچولم کرد که ضعف کردم و افتادم . سرم افتاد رو شکم صفدر که موقع تقلاهای من اومده بود و نشسته بود پشتم . دستاشو از زیربغلم رد کرد و پستونامو گرفت و شروع کرد به مالیدن نوکشون .
    دستاش زبر و بزرگ بود و سینه های کوچیکمو اذیت میکرد . گفت: زر و زر رو بس کن جنده وگرنه همین جا چالت میکنم .
    پیرمرد ریزه هه همچنان کسمو میلیسید . زبونشو میچرخوند دور سوراخم و فرو میکرد توش . چوچولمو مک میزد و از شدت شهوت نفسهای بلند میکشید .
    شدت تحریکات اونها روی بدنم کم کم داشت خودنمایی میکرد . اشکم بند اومد . نفسم تند شد و پاهام بی اختیار باز شد و بدنم گرمای شهوت رو تولید کرد .
    صفدر گردن و گوشمو لیس میزد و نوک سینه هامو بازی میداد . و کسم هم در دهان پیرمرد بود و باعث لذت چند برابرم شده بود .
    پیرمرد سرش رو از لای پام بیرون اورد و نگاه به چشمای خمارم کرد و گفت : هاااا؟؟؟ آبت راه افتاده که!!!! و ی لیس محکم به کسم زد و از سوراخم کمی از ابمو مکید ‌. مکش دهانش روی سوراخم حس عالی ای رو به بدنم منتقل کرد ‌ . طوری که زانوها و شکمم لرزید . هیچوقت این حسو نداشتم . شوهرم اهل سکس نبود ‌ . گرم نبود . هیچوقت به ارگاسم نرسیدم ‌ . طعم و لذت جنسی رو حس نکرده بودم . و اونوقت اینجا ؛ حالا ؛ تو این وضع و با دوتا متجاوز خطرناک ٬ این حس به من دست داده بود . برام ترسناک ؛ عجیب ؛ و خوشایند بود ..‌‌.. البته از خودمم شرم کردم که چرا در این شرایط دارم تجربه ناب کسب میکنم . و به خودم
    نهیب زدم که دنبال راه فرار باش نه کامجویی و عقده گشایی . قراره بمیری ‌ . مثل حیوون بهت تجاوز میکنن و همین جا هم میکننت زیر خاک و آب از آب تکون نخواهد خورد . هیچکس هم نمیفهمه که تو چی شدی و چطوری مردی .!!!! آخرش شوهرت میگه حتما با کسی فرار کردی و ابروتم میبره که یکوقت انگشت اتهامی به طرفش نشونه نره .
    صفدر سینه هامو فشار داد و میخواست دستشو به کسم برسونه . پشمای بالای کسمو چنگ میزد و جون جون میکرد .
    کیرش از پشت به کمرم میخورد و آب عشقش خیسم کرده بود .
    از پایین پاهامو انداخته بود رو سرشونه هاش و دستاشو گذاشته بود زیر کونم و دست از لیسیدن نمیکشید.
    صفدر گفت: مشدی وخی بکنیمش!!وخی!!!
    مشدی پاهامو از روی شونه هاش پایین انداخت و دستاشو گذاشت رو قسمت داخلی رونهام و پاهامو کامل باز کرد . و همونطور که خیره شده بود به کسم گفت: بکنیمش!!! انگار خودشم باور نمیکرد باید بکنه .
    ی کس جوان که دست کمی از باکره ها نداشت جلو چشماش برق میزد . و باید تا میتونست ازش کیف کنه . صفدر از عقب منو کشید رو تنش و خوابید .و کیرشو گذاشت لای پام و شروع کرد تلمبه زدن . روی ناهمواریهای بدنش بالا پایین میشدم . دستاش هنوز از زیر بغلم چسبیده بود به سینه هام . دستام ازاد بودن .ولی نمیدونستم چطور برای فرار ازشون استفاده کنم . مشدی دست از کسم کشیده بود و داشت لخت میشد . قشنگ التهاب و دستپاچگی و ماجراجویی در حرکاتش مشهود بود . کاملا برای تصرف من در دلش لحظه شماری میکرد .
    صفدر دست انداخت و کسمو گرفت و چوچولمو انگشت کرد و شروع کرد برام جق زدن. تلمبه هاش سریعتر شد و با یک نفس عمیق لای پام داغ شد ‌ .آبش بدون اینکه به من وارد بشه با همون لاپایی اومد .بدنش شل شد و منو ول کرد . از رو تنش سر خوردم و افتادم پهلوش . خم شد طرفم و سرمو بوسید . و موهامو ناز کرد .
    باید فرار میکردم . باید با آرنج میزدم تو صورتش و میدوییدم طرف در . اما ترسیدم . حس کردم وقتش نیست . باید کنترل اوضاع رو دست میکرفتم تا بتونم زنده خارج بشم .
    پس بهترین فکری که به نظرم رسید رو عملی کردم . (( همراهی برای فریب دادن )) و در نتیجه فرار .
    پس با این تفکر برگشتم و به صورت مرد مو قرمز نگاه خریدارانه ای کردم و در جواب بوسه اش ٬ ریشش رو بوسیدم و با پشت دستم کنار گوشش رو نوازش کردم . و خندیدم .
    با اینکه تعجب کرده بود اما موچی کشید و یک جوووون قوت دار گفت و خودشو انداخت روم . و سر و رو و گردن و لبمو غرق بوسه کرد . نفسش بوی سیگار میداد . سعی کردم خونسردیمو حفظ کنم و برم در نقش یک جنده ی بالفطره . شنیدید که هر زنی یک جنده ی بالقوه اس . باید به فعل میرسوندمش ‌ . باید برای زندگیم میجنگیدم . جنگ من این بود . باید جنده میشدم تا رها شم .
    شروع کردم به بده بستون . بغلش میکردم . میبوسیدمش . پاهامو دور کمرش حلقه میکردم . کسمو به کیر خوابیدش میمالیدم و دستمو به خایه های داغ و آویزونش میرسوندم و لمسشون میکردم . مشدی بالا سرمون ایستاده بود و کیرشو با دست میمالید و نگاهمون میکرد . اتاق پر از بوی تن و شهوت بود . مخصوصا بوی کس من که شدید تحریک شده بودم و مرتب آب پس میداد .
    تنم روی قالی اذیت میشد . گفتم : بریم رو پتو صفدر جون؟؟؟
    صفدر جون جون گفت .از روم بلند شد و بغلم کرد و مثل پر کاه جا به جام کرد و خوابوندم روی رختخواب چرک گوشه اتاق .
    مشدی جلو اومد و گفت: وخی صفدر وخی !!!نوبت مویه!!!!
    صفدر انگار که با رفتار من از معرکه پرت شده بود به خودش اومد . یادش به رفیقش افتاد و تکونی خورد .گفت : هاااا !!!! مشدی!!! بفرما !!!! و از کنارم عقب نشست . حسرت تو چشم سالمش موج میزد .‌ کاملا از اینکه غنیمتی مثل منو باید با رفیقش تقسیم کنه ناراضی بود . مطمئنا اگر این مال رو خودش به چنگ آورده بود امکان اشتراک گذاریش به صفر میرسید .
    مشدی اومد وسط پاهام زانو زد . کیرش تو دستش بود و میمالیدش و زل زده بود به صورتم .
    گفت : ی کاری کن جنده .!! زود بااش!!!
    چشمکی زدم و خندیدم . دستهامو انداختم پشت زانوهام و لنگامو باز کردم و رو هوا نگه داشتم. با ناز و عشوه ای که اصلا دوست نداشتم و ازم بعید بود گفتم : بخور کسمو !!!!
    دستور حمله ی مغزش به دهانش برای لیسیدن به ثانیه نرسید . آنچنان میمکید که تموم تنم رو لرز شهوت گرفت . حقا که کس لیس معرکه و واردی بود . آه و اوهممم به آسمون رفت . واقعا داشتم لذت میبردم . احساسهای متناقض دست از سرم برنمیداشت اما روی هدفم کاملا متمرکز بودم . چوچولم حسابی باد کرده بود . کسم آب انداخته بود و سوراخ کونم نبض میزد . نفس نفس افتاده بودم و بدنم موج میزد . مشدی همچنان میلیسید . زبون به سوراخم فرو میکرد و آب کسم رو میمکید .
    طاقتم رفته بود . واقعا و از ته دل گفتم : مشدی بیا بکنم!!! بیا برو تو کسم !!! کیر میخوام مشدی!!!
    و دستمو از زیر زانوهام برداشتم و پاهامو پایین اوردم . مشدی ی تف انداخت رو کسم و کیرشو نزدیک کسم کرد . گفت:هااااا!!! چی میخوای جنده ؟؟؟ بگو ؟؟؟ اینو میخوای؟؟ آره؟؟ اینو ؟؟؟
    کیرشو لای چاک کسم بالا پایین میکرد و به سوراخم ضربه میزد . ولی فرو نمیکرد .
    گفتم : بکن مشدی . بکن کیرتو تو کسم . مشدی منو بکن . تو رو خدا!!!!!!
    و آه و اوفم بلند شد .
    مشدی هم لفتش میداد تا بیشتر بلاسه و حال کنه . میمالوند و تف مینداخت تو کسم .
    گفتم : مشدی بکن تو کسم!!! مشدی پردمو بزن !!!!!!
    تا اینو شنید کیرشو فرو کرد تو کسم . و با شدت تلمبه زد . منم تا جایی که تونستم پاهامو باز کردم و پستونامو میمالیدم .
    مشدی کیرشو درمیاورد و دوباره میکرد داخل . اینکارش حال میداد . تلمبه میزد و زیر گوشم میگفت : خوب پاره کردم ؟ خوب جرت دادم ؟ دستمال خونیتو ببرم برا ننم؟؟ جوووون . چه کوسی . چه تنگی جنده . دارم میکنمت بچه . بچه جنده ی خودمی . کوست مال من شد .
    منم پا به پاش میرفتم . هر دو سوار بودیم . عرقمون حسابی دراومده بود .
    مشدی تلمبه هاشو اروم کرد . دستشو برد رو چوچولم و مالش داد .به خیالم میخواست ارضام کنه . اما زود دست کشید و انگشت برد طرف سوراخ کونم و کمی فرو کرد . مثل فنر از زیر کیرش پریدم . فهمید دردم اومده . ولی دوباره رفت طرف کونم تا انگشت کنه . منم که اصلا آمادگی نداشتم و هیچوقت کون نداده بودم حسابی شوکه شدم و از زیر دستش در رفتم و پریدم بغل صفدر و بهش التماس کردم: بگو نکنه تو کونم عموصفدر !!!! تو رو خدا !!!!
    صفدر مثل یک بزرگتر که از دعوای بچه ها جلوگیری میکنه ٬ شیربازی درآورد و رو به مشدی که پکر شده بود و میخواست منو از پشت صفدر بکشه بیرون کرد و گفت: هااا مشدی !! ول بده ی دق!!! عجول نباش پیرمرد !!! تا ولت میکنم میخوای کون همه بزاری !!!! ول بده ی دق !!!!
    بعد مچ دست منو گرفت و داد دست مشدی .
    مشدی ناچار روی صفدر رو زمین ننداخت . به امیدی البته . صفدر گفته بود عجله نکن. یعنی اول خوب بگا بعد بکن تو کونش . اما من اینو نمیخواستم . چه خبطی کردم با این نقشه ام . منو چه به جندگی . جندگی که کار هر کسی نیست . جسارت میخواد . قدرت میخواد. روحیه و توان جسمی بالا میخواد .
    تا به خودم بیام دمرم کرد و خوابید روم . حسم از ترس رفته بود و مشدی اینو میدونست . اما سعی به حشری کردنم نمیکرد . کلا گذاشته بود پشتش که بکنه پشتم .
    باید تن میدادم . چاره ای نبود ‌ . به خودم دل میدادم که بالاخره تموم میشه . هیچ شبی بی صبح نبوده . اخر گریه خنده اس و از این مزخرفات .
    مشدی دنبال راه ورود بود . صفدر داشت سیگار میکشید و مارو نگاه میکرد . کیرش مست بود و نیمه خواب و گاها تکون میخورد مثل ی تلنگر .
    مشدی اول خوب سوراخ کونمو لیسید و با انگشت بازش کرد . کمی بدنمو جابه جا کرد و فرم خاصی خوابوند . سنگینیمو انداخت رو قسمت چپ بدنم و پای راستمو خم کرد طوری که زانوم با شکمم مماس شد . خودمو سپردم به خدا و نفسمو حبس کردم . مشدی آروم سر کیرشو گذاشت وسط حلقه ی سوراخم . کاملا وسط . و خیلی اروم آروم شروع کرد به ضربه زدن . عجیب اینکه لذت داشت . واقعا این تقه ها که به حلقه سوراخم وارد میشد لذتبخش بود . شل شدم . و بعد از چند دقیقه احساس کردم که مقعدم پر شد از یک جسم نرم . بدون هیچ دردی .
    مشدی بدون درد کونمو فتح کرده بود . حرفه ای.چه داستانها که نشنیده بودم از کون دادن و جنگ و خونریزیش . و حال که تجربه اولم به این شکل رقم خورده بود متحیر بودم . مشدی همانطور که به آرامی وارد شده بود به همان ارامی تلمبه زدن را شروع کرد . نمیتوانم بگویم که عالی بود و غلو کنم . حس ویژه ای نبود اما برای بار اول لذتبخش بود .
    کم کم تلمبه زدنش سریع شد . دستهاشو به سینه هام رسوند و ماساژ داد . نوک پستونهامو میکشید و ورز میداد . نفسش تند و تندترمیشد و در حرکت آخر کیرش رو تا ته فشار داد و از حرکت ایستاد . آبش اومده بود .
    چند دقیقه در همون حالت موند . کیرش داشت کوچیک میشد . آب کیرش از داخل کونم بیرون ریخت‌ .
    صفدر چهار دست و‌پا نزدیکمون شد ‌ . انتظارش به سر رسیده بود . کیرش راست راست وسط پاش نزدیک صورتم بود .‌ سرشونه ی مشدی رو تکون داد ‌ .مثل کسی که دارن از خواب با احتیاط بیدارش میکنن .‌ نمیخواست مزاحم حس و حال خوبش بشه .اما صبرش هم سر اومده بود برای تصاحب من .
    مشدی هن و هونی کرد و بلند شد .
    : هااااا؟؟؟ صفدر چته؟ قرار نداری بچم؟؟؟
    هر دو خندیدند. پیرمردای دزد خلافکار و متجاوزی که طعمه ی سر به راهی نصیبشون شده بود شاد و سر کیف بودن و واقعا حس جوانی بهشون غالب شده بود .
    شوخی میکردن و میخندیدن .
    صفدر دستمال گردن قرمز مشدی رو داد دستم .منظورش این بود خودمو تمیز کنم .دستمال گردنو پهن کردم و همونجا سرپا مثل وقتایی که سر توالت میشستم ٬ نشستم روش. آب کیر مشدی از کونم قلپ قلپ میریخت بیرون . گفتم : اینطوری تمیز نمیشه . آب میخواد ‌ . باید برم توالت.
    مشدی دندون نشون داد و چشم غره ای بهم رفت و گفت: چی تو سر داری جنده؟؟؟ فکر کردی مو هالویوم؟ یا ای صفدر هالویه؟ کور خوندی !!!!
    بعد رو کرد به صفدر و گفت : نشونش بده هالو نیسی عنتره !!!! بندازش زیری دست و‌ پات کوفتش کن .!!!!
    صفدر امون نداد حرفای مشدی تموم شه . خیز برداشت طرفم و افتاد روم . پخش زمین شدم و
    کمرم درد گرفت . اوووی اوووویی کردم تا دست نگه داره . اما رحم تو دلش نبود . گردنمو مک میزد و پستونام تو چنگش بود ‌ . مشدی هم بالا سرش مثل یک مربی کشتی شیرش میکرد .
    کلافه و خسته شده بودم و از هدف و امکانش دور مونده بودم . سعی کردم متمرکز بشم مجدد .
    گفتم : مشدی بزار کارمونو بکنیم با صفدر . برو تو اونور .
    مشدی ی خفه شو تحویلم داد و نرفت . نگاه خواهشانه ای به صفدر کردم که یعنی تو ردش کن بره . صفدرم که کیرش برای ی حال اساسی راست بود و نمیخواست فرصت همراهی منو با اخلاقهای گند مشدی از دست بده قبول کرد . به زبون خودشون یکچیزی گفت و مشدی رو فرستاد کنار اتاق .
    موبایلم زنگ خورد .به حتم دیر شده بود و خانواده در تکاپو برای یافتنم.


    هیچ کدوم اهمیتی ندادن . تلفنم مرتب زنگ میزد و من زیر پای دو تا پیرمرد مشغول دادن کس و‌کونم بودم . و شوهرمعتاد و بی مسئولیتم مثلا نگران از دیر کردنم.تموم این ماجرا تقصیر اونه . اگر دعوا نکرده بودیم و من از خونه بیرون نزده بودم این بلا سرم نمی اومد . چه داستانی شد .‌کی باورش میشه؟


    صفدر هول نبود . در کمال آرامش به دنبال کامیابی میگشت .اینو وقتی فهمیدم که مشدی دست از تهیج کردنش برداشت و یک گوشه نشست . و اون با تمام وجود خودش رو به تنم چسبوند و بوسه زد . انگاری معشوق گمشده ای بودم در بغل عاشقی بلازده که با وجود حقیقی من دوباره روبرو شده بود و باید از تک تک لحظه هاش بهره میبرد و کام میگرفت. برای آخرین بار .
    نوک سینه هامو میبوسید ‌ زبون میزد . به دهن میکشید . پس میداد و دوباره و‌دوباره از ابتدا .
    از وسط سینه ام تا ناف زبان میکشید و برمیگشت . قیافه خشن و چشم بی فروغش به این حرفها نمیخورد ‌ . اما بود . خودمو سپردم بهش. دستش میان چاک کسم در رفت و‌آمد بود . چوچولم رو میمالید و به سوراخ کونم انگشت میکرد . سرش را لای پاهایم برد و مشغول لیسیدن شدن. ریش و سبیل قرمز پرپشتش رو به کسم و اطرافش میمالید و قلقلکم میگرفت ‌ .‌به قدرت مشدی کس لیسی نمیکرد اما بد هم نبود . سر ذوقم آورده بود ‌ . و حشر داخل رگهای تنم گرم میشد . چوچولم نبض زدن رو شروع کرده بود . طاقت نداشتم و کسم کیر میخواست تا آروم بگیره . دستاش روی سینه هام بود . گرفتمشون و کشیدم بالا که بیاد روم و واردم بش�
    � .‌ خوشش اومد و تنش لیز خورد رو‌ تنم. شکم بزرگش نرم بود و به شکم تخت و‌صاف من فشار میاورد ..اما ناراحتم نمیکرد و احساس یک تجربه نو رو در من ایجاد میکرد .
    کیرش زیاد بزرگ نبود .اما سر گرد و قلمبه ای داشت . میکشیدش لای کسم و من کمرم رو به بالا قوس میدادم که کمک کنم بره تو . بدجور خیس شده بودم و کیرش راحت فرو میرفت . اما دلش نمی اومد تمومش کنه . بازی التماس های من به مشدی رو میخواست .
    با اه و ناله گفتم : صفدر جونم بکن منو !!!! کس تازه عروستو بکن !!! پردمو بزن !!!! برو جایی که تا حالا هیچ مردی نرفته!!! برو تو کوسم!! کیرتو میخوام!!!
    صفدر به مالش ادامه داد و گفت: جنده کساتو دادی اومدی خودتو بندازی گردن من ؟ هالوام؟ من فقط بکنتم !!!! تو‌عروس مشدی ای!!! تو شوهرداری!!! من عاشق کوس های شوهردارم !!!! جوووون!!! تا حالا کلی کوس شوهردار کردم!!! تو رو هم میکنم !!!! بد میکنم!!!! بده بالا لنگاتو!!!!
    و‌ فرو کرد تو کوسم . تلمبه های آروم و عمیق میزد . زبون به دهن نمیگرفت . حرفای سکسی میزد . فانتزیه سوپرمن کس کن رو داشت که همه زنارو کرده . بهم میگفت: جنده کوچولو! کوس پاره! مشدی خوب کردت؟ کونت میزاشت جیک نزدی ؟؟؟ مگه پلمپتو وا نکرد؟ دردت نیومد ؟ جوووون . کوس کوچولوی من . کوسو!!! دهنی!!! صفرزنت منم !!! از زیر کیر شوهرت کشیدمت زیر کیر خودم !!! اون بی ناموس کجاس؟ ننتو میکنه؟؟ ننت میدونه زیر کیرمی؟؟ نمیدونه که!!! از بس موس موس کردی تو ماشین تا بیارم بکنمت!! بیا اینم کیرم !! مزشو چشیدی؟؟؟
    نمیدونستم چی بگم . حرفاش تخیلی و بی قاعده بود ‌ . گاهی میگفت دخترمی! گاهی عروسم! گاهی بچه فسقله. کلی فانتزی روم اجرا کرد ‌ . منم پا به پاش رفتم . حال میداد.
    تلمبه هاش منظم و عالی تو‌کوسم فرو میرفت. داشتم حال میکردم که دست نگه داشت. کیرشو درآورد و مالید به سوراخ کونم . ی تف انداخت سر کیرش و آروم گذاشت تو حلقه ی سوراخم . مچ پاهامو گرفت و از هم بازشون کرد . لنگام رو هوا و تو دستاش بود .از بین هفتی پام صفدر شکل صلیب دیده میشد . و کیرش وارد کونم میشد . کم کم و خیلی آهسته به انتها رسوند و تلمبه های کوتاه و آروم زد . پاهامو ول کرد و اومد سینه هامو گرفت و شروع کرد به خوردن ‌ . تلمبه میزد و سینه هامو میمکید و حرفای سکسی میزد .
    : کونت گذاشتم عروس! پسرم تا حالا کونت گذاشته؟ کیر اون بهتره یا من؟ از این به بعد کونت مال خودمه و کوست مال پسرم! ی شب درمیون میام کونتو میگام تا از خارش بیفته!!! جوووون‌ .
    جووون عروس چه کون تنگی داری! وای داره کیرمو میمکه!!! جوووون! تو هم حال میکنی؟ بازم بهم میدی؟؟؟
    منم در تایید حرفاش آه و ناله میکردم و گاهی آره و نه میگفتم .
    کیرشو میکشید بیرون و دوباره میکرد داخل . کونم باز و بسته میشد و هوا واردش میشد . و گاهی صدا میداد .
    ی تف رو کوسم انداخت و کیرشو گذاشت تو کسم . چند تا تلمبه زد و دوباره درآورد کرد تو کونم . و هی تکرار میکرد.
    : جوووون دختر بابایی!!! دختر کس طلای خودم!! جووون!!! قربون کوس خوشگلت بشم بابایی!!
    چه خوب که کستو به بابایی دادی! خودم نوکر کوستم . جون دختر کوس ریزم . به جز بابایی به کسی کوس ندیااا!!!
    یکهو وسط تلمبه های دو طرفه ٬ شروع کرد لیسیدن کوسم . چوچولمو مک میزد . انگشت به کوسم فرو میکرد . ریشش از آب غلیظ کوسم خیس شده بود. دوباره کیرشو فرو کرد و تلمبه زد .
    : عروس خوب کون دادیا! ارضا شدی؟؟ آبت اومد عروسم؟؟
    گفتم : نه عمو ! من تا حالا ارضا نشدم.
    کیرشو از کونم بیرون کشید و کرد تو کوسم و گفت: پس پسرم چه گهی میخوره؟ کیر نداره؟؟ خودم کیرت میشم . خودم ارضات میکنم .
    از گاییدن دست کشید .بغلم کرد و سینه هامو خورد . پاهاشو جفت هم گذاشت و منو از پشت نشوند رو کیرش . از زیر بغلم دست راستشو رد کرد و رسوند به کوسم و چوچولمو گرفت . با دست چپشم نوک پستونمو تحریک میکرد . گاهی هم کیرشو تو کوسم تکون میداد . گردنمم زیر زبونش و لباش بود .
    شروع کرد چوچولمو مالوندن . شاید خنده دار باشه که بگم خودمو مثل گیتار تصور کردم تو دستاش . انگار قراره با این دقت و تلاش یک آهنگ زیبا بنوازه .
    چوچولمو میمالید و زیر گوشم حرفای سکسی میزد.
    : کس کوچولوی من! دختر سفت من! جووون !!! فقط خودم میکنمت! پسرا که بکن نیستن!کوس حروم کنن! بده کوستو بابایی بکنه که بفهمی کردن چیه!! جوووون. کیرم تو کوسته بچه! پردتو خودم زدم! از ننت بهتر کوس میدی بچه! این همه آب و حشر حیفه بده بخورم!! جوووون!!!
    گفتم: بکن منو عمو! بکن منو!
    منو خوابوند زمین و گذاشت تو کوسم. تلمبه میزد و با انگشتاش چوچولمو میمالید .
    کم کم احساس خاصی به بدنم نزدیک میشد . یک گرمای عمیق . و یکهو فوران کرد ‌ .‌بدنم موج خورد . کوسم و داخل واژنم باز و بسته شد و سوراخ کونم نبض زد . انگار خالی شدم . مثل یک لیوان آب که سرریز بشه ‌ . حس بینظیری بود . اولین ارگاسم زندگیم .
    صفدر متوجه شد که به اوج رسیدم.
    تو کوسم تلمبه میزد و میگفت: حاملت کنم عروس؟؟ بچه میخوای؟ دوقلو میخوای؟؟ ابمو بریزم تو کوست؟؟ پر از آبت کنم؟
    تا گفتم حامله ام کن عمو! کیرشو درآورد و کرد تو کونم و چندتا تلمبه زد . تکرار کردم حاملم کن ‌ . حاملم کن ‌ .
    که دیدم کیرشو تا ته چسبوند تو کونم . چند تا تکون خورد و چشاشو بست و اروم خوابید روم .
    کار تموم بود .
    نقشمو بهتر از هر جنده ای بازی کرده بودم . و حالا زمان رسیدن به منظور بود .
    مشدی سر حوصله لباس پوشیده بود و حتی اون دستمال گردن قرمزرو هم بسته بود به گردنش .و تکیه داده بود به در .
    صفدر بلند شد .کیرشو ی فشاری داد تا ته مونده ی آب کیر ازش خارج شه . رو به مشدی گفت: اوغور بخیر مشدی! نمیکنی دیگه؟؟ بست شد؟
    مشدی جواب نداد . حال و حوصله نداشت .
    صفدر گفت: دیر و زود شدی مشدی. وخی برو بکش تا شاهو نرفته خانه. بری نباشه تا صبح باید خماری بکشی.وخی برو آ باریک الله!!
    مشدی با سر و چشم منو نشون داد .
    صفدر گفت: پولشو میدم خو! و‌ رو کرد به من و گفت: چند میشه ؟ قیمت بگو . سوار دوتا کیر شدی چند میگیری؟؟
    مشدی خواست چیزی بگه به صفدر . صفدر از نوع ورودم به اون دخمه مطلع نبود و فکر کرده بود جنده ام .و وقتی اون رسیده معاملم با مشدی به هم خورده بود که جفتک مینداختم . ‌ که پریدم وسط و نزاشتم مشدی راستشو بگه. دست پیش گرفتم .
    گفتم : صد تومن . یعنی نفری پنجاه . یک ساعت هم بودم.
    بهترین فرصت بود .دل تو دلم نبود ‌ . شانس بهم رو کرده بود .
    مشدی دماغشو بالا کشید و از در بیرون رفت . انگار براش محرز شده بود ی جنده رو دزدیده و خطری تهدیدش نخواهد کرد .
    صفدر دست تو جیبش کرد و دو تا ده هزار تومانی انداخت جلوم . گفت : گرون گفتی!! دفعه بعد بیا سی بهت میدم!!!
    لباس پوشید و سیگاری روشن کرد و خواست بره! برگشت با چشم سالمش نگاهم کرد . پرسید : شوهر که نداری؟؟ داری؟؟ اگه داری دیگه اینوری نیا!!!
    و رفت .
    لخت نشسته بودم وسط اتاق .
    تلفنم زنگ میخورد .
    باید میرفتم خونه !!!
    من زنده مونده بودم !!!
    جندگی جونمو نجات داد!!
    تلفنم زنگ میخورد . سریع حاضر شدم . وقتی از در وارد کوچه شدم ی نفس عمیق کشیدم . برگشتم سر در اون قتلگاه متروکه رو نگاه کردم . نوشته بود (( گرمابه صفدر))
    هوا کاملا تاریک بود . رفتم به طرف خونه ‌ . ...


    نوشته: سارا

  • 39

  • 5




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 5 ماه،4 هفته
      • 8

    • کلید اسرار : بازار نرین کونتون میزارن!! (biggrin)


    •   Iarashwarr
    • 5 ماه،4 هفته
      • 2

    • عالی بود موضوعی جالبی انتخاب کردی


    •   aseman_zamin
    • 5 ماه،4 هفته
      • 5

    • نمیدونم داستانت واقعی بود یا نه؟ ولی این داستان زندگی تجاوز خیلی از دختران و زنان سرزمینم هست! اونقدر از تجاوز متنفرم که کسانی که اینکارو میکنن به نظرم باید با شمشیر سامورایی شقه شقه شون کرد و بر در دروازه های شهر بزنن تا عبرت سایرین شود.


      من مخالف سکس نیستم، عاشق سکس هم هستم ولی با تجاوز به هر نحو و ممکنی مخالفم. سکس باید در رضایت کامل طرفین انجام شود نه با زور و تجاوز و توهین و تحقیر و خراب کردن زندگی یه نفر دیگه و حتی یه خانواده....


      امیدارم این صفدر و صفدر ماب ها همشون تکه تکه بشن


    •   barde_misham
    • 5 ماه،4 هفته
      • 1

    • عالی سوم (clap)
      شاه ایکس داستان بزار بخندیم و داستان هات باحاله


    •   is_typing...
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • طولانی


    •   hosseinnak
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوشم اومد نوشته خوبی بود امیدوارم باز هم نوشته هاتون رو بخونم


    •   alireza ghatel
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • خخخخ انگار مد شده


    •   bbboban
    • 5 ماه،4 هفته
      • 1

    • قلمت بد نبود.اماانگار تجربه سکس نداشتی.به ذهن ادم میرسه که یه پسر بچه این داستان رو نوشته.اگه فیل هم بود این همه میکردنش از حال میرفت.ا.نم تجاوز.نکته بعد کون دادن درد نداره؟و تو چه دانی چیست درد کون.خودم ندادم اما هیچ وقت از بانوانی که باهاشون رابطه داشتم نخواستم که کون بدن.اونا هم چند بار که امتحان کردیم نتونستن یک ذره تحمل کنن.ذستمال گردن رو که پر از اب کیر بود بست گردنش؟؟؟؟حمام صفدر دالان بود و اتاق وسطی اتاق خوابشون بود.
      جنده مغز بودی خودتم نمیدونستی


    •   Arsene lupin
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • خاطره یا داستان با حال بود.


    •   ghahremanmach
    • 5 ماه،4 هفته
      • 1

    • محشر بود سارا.


      ممنونم


    •   teddy-boy
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • جالب بود ، خسته کننده نبود


    •   teddy-boy
    • 5 ماه،4 هفته
      • 1

    • جالب بود ، خسته کننده نبود


    •   gankr.koy
    • 5 ماه،4 هفته
      • 3

    • سزای متجاوز فقط بیرق مرگه.


    •   shamskirdost
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی بود
      چند تا ایراد کوچیک داشت مثلا توصیفای بیش از حدت که لازم نبود و استعاره ها و تشبیهاتی که کردی تابلو کرده که نویسنده یه مرد هست ولی جدا داستان خیلی خوبی بود لذت بردم (ok)


    •   mobham330
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • کیر بنی ادم تو کونت.اخه اگه دختر بودی ک میزاشتی بکشنت ولی کونت نزارن


    •   Barad.vafayi
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • جنده اینو به عنوان رمان میتونی منتشر کنی.


    •   خوشگلخانم
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • چه پیرمردایه پرقدرتی lol


    •   Aziiii
    • 5 ماه،4 هفته
      • 0

    • توی همچین شرایطی هیچکس تحریک نمیشه
      کاملا مذخرف بود


    •   35741
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • خررررررر خیلی دراز بود نخوندم


    •   adelbozorg
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • والله بخدا اسم بی معنایی گذاشتی رو داستانت .
      اسمشو باید میذاشتی جنده دوزاری .شخصیت اول داستان ظاهرا شیش ماه قبل از تولدش جنده بوده


    •   kooos.topol
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • دس خووووش باحال بود


    •   oscarlet
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • داستان جالبی بود ، واقعیت یا فانتزی ..روایت داستان انقدر جذاب بود که خواننده تا اخر داستان شیفته خواندنش باشه ...لطفن دوباره بنویس .. در این سرزمین همه چیز اتفاق می افته .. من روایت داستانت را قبول دارم ..ممنون


    •   کیر ابن آدم
    • 5 ماه،3 هفته
      • 0

    • لحن یه متجاوز رو اونم سن و سال دار اصلا خوب نشون نداده بودی...


    •   کوسو۱۳۶۷
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • جووون منم دوتا کیر میخوام جررررر م بدن من جنده ام جوووون


    •   lovely_grl
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • پ اینهنه نقشه برا فرار کشیدی آخرش هیچی؟؟ مایکل اسکافیلد کی بودی تو


    •   poya20000
    • 2 ماه
      • 0

    • عالیییییییییییییییییییییییییی واقعا نویسنده خوبی هستی
      لطفا لیست تمام داستانهایی را که تو سایت نوشتی بنویس تا بریم بخونیم


    •   6242Mohammad
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • گوزوها
      اين اكانت هايي كه اخر داستان ميان نقد بررسي ميكنن داستان رو انقدر بدم مياد كه نگو پاشيد سيكتير جقتونو بزنيد فاز جاني سينز نگيريد بينيم???


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو