جنگ بین احساس انسانیت و حماقت

    دیگه از مرز یک سال گذشته بود.خیلی وقت بود باهم بودیم،خوشحال بودیم و از چیزی که بینمون میگذشت راضی بودیم.
    ولی خوب سکس چیزی هست که بین همه حسش ردو بدل میشه کی هست که واقعا به سکس فکر نکنه؟
    ولی خوب ما راضی بودیم شاید چون تو این مدت دوستیم با فاطمه به چیزی جز کنار هم بودن و یه دوستی سالم فکر نمیکردم خیال سکس باهاش به سرم نزده بود.نه دروغ نمیگم خیالش زده بود اما هیچ وقت جدی نبود،اره اینطوری بهتر شد.
    ولی گاهی یه صدا هایی میشنیدم؛شاید اون فکر کنه تو نمیتونی.تو ضعیفی.شاید اونم دلش میخواد ولی مثل تو نمیتونه بگه!
    خوب هم من هم فاطمه بالغ بودیم طبیعیه گاهی اوقات شاید بیشتر از گاهی دلمون یه تجربه یه چیزی که لذت توش هستو تجربه کنیم.
    با این حال من نمیتونستم از فاطمه بخوام یا حتی بحثشو باز کنم.
    اونو نمیدونم شاید اونم میخواست و نمیتونست.
    ولی یچیزی بود که شکی درش نبود نجیب بودن و متعهد بودن فاطمه
    میدونسم اونم مثل من به یه دوستی فکر میکنه که شاید دور از لذت های شهوت انگیز باشه،ولی خوب نمیتونسم مطمئن باشم هیچ وقت به سکس با من فکر نکرده.
    ذهنم خیلی درگیر این موضوع بود
    ولی این وسط یه اتفاقی افتاده بود حتی اگه فاطمه ام میخواست جنگ درون خوده من جنگِ بین احساس حماقت و انسانیتم مانع میشد
    فاطمه به ازدواج فکر میکرد
    منم همین طور اما من چیزی که اون میخواست نبودم.
    اوایل دوستی با فاطمه بود فکر. میکردم اینم مثل رابطه های قبلیم پوچ و بی معنی تموم میشه و زندگیمو یطوری دیگه براش تعریف کردم
    ولی رفته رفته این رابطه خیلی عمیق شد خیلی عمیق تا جایی که من جرات گفتن زندگی حقیقیمو براش نداشتم
    میترسیدم از دستش بدم
    میترسیدم وقتی منه واقعی رو بشناسه ترکم کنه
    از صمیم قلبم عاشقش بودم و حاضر بودم جونمو براش بدم
    ولی یه چیزی رو خوب میدونستم اون با من اینده ای نداره!
    چیزی که اون نمیدونست همین بود.من از سنگ هایی که جلوم بود خبر داشتم برای همین احساس ها بود که مانع شد خیلی خودمو نگه دارمو چیزی راجب سکس بهش نگم
    دوس نداشم ایندشو خراب کنم و یه خاطره ای رو روی قلبش هک کنم که هیچ وقت یادش نره
    من نمیتونستم حماقت کنم اونم حماقتی به این بزرگی
    وجدانم اجازه نمیداد
    چون میدونسم با اینکه با تمام وجوودم میخوامش نمیتونم برای همیشه نگهش دارم
    پس دلم راضی نمیشد همچین کاریو باهاش کنم
    اما گاهی اوقات یه حسی غریب میگفت:مگه همه سکس ندارن مگه همه لذت نمیبرن مگه همشون اخر سر ازدواج میکنن؟ تو چرا لذتتو نبری؟ تو چی کم داری؟
    اما پشیمون میشدم خیلی زود پشیمون میشدم.
    میدونسم وجدانم نمیتونه تحمل کنه میدونسم این فرهاد، فرهاد واقعی نیست ترجیه میدادم اولش به اخرش فکر کنم تا اینکه اخرش به اولش فکر کنم چون ای کاش هااا دردی رو دوا نمیکنه.
    همون قدری که فاطمه رو دوست داشتم همون قدر به ایندش اهمیت میدادم
    شاید بیشتر نه ولی کم تر هم نه.خیلی برام مهم بود که خوشبخت باشه
    میدونسم باید پامو بکشم بیرون از زندگیش چند بار خواستم اما نمیشد نمیتونسم من با تمام وجودم عاشقش بودم و نمیتونستم ترکش کنم.
    ادمی ام نبودم که خودمو با سکس پولی راضی کنم
    یه روز حال بدی داشتم انگار عوض شده بودم
    سعی کردم کم کم بحثو با فاطمه بازش کنم
    تاجایی که بلاخره ازش خواستم
    خودمم شکه شده بودم!
    این تویییی این همون ادمی هسش که انقدر فاطمه و ایندش واسش مهمه؟!
    توجهی نکردم و ادامه دادم
    +همه اینو میخوان همه لذت میبرن منم میخوام این لذتو با تو تجربه کنم یک ساله که باهم هستیم فکر میکنم کافی باشه
    -فرهاد!
    +جانم
    -متاسفم برات.
    اینو گفت و افلاین شد.
    پسر این چه کاری بود که کردی
    خودم از رفتار خودم کاملا شکه بودم.
    کلا از فکرش اومدم بیرون
    هر چند وقت یکبار باز حس غریبی که دیگه غریب نبود یعنی اشنا شده بودو حس میکردم و به بهانه های مختلف به فاطمه منظورمو میرسوندم
    حدوا سه ماه از اولین باری که گفتم گذشته بود
    باز بهش گفتم این دفعه جدی تر و رک تر با ثبات بیشتر!
    +من چیزی از بقیه کم ندارم این حق منه من تو رو دوست دارم حاضرم نیستم نیازمو با سکس های پولی برطرف کنم
    -باشه!
    +باااااااااشه؟؟؟؟؟
    -اوهوم
    باور نکردم
    +جون فرررهاااد؟
    -اره دیگه عههههه باشه دیگه.
    باورم نمیشد قبول کرده بود!
    دقیقا همون لحظه بود که انگار روی اتیش اب سرد ریختن
    جنگ وجودم باز شروع شده بود
    تو.نمیتونی این کارو با دختری که فکر میکنه تو اینده اشی قراره مرد ابدی زندگیش باشی بکنی
    این تو نیستی که میخوای ای کارو کنی
    مغرم پر شده بود از این افکار
    واقعا احساس جنگ شدیدی تو وجودم بین حماقت و انسانیت در گرفته بود!
    کدوم برنده میشد؟
    ته رابطه من با فاطمه تو این یک سال بغل کردن هم تو الاچیق های باغ رستوران و اوج احساسمون لب گرفتن از هم بود
    راضی بودیم و قناعت میکرد نیازی به جلو رفتن نبود!
    اما من میخواستم تجربه اش کنم.
    (((زدم به سیم اخر.قرارمون رو گذاشتیم هنوز شکه بودم قبلش رفتم تو اینترنت سرچ کردم درباره دیر ارضا شدن و کارایی که به شریک جنسیمون حس بیشتری بده دوست داشتم واسش یه تجربه خوبو رقم بزنم.
    رفتم داروخونه یه اسپری خریدم راستش روم نمیشد ولی خوب با کلی خجالت خریدمش.دفعه اولم بود دیگه.
    یه جنس خوب از اینا که تا 24 ساعت ماندگاری دارن
    ولی خب 24 ساعتش که چرته یه چیز برای جلب توجه مشتری نوشتن و تمام.
    جا نداشتیم!
    دوستی ام نداشتم ازش بخوام یا بهش اعتماد کنم.
    یه فکری به سرم زد
    میرم سوئیت اجازه میکنیم برای چند ساعتی!!!
    فکر خوبی بود فاطمه ام موافق بود
    رفتم دنبالش و طبق معمول سلام و احوال پرسی اما این بار فرق داشت با همه دفعه ها فرق میکرد هردومون نو دلمون هراس خاصی داشتیم.
    حرکت کردیم سمت یکی از اینهایی که لب خیابون می ایستن و سوئیت اجازه میدن.
    یکیو پیدا کردیم به نظر ادم خوبی بود.
    وقتی فهمید که شناسنامه نداریم و فقط دوستیم گفت نه
    برای من مسئله داره و نمیتونم بهتون سوئیت بدم مخصوصا که دو نفر هستید و هیچ نسبتی باهم ندارید و خانواده همراهتون نیست.بهش یچیزی بیشتر از قیمتی که طبق روال عادیش بود گفتم!
    کمی مِن و مِن کرد ولی خب قبول کرد
    رفتیم سمت سوئیت و رفتیم داخل.
    پرده هارو کشیدم و گفتم برم دستشویی اسپری رو با خودم بردم
    +اون چیه؟
    -اسپری تاخیری دیگه دفعه اوله هااا میخوای تا دیدم بیاد هیجی به هیجی هاا؟
    +اونو بزنی که وای ویلااااس هیچییی دیگه فکر همه جاشووو کردی اره تو بار اولته!!!
    +شک داری؟
    -نه
    +پس وایسا تا بیام
    اسپری رو زدم و چند دقیقه بعد با اب سرد شستم و رفتم بیرون
    دیدم نشسته رو لبه تخت
    روسریشو برداشتع بود و کیفشو اویز کرده بود
    +خو بیا پر بغلم دیگهههه
    -لوسسس نشوووو ها
    +باش خوب بی اعصاب
    رفتم نشستم کنارش چشاشو نگاه میکردم و قفل هم بودیم!
    ساکت بود همجا دستمو کردم به موهاش و نازش میکردم
    اروم لبمو چسبوندم به لبش و خیلی اروم میمکیدم
    اونم همراهیم میکرد
    همین طوری که با دستم لمسش میکردم اروم اروم دکمه های مانتو شو باز کردم از تنش در اوردم
    چه بدن نازو ظریفی داشت
    بغلش کردم و رفتیم دراز کشیدیم رو تخت دیگه طبق خونده هام تو اینترنت شروع کردم به خوردن گردنش و گوش هاش
    همین طوری میومدم پایین و رسیدم به ممه هاش سوتینشو باز کردم و شروع کردم به میکیدن و گاز گرفتن اون یکی رو هم با دستم فشار میدادم
    دیگه صداش بلند شده و بودو نفساش تند تر و تند تر میشد
    هی سرمو فشار میداد به سینه اش و انگاری با این کارم حسابی حال میکرد

    دیگه طاقت نداشتم و دکمه شلورشو باز کردم و دیدم عه سوتینش هم رنگ شورتش بود و ست پوشیده بود بعد فمیدم فاطمه ام یچیزایی خونده و یاد گرفته شورتشو در اوردم و واییی مات شده بودم یه گوشت خالص صورتی رنگ بی مو لای پاش میدیدم با یه خط چاک خوردگی وسطش
    مبهوت بودم که گفت
    +میشه یکم بخوری؟
    چهرم ام عوض شد باورم نمیشد
    منم تجربه اولم بود و سعی کردم بهش خوشبگذره
    پس گفتم باشه حتما
    زیاد خوب بلد نبودم اما یچیزایی از فیلم ها یاد گرفته بودم
    زبونمو گذاشتم لایه شیار کوسش و از بالا به پایینش میکشیدم حس بدی نبود
    ولی خوب چون تمیز بود و مو نداشت چندش اورم نبود
    داغ بود و خیس این کار صداشو برده بود بالا و خیلی حشری ایش کرده بود
    من که هیچییی کیرم داشت میترکید به خودم اومدم دیدم عهه همه لباسام ک تنمه
    بهش گفتم که
    +ببین بلد نیسیتی بااید لباسمو در میاوردی
    هیچی نگفت سریع لخت شدم و کیرمو گذاشم جلوی سوراخ کسش
    +خوب،اماده ای؟
    -تروخدا ارومم
    ارووم هل دادم داخل جیغ بلندی کشید و خیلی دردش گرفته بود
    چقد داغ و تنگ بود کیرم به سختی میرفت داخل و حس. خیلیی خوبی داشتم
    فاطمه دیگه راعایت هیچی رو نمیکرد و دیگه جیغش تبدیل به اه و اوه شده بود و خیلی بلند این کارو میکرد
    دیدم کیرم خونی شده و فهمیدم که پردشو پاره کردم اما مهم نبود فقط دوست داشتم ادامه بدم خودشم چشاش بسته بود و توجهی نمیکرد
    منم تند تند تلبمه میزدم و عاشق این کار بودم
    از فانتزی هام بود که داگ استایل رو هم انجام بدم
    بهش گفتم چی میخوام و بهش گفتم باید چیکار کنه
    چهار دستو پا شد و به ارزوی فانتزیم رسیده بودم
    اونم هی میگفت تند ترررر محکم تر بکوب
    جرم بده صداش حشری ترم میکرد
    از بهترین حس هاییی دنیاااااا بود
    فاطمه با اون کس به اون قشنگی و اون بدن ظریف جلوم بود و تمام وجودم و تو وجودش حس میکردم
    تو همون حالت تکون خورد و کمرش شل شد و اه کشید
    فهمیدم ارضا شده
    چون کیرم لیز شده بود منم سرعت تلمبه زدن رو زیاد کردمو بعد چند دقیقه حس کردم دارم ارضا میشم سریع کیرمو اوردم بیرون و تو همون حالت ریختم روی کونش.
    جفتمون بی حال افتادع بودیم رو تخت بعد کمی نوازش هم همدیگه رو تمیز کردیم لباس پوشیدیم و رفتیم کیلید سوئیت
    رو پس دادیم و رسوندمش خونه و بوسیدمش و پیاده شد. مثل عادت همیشگیمون.
    تو طول راه ساکت بودیم و حرفی نزدیم هردومون فقط غرق سکوت بودیم شاید از بی حالیمون بوود یا از شدت شکه شدن اتفاقی که پشت سر گذاشتم
    حتی زبونم باز نشد بپرسم چطور بود لذت برده یا نه؟.)))
    اما خوب اینا یه فکرو خیالی بیش نبود[دقیقا از جایی که پرانتز باز شد] چون من نمیتونستم این کارو کنم
    راستش بعد قبول کردن فاطمه خودم کم کم بهش فهموندم که. وجدانشو ندارم و نمیتونم کنار بیام فقط گاهی فکرو خیالت بهم میریزتم ما هنوز با هم هستیم و تجربه سکس نداریم هنوزم نتونستم واقعیت درباره خودمو بهش بگم و هر چقدر میریم جلوتر سخت تر میشه امید وارم یه روزی بتونم بهش بگم و اونم منو ببخشه و منم به این باور برسم که میتونیم برای همیشه باهم باشیم.


    پی نوشت:دوستان این داستان میتونه واقعی یا ساخته ذهن باشه
    تحلیل شما برای من خیلی مهمه و حتما نظراتتون رو میخونم.


    نوشته: ناشناس

  • 13

  • 6




  • نظرات:
    •   -پــคـѵـгـɑـקــروا-
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • هیچ جذابیتی نداشت -_-


    •   Ashkan-khaaan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • نه‌خوب بود نه بد


    •   A.alone
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اگر ملاک نظر دادنو بذاریم رو اینکه داستانت واقعی بااااااشه خوب بود.
      یعنی بلدی مخ مردمو کار بگیری خرچنگ
      بنویس


    •   fazi20
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • بد نبود نسبت به خیلی از چرت و پرتایی که اینجا خوندم اندکی بهتر بود موفق باشی


    •   Faludehmalude
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • گوزآله احمق


    •   Danialoviç
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ببین دوست عزیز وقتی میخوای خواننده ی داستانو بین خیال و واقعیت غافلگیر کنی این خیلی خوش ایند نیست که یهو بگی خب دوستان از همونجا ک پرانتز باز کردم تخیلی بود اینا هیچکدوم اتفاق نیفتاد خداحافظ!!


      باید یه طوری بنویسی که خواننده علاوه بر این که واقعا غافلگیر بشه ، از قدرت قلم شما شگفت زده هم بشه که به چالش کشیدتش.


      به نظرم داستان خام و هول هولکی یی بود و خیلی کار داشت تا به مرحله منتشر شدن برسه.


    •   gankr.koy
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اسم داستانت باید;
      یه فاطمه خیالی،
      در ذهن یک جقی،

      میبود.
      آمو به گاوات برس تو رو چه به فاطمه.....


    •   آپو
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آره عمو به قول گانکر کوی،
      اسم کصتانت باید،
      فاطمه خیالی در ذهن یک جقی فلک زده میبود.


    •   mmb923
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • راستش چون منم با یک فاطمه نامی همچین رابطه ی دوستانه ای رو داشتم (البته بدون سکس) برام جالب بود
      منم مشکل ازدواج رو داشتم و برا همین تموم شد???


    •   مسیحی۰
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جقی جان ضعیف بود.
      حیفه فاطمه نیست !
      تپوندی تو کصتانت ؟
      روزی تو هم میرسه ،
      یه جقی مث خودت.


    •   e_li_na
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • دوس نداشتم طرز نوشتنتو
      ولی اگه واقعی باشه عالیه


    •   e_li_na
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • اینکه دفعه اول زارت بزنی پرده طرفو بپرونی خیلی جالب نیس میزنه تو ذوق ادم...


    •   mamadkaraji
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود داستانت
      منم یه تجربه ی اینطوری داشتم
      گویا تجربه های اولیه اینطوری هستند
      وقتی آدم هنوز عوضی نشده


    •   Militto
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خواننده رو ب فکر فرو میبره و مطمئنم واس خیلیا شبیه همچین داستانی واسشون اتفاق افتاده ...


      خوب بود ،ادامه بده


    •   darya54
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • در بیان احساسات خوب بودین اما یه چیزایی برای خواننده مبهم موند .مثل این موضوع که چرا شما نمیتونستین با فاطمه ازدواج کنین و چه حقیقیتی در مورد شما بوده که اگه فاطمه میفهمید قبول نمیکرد با شما ازدواج کنه.و منم با دوستان موافقم.اینکه یهو خواننده رو از مرز خیال به مرز واقعیت پرت میکنید یه کم باعث شوک و گیجیه خواننده میشه


    •   E1355M
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کیر خورزو خان تو کونت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو