جهل عامه و حماقت خاصه (۱)

    دوستان عزیز منم مثل یسری از شماهام که گاهی نخونده یه دری وری زیر داستان مینویسم اما شما سعی کنید بخونید و نظر مثبت یا منفیتون رو بعد از خوندن بدید


    سال ۱۳۷۵ ، ده ساله بودم که برادرم تو ۲۲ سالگی زن گرفت ، اسم زن داداش نسترن و اون زمان بیست ساله بود
    از همون روزهای اول با من مثل برادرش رفتار میکرد و منم بعد از مدت کوتاهی مثل خواهرام دوسش داشتم ، تو کل این سال ها مادرم و خواهرهام خیلی رفتار صمیمانه ای با نسترن نداشتن و مثل رفتاری که نژاد پرست های سفید با سیاه پوستهای آفریقایی داشتن رو با نسترن داشتن ، و همیشه نسترن که پوست سبزه ای داشت رو تو جمعشون با سیاهه خطاب میکردن ، ولی به نظر من پوست صاف و یکدست اون قشنگتر از سفیدی پوست بقیه بود که با هر اتفاق کوچکی سرخ و سفید و سیاه و زرد میشد ، از همون ماه های اول همه منتظر بچه دار شدن فرشاد و نسترن بودن و این اتفاق سالیان سال ادامه داشت تا اینکه همه نا امید شدن و فقط به نسترن سرکوفت میزند و فرشاد رو این وسط مقصر نمیدونستن، همه این سال ها من شده بودم سنگ صبور نسترن و فقط برای من درد دل میکرد ، من عاشق برادرم بودم و اون همیشه و همه جا حامی من بود ، دوست داشتم همیشه کاری کنم تا نسترن و فرشاد بهتر زندگی کنن ولی بچه دار نشدن اون ها زندگیشون رو داغون کرده بود و هر دو روز به روز افسرده تر و داغون تر میشدن ، سالیان می گذشت و فرشاد خودش رو تو کار کردن غرق کرده بود و نسترن تو تنهایی خودش می‌پوسید،

    من جوون شده بودم و دیگه مثل قبل ، نسترن من رو بقل نمی کرد و بوس و نوازشی در کار نبود ، البته این رفتار از سمت مادر و خواهرام هم دیگه نبود ، دانشگاه و درس و دختربازی دیگه وقت رو از با خانواده بودن ، ازم گرفته بود
    یک روز مامانم گفت فرهاد جان برو خونه فرشاد ببین این سیاهه زندست یا مرده ، هرچی دو سه روزه به خونشون زنگ میزنم ، خطش انگار خرابه کسی جواب نمیده، اون زمان همه موبایل نداشتن ،
    رفتم خونه فرشاد و رفتم داخل ، نسترن ازم پذیرایی کرد و گفت چی شده راه گم کردی ، خوب دلت اومده دخترا رو تنها بزاری و به زنداداشت سر بزنی ، گفتم مامان نگرانت بود من رو فرستاد بهت سر بزنم ، گفت مامان منتظر من زودتر بمیرم تا یه زن دیگه برا فرشاد بگیره که هم سفید باشه و هم براش بچه بیاره .
    وسط این جمله ها که رسید اشکش سرازیر شد و بغض عالم گرفتش، نزدیکش شدم و بعد از مدت ها بغلش کردم و دلداریش دادم ، اونم یه دل سیر گریه کرد ، اون لحظه حسی جز همدردی با نسترن نداشتم و همون جور که مامانم رو بغل میکردم نسترن رو بغل کردم ، آروم که شد گفتم چرا خط تلفن رو جواب نمیدی ، گفت قطعه ، گفتم خوب الان درستش میکنم ، گفت نمیخواد درست نشه بهتره ، گفتم چرا ، که دوباره بغض کرد ، نگذاشتم دوباره گریه کنه و شونه هاش رو گرفتم و گفتم چته تو ، بهم بگو چرا انقدر داغونی، چی شده
    اشکش رو پاک کرد و گفت فرهاد من تو رو بیشتر از داداش خودم دوست دارم جان فرشاد قسم بخور که بهت بگم به کسی نگی و کمکم کنی ، قول دادم که به هیچ کس نگم
    نسترن گفت ، یک ماه پیش رفتم خرید یه پسر شماره انداخت تو کیفم و من بهش محل نگذاشتم ، چند روز بعد خونه تنها بودم اتفاقی شماره رو دیدم و نمیدونم چرا بی عقلی کردم و بهش زنگ زدم ، از اون روز به بعد وقت و بی وقت زنگ میزنه خونه ، اگر فرشاد می فهمید سرم رو میبرید ، من هم اولش شب ها تلفن رو میکشیدم و چند روزه کلا از یه جا سیم تلفن رو قیچی کردم،


    حرفای نسترن برام مثل پتک بود ، چرا نسترن باید به شماره زنگ میزد آخه .
    عصبانی شدم و اصلا نمیدونستم چکار کنم ، نفس عمیق کشیدم تا آروم بشم و تو خونه راه میرفتم ، نسترن با صورت اشک آلود امد جلوم و گفت فرهاد جان ! منم که انقدر عصبانی بودم یه کشیده محکم زدم تو صورت نسترن و نقش زمین شد ، نسترن زار زار گریه میکرد و من هرچی به دهنم اومد بارش کردم ، امدم تو حیاط یه آب زدم صورتم ، نمیدونستم چکار کنم ، یکم آروم تر شدم برگشتم تو خونه ، نسترن تکه داده بود به دیوار و داشت گریه میکرد ، گفت فرهاد به خدا اون چیزهایی که گفتی من نیستم ، اشتباه فکر میکنی ، من داغونم ، اگر تا چند روز دیگه نمیرم، خودم رو می کشم ، هرچند که می رم جهنم ، مطمئنا جهنم بهتر از این زندگیه ، گفتم شماره پسره رو بده به من ، گفت میدم تورو خدا فقط کاری نکن آبروم بره، من فقط یه بار خر شدم به این زنگ زدم ، زندگیم رو خراب نکن ،
    رفتم سیم تلفن رو از جایی که قطع شده بود درست کنم ، نسترن وایساد پیشم درد و دل ،
    گفت فرشاد تو جای من باش چکار میکنی
    گفتم زندگی که همش بچه نیست ، بشین زندگی کن ، بچه دار شدی شدی ، نشدی هم به درک ، انقدر تو و فرشاد زندگی رو سخت گرفتید ، گند زدید به زندگی همدیگه ، حالا که چشمم روشن میخواستی به برادرم هم خیانت کنی
    اشکای نسترن بیشتر شد و گفت به خدا یه لحظه مغزم کار نکرد ، اگر میخواستم اینکار رو کنم که به تو نمی گفتم،

    تلفن که وصل شد زنگ زدم ، کسی جواب نداد
    نسترن گفت فرهاد جان میدونی ما چرا بچه دار نمی شیم، چون فرشاد نمیتونه و مشکل اسپرم داره و دکتر هم بزور باید ببرمش و دارو و قرص هاشم بعد ازمدتی نمیخوره ،
    گفتم حتما میخواستی یه بچه از همین پسره بیاری که بهش زنگ زدی ، یهو نسترن به چشمام خیره شد و چند ثانیه مثل مجسمه شد ، یهو وایساد خودش رو زدن و در همون لحظه اول جای چنگش رو صورتش مشخص شد پریدم سمتش و گرفتمش ، جیغ میکشید و خودش رو نفرین میکرد ، حالش انقدر بد شد ، پیش خودم گفتم مرد ، به گوه خوردن افتادم و می گفتم نسترن غلط کردم نسترن گوه خوردم ، ببخشید ، گرفتمش بغل و زار زار گریه کردم ،
    نسترن ساکت شد و صورتم رو بوسید ، گفت من اشتباه کردم ، تو هم حق داری گریه نکن ، گفتم ببخشید من عصبانی بودم نفهمیدم چی گفتم ، بعد پیشونیش رو بوسیدم
    نسترن نشست کنار و گفت تو دو سال اخیر من با فرشاد رابطه ای نداشتم، هرچند سال های قبلش هم اش دهن سوزی نبود و گاهی دیگه نمیدونم چکار کنم ، این ها رو حتی به مامان خودم هم نگفتم ، فرشاد مشکل داره و درمان نمی کنه و صبح تا شب خودش رو با کارش مشغول کرده و شب هم که میاد از خستگی سریع خوابش میبره ، بیشتر اوقات هم روی مبل جدا از من میخوابه ، من دردم فقط بچه نیست ، به دلم مونده فرشاد بغلم کنه ، بوسم کنه ، نوازشم کنه ، مثل یه ربات بدون احساس شده .


    دلم برای نسترن سوخت چه زندگیه مزخرفی داشت ، فرشاد و خیلی دوس داشتم و نمیخواستم اینطور زندگی کنه ،
    گفتم من با فرشاد صحبت میکنم ، شما که نمی تونید تا آخر عمر اینطور زندگی کنید ، باید درست بشه


    یهو نسترن گفت چی میخوای بهش بگی ، اون که نمیتونه اصلا بکنه ، وقتی نتونه بکنه نمیتونه بچه دار بشه و وقتی بچه دار نشه زندگی ما همینه ، کلمه بکن تو حرفای نسترن یهو حالم رو عوض کرد ، گفتم چه بی حیا ، دیگه قرار نشد تا این حد بی حیا بشی ، بار آخرت باشه ها ،
    یهو تلفن زنگ خورد پریدم گوشی رو برداشتم ، صدای یه پسره اومد گفت سلام عشقم ، من دنبال کلمات مناسب می گشتم تو ذهنم و پسره گفت لبای قلوه ای خوشگلت رو تکون بده و صدای آرامش بخشت رو نثار جان بی مقدارم کن ، میدونی چند روزه شبانه روزم شده فکر به تو عشقم ،
    یهو عصبانیت نگذاشت بیشتر فکر کنم و گفتم کسکش لبای قلوه ای خارمادرت دور کیرم مادرجنده ، صدای اخ و اوخ خارمادرت رو بشنوی وقتی زیرم گاییده میشن ، گیرت بیارم شبانه روز چنان میکنمت خون از حلقت بزنه بیرون ، بعد با نعره گفتم کجایی جاکش که تا ننت رو نگام ولت نمیکنم ، طرف گوشی رو قطع کرد و هر چی زنگ زدم دیگه جواب نداد و خاموش کرد


    یک لحظه دیدم نسترن مات و مبهوت داره من رو نگاه میکنه و چشاش گرد شده ، گفت تو اینقدر بی ادب و بی حیا بودی من نمیدونستم ، بعد آقا برا من تریپ ادب و حیا میگیره ، من شرمنده شده بودم و سرم رو انداختم پایین ، نسترن امد نزدیکم و بغلم کرد و به سینه‌اش فشارم داد و صورتم رو بوسید ، بعد دستکش رو دو طرف صورتم گرفت و با فاصله کمی گفت مرسی داداش فرهاد گلم ، دیگه فکر نکنم زنگ بزنه ، من یاد حرف پسره افتادم و خیره شدم به لبای قلوه ای و خوشگل نسترن ، یک لحظه اختیار از دستم درآمد و بدون اینکه فکر کنم لبام رو نزدیکش کردم و هردو شروع کردیم به لب گرفتم ، هر دو به هیچ چیز فکر نمی کردیم و فقط لب می گرفتیم، تا زمانی که لب هام سر شد دستای نسترن تو تن و بدن و موهام می چرخید، نسترن پیرهن مردونه پوشیده و در حین لب گرفتن از تنش درآورد و دست من رو گذاشت رو سینه‌اش .
    خوابوندمش و در حین لب گرفتن سینه هاش رو چنگ میزدم ، دستش رو کرد تو شلوارم و کیرم رو لمس کرد، من هم از روی لباس کس خیس شده نسترن رو چنگ میزدم
    یکم از نسترن فاصله گرفتم و چهره پر از شهوت نسترن رو دیدم ، یک آن به خودم آمدم و دنیا رو سرم خراب شد ، از جام بلند شدم رفتم سمت حیاط ، در حین خروج نسترن رو دیدم که دستاش رو روی صورت گرفته و گریه میکنه ، حرفی نزدم و لباسم رو مرتب کردم و زدم بیرون ، تا ساعت ها به خودم لعن و نفرین میفرستادم ، تو ماشین داد میزدم و گریه میکردم ، که چقدر من پستم و این چکاری بود که من کردم ،


    تا تصمیم گرفتم برم مغازه داداشم که باهاش صحبت کنم ...


    ادامه...


    نوشته: سیاووش

  • 22

  • 9




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • اول اول اول ..چتوووونه لعنتیا اولیارو نگاییدم ترجیح میدم ی آخر تاثیر گذار باشم تا ی اوله کونده، در مورد داستانم بگم همینکه ب خودت اجازه دادی لب بگیری ازش بیشترم میش میری فقط اولاش سخته


    •   وب.گرد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • به نظرم نسترن مشکوک میزنه!
      بنویس باقیشو ببینم درست حدس زدم یا نه؟


    •   shahx-1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • اگر تو قسمت بعد بگی داداشت گفت برو زنمو بکن بچه دار شه همون چیزایی که پشت تلفن به پسره گفتیو بار خودت میکنم!!
      مردم لاس وگاس هم دیگه اینقدر لاشی نیستن!! (dash)


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • نگارشت خوب بود و بدون اشتباه تایپی و غلط املایی ؛ با حداقل من ندیدم ؛
      دوست دارم ادامه اش رو بخونم ؛
      حدسم اینه که آخرش خیانت میکنی ؛
      امیدوارم اشتباه حدس زده باشم ؛
      متاسفانه بجای اینکه مشکل رو حل کنید راه رو اشتباه رفتید ؟
      موفق باشی


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • ته داستان به این ختم میشه که جور داداش عقیمت رو میکشی و با فداکاری تمام یک بچه خوشگل توی دامن نسترن میگذاری و قهرمان داستان کیر پلاسیدت میشه.
      حالا بنویس ببینم چی میشه


    •   ک+ک+ک
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • سلام به همکار دری وری نویسم،بالاخره فرشادی یا فرهادی،مادرت میدونسته چه عفریته ای اومده عروسش شده خیلی تو بی کیری میسوخته؟هر چی راه حلی داره اینم کلی راه حل داره آخرینش طلاقه،دیگه دادو فریاد و این قرتی بازیارو نداره،بهرحال برای نتیجه گیری زوده و داداشتم باید بیاد حرفاشو بزنه بعد قاضی القضات شهوانی حکم نهایی روبده،ادامه نده


    •   Reza00777
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خدایا بابت اینکه دو عدد تخم بهم دادی ممنونم ازت سیاوش جان از ارسال کستانت ممنون ولی به نازنین تخمم که عمو نشدی


    •   فریزاد
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه فرهاد باشی چه سیاوش فرقی نمیکنه.خوب بود


    •   ماینر
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • اولش گفتم بعداز چندوقت یه داستان خوب نصیبمون شد که اخرش با لب گرفتن و دستمالی کردن زن داداشت خراب کردی !اگه میخای توقسمت بعدی بگی باهاش سکس کردم و توجیهتم این باشه ک نمیخاستم بره باکسی دیگه و به داداشم خیانت کنه ننویسیش بهتره!چون همه ما بارفتارهامون وحرفهایی ک میزنیم میتونیم یه رفتارناشایست وممنوعه رو گسترش بدیم !وقتی من ورد زبونم فحشای رکیک مثل کسکش وجاکش و دیوث باشه مطمن باش ناخوداگاه رو دوستامم تاثییر میزاره واوناهم کم وبیش این کلمات روبکارمیبرن کما اینکه الان واژه دیوث بسیار پرکاربردشده وطرف ب رفیق متاهلش تو دیالوگهای روزانشون میگه چطوری دیوث کجایی دیوث!میخام بگم اگه داستانت محارم باشه ناخوداگاه وبدون اینکه قصدش روداشته باشی باعث ترویج سکس بامحارم شدی!درضمن بهترین راه هم طلاقه حتی اگه زنداداشت ادم بی کس وکاری باشه طلاق بگیره بهتره چون زندگی با برادرشما مرگ تدریجی وبسیاردردناک وعذاب اوریه!به مادر وخواهرتم کمک کن ازاین رفتار وگفتارهای غیرانسانیشون دست بردارن!نکته غم انگیزماجرا اینجاست ک مشکل ازبرادرته و خونوادت حتما بایدبفهمن اینو که شاید کمی ازرفتارشون خجالت زده شن


    •   MASIӇA
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • الان احتمالا اونایی که زیر داستانشون بیخودی دری وری نوشتی میان به نیت تلافی حسابی دری وریت میکنن!


    •   Artemisi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • طلاق بگیرن خوب چه کاریه


    •   Farhawd_khan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • بنویس


    •   405ELX00
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خوب بود به نظرم بعدش باز رفتی سراغش نه فورا ولی حتما
      بنویس بینم چی می شه


    •   Nadly64
    • 1 ماه
      • 2

    • جالبه اول رگ گردن کلفت میکنی برای مزاحم تلفنی زنداداشت؛بعدبا یه بغل کردن حس برادر خواهری به زن و شوهری تبدیل میشه.معلوم نیس چی گفته باشی به داداشت و عکس العملش چی بوده باشه ولی معمولا اینجیزا رو به مادر باید گفت که داداشو نصیحت کنه ولی خانواده شما میخان سر به تن عروسشون نباشه.اگه به نحوی به طلاق کشیده بشه خودتم آدمی نیستی بری بگیری زنداداشتو چون تو هم بچه همون خانواده ای و مورد طرد اونها قرار میگیری و نهایت کاریکه بکنی اینه صیغش کنی و...
      بنظرم یه درخت تا یه اندازه سایه داره و سعی کن حواست بخودت باشه و اگرم الانکه میخوای بازخوردو ببینی همه کاراتو با زنداداشت کردی از همینجا برگرد و زندگی خودتو بکن و مدیونی برا خودت درست نکن


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 2

    • به نظرمنکه بهش برس و نیازهاشو برطرف کن.چون داداشت اگه میخواست تو این دوسال کاری میکرد


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • جالب بود هم متن داستان هم نگارشت.
      باقیش رو بنویس و بگو.


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 2

    • من داستان رو نصفه خوندم، داشتم نظرات رو میخوندم دیدم رویایی نوشته بدون اشتباه، فقط تا جایی که من خوندم کلی غلط داشت.


    •   ehsan9705
    • 1 ماه
      • 0

    • برادر شوهر بکنه خوبه ولی غریبه بکنه بده؟
      کلا سکس با زن شوهردار هیچ توجیهی نداره
      کیر داداشم کوچیک بود و زنه حشری بودو اصلا از اولش جنده بودو اینا همش حرفای گوزابی مجلوقای داستان‌نویسه.
      با تریپ پشیمونی و اینا هم کار درست نمیشه
      لطفا ادامه نده و داستان مزخرفتو همین جا متوقف کن.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو