جواهر صورتی در سوتین زندایی

    سلام مجلوقای عزیز
    این داستان رو بخاطر این مینویسم که نمیتونم برای اطرافیانم تعریفش کنم و یجورایی یک بار سنگین روی دلمه
    من آریام و ساکن محلات یکی از شهرستان های استان مرکزی هستم و قطعا نیازی به گفتن مشخصات جسمانی یا ظاهریم نیست و این داستان یکی از عجیبت ترین اتفاقات زندگیمه که حدودا وقتی چهارده سالم بود اتفاق افتاده
    داستان اینطوری شروع میشه که زندایی من به اسم سمیه بعد از مدت طولانی که سعی بر بچه دار شدن داشتن (شیش سال) موفق میشه اما بعد از زایمان مثل اینکه اونطور از دیگران موقع حرف زدن درباره داییم شنیدم بخاطر مشکلات فکری و روحیی داییم توی این شیش سال و اتفاقات پیچیده ای که براش رخ میده افسردگی میگیری
    ما (خانوادگی) برای جشن بدنیا اومدن بچشون و دید بازدید چندباری خونشون رفتیم هر چند اونا زیاد نمیومدن بخاطر نداشتن وسیله نقلیه
    توی یکی از روز های عادی تابستونی که توی کوچه در حال گل کوچیک بازی کردن با دوستام بودم که یهو دیدم داییم و زنداییم از ماشین پیاده شدن و منم با دیدنشون به اندازه زیادی خوشحال شدم بالاخره چند شب تابستون مجبور نبودیم زود بخوابم بخاطر اینکه مهمونی داریم از اینکه چند شب پیشمون هستن بخاطر این مطمعن بودم که داییم باز همچین راه طولانی رو تا اراک پول ماشین نمیده برای یک شب یا دو شب ماندن دیگه کم کم بیخیال گل کوچیک شدم و همراهشون وارد خونه شدم کلی پذیرایی و گفتو گو
    یکمی از اینکه من جایی برای خودنمایی در اون بین ندارم ناراحت شدم همینطوری که روی مبل دست گذاشته بودم زیر چونم و نگاه میکردم زنداییم و بچش و خواهر بزرگم (در اون زمان تقریبا بیست سال سن داشت) به سمت اتاق رفتن!
    منم که از شلوغی خسته شده بودم دوست داشتم وارد اتاق بشم راستش من زیاد با زنداییم راحت نبودم اما بابت اینکه خواهرم هم داخل اتاق بود میتوانستم بی دلیل وارد شوم و سعی کنم خود را وارد بحث یا گفتگو یا هر چیزی کنم
    تفاوت سنی زیادی بین من و خواهرم و زنداییم بود اما ذوق مهمون اومدن و درک نکردن تفکیک جنسی باعث میشد من با اونا مثل دوستانم برخورد کنم بعد از گذشتن زمان کوتاهی مادرم ، خواهرم را صدا زد و او از اتاق خارج شد و با محکم بستن در یکباره صدای گریه پسر دایی نوازدم بلند شد من سعی کردم از کنار میز تحریرم با اسباب بازی های کودکیم حواسش را پرت کنم و یکجورایی خودم را شیرین تر پیش زنداییم جلوه بدم و زندایی که دو ساعتی بیشتر نمیشد که از راه رسیده بود بخاطر حضور مهمان هنوز مانتو اش را در نیاورده بود
    دکمه های مانتو اش را باز کرد و بعد از کلی دست تکان دادن زیر لباسش سر یکی از سینه هایش را بیرون اورد
    من محو نگاه کردن به نوک صورتی بازتاب نور مهتابی روی کناره های سینه اش شدم خیلی نرم بنظر میومد و هوس انگیز
    بعد از اینکه پسر داییم شروع به خوردن سینه سمت چپ زنداییم کرد بهش حسودیم میشد
    بعد از چند دقیقه که متوجه نگاه های طولانی من شد ازم با خنده پرسید چی شده منم که متوجه ضایع بودن نگاهم شدم با نگاه به سمت زمین سعی کردم با دروغ بچگانه ام که شیر خوردن بچه برام جالب بود قضیه را ماست مالی کنم زنداییم خیلی مهربان بود همیشه لبخندی ظاهرا شاد به لب داشت ولی انگار اندفعه نسبت به چهار ماه پیش که موقع جشن پسر داییم دیده بودمش خط و چروک های بیشتری توی صورتش بود که با گذشت زمان فهمیدم به دلیل افسردگی و بی محبتی داییم نسبت به او بوده بعد از گذشت چند دقیقه برای کنار نگه داشتن مانتو کلافه شد و با دست دیگرش دکمه های پایینی مانتو و دو دکمه بالایی اش را باز کرد و با از این دست به ان دست کردن بچه مانتو اش را دراورد و یک تیشرت ساده به تن داشت که قبلا هم دیده بودمش وقتی فقط منو مادر خواهرم حضور داریم آن را بپوشد؛ داییم آدم دست و دل بازی نبود و زنداییم لباس های ساده و تکراری میپوشید اما سفیدی پوستش و کمی چاقی منحصر به فردش همه اینهارا جبران میکرد.
    بگذریم ، وقتی داشت بچه اش را شیر میداد متوجه خیس شدن سینه سمت راستش شدم و بهش با کنجکاوی زیادی این رو گفتم و اون هم جواب داد این عادی است با دیدن تعجب و ذوق من سعی داشت یجورایی بهم نزدیک شود اما بدون غریزه های جنسی من بچه ی تازه سر از تخم دراورده ای بیش نبودم پس سعی کرد سینه سمت راستش رو هم نشون بدهد و گفت سینه سمت راستم رگ کرده و امیر علی کوچولو هم سیر شده الان باید خودم بدوشمش دوباره سوال کردم بدوشیش باهاش چیکار میکنی نگهش میداری دوباره میدیش امیر علی؟ خندید گفت نه دیگه بدرد نمیخوره میریزمش دور ، با افکار کودکانه ام آن لحظه رفتار عجیبی داشتم و گفتم خب حیفه زنداییم که دیگه متوجه درک اشتباهم شده بود جوابی نداد اما من بیخیال قضیه نمیشدم و گفت اصلا میخوای بدم تو بخورش من هم که فرق کنایه و حرف حساب را نمیفهمیدم گفتم خجالت میکشم زنداییم که دیگه واقعا خنده اش گرفته بود گفت عیبی نداره چشماتو ببند من میزارم دهنت واقعا هنوز باورم نمیشه همچین کاری کرد با برخورد نوک سینه اش با زبونم طعم خوشمزه شیرشو احساس کردم انقدر شگفت زده شده بودم بر طبق غریزه محکم میمکیدم و گاهی از دهانم درش میاوردم و به نوک صورتیش نگاه میکردم خجالت از سرم پریده بود و سعی میکردم با دست راستم سینه چپشو بگیرم کم کم گازش میگرفتم و یک جورایی حضور زندایی رو یادم رفته بود که یهو خودشو کشید عقب با دیدن قیافش متوجه قرمز شدن گونه هاش شدم صداش میلرزید ازش خواهش کردم که دوباره بهم اجازه بده سینه هاش رو بخورم اما سعی کرد با یک دروغ بچگانه من را بیخیال کند و گفت اگه کسی تورو اینجوری ببینه فکر میکنه تو نوزادی و باید پوشکت کنیم و من هم که همیشه میگفتم دیگه بزرگ شدم بهم خیلی برخورد و اخمایم در هم فرو رفت ولی باز زنداییم صدام کرد و گفت شب که مردها و زن ها جدا میخوابن بیا زیر پتوی من تا ببینم چی میشه با این حرفش دیگه کنترل هیجاناتم از دستم در رفته بود بعد از بیرون رفتن از اتاق یکجا نمینشستم و فقط منتظر بودم شب شود موقعی که دیگه همه اماده خواب شدن و رخت خواب خانوم هارو توی اتاق انداختن که اینجوری هم راحت باشن و هم به دستشویی توی اتاق دسترسی داشته باشن منم پیش مامانم میخوابیدم دیگه از خستگی داشت خوابم میبرد که زنداییم دستم را گرفت و سعی کرد منو بکشه کنار خودش منم تا متوجه شدم با رد کردن یکی دو بالشتی که کنارش بود بهش رسیدم و با علاقه دو دستمو دورش حلقه کردم متوجه مسائل جنسی نبودم اما لذت خاصی داشتم تا لباسش را داد بالا شروع کردم به خوردن بهم تذکر داد محکم گاز نگیرم که یکباره جیغ یا صدایی از او خارج نشود سینه هایش را بو میکشیدم میبوسیدم نمیخواستم هیچ وقت نوک صورتی و دلربایش از یادم برود بعد از گذشت چند دقیقه زنداییم من را راهنمایی میکرد به سمت لب هایش من بلد نبودم باید چیکار کنم اما اون لب هایم را میخورد و زبان در دهانم میکرد و منکه با لیوان دیگری اب نمیخورم اب دهن زنداییم را قورت میدادم و لذت میبردم احساس میکردم دارم تب میکنم اون ازم میخواست دست تو شلوارش کنم و در حالی که خم شده بودم برای رسیدن دستم آن را مشت کردم و وارد سوراخ کوصش کنم بخاطر سن کمم دست هایم کوچک بود و او هم که به تازگی زایمان طبیعی کرده بود به راحتی دستم جا میشد و با این کار از داغی خاص کوص زنداییم لذت میبردم بیشتر از دو ساعت مشغول لذت بردن بودیم که زنداییم متوجه شد ارضا شدن تو کار من نیست پس سعی کرد من را بپیجاند در حالی که خودش دیگر بی حال و ارضا شده بود این گذشت بعد از دوبار دیدار تو فاصله زمانی بیشتر از چهار ماه با زنداییم این کارها را تکرار کردیم هر چند کوتاه و با استرس اما به لذتش میارزید داییم به اصرار زنداییم با دلایل ساده مثل ارزان تر بودن خانه در محلات و خوش آب هوا بودن به محلات مهاجرت کردن و در شهر ما خانه گرفتن هر بار زندایی شاکی از دایی افسرده و ناتوانم را که میدیدم بیشتر به نیاز او پی میبردم او به من پناه میاورد کودکی ساده که نه باعث فاحشگی یا لو رفتن او شود و من هم ازش استقبال میکردم
    گاهی ازم میخواست تا لبه های کوصش رو بمکم و با به سختی زبانم را صاف نگهدارم که بتواند وارد سوراخش شود
    سوراخ باسنش هم مرا جذب میکرد ترکیب سفید و صورتی و بوی معطر کوصش من را بیشتر تحریک میکرد تا جایی که یکبار حتی کوصش را گاز گرفتم و او تا مرز گریه پیش میرفت همه اینها گذشت زنداییم بیشتر به ما سر میزد یکجورایی به بهانه دیدن مادر و خواهرم خرید با صحبتای گرم زنانه که زمان از دستاشان در میرود به دنبال فرصت بود که با من تنها شود بعد از گذشت چندسال و بلوغ جنسی من قدرت این رو پیدا کردم که با جای حساس تری گرمای داغ واژنش و خیسی ترشح اش را حس کنم لب هایش را دور کیرم حلقه میکرد و با مکیدن زیاد احساس میکردم میخواهد شیره وجودم را بکشد من عاشق این بودم که روی جاهای بلند مانند اوپن بخوابانمش بعد انقدر سوراخ مقعدش اش را بلیسم که صدایش بلند شود و با تنگ گشاد شدن سوراخ مقعدش به نحوی التماس آلتم را بکن انقدر صدایش وحشیم میکرد که موهایش رو میکشیدم و سعی میکردم از جنونم کمتر کنم هر بار آبم را با تمام داخل کوصش خالی میکردم دوست داشتم باز حامله شود و سینه های خوش رنگش دهن مرا پر شیر کند در جمع با چشم های مشکی ایش التماس کیرم را میکند و تا به خلوت میرسیم انقدر به فشار روی سوراخ مقعدش و گاز گرفتن سینه هایش ادامه میدهم که به نحوی پیشمان میشود بهم ابراز علاقه میکند دنبال فرصت است که حتی توی سینما یا اتاق پرو یک مغازه کیرم را لمس کند جوری که اولین بارش است باهاش احساس خوشبختی میکنم و امیدوارم این رابطه تا اخر عمرم با سفید برفیم با نوک سینه های صورتیش ادامه داشته باشه


    نوشته: Aria sh

  • 17

  • 35




  • نظرات:
    •   mard_teh
    • 9 ماه،1 هفته
      • 5

    • "او به من پناه میاورد کودکی ساده که نه باعث فاحشگی یا لو رفتن او شود" کودک 14 ساله بودی !؟


    •   Mr.masoOd
    • 9 ماه،1 هفته
      • 6

    • فقط یه چیزی همه تو اتاق خوابیده بودن بعد تو هم پیش مامانت بودی که بردت پیش خودش لب میگرفتی چجور بود که کسی نفهمید
      پولت میدن دروغ میگی


    •   تخم هایش
    • 9 ماه،1 هفته
      • 10

    • یه جا هایی معلوم بود دستت از تو شورتت در آوردی با ادبیات فصیح قلم میزدی.یجا هاییم همچین سفت سخت مشتت دور هسته خرمات بالا پایین میکردی که نه من نه ادمین نه حتی خودت فهمیدی چی نوشتی:/


    •   ali80xx
    • 9 ماه،1 هفته
      • 4

    • اصن نفهمیدم چی نوشتی ملجوق


    •   Ramin472422
    • 9 ماه،1 هفته
      • 4

    • فَوَقَعَ ما وَقَعَ! آری اینگونه بود که آن شب پترس دست در سوراخ خود نمود، باشد که اندکی از آتشِ حَشَرِ او کاسته شود.


    •   شاه ایکس
    • 9 ماه،1 هفته
      • 18

    • و آنگاه که داییت در عنفوان کودکی تو را به زیر زمین تاریک خانه پدر بزرگت میکشاند در میاد رعد های فریاد و باران های اشک جقنویسی متولد شد که سالها بعد با نوشتن کستان هایی در مورد همسر دایی هرگز ازدواج نکرده اش برای احقاق کودکی از دست رفته قیام کند!! آه ای روزگار وانفسا ادیبان رنسانس از قلم زاده شدند و جق نویسان شهوانی از فشار ستون های ریش سفیدان!!! پس چگونه است که افسانه ان خردمندان اینگونه در هزار کتاب نگاشته شد ولی روایت جلق در غبار زمان به فراموشی سپرده میشود!! (biggrin)


    •   off_boy
    • 9 ماه،1 هفته
      • 4

    • باز توي نكبتِ كس نديده به ما ميگي جقي!!! :D
      بچه كوني مزه عرق آخه به تو چي بگم.يني بُكُن تو كل و فاميل و دهات خراب شده اتون نبود اومد به تو كه فرق سوراخ كون و كس رو نميفهمي حال داد؟
      البته مشخصه اينقدر تخم حروم هستي كه پا بده خواهرتم ميكني ولي همون زنداييتم محل سگ بهت نميذاره.احتمال زياد با داييت زياد خاطره داري كه از زنش دست گرفتي


    •   Cleverman
    • 9 ماه،1 هفته
      • 4

    • اولا که کستان نوشتی ، دوما اگه راست باشه بدا به حالت بدبخت ، از مریضی یکی دیگه سواستفاده کردن نهایت رذالته.
      ما هم دیسلایکت مینماییم تا بتوانی دستت را از شورتت در بیاوری .


    •   mrchicco
    • 9 ماه،1 هفته
      • 3

    • لعنتیا چقدر زود مبخونید


    •   hari.chobin
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • کسکش


    •   royaei
    • 9 ماه،1 هفته
      • 3

    • چرت بود ؛
      اصلا خوب نبود ؛
      نظر خاصی ندارم ؛
      موفق باشی


    •   nostalgicboy
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • منم محلات هستم. اگه دوست داشتی پیام بده بیشتر در این مورد حرف بزنیم ضمنا مکانم دارم (biggrin)


    •   mina_salemi
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • خییییلی داغوونی خخخ


    •   DeaTH_AnGeL
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • بی صبرانه منتظر آپلود داستان بعدیت با مضمون "کیر بلورین در شرت دایی" هستم


    •   sexybala
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی.


    •   nasrin1980
    • 9 ماه،1 هفته
      • 3

    • برای شعور خوانندهای داستانتون کمی احترام قائل باشید بد نیست.


    •   Ado_Den_Haag
    • 9 ماه،1 هفته
      • 3

    • وقتی فیلم‌ پورن می بینین به داستان تبدیلش نکنین چون تخمی و کیری می شود.


    •   Behzad3213
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • عزیزم زنی که به بچه شیر میده نوک سینه هاش سیاه و قهوه ای خیلی تیرست کص گفتی دیگه


    •   زندگی+فانتزی
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • این داستان دوتا پیام داشت


      ۱_نذارید خانماتون پس از زایمان افسردگی بگیرن ک اگه خانماتون پس از زایمان افسردگی بگیرن ،تنوع طلب میشن و میرن سراغ کیرای دیگه


      ۲_اگه تو اطرافیانتون خانمی ک تازه زایمان کرده ، بپرسید اگه افسردگی پس اززایمان گرفته برید وقت شیر دادن زل بزنید ب ممه هاش
      اون خانم ب شما کُس میده


    •   hamid30gari
    • 9 ماه،1 هفته
      • 3

    • خاطرات نوجوانی نمیخونم


    •   bn1380
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • در مورد داستان که هیچی ک.س ن.نه نویسنده
      ولی نمیدونم چرا هر داستانی که میرم دیس هاش ۲۳ تاست و ۲۴ برا من می مونه؟ این چهارمین داستانیه که اینجوری شد


    •   Caboos1
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • چه حرومزاده ای بودن ننه باباهه
      هرشب برنامه داشتن تو تابستون این کسخولا رو زود میخابوندن
      کونم سوخت کسکش دیگه نخوندم


    •   lisman
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • ??????


    •   روابط+عمومی_سیفون21سانتی
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • خخخخخخ


    •   lezatbebarim
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • این خواب بود یا کابوس شبانه ات که تعریف کزدی .اینجا را با سایت های تعبیر خواب اشتباه گرفتی بهر حال اگر خواب گدار داریم برایش تعبیر کند ولی پسر جان اینجا جای افراد بزرگتر از شما هست این که توی سن کم میایید اینجانتیجه ا ش همین میشه که جنین چرندیاتی که کودکانه هم هست می


    •   Caboos1
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • حمید سیگاری چطوری؟
      داستان ماستان چی تو دستت داری حاجی


    •   Reza18aa
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • حاجی من ۱۲ سالم بود میتونستم جق بزنم بعد تو ۱۴ ساله بودی و نمیدونستی کیر چیه ؟
      عجبا !


    •   meydan90
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • اتتتااااق از اون چشم بلقی که تو داری

      داستانتو دوسداشتم بازم بنویس ;)


    •   Sara09368189590
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام خاله سارا هستم دختر دارم از ۱۸ تا ۲۸ شب تا صب ۲۵۰ سه ساعت ۱۵۰ جهت هماهنگی فقط تماس بگیرید ممنون ۰۹۳۶۸۱۸۹۵۹۰


    •   Caboos1
    • 9 ماه،1 هفته
      • 2

    • خاله سارا ببخشید 2 شب تا 7 صبح تخفیف میخوره؟
      اگر میخوره یه 250 گرمی برای ما بریز عذرمیخوام بفرست
      مرسی


    •   Nisa76
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • برو نویسنده شو خیال پردازیت خوبه


    •   xloganx
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود.من که تحریک شدم.البته من به زنداییم نظر دارم.اخه خیلی سکسیه.ولی خدا وکیلی 14 سال سن کمیه؟؟؟؟من از 13 جق می زدم.


    •   بچه-ای-خوب
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • مشت من هم تو کون مامانت که تو از کونش ریده شدی به این دنیا


    •   Hamidarakii
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی تخمی بود... خخخخ


    •   mrsmith
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • اخه مجبوری دروغ بگی


    •   sarbaz..delha
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • نظر شما چیه؟ماهی بگیم کص شعر وارزوهای بی مزه ننویسید ولی متاسفانه ادم کونی انهم از طریق دایی هم کونی شده دیگه حرف دردش را نمیاورد خب چی بگیم مجبور میشویم بخوانیم


    •   Elham.jooooniiii
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • (dash)


    •   huge_dick_mohsen
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • اجازه بده باور نکنم


    •   ssonna
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • سوراخ باسنش مرا جذب میکرد.... (dash) (rolling) (rolling) (rolling) (rolling)


    •   samaracouple
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • چهارده سالت بود پیش ننه ت میخوابیدی کونی سوسول؟


    •   4900mehdiiiii
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • و ایییین داستان فیل ها پرواز میکنند
      حامله شود و دهان مرا پر شیر کند


      و آنگاه که دایی محترمه تورا به 10 روش سامورایی دستش را با کیرش در کون تو جا نمود و این داستان واقعا بار سنگینی روی تو داره
      تو را باید از هسته خرمات دار بزنی
      باشد که حداقل کم تلاوت بنمایی


    •   Blackhorse
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • اسم فیلمه چیه؟


    •   chekkeh
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • اولا زن شیرده نوک سینش صورتی نمیشه


    •   moh3en-2020
    • 9 ماه،1 هفته
      • 0

    • دمت گرم خوب بود همشهری


    •   Koshti.pars
    • 9 ماه،1 هفته
      • 1

    • shahxسر به زمین بر تو میکوبانم که چه کردی با این رخ نگارش
      ....
      سخنی سخت با نویسنده : گوزو جقی ننویس
      سخنی نرم با زندایی : من عذرخواهی می‌کنم
      سخنی با دوستان: عاقبت جق های پی در پی و کونی شدن ها از دوران عقده کودکی
      با تشکر


    •   leily2001
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • باهال بود کوچولو خوشم امد بازم بنویس یه عدهبچه کونی که خودشان میدانند دنبال چی توی این سایت امدند میخوانند به علت هرزگی زبانشان کس شعر تاب میدن یکی نیست بهش بگه ابی تو توی این سایت چه غلطی میکنی


    •   kakoo_kakoo
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • یعنی این هنر پیشه های پورنو هم وقتی میرن توی فامیل خودشون، خایه اینجوری سکس کردن رو ندارن:
      همه توی اتاق بغلین، اونوقت زنه پستونشو در آورده کرده تو دهن پسر 14 ساله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! پسره هم داره قولب قولب میخوره


    •   kakoo_kakoo
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • توی شهوانی:
      بجای اینکه نظرات جدید بیان بالای همه، میرن آخره آخر!!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو