جیگر در گل فروشی

    باسلام خدمت شما دوستان گرامی امیدوام هر کجا که هستید سلامت باشید .
    من مدتی است با سایت شهوانی آشنا شدم در کل زیاد طرف دار داستان نیستم
    اما خاطرهای زیادی دارم و اگه قسمت شد چند تای از آنها را برای شما می نویسم امیدوارم که حوصله دوستان را سر نبرم
    من پیمان هستم ومغازه تزئیناتی گل عروس دارم گرچه زیاد مشتریهای من خانم هستند با احترام به همه خانمها اما گه گداری مشتریهای داغ به پستم میخوره این داستان هم در مغازه شروع شد .
    صبح که از خواب بیدار شدم انگار روز مثل همیشه تکراری بود بجز اینکه جمعه بود و کارمن بیشتر در جمعه ها مشتری دارد .
    بعد از صبحانه به مغازه رفتم وشروع به تزئین ماشینها کردم نیم ساعتی از کارم نگذشته بود که دختروپسر شیک از ماشینی پیاده شدند رفتن داخل مغازه وشروع کردند به دید زدن گلها خداییش از ته دل حسرت اون خانم را خوردم
    در ذهن هم حتی باهاش داشتم سکس میکردم واقعا دختری تو دل بروی بود گرچه پسره هم زیبا بود حسادت ما مردا بیشتر فقط به زن سکسی زیبا ختم میشه ناخود آگاه کونش من را میکشید به سوی خودش اما نه جوری که تابلو بشه دوست داشتم تا غروب همانجا بمونند اما متاسفانه دوسه دسته گل را نشان کردند و رفتند که ظهر برگردند. بعد از رفتنشون مشغول به کار شدم تا نزدیکهای ظهر از بس سرم شلوغ بودم یادم رفت چه مالی را دیده بودم اما با خودم میگفتم این لقمه من نیست وهمین خیال هم سبب شد که زود فراموشش بکنم.


    ظهر مشغول خوردن نهار بودم تو مغازه که دوباره با دیدن اون اندام زیبا قلبم داشت از طپش وا می استاد اما اینبار خانمی میانسال با دختری دیگر همراهشون بودند دختره زیاد زیبا نبود دوست ندارم چون داستان است الکی بگم خدای زیبایی بود اما زیاد هم بدک نبود البته اگه تنها خودش می اومد اصلا هم به ذهنم نمی رسید که با همچین دختری دوست یشم اما چون با اون خانم بود فوری عاشقش شدم . بعد ازچند دقیقه که داشتن گلها را بالاو پایین میکردند دختری که همراهشون بود داشت نظر میداد خدایش سلیقه اش بد نبود اما من دوست نداشتم نظر بدهد چون باید یک ساعت مشغول یک دسته گل می شدم به خاطر سلیقه خانم . من هم گفتم به دختره که بی ادبی نباشه شغل شما چیه با حالتی تعجب من را نگریست و زن میانسال هم بهش برخورد فوری گفتم بد متوجه نشید سلیقه ات زیباست گفتم یا ارایشگری یا قبلا تو گلخانه ای کار کرده ای نیش خندی به چهر هاش ظاهر شد ودر دل هزار بار گفتم خدایا شکر! عروس خانم جواب داد نه بابا اما با این سن کمی که دارد حتی پدر ومادر واکثر اقوام باهاش مشورت میکنند من شاگردی نداشتم وخیلی دوست داشتم که بیاد پیش من کار بکند واینجوری شد بهش پیشنهاد دادم که اگه دوست داشته باشه بهش گل بدهم تو خونه خودش تزئینش بکند هم پولی گیر او می اومد هم بیشتر باهاش اشنا می شدم ومیدونستم که بودنش پیش من به نفع من تموم میشه به هر حال دوسه بار کون اون را با عروس خانم برانداز کردم کونی با حالی داشته کم کم دیگه رفتم تو نخ دختره ومشغول حرف زدن درمورد کار شدیم قبول کرد بعداز ان روز مشغول کار شد پیش من البته تو خونه اولاش که برام گلها را می فرستاد میداد به مادرش اما چند تا ایراد داشت بهش گفتم باید خودت بیایی اگه دوست نداری با مادرت بیا فقط خودت بیا که بهت توضیح بدم فردای آن روز نزدیکای ظهر امد اما تنها بود بعد از احوال پرسی گفتم مادرت کجاست گفت نزاشتم بیاد بهش احتیاج نداشتم فکر کنم بهش برخورده بود البته بعدا معلوم شد حدسم درست بوده
    مشغول شرح دادن بهش شدم ناخود اگاه بهم نزدیک شده بودیم جرات نداشت به چشمام نگاه بکنه چون میدید پر شهوته رفتم که چن شاخه گل بیارم جوری ایستاده بود که محال بود ادم نچسپه بهش و رد بشه چون مغازه ام زیاد بزرگ نبو د کامل کونشو لمس کردم وقتی که بر گشتم همنجوری بود انگار چیزی نشده من هم کیرمو راحت چسپوندم به کونش کونش واقعا نرم بود بازم به رویه خودش نیاورد منم داشتم اتیش میگرفتم ونتونستم جلو خودمو بگیرم گفتم الهه دوست پسر داری اونم با خنده ای از شیطنت گفت میخوای شوهرم بدی مگه، البته قبلش تو تلفن یه چیزای گفته بودم استارتو زده بودم. گفت نه پسرای امروز قابل اعتماد نیستند اینجوری شد شروع کردیم به حرف زدن من بهش گفتم الهه من قبولت دارم اگه قبول کنی باور کن اشتباه نمی کنی گفت نمدونم اخه که چی بشه منم دستم را گذاشتم رو دستش و اروم فشارش دادم گفتم که مال من بشی واسه چند لحظه به چشمای هم خیره شدیم نتونستم جلو خودمو بگیرم ولبامو اروم گذاشتم رو لباش البته مغازه ام تا نیای داخل نمی تونی ببینی کی داخل هست . چشماشوبسته بودلباشو تولبم اروم دستم را گذاشتم روشونه هاش وکامل چسپوندم به خودم کیرمو گذاشتم لای پاش دستمو گذاشتم رو کونش انگار تو خونه بودیم اصلا به اینکه یکی بیاد مارا ببینه فکر نمیکردیم خودشو کشید عقب و ساکشو برداشت وخداحافظی کرد ورفت . تا شب همش به فکرش بودم شب صدای مسج گوشیم اومد اما تو فکرم که لیلادوست دختر سریشم است بعد از چند دقیقه دیگر دوباره صداش اومد وقتی گوشیمو نگاه کردم دیدم الهه است نوشته بود پیمان دوستت دارم عاشقتم ازهمان باراول دیدمت دوست داشتم اون لباتو رولبای خودم حس بکنم
    دوستت دارم دوستت دارم
    بعد از چند روز باهاش قرار گذاشتم که باهم بریم بیرون بستنی ابمیوه ای مهمون من باشد ودوری باهم زده باشیم
    وقتی امد انگاری یکی دیگه بود از بس خوشکل شده بود دوست داشتم فقط نگاش کنم وبهش دست نزنم که مبادا از زیباییش کم بشه
    تورا ه که حرف میزدیم از هردری صحبت کردیم من دیگه توانشو نداشتم گفتم اگه دوست داری بریم خونه من تو خونه کسی نیست دوست دارم چایی دستت را بخورم اولش قبول نکرد اما دید من نارحت شدم گفت فقط یک چایی وزود باید برم قبول کردم وقتی رسیدیم به خونه تو حیاط گرفتمش تو آغوش ولباشو گذاشتم رو لبام دستم را گذاشتم رو کونش وبه خونه دعوتش کردم رفتیم داخل چسپوندمش به دیوار با دستام کونشو گرفتم وکیرم را هم گذاشتم لای پاش شروع کردم به خوردم گردنش وبا دستم کونشو مالش میدادم وکم کم دادش در اومد خوابوندمش رو زمین انگشتمو گذاشتم رویه کسش با اون یکی دستم سینه هاشو فشار میدادم وارم گردنشو لیس میزدم
    دکمه های مانتو ش را باز کردم دیدم یه تاب زرد تنش اس تابشو دادم بالا وشروع کردم به خوردن نافش یواش یواش شلوارشو کشیدم پایین فقد داشت داد میزد صدای اهش بلند شده بود شورتی زرد هم پاش بود دیگه بادیدن شورتش فهمیدم که خودشو اماده دادن کرده بود از روشورتش کسشو گرفتم خیس خیس بود کسش فندقی بود منم رو شرتش
    شروع کردم به خوردن کسش رانشو لیس میزدم کامل شلوارشو کشیدم پایین شورتشو هم کندم کسش مثل برف بو دچوچوله هاش خیس خیس بودند دهنمو بردم رو کسش همینکه زبونم خورد به کسش دادش در اومد خودش پاهاشو بلند کرد بادستش کسشو باز کرد واسم گفت پیمان بخورش هوس کیرتو کرده بخورش انگشتتو خیس کن بزار رو کونم
    من که از خدام بود زبونمو تا ته کردم تو کسش انگشت کوچکم را هم کردم تو کونش وقتی فشارش دادم تو انگار اصلا چیزی نرفته توش باز هم فهمیدم قبلا هم از کون داده البته کونش تنگ بود اما تکونی نخورد از رویه این بود حدس زدم کونشو جر دادن
    گفت کیرتو بد ه پیمان تا بخورمش جوری میگفت کیرتو میخوام که انگار چند ساله زن من است بلندش کردم کیرمو دادم دستش فوری شروع کرد به ماچ کردن ولیس زدن دستاشو گرفت به دیوار گفت پیمان زنتو بکن جرم بده کیرتو میخوام سرکیرمو گذاشتم تو
    سوراخ کسش سرشو بردم تو وشروع کردم به تکون دادن کیرم رویه کسش فقط سر کیرم جوری نه که پاره بشه تو این کار استادم .
    داد میزد میگفت پارم کن پیمان دوست داره کسم کیرتو بکنی تو ش منم ترسیدم که مبادا خودش فشارش بده کیرمو اوردم بیرون وبه حالت سجده خوابوندمش کیرمو گذاشتم ر کونش فشار دادم تو کونش خودشو سفت کرد وگفت کونم پیمان پاره شد درش بیار تورو خدا درد دار منم اززیر رانش انگشتمو کردم تو کسش وچوچوله هاش را واسش تکون میدادم یواش یواش هم کیرمو میبردم تو کونش تا ته رفته بود اروم اروم شروع کردم به تلمبه زدن دادش به ناز کردن تغیر کرد البته میگفت پارم کردی وای پاره شدم رحم کن به کونم بی انصاف یک هفته نیست با هم هستیم داری پارش میکنی اگه دواماه باهم باشیم چیکارش میکنی دیگه تند تند تلمبه میزدم کونش کاملا گشاد شده بود میدونستم که قبلا این کونو گاییدن کونشو قلمبه کرده بود منم کیرم تو کونش بود پاهامو برده بودم نزدیک شکمش واسه اینکه کیرم تا ته ته بره موهاشو گرفتم وکیرمو میکردم تو کونش اونم فقط اخ اف میکرد کیرمو بیرون که می اوردم کونش دوباره تنگ می شد منم میکردم تو دوباره او ن میگف پیمان من درش نیار کونم داغ شده کیره گرمتو تو وجودم حس میکنم به پشت خابوندمش پاشو چسپوندم به شونه ام وکیرمو دوباره کردم تو کونش خودمو خم کردم واسه خوردن لباش دیگه کیرک تانزدیک دهنش میرفت تند تند داشتم تلمبه می زدم دیدم چند تا تکون خورد فهمیدم ارضا شده منم که تازه گرم شده بودم کیرم کشیدم بیرون وشروع کردم به لیسیدن کسش بعد از چن دقیقه بلند شد تو وسط خونه روپا ایستاد و کونشو با دوستش باز کرد و کمی خودشو رو به پایین خم کرد گفت اینجوری دوست دارم منو بکنند انگار یه دونه جنده بامن بود نه الهه باورش سخت بود اما واقعی بود کیرمو تا ته برده بودم گفت نیاریش عقب خودش اومد بالا وگردنشو چرخوند وشروع کرد به خوردن لبام کیرم هم تو کونش بو ازبس این نو ع گاییدن بهم حال داد که ندونستم چه جوری بو د ابمو کردم تو کونش داد زد سوختم پیمان کونمو اتیش زدی بی انصاف تا قطره اخرشو خالی کردم تو کونش انگار راستی زن وشوهر بودیم بعد از اون روز همیشه ارزو داشت که با هم سکس داشته باشیم اما راستشو بخوای اگه میدونستم قبل من کونشو گاییدن هرگز نمی کردمش اما هربار هم که واسه سکس قرار می گذاشتیم از دادن دختر خاله اش شروع میشد اولاش بهش بر میخورداما کم کم عادت کرده بود البته می دونست که هربار اسم اون را میبره من بد جوری حشری میشدم وبهترین سکس را باهاش میکردم
    بعد از دوسه ماه دیگه میترسیدم که تنها
    تومغازه باشم راستش دیگه حوصلشو نداشتم نه اینکه ادم هوسی باشم اما هربار فکر میکردم که لخت رفته زیر ه کیری دیگر ازش بیزار میشدم دیکه حتی وقتی مسج میدادم از کس دختر خالش حرف میزدم
    یک روز با مسج گفت شیدا دوست پسری داشت ( دختر خاله اش) داره تهدیدش میکنه که باید باهاش سکس داشته باشه وگرنه پیش همه ابروشو میبره ازمن خواست که واسه دختر خاله اش کاری بکنم منم شماره پسره را گرفتم وزنگ زدم وجای شوهره دختر خاله اش حرف زدم بعد از مدتی قانع شد حتی معذرت خواهی هم کرد از اون روز به بعد شیدا همیشه از الهه خبر من را میگرفت منم گفتم به الهه با شیدا صادق باش و درمورد دوستی من وخودت باهاش حرف بزن اونم گفت میخواستم بهش بگم باهاش راحتم اما گفتم شاید تو خوشت نیاد فرداش با مسج گفت بهش گفتم خیلی خوشحال شد میگفت پیمان پسری خوب است حتی ازش سوال کرده بود که تا حالا با هم تنها بودیم اونم گفته بود یکی دوبار رفتم خونه اش وحتی همدیگر را بوسیده ایم بعد از اون روز باالهه گرمتر شدم دیگه از روز عروسی اش هفت ماهی گذشته بود شیدا
    هرروز از الهه می پرسید تاحالا دوست داشته باهات باشه واز این جور حرفها
    اما الهه راستشو نمی گفت به من یا شاید هم من باور نمیکردم که داره راستشو میگه بعد ازمدتی با الهه بینمون شکر اب شد ومن دیگه جواب مسج هاشو نمی دادم جوری شده بود که تو یک هفته دوبار جواب مسجشو نمی دادم یه روز عصر داشتم تو مغازه چند مدل گل را واسه یک مشتری اماده میکردم واسه خوش امد گویی از مهمان خار ج از کشور می خواستند واسه غروب قول داده بودم .
    یهو دیدم شیدا اومد تو دقیق لحظه اولین بار که دیده بودمش را تصور میکردم خداییش دوچندان زیباتر شده بود
    سلام کرد ومن هم خوش آمد گویی کردم و گفتم نکنه دوباره واسه گل برای عروسی امده ای خندید وگفت شاید اما اینبار واسه کسی دیگه است نه واسه خودم
    منم با خنده گفتم ما صاحب مغازه نیستیم بعد از چند لحظه که ازاین چرتو پرتا گذشتیم دوباره ازم تشکر کرد واسه حرف زدن با دوست پسر ش اما اون نمی گفت قبلا دوستش بودم میگفت مزاحم است غافل ازاینکه الهه همه را به من گفته بود . من هم گفتم وظیفه بود اصلا حرفشم نزن گفت اما حسابی از دستت هم شاکی هستم گفت انتظار نداشتم که با الهه اینجور رفتاری داشته باشی
    اون بیچاره همه اش کارش شده گریه ومدام از روزهای که با تو بوده حرف میزنه
    منم فوری گفتم شیدا جون باور کن دوستش داشتم خیلی هم زیاد اما یه چیزای ازش می دونم که اگه تو هم بدونی بهم حق میدی گفت مگه چی ازش دیدی که ما خبر نداریم منم گفتم یه چیزای که ادم نمی تونه بگه گفت دوست پسرداره دیدیش باکسی باشه گفتم یه چیزی تو همین مایه هاست اما بدتر هرچه اصرار کرد گفتم نمی تونم اصرار نکن خواهشا بهش هم بگو که بره دنبال زندگیش چون من نمی تونم با اوباشم گفت تو ازش سو استفاده کردی و حالا میخوای بکشی کنار پیمان اونکه همیشه از خوبی تو میگفت جوری که به خدا به دوستی تون حسادت میکردم اینکارو نکن گناه داره به خدا خبر نداره که من اومدم پیشت تو بگو چکار کرده بهت قول میدم اصلاحش بکنم واست میکنمش الهه ای که تو دوستش داشتی منم گفتم شیدا جون به خدا محاله هربار که اون جون را میگفتم بیشتر صمیمی می شد با من . بهش گفتم الان قرار است مشتری بیاد واسه این گل اگه بزاریم واسه یه وقت دیگه مفصل کل داستان رابهت میگم شیدا گفت شمارمو یادداشت کن اگه تونستی با مسج بگو شاید اینجوری بهتر باشه چون من نمیتونم دوباره این همه راه رابیام پیش تو
    منم شمارشو گرفتم تا شب همه اش تو فکر این بودم که چطور بهش بگم اخرای شب مسجی از طرف شیدا اومد که گفته بود مسج ندی شوهرم خونه است مبادا کنجکاو بشه
    جوری گفته بود که انگار دوست پسرشم منم تا صبح خوابم نمی برد صبح تا ساعات ده طاقت اوردم بعد مسجی دادم به شیدا گفتم شیداجون الهه قبلا من دوست پسرداشته وباهاش سکس داشته
    بعد از اینکه مسج را ارسال کردم از ترس اینکه مبادا بهم زنگ بزنه وفحش دنیا را نثارم کنه نمی تونستم یه جا بشینم یک ساعت گذشت وخبری نبود دیگه نگران شدم حسابی تو خیالم میگفتم که الان تو راه که بیاد مغازه ابرومو ببره هزار بار پشیمان شدم بعد از چند لحظه مسجی اومد نوشته بو پیمان جون ببخشید شارژ نداشتم مهمون هم داشتم الان رفتند منم رفتم شارژ گرفتم
    از کجا میدونی که سکس داشته یعنی الان الهه دختر نیست پیمان ؟منم تو جوابش گفتم نه شیدا جون دختره اما نمی دونم چه جوری بهت بگم
    دیگه چیزی ننوشتم مسج شهلا اومد گفت از عقب سکس داشته با این مسج من از خود بیخود شدم دیگه یادم نیست چه مسجهای به هم داده بودیم وقتی به خودم امده بوددم که حتی از سکس خودم هم گفته بودم اونم به جای اینکه از الهه حرف بزنه میگفت شوهرم اینجور سکسی را دوست داره عاشق جاده خاکی است منم زدم به سیم اخر گفتم اگه تو مال من بودی دست بهت نمیزدم اونم توجواب پرسید مگه من چکار کردم
    منم گفتم حیف که تو دست بخوره بهت همینجوری با نگاه کردنت ادم سه چهار بار ارضا میشه
    گفت واسه اینه که هربار با شوهرم میخوابم فوری ارضا میشه نکنه تو هم اینجور ادمی هستی
    منم گفتم از الهه بپرس من چه ادمی هستم تو سکس
    با جواب مسجش حسابی یکه خوردم نوشته بود روزی که شورت وتاب زرد تنش بود
    اون موقع بود دوریالیم افتاد تازه فهمیدم من چقدر
    ساده بودم
    اینجوری اغاز دوستی من با شیدا بود با شیدا هم یه کارای کردم اگه جالب بود بگید تا ادامه اش را بنویسم واگه هم جالب نبود بازم بگید
    به هر حال ازاینکه حوصله خوندن این داستان را داشتید سپاسگزارم
    البته این داستان نبود واقعی بود گرچه زیاد سکس داشته ام اما چند تا از سکسام بهترینهای عمرم بوده


    نوشته: پیمان

  • 5

  • 1




  • نظرات:
    •   پخش و پلا
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • این چه طرز نوشتنه آخه؟!!
      شیدا و الهه رو شناختیم، شهلا دیگه کدوم خریه؟!
      چوچوله هاش خیس خیس بودن؟! معذرت میخوام مگه یه زن چند تا چوچوله داره؟!! محض اطلاعت فقط یکی داره
      زیاد سکس داشته ای؟!!! آره ارواح عمت
      دیگه ننویس مردک
      سردرد گرفتم


    •   مایا عشق ساک
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • کی کووووووووووووووووووووس میخواد


    •   sarah.asal
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • نخونده میگم گل کاکتوس اونجای آدم جقی


    •   mahdi_manti
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • ساختمان مغازه گل فروشی *کل گل های کاکتوس همه یجا تو کوست با داستانت جلقوز کون کش دیگه ننویس مرتیکه کونی


    •   کافره عشق
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • سلام بر تمام دوستان دلم واستون یه ذره شده بود . داستان رو نخوندم هنوز بیخیال داستان شما رو عشقه . عبدول جان داش شایعه شده یا حقیقته ولی داش خلاصش میدون رو ترک نکن


    •   جقول بقول
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • عبدول جان ممنون از تشبیهات بی نظیرت کلی حال کردم فقط باید به گفته های شما کیر خر اسب ابی آفتاب ندیده.کیر مورچه یتیم.کیر کره الاغ شش ساله مصری و کیر پدر پدربزرگ پدر جکی جان را اضافه کنم.


    •   bozdozd
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • کتاب بود یا داستان؟ ! !
      نخوندم کیر توش


    •   Fariba-nazdoone
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • آره والاااا
      ولی خوب توضیح دادی...
      حال نمودیم


    •   shahin shomal
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • حال نکردم .. نظرمنه .. شاید بقیه دوس داشته باشن


    •   ghalbe mesin
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • Badbakht ja...i ba un lahje zesht tu neveshtanet ,to aslan nemiduni choochoole kojas fekr mikoni labehahe dakheli esmesh ine!!! unvaght az sex harf mizani va migi vaghe eeye. Man behet fohsh nemidam dustan az khejalatet dar umadan, dige nanevis


    •   دکستر 7
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • :W


    •   .romina.
    • 6 سال،9 ماه
      • None

    • عبدول جون که حسابی از خجالتت در اومد بی تربیت کچل
      میسپارمت به بقیه سرویس بشی


      سگ بزنه به شورت زرده


      اه حالمو بهم زدی مرتیکه ی دو بهم زن چاقال


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو