جوانمرد کُسکش

1400/06/22

تو فرصت محدودی که دارم باید بشینم قسمت پنجم “پشیمون نیستم” رو بنویسم ولی این داستان از اول صبح که بیدار شدم تو سرم داره میچرخه!!! تا اینو ننویسم، آروم نمیشم.امشب بی دلیل حال دلم خوبه.براتون بهترین ها رو آرزو می کنم
جبرجغرافیا

“جوانمرد قصاب،ایستگاه بعد شهرری” وقتی اینو از اپراتور مترو شنیدم پاشدم و درست همون لحظه یه زن حامله نشست جای من،گوشی رو گذاشتم تو کیفم و رفتم سمت در خروجی.یک سالی میشد از شوهرم جدا شده بودم و دوباره برگشته بودم خونه پدریم .از ایستگاه مترو تا خونه ما پیاده، ۱۰ دقیقه بیشتر راه نبود؟معمولا پیاده میرفتم
اگه به هر روز زندگی یه رنگی بدیم،امروز برا من، بنفش تیره بود،چون این رنگو اصلا دوست نداشتم،دلیلشم این بود که امروز آخرین روزی بود که میرفتم سر کار.اون دختره ی مادرجنده اونقدر پیش مدیر سالن از من بد گفت که اونم بالاخره اخراجم کرد.فدای سرم چیزی که زیاده کار واسه یه مژه کاره،میگردم یه سالن بهتر پیدا می کنم…
رسیدم سر کوچه به قصابی که نگاه کردم نیما تو مغازه بود.نیما شوهر خواهرم بود که بخاطر عمل قلب پدرش چند وقتی بود عصر ها بعد اینکه شاگرد پدرش میرفت اون مغازه رو میچرخوند.نیما بچه محلمون بود و از سیزده چهارده سالگی با خواهرم مریم دوست شده بود ، اونا واسه خودشون لیلی و مجنونی بودن. الانم نزدیک سه ماه بود که خواهرم حامله بود.باهاش نسبتا راحت بودم،رفتم مغازه که یه حال و احوال کرده باشم و حال پدرشو بپرسم
-سلام.نیما خوبی؟
+سلاام مهسا خانوووم.مرسی.امروز زود برگشتی.چقدر بی حوصله؟این دفعه بامشتری دعوا کردی یا رئیست؟
+بازم تو غیب گفتی؟؟هیچ کدوم با همکارم دعوام شد
-مهسا همه مون میدونیم تو کارتو خوب بلدی،آبجیم میگفت هنر دست مهسا حرف نداره.ولی استعداد و مهارت همه چی نیست ، باید ارتباط برقرار کردن بلد باشی
+باشه بازم شروع نکن ،این بار من تقصیری نداشتم،زیرآبمو زدن
حوصله نداشتم دوباره برام کلاس روابط عمومی بزاره حرفو پیچوندم
+راستی نیما قصابی بیشتر بهت میاد تا مدیر فروش
یه آه کشید و قیافه اش جدی شد
-باور می کنی به سرم میزنه همه چی رو ول کنم بیام پیش بابام همینجا کار کنم؟
+میگم که بهت میاد،راستی از بابات چه خبر؟
-خوبه شکر خدا شاید تا چند روز دیگه خودش بیاد مغازه،اینجوری سخته برام، از شرکت میام اینجا،واسه هیچ چی وقت نمی کنم.دو روز دیگه وقت غربال گری و سونوگرافی مریمه باید مرخصی بگیرم
-ایشالا حال بابات زود خوب میشه تو هم راحت به کارات میرسی.من برم فعلا
+سلام برسون
نیما مدیر فروش یه شرکت دارویی بود که کارشو از ویزیتوری یه شرکت آرایشی بهداشتی شروع کرده بود و بعد چند سال تلاش،الان مدیرفروش یه شرکت بزرگ پخش دارویی شده بود،اونقدر با معرفت بود که بخاطر دلگرمی پدرش اون قصابی کوچکو اداره میکرد،میگفت اگه چراغ اینجا خاموش شه ،بابام دلش میگیره…بگذریم.
می خواستم برم خونه ولی نظرم عوض شد،چون اگه الان میرفتم باید از اول توضیح میدادم که چی شد که اینجوری شد،رفتم مغازه ی دوستم سمیرا که لباس زیر میفروخت،اونم مثل من طلاق گرفته بود و دلش پر بود،یکی دو ساعتی باهم حرف زدیم و چند تا ست لباس زیر فانتزی و ساپورت رنگی خریدم،رفتم خونه،بعد اینکه شام خوردم رفتم اتاقم که لباس زیر هایی که خریده بودم رو امتحان کنم.همه شونو امتحان کردم، یکیش یه شورت لامبادای آبی روشن بود که وقتی پوشیدم اون باسن جنیفریم کامل زد بیرون،اونو بیشتر دوست داشتم.گوشی رو به دسته سلفی وصل کردم و تنظیم کردم و یه عکس از پشتم گرفتم،خدائیش کون قشنگی داشتم،رفتم جلو آینه ،سینه هام یکم شل شده بود ولی وقتی سوتین میبستم میشد یه ممه ی سایز ۸۰ خوشگل.رفتم نزدیک آینه و با دقت به صورتم نگاه کردم،نمیدونم چین و چروک های ریز دور چشمام واسه یه زن تنهای ۳۰ ساله طبیعیه یا نه؟این چروکا بخاطر غم و قصه اس،یا اقتضای سنی باعثش شده؟؟؟ سودا، دوستم تو سالن میگفت سکس آدمو سرزنده و جوون نگه میداره،ولی من بعد طلاق از مردا متنفر شدم.چرا باید از پلیس امنیت اخلاقی زنگ میزدن که شوهرتون رو تو خانه فساد(جنده خونه) گرفتیم؟مگه من براش چی کم گذاشته بودم که آبروی خودشو همه ی آدم های دور و برشو بُرد؟ این فکرا مثل خوره داشت داغونم میکرد.
اینجوری نمیشد با تنهایی ادامه داد.باید وارد یه رابطه میشدم،تنهایی داغونم میکرد.من حتی نمیدونم با خودم چند چندم؟بیخیال…
در اتاقو بستم، از تو کمدم،از پشت کتابا،ویبراتورو برداشتم،مدیای گوشیمو باز کردم،آهنگ حضرت یار من،از ۲۵باند پلی شد،رفتم رو تختم شورتمو درآوردم و مالیدم رو چوچولم و بعد کردمش توکوسم،یادم نمیومد چند روزه که ارگاسم نشدم،آهنگ تموم نشده من ارضا شدم ، رفتم حموم…

این سومین روزی بود که نمیرفتم سر کار،تا ظهر می خوابیدم،بلند که میشدم ظهر با بابام دعوام میشد،شب با مامان!!!شب نمی خوابیدم و دم صبح خوابم میگرفت تا ۱۲ ظهر!! و این چرخه ادامه داشت.دیگه تحمل نداشتم،اون روز عصر مریم یهویی وسط دعوا، اومد خونه ما،دیگه طاقت نداشتم،با یه سالن صحبت کرده بودم گفته بود تا چند روز دیگه بهت خبر میدیم که بیای اینجا کار کنی یا نه؟ این چند روز مثل خروس جنگی افتاده بودیم به جون هم،هیچکسم تقصیری نداشت همه مون بی حوصله شده بودیم.مریم که این وضعو دید،گفت من همیشه تا شب خونه تنهام،تازه بااین وضع ویارم نمیتونم خونه کارامو خوب انجام بدم،ازم خواست چند روز برم خونه شون.منم از خدا خواسته قبول کردم و همون روز چند تا لباس و خرت و پرت برداشتم رفتم خونه شون و همون شب یه فسنجون توپ درست کردم،اون شب یه شلوار نخی و یه پیراهن آستین کوتاه تنم بود،خونه مریم یه آپارتمان دو خوابه نسبتا کوچک بود،نیما شب رسید و خیلی گرم باهام احوال پرسی کرد،موقع چیدن شام از آینه قدی که تو پذیرایی بود به نیما نگاه کردم و دیدم زوم کرده رو باسنم.راستش از اول بهش هیچ حسی نداشتم ولی اون شب نمیدونم چرا شیطونیم گرفت،موقع چیدن لیوان ها سعی کردم بیشتر خم شم تا سینه هامو ببینه و موفقم شدم.نیما همش چشمش رو من بود،قبلا اینجوری نگام نمی کرد،شاید بخاطر اینکه مریم حامله بودو نمیتونست باهاش سکس کنه اینجوری حشری شده بود، شایدم قضییه کراش خواهرزن مطلقه و نون زیر کباب بود.ته دلم اصلا نمی خواستم باهاش وارد رابطه بشم.یعنی چطور میتونستم به مریمی که خواهرم بود خیانت کنم،این کار برام فقط یه فانتزی بود.بعد شام دیدم دارن تلویزیون نگاه می کنن گفتم شاید موذب باشن،گفتم خوابم میاد،رفتم تو اتاقی که قرار بود اتاق بچه شون بشه بخوابم،ولی خوابم نمیومد،از لای در جایی که نشسته بودن رو میشد دید،بعد یه ربع،بیست دقیقه مریم رفت که بخوابه،نیما تلویزیون نگاه می کرد.بعد نیم ساعت صدای تلویزیون قطع شد،دیدم که رفت بالکن سیگار بکشه،در بالکن اونا هم تو آشپزخونه بود،تیشرت و سوتین رو در آوردم و با یه تاپ خیلی گشاد رفتم آشپزخونه یه لیوان برداشتم و در یخچالو باز کردم. برای خودم آب ریختم،اصلا به بالکن نگاه نکردم،بعد که لیوانو شستم و گذاشتم سر جاش،ناخودآگاه چشام رفت سمت بالکن!دیدم داره منو نگاه میکنه
-ای وااای نیماااا ترسیدم اینجا چی کار می کنی؟
+من قبل تو اومدم اینجا سیگار بکشم که تو اومدی
-ببخش پس با اون حساب من تو رو ترسوندم.حالا یه نخم با هم بکشیم؟
یه نگاه به من کرد و یه نگاه به اتاق خوابشون
+نه تو بیا بکش من میرم بخوابم شب بخیر.
بعد اینکه سیگارمو تنها تو تراس کشیدم رفتم تو اتاق و اینستا رو چک کردم،یه عادتی که داشتم و سرگرمیم بود،این بود که میرفتم پیج سلبریتی ها،زیر پست هاشون کامنت میزاشتم و خیلی ها به کامنتم جواب میدادن.صفحه ام باز بود،فقط رو پروفایلم عکس خودم بود و بقیه هر چی تو صفحه ام بود،گل و بلبل و حرفهای قلمبه سلمبه بود.اون شبو اونجوری سر کردم…
واسه شب دوم یه آرایش نسبتا غلیظی کردم و ساپورت صورتی و یه تیشرت بلند که مثلا رون هامو بپوشونه تنم بود،مطمئن بودم خط شورتم از زیر ساپورت معلومه،همین که نیما وارد شد حس کردم یجور دیگه نگام میکنه،منم از درون لذت میبردم،مریم حالش اصلا خوش نبود و هر چی میخورد بالا میاورد و با یکم کار کردن میگفت خسته شدم.اصلا مهم نبود براش من چی پوشیدم یا نیما داره نگام میکنه.اون به هر دوتای ما اعتماد داشت .بعدشام نیما کمک کرد که ظرف های شام رو جمع کنیم . موقع شستن ظرف ها یکی دو بار دستاشو کشید رو باسن و پشتم،البته هیچکدوم به روی خودمون نیاوردیم،شایدم عمدا این کارو نکرد.
پنجشنبه شب بود و تا نصف شب بیدار موندیم.اون شب کلی صحبت کردیم و در مورد اسم بچه و شبیه کی میشه اینا باهم شوخی کردیم و خندیدیم و خوابیدیم.
صبح زود بیدار شدم عصبی بودم، رفتم یه دوش گرفتم، بعد حموم تو اتاق داشتم سوتینم رو میبستم که نیما جلوی در اومد و آروم صدام کرد
-مهسا؟؟مهسا بیداری
حوله رو طوری دور خودم پیچیدم که سینه هام و بیشتر قسمت های پام بیرون باشه
+بله؟؟؟
یه قدم اومد تو اتاق، منو که تو اون وضع با حوله دید،از اتاق رفت بیرون از پشت در گفت
-من دارم میرم نون بخرم.زیر کتری رو روشن کردم،بی زحمت تا میام چایی رو آماده کن
اینو گفت و رفت
من یه بولز بدون استین خیلی تنگ که سینه هام ازشون زده بود بیرون با یه دامن زیر زانو پوشیدم.شورتم اول پام کردم ولی بعدا درآوردم.
شاید بجای کودک درونم،نوجوون درونم بیدار شده بود،از اینکه زیرچشمی منو دید میزد لذت میبردم،شاید این یجور بیماری یا انحراف جنسی باشه که دوس داشتم کسی که هیچ حسی بهش ندارم نگام کنه.
اون روز تا میتونستم جلوش خم و راست شدم و بدنمو نشونش دادم حتی موقع ناهار سفره رو ،رو زمین چیدیم و کنارمریم و رو به روی نیما یجوری چهارزانو نشستم که وسط رونام و کسمو ببینه و بازم موفق شدم و چندبار نامحسوس نگام کرد،به نظرم اومد کیرش راست شده.بعد ناهار رو کاناپه نشستم و پامو انداختم رو پام و تا اونجا که میشد پاهای تراشیده و سفیدم رو نشونش میدادم.
مریم تلفنی داشت با مامان حرف میزد،نیما رفت بالکن سیگارشو روشن کرد به یکی گفت “بیا واتس اپ کارت دارم”
این اولین باری بود که ازش یه حرکت مشکوک میدیدم.ولی زیاد توجهی نکردم.مریم داشت با گوشیش ور میرفت،نیما هم همین کارو کرد،منم حوصله ام سر رفت و اینستا رو باز کردم.یه درخواست فالو داشتم از یه مرد جوون،اول رفتم پیجشو نگاه کردم،قیافه بامزه و نسبتا جذابی داشت.acceptکردم ،خودشو بهرام‌ ۳۵ ساله معرفی کرد،و گفت مهندس مکانیک سیالات هست و تو عسلویه کار می کنه،همیشه دو هفته اینجاس و دو هفته میره عسلویه، فردا هم میاد تهران،خیلی سرزبون دار و شوخ بود،از حرف زدنش خوشم اومد،بعد طلاق با هیچ کس قرار نذاشته بودم،ولی بهرام خیلی باشخصیت و جذاب بود،نمیشد همینجوری ردش کرد.واسه سه شنبه باهاش قرار گذاشتم.
رنگ اون روز برام سبز بود،چون از سالن هم زنگ زدن که از فردا میتونی بیای کارتو شروع کنی.چقدر حالم خوب بود اون روز.وسایلمو جمع کردم و رفتم خونه پدریم
سه شنبه شد،تا اونجا که میشد،شیک و پیک کردم و رفتم سر قرار،تویه کافه سمت میدان ولیعصر.بهرام زودتر از من رسیده بود،خودش از عکس هاش جذابتر بود،پسر خیلی بامزه ای بود،از اولین لحظه که دیدمش منو خندوند،یه پژو ۲۰۷ داشت ،بعد کافه رفتیم دور دور، خیلی ازش فاز میگرفتم،منو تا ایستگاه مترو رسوند و ازش خداحافظی کردیم
تو خونه فکرم همش پیش بهرام بود،بعد شام،سریع رفتم اتاقم گوشی رو از شارژ کشیدم،بهرام چند تا پیام عاشقانه وجک فرستاده بود،اون شب کلللللی باهم چت کردیم .
یه مطلبی قبلا خونده بودم در مورد مردهای cute,که این آدما،شوخی می کنن،میخندونن و میخندون، بعد یه لحظه چشاتو باز می کنی میبینی شُل کردی و تا دسته کرده توش
ساعت ۲نصف شب شد،سکس چت ما داشت داغ میشد .قبلا چند باراین کارو کرده بودم ولی هیچکدوم به اندازه این یکی برام لذت نداشت تو آخرهای سکس چت قبل اینکه ارضا شیم ازم خواست برم خونه اش.تو اون حالت اگه بهش نه میگفتم و یا براش ناز میکردم حسش میپرید بهش گفتم که میام و یه جووووووون و چند تا بووس فرستاد،خلاصه که اون شب نزدیک های صبح ارضا شدیم و خوابیدیم
بخاطر اینکه شب خوب نخوابیده بودم،سر کار منگ بودم ولی تحمل کردم،ساعت نزدیک ۵ بود که گفت میام دنبالت.ساعت ۶ اومد جلوی سالن سوارم کرد،رفتیم یه آبمیوه خوردیم و دوباره سوار ماشین شدیم،از جلوی ایستگاه مترو رد شدیم
-خوب اینجا پیاده ام میکردی
+اینجا؟
-من که گفتم خونه ام سمت سهروردیه.دیگه قرارشد بریم خونه مون یکم صحبت کنیم شلوارتو بپوشی بریم بازم صحبت کنیم
این پسر حرف های دیشبو جدی گرفته بود،لحن حرف زدنشم طوری بود که نمیشد بهش نه گفت.خوب منم خیلی وقت بود سکس نداشتم،چه مانعی داشت،خودمو سپردم دست سرنوشت،هر چه پیش آید خوش آید…
همین که رسیدیم خونه اش.مثل زامبی ها اومد لبامو خورد،بعد بغلم کرد برد اتاق خوابش،رو تخت یکی یکی لباسامو در میاورد،سوتینم رو که درآورد یه اوووووف گفت و شروع کرد به خوردن،قبل خوردنشون نوک سفت سینه هام سفت شده بود.شورتمو که درآورد چشم هاش داشت ار حدقه درمیومد"جووووون این کصو نخورم از دستم رفته"شروع کرد به لیس زدن.از چوچولم تا سوراخ کونمو قشنگ زبون زد، شهوت داشت دیونه ام میکرد،ناله هام داشت بیشتر و بیشتر میشد،اگه یکم ادامه میداد همون جا ارگاسم میشدم ولی پا شد اول لباسشو در آورد بعد شلوار و شورتو یجا کشید پایین.کیرش قلمی بود،ولی سفید رگدار اومد نشست رو سینه ام و گذاشت تو دهنم و منم براش ساک زدم.قشنگ داشت حال میکرد،بعد پاهامو داد بالا و شروع کرد به تلمبه زدن،بعد یکی دو دقیقه وایستاد،ازم خواست داگی شم،از کشو کمد یه کاندوم درآورد و کشید رو کیرش،شروع کرد به تلمبه زدن،به نظر کاندوم تاخیری بود چون سرعت و شدت تقه هاش بیشتر شده بود و ارضا نمیشد،چند تا دم کونی زد و موهامو کشید،دردش بیشتر حشریم کرد.که حشرم رو بیشتر کرد،یه موج لذت رو تو بدنم حس کردم،اونقدر لذت ارضا شدنم اونقدر شدید بود که پتو رو چنگ میزدم وبا چند تا جیغ ارضا شدم،بهرام هم دو سه دقیقه بعد من نفس نفس زد و با یه ناله عجیب غریب ارضا شد،.رو تختخواب دراز کشید و نفس نفس میزد رفتم بغلش خوابیدم.
این یکی از بهترین سکس های من بود.نه بهرام حالشو داشت منو تا ایستگاه مترو برسونه،نه خودم حال مترو سوار شدن نداشتم،برام یه اسنپ گرفت،دم در لبامو بوسید و ازم تشکر کرد.رسیدم خونه وقتی لباسامو عوض میکردم دیدم یه قسمت از سینه هام کبود شده،کونمم که قرمز شده بود و داشت میسوخت،ولی ارزشش رو داشت.به این سکس احتیاج داشتم

ادامه داستان از زبان راوی سوم شخص:
نیما رفت بالکن و سیگارشو روشن کرد به دوستش بهرام زنگ زد و گفت “بیا واتس اپ کارت دارم”
بهرام: این چه کاریه که نمیتونی تلفنی بگی؟الان زنم دوباره شروع می کنه به سین جین کردن
نیما: الان زنم اوطرف خونه اس، بعدا فرصت نمیشد بگم.ببین این خواهرزن‌ من بدجور میخواره.اینجوری که این پیش میره فردا پس فردا لخت میپره بغلم.زنم بهم شک میکنه اونوقت بیا و درستش کن.آیدی اینستگرامش رو برات میفرستم.فکر نکنم برات سخت باشه مخشو بزنی.هر کاری کردی بهم خبر بده.یادت نره پیام ها رو پاک کنی.بای

۵ روز بعد:
بهرام :پسر !!!خواهرزنت عجب چیزی بود خییییلی حال داد،اصلا فکر نمی کردم اینقدر راحت پا بده،دمت گرم تا حالا اینقدر راحت مخ نزده بودم
نیما :نوش جونت میدونی اگه آدم دهن لقی نبود تا حالا صد بار کرده بودمش.میترسم یه روز از دهنش دربره رسوای عالمم کنه
بهرام: به هر حال دمت گرم .خیلی حال داد،الان با اون کُصی که دو هفته پیش شماره اش رو برات فرستادم و برنامه اش کردی،یک یک مساوی شدیم.راستی کجایی بیا یه دور بزنیم
نیما: الان سوار مترو شدم نیم ساعته میرسم
بهرام:کدوم ایستگاهی؟
نیما : جوانمرد قصاب

پایان

نوشته: جبر جغرافیا


👍 64
👎 6
59201 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

831909
2021-09-13 01:14:29 +0430 +0430

اول شدم

1 ❤️

831910
2021-09-13 01:18:27 +0430 +0430

دستخوش 👍

1 ❤️

831913
2021-09-13 01:32:17 +0430 +0430

خواندم ولی فکر نمی‌کردم اولین لایک و نظر مال من باشه

2 ❤️

831914
2021-09-13 01:34:14 +0430 +0430

الان دیدم سومی‌لایک مال من بوده گویا بهر حال داستان خوبی بود فقط این بچه آنقدر اذیت کرد آخرش نفهمیدم چی شد که نیما داخل مترو ایستگاه‌جوانمرد پیاده شد جریان چی بود و‌چی به چین شد

2 ❤️

831943
2021-09-13 07:04:30 +0430 +0430

خوب بود ، خیلی بهتر از این چرندیاتی که کودکان به عنوان خاطره واقعی مینویسن ‌
بیلاخ پانزدهم تقدیم تو باد

2 ❤️

831951
2021-09-13 07:42:06 +0430 +0430

باحال بود .حرفه ای و متفاوت

3 ❤️

831958
2021-09-13 08:28:06 +0430 +0430

کیرم تو خودت و حال دلت

0 ❤️

831964
2021-09-13 09:23:57 +0430 +0430

حرفهای سوم شخص را کی بهت گفته؟ بعدشم چرا خودتو جای زن جا میزنی کاملا مشخصه اونجایی که کیرت راست شده بود از این فانتزی غلطهای املائیت هم زیاد شده بود و اشتباهی تایپ میکردی . نیما هم اگر بکن بود خواهر زن مطلقه را میکرد که بهش چراغ سبز میداده نه اینکه یه همچین کسی را تقدیم دوستش کنه و بره با جنده بخوابه ، شاید بشه گفت که تقریبا هشتاد درصد مردای متاهل روی خواهر زنشون نظر سکسی دارن پس اگر خواهر زن هم پا بده که خول و چل نیستند برن سراغ جنده و این هلوی آبدار و شیرین را به دوستشون بدن ، اینطور نیست آیا؟

0 ❤️

831966
2021-09-13 09:58:17 +0430 +0430

غم و غصه is correct.
با آهنگ حضرت عشق ۲۵ باند ارضا شدی؟؟؟ من که نمیدونم این آهنگ چه جوریه. ولی مطمئنی آهنگ برای ارضا شدن، مناسبه،؟
اگه منظورت پوشش صداس… کاش میگفتی.

0 ❤️

831968
2021-09-13 10:06:51 +0430 +0430

افرين دمت گرم خيلي وقت بود يه داستان با حال
كه به واقعيت نزديك باشه نوخونديم خوب بود
نه زياد اقراق كردي نه رافتي تو فانتزي هاي خيالي
اكثرا درسته اين موارد
خسته نباشي ممنون

2 ❤️

831969
2021-09-13 10:22:57 +0430 +0430

داستان قشنگی بود. گره خوشگلی داشت که خوب و منطقی باز شد. باز هم بنویس.

2 ❤️

831988
2021-09-13 12:16:37 +0430 +0430

افرین تو میتونی خیلی پیشرفت کنی

1 ❤️

831992
2021-09-13 12:47:04 +0430 +0430

اولش گفتی پیجت بازه بعد گفتی پسره بهرام رو اکسپت کردی یه سوتی اینجا دادی

3 ❤️

832001
2021-09-13 14:08:01 +0430 +0430

بیلاخ بیست و ششم هم از طرف من
با کاری که نیما کرد حال نکردم ولی خب داستانه دیگه

2 ❤️

832003
2021-09-13 14:17:52 +0430 +0430

خوب بود تا حدودی ؛
یکی دوتا غلط املایی داشتی مثل قصه =غصه
موفق باشی

1 ❤️

832017
2021-09-13 16:12:33 +0430 +0430

قشنگ بود عزیزم. مرسی. تو که حالت رو کردی دیگه چرا فحش؟

1 ❤️

832026
2021-09-13 19:35:18 +0430 +0430

جقی

1 ❤️

832029
2021-09-13 19:53:03 +0430 +0430

دستمریزاد
عالی بود در حد فیلمنامه ی یک فیلم بلند خوب .
کیرم تو جمهوری اسلامی که اینهمه استعداد داره هدر میره و ما محروم .

1 ❤️

832039
2021-09-13 21:01:21 +0430 +0430

جالب بود

1 ❤️

832057
2021-09-13 23:30:42 +0430 +0430

خوبه

1 ❤️

832075
2021-09-14 00:39:07 +0430 +0430

عاقااا ! خب عجله عجلع ای ننویس ایده به این نابی رو☹️☹️😭😭😭

1 ❤️

832132
2021-09-14 05:47:11 +0430 +0430

عالی بود

1 ❤️

832250
2021-09-14 16:51:32 +0430 +0430

عجیب خوب این ❤️👌

1 ❤️

832255
2021-09-14 18:08:23 +0430 +0430

براوووو؛ عالی
بعداز مدت ها یک داستان خوب و بدون غلط املایی انشایی خوندم.
دمتتتتتتت گررررررم

1 ❤️

833594
2021-09-22 14:39:24 +0330 +0330

معرکه بود

1 ❤️

833627
2021-09-22 19:48:27 +0330 +0330

جبر جغرافیا دمت گرم قلم خوبی داری

0 ❤️