حاج خانم پاشنه طلا

    ی روزی از همین روزا بیرون کار داشتم
    رفتم دنبال کارم
    جایی ک میخواستم برم مترو باید سوار میشدم
    رفتم ی جایی تو واگن سرم تو کار خودم بود
    چند لحظه بیشتر قطار وایستاده بود
    دیدم از دور یکی نفس نفس زنان داره میاد
    نزدیکترو نزدیکتر
    اومد نزدیکتر دیدم ی خانم خوشکل چادری قد متوسط ارایش کرده با کفشای پانه بلند جوراب مشکی تیره دستکش توری رژ خوش رنگ قرمز و باارایش کامل چشم ابرو کلفت مشکی
    گوشی و عینک دست دیگش
    خیلی با وقار و زنانه
    داشت میومد انتهای واگن ک بره پیش خانم ها
    ک در قطار بسته شد
    نفس‌نفس زنان نشت رو بروی من
    کنارش هم اونورتر ی پیرزن و کنار من هم خالی
    نشست ی نگاهی ب اطراف کرد
    وقتی دید خلوته با خیال اسوده تری به وضعش رسید
    چون ایستگاهی ک سوار شدیم تا ایستگاه بعدی
    فاصله زیادی داشت و مابینش یک ایستگاه بود و حدود بیست دقیقه ای تا مقصد مانده بود
    وقتی نشست من هم چون عینک دودی زده بودم و مثلا حواسم جای دیگس
    با خیال راحت به منظم کردن خودش مشغول شد
    اول اینه ای در اورد و صورتشو ورانداز کرد کمی رژ بیشتر و چشاش
    ی نگاه ب من کرد و دید ک من نگاهی نمیکنم
    کفشش رو در اورد و از زیر ساپورتش جوراب زخیمشو کشید بالا و کمی پاهاشو مالوند
    قشنگ معلوم بود ک لاک قرمز زده به انگشتای پاش چون دستاشم لاک داشت
    و بعدش اون یکی لنگش
    دوباره نگاهی کرد بمن
    و باز خیالش راحت شد چادرش را کمی ازاد کرد و شروع کرد با روسری حریر مشکیش ور رفتن و تنظیم کرد دور صورت زیباش
    خیلی زن محجبه و زیبا و خانمی بود ازین حاج خانم های اب دهان را بنداز
    بعد روسری چادرش رو کشید جلو سینه و با دکمه مانتوش ور رفت ظاهر داشت از زیر مانتو جلوی سینها شو و سوتین یاتاپش ور میرفت
    همه اینها ک میزون شد کم کم نزدیک به ایستگاه میشدیم
    ک چند باری نگاه کرد منو
    دفعه اخر از خود بیخود شدم و بصورت لب خوانی گفتم چیزی شده یا چیه ناراحتی اینجام ک با لبخند ک با اون دندونای سفیدش چادرشو گرفته بود لبی گاز گرفت و سری تکون داد که نه اصلا
    منم پسری قد بلند و خوش پوشم وظاهر خودم خیلی میرسم
    قطار رسید و منم سر تکون دادنشو چراغ سبزی برای خودم دیدم
    موقع خروج از واگن ساکی دستش بود ک ظاهرا لباس توش بود
    رفتم گفتم من میتونم ساکتون رو بیارم ک شما با این کفشا راحتر باشین و راه بیاین
    بلافاصله تشکر کرد و داد بدست من
    قبل پله برغی با چادرش قری داد و گفت عزیز جان میشه پشتم وایسی ی و قت زیر پا خالی نشه
    منم با جان دل گفتم اگر نمیگفتین هم وظیفه اقایون اینه ک موقع بالا رفتن پشت خانما باشن تو پله برغی گفت خدا خیرت بده امروز فرشته نجات من تو شدی ظاهر
    خوشم امد ازت پسری سر بزیر ی ادم هیز نیستی مشخصه منم ک خر کیف پله بعد ک رفتیم جلومون ادم بود ولی پشتمون کسی نبود ک حالا نمیدونم از قصد یا بی اختیار پاشنه کفشش ک خیلی بلند و نوک تیز بود رفت تو درز پله و این از پشت افتاد رو من منم چون هیکلم خوب قوی هستم ساک تو دستمو ول کردم سریع و خانم چادر خوشکلمو جوری ب اغوش کشیدم ک قشنگ سینهای خوشکل ۹۰رو لمس کردم خلاصه چند لحظه زود گذرو گذروندیم و امدیم بیرون
    حاج خانم ک میخواست بره ماشین بکیره برای ادامه راهش من پرسیدم کجا میخوای بری ک گفت فلان جا ک گفتم اتفاقا هم مسیریم
    خوشبختانه تو ماشین کنار هم نشستیم من هم وسط و ی اقای درشت هیکلم اونور
    ک من ب حاج خانم چسبیده بودم و لذت حس کردن پاهای پوشیده و دستو بازوش رو کاملا داشتم
    بعد رسیدن حاج خانم گفت دارم میرم سفره و ساعت پنج بر میگردم ک گفتم میام دنبالتون چون منم باید همین مسیرو برگردم
    بعدش شماره گرفتیمو زنگ زدو منم دنبالش حالا شد ی هفته بعد
    حرفامونو زدیم و اشنا شدیم
    ی روز ک قرار داشتیم گفت باید صیغه بشیم ک من راحت والا نمی تونم گفتم به چشم
    بعد حلال شدنم رفتم محل زندگیش ک تنها بود دوتا دختر داشت ک ازدواج کرده بودن و خودشم ۱۲سال از من بزرگتر
    رفتم دیدم حاج خانم حسابی تر گل منتظر من جلو در واحدش
    دیدم جوراب مشکی نازک بلند ی دامن کوتاه که خط شورتش از اون باسن بزرگش زده بیرون و داره جر میخوره ی بلوز حریر که سوتین مشکی و توریش از روش معلومه ارایش کامل موهاش رنگ شده لاک زده به استقبال من امد
    منم با دیدن صحنه حسابی بهم ریختم و چون از بچگی از زنای بزرگتر از خودم خوشم میومد و عاشق خانمای محجبه و خوشکل بودم رفتم داخل
    از قبل گفته بودم ک چجوری بپوشه ک من دوست دارم خلاصه رفتم داخل و اونم اون زبون قرمز صورتیشو از دهان مبارکش و از میان لب های جیگری پرتز شدش در اورد و گذاشت در اختیار بنده
    همین جور ک داشتم لبو زبونو دهنو دندونو میخوردم دیدم یکی با چادر رنگی از اتاق زد بیرون
    یهو پریدم ک مهناز خانم گفت دخترمه
    اوای دختر مهنازو دیدم مادرو یادم رفت تا اومدم برم سر وقتش و دست بدم گفت شوهر داره
    و دستای پر از انگشتر و النگوی طلاشو جلوم رژه داد
    و با چهره کاملا زیبا و معصوم خودش نشست روبروم
    و شروع ب حرف زدن
    حالا من در کف و دوتا زن خوشگل چادری جلوم
    خلاصه با هزارتا ترفند دخترو پیچوندیم و جهت دیدن البوم خانوادگی وارد اتاق مهناز خانم شدیم
    مهناز گفت ارش اولش بگم من ۱۲ساله ک بیوه ام حتی ی مو از من نامحرمم ندیده تو اولینی میخوام اخری هم باشی من طبق عادت من حیا دارم و لخت کامل نمیشم و قبل برنامه همون سکس باید منو به اوج لذت برسونی تا من خودمو در اختیارت رها کنم و هر کاری بخوای بکنی
    و اینم میدونم ک باید نقش جنده رو برات بازی کنم
    منم گفتم باشه و رفتم سر وقتش
    وقتی شروع بمالوندن کردم و جورابای عشقمو در اوردم پاهای سفید بی لک یدست عالیش رو حلقه کرد دور کمرم دست انداختم رو سینهاش ک دیدم ی جفت سینه سفید با نوک بلند صورتی قهوه ای کفقط اونایی ک لای سینه گذاشتن لذتشو میدونن
    شورتو ک کشیدم پایین ی مقدار بصورت مثلثی پشم داشت ک بزیبایی واژنش اضافه شده بود همینا کافی بود تا انگشت پاهای کشیده و زیباشو ک لاک خوشکلی زده بود رو شروع بخوردن کنم و برسم به بهشت و اقیانوسی از اب رها شده از واژن مهناز
    با کله ک اومدم برم تو بهشتش تو اوج لذت و جیغ زدناش و نفس نفس زدنش ک زود باش طاقت ندارم اون عشق خوشگل منو در بیار یهو
    در زنگ زد
    دیدم رنگ مهناز پرید
    ک دامادم امد دنبال مهتاب
    دوباره چادرو پیچید رفت بیرون
    منم لخت با شورت زیر پتو
    ک مهتاب اومد تو اتاق
    ببخشید من میخواستم بگم ولی نشد
    باید اینجا ارایش کنم ک شما امدید
    حالا شوهرم هم جلوی در من هیچ کاری نکردم
    منم گفتم عزیزم راحت باش منو مادرت محرم هستیم تو مشکلی اگه نداری بکارات براحتی و ارامش برس
    اونم گفت بس من ارایش کنم و بعدش لباس میپوشم مامان سر شوهرمو گرم میکنه تا حاضر شم
    منم گفتم بس بگو چی کار کنم ک زودتر بری
    اونم داش کاراشو میکرد گفت اون مانتو و جوراب را برام بیار
    یهو من رفتم سمت کمد دیدم چشاش حلقه شد
    نگو من با شورت با الت راست شده جلوشم
    یهو داشت گریش میگرف ک شوهرم بیاد تو چی میشه ک زود رفتم جلو دهنشو گرفتم و گفتم زودتر اماده شو برو ک نیاد تو
    اونم چاره ای نداشت منم کمکش لامصب از مادرش صد بار بهتر بود خلاصه جورابای رنگ پای خانم رو کردیم تو پاهاش و از زیر دامنش کشیدیم تا بالای زانوش از نرمی و گرمی پاش داشتم دیونه میشدم وقتی دامنشو زدم بالا شورت توری مشکیش هم بخوبی دیده میشد با کمی لمس و مالش دیدم ک عذاب وجدان داره و منم با زبون بازی ک الان جای پدرتم و اشکال نداره مانتو و چادرشم کشیدم سرش و ی ماچ از صورتش ک یهو وایساد چشم ب چشم شدیم گفتم چیه گفت
    من تورو لخت دیدم حالم بد شده و چون مدتیه با شوهرم رابطه ندارم گفتم الان وقت این حرفا نیس خودتو کنترل کن این شماره من بعدا بزنگ گرفتو دوباره وقت رفتن اومد بغلم کرد نمیدونم تا الان ی دختر چادری ارایش کرده رو بغل کردید یا نه چ حسی داره
    وقتی اومد بغلم قشنگ حس نیازشو درک کردم وقتی لبو میخورد و دست من تو چاک کونش از روی چادر گفت فقط میخوام با تو باشم دقیقا مثل کلام مادرش
    و گفت ک بعلت مشکلات اخلاقی شوهرش دارن جدا میشن
    تصورشم برام سخت شده بود چ برسه ب واقعیت
    ارزوی دیرینه من
    الان شد واقعیت رابطه با دوتا زن کاملا محجبه خوشکل و سکسی
    خلاصه بعد از کنی مالوندن دیدم ک ارضا شده
    دست انداختم از زیر دامن و شورتش دیدم م بلههههههههه خیس خالی
    مهتاب رفت و مهناز با خیالی اسوده قفل درو انداخت و با اون چادر خانگی رنگی قشنگش اومد تو اتاق منم حقیقتش حسم پریده بود وقتی مهتاب تو بغلم بود اصلا دیگه به مامانش فکر نمیکردم ظاهرا حاج خانم فهمیده بود بین منو دخترش اتفاقی افتاده و زود خودشو جمو جور کرد و‌گفت بیا حالا ی چای بخوریم منم دیگه مهم نبود برام حاج خانم رفتیم تو اشپز خانه ک گفت برو صورتتو بشور بیا داشتم میرفتم ک بشورم امدم حاج خانمو ببوسم خودشو کشید عقب و منم اروم زدم رو باسنش و رفتم دسشویی
    ک دیدم بلههههههههههههه کل صورتم رژ مهتاب مونده
    بعدش با شرمندگی اومدم دیدم مهناز لباسی تن کرده و با چهره حق ب جانب نشسته پشت میز
    و چای جلومون ک منم روبروش پاهامو از زیر میز ول کردم وسط دامنش بازی بازی ک نرمش کنم
    ک گفت تو خجالت نمیکشی اون شوهر داره شما مردها به هیچ کس رحم نمبکنیدووووووووووو
    گذشت ارتباط من با مهناز تمام و با مهتاب شروع
    بعد چند ماه ک مهتاب طلاق گرفته بود رفتم خواستگاری مهتاب
    حاج خانم ک مخالفت میکرد و اصلا راضی نبود
    خلاصه با هزار بدبختی مهتاب رو عقد کردم
    و شبش تو اتاق حاج خانم دادو بیداد مهتاب رو در اوردم ک مادرش همش وسط کار میومد تو اتاق میگفت ارومتر منم ک قبلا لختمو حاج خانم دیده بود راحت سکس میکردم بعدش ک مامان مهتاب دیده بود من راحتم اونم کم کم جلوی من لباس باز میپوشید ولی من دیگه ب مهتاب خیانت نکردم و الانم مهتاب چادشو کنار گذاشته ولی یک دقیقه منو کنار مامانش تنها نمیزاره
    چون میدونه مامانش تشنه تشنس
    ممنون

  • 9

  • 37




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 8

    • اقا مهدی شما اینو نوشتید؟؟


    •   Lilgunism
    • 1 ماه
      • 0

    • بد نبود ولی از سکس چیزی نگفتی


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 9

    • یاد حاج اقا مهدی پاشنه طلا افتادم (biggrin)


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه
      • 0

    • گوه نخور


    •   saeedno15
    • 1 ماه
      • 1

    • یاد فیلم ناصر ملک مطیعی افتادم,(پاشنه طلا) (biggrin)


    •   سیاوشxxlسابق
    • 1 ماه
      • 6

    • تو مترو عینک دودی میزنی ؟:| مردان سیاهپوشی یا گدا داداش ؟ عصای سفیدت کو ؟


    •   mard_teh
    • 1 ماه
      • 1

    • برغی !؟
      از بچگی از زنهای سن بالا خوشت میومد بعد چشمت مادر و دختر رو با هم گرفت!
      داشتند طلاق میگرفتند پس چرا اومده بود دنبال زنش؟
      عالم هپروت تخیلات آدمو تا کجا میبره!


    •   سیاوشxxlسابق
    • 1 ماه
      • 1

    • سریال های کمدی سکسی فرندز و اشنایی با مادرو با مضامین اسلامی کاپی زدی !


    •   Hosseinkaa5311
    • 1 ماه
      • 0

    • شدیدا کصشر


    •   esiiishahi30cm
    • 1 ماه
      • 1

    • ای جانم ....... ماشالله دادا !!!! نگران نباش مادر و دختر خودشون با هم کنار میان ، شما کارت رو بکن !!!! اگر این داماد اون مادر زن رو سبک نکنه خیالش جمع باشه که مادر زنش دفعه بعد می خواد بره روضه خونی داخل مترو یکی دیگه رو ساک کش خودش می کنه و روی پله برقی پاشنه ش گیر می کنه و بعدش پسره میاد خونه مادر زن ت به هوای صیغه کردن و اونجا مهتاب زن ت رو می بینه و ادامه ی
      ماجرا .........
      پس پسر زرنگی باش که اگر می خوای مهتاب رو از
      دست ندی حتمآ مادرش خوب بکن که تا آتیش ش بخوابه !!!!


    •   Prometheuss
    • 1 ماه
      • 7

    • گوزو بین کدوم ایستگاه های مترو 20 دیقه فاصله هست آخه؟!
      میدونی چرا هی نگات میکرده؟ داشته پیش خودش میگفته این کسخل دیگه کیه تو مترو عینک زده (dash)
      بابا برقی سلام رسوند گفت بهت بگم بچه کونی برقو با ق مینویسن اون غ رو بردار بکن تو کونت دیگه هم زر زر نکن تا همون نصفه خوندم دیسو کردم تو باسنت (biggrin)


    •   داریوشم
    • 1 ماه
      • 1

    • یا ابوالعجایب!


    •   Cukur
    • 1 ماه
      • 2

    • مهدی پاشنه طلا (clap)


    •   off_boy
    • 1 ماه
      • 3

    • كسخول تو مترو عينك آفتابي زده بودي!اين دهاتي بازيا چيه!
      پله برغي!!!ريدم به سيستم آموزشيت...
      مگه صيغه نخونديد؟پس مهناز چرا گفت دست نامحرم بهش نخورده و تو اولي و آخريشي!
      گل ميكشي كلا عوارضش همينه.به گاي سگ ميري
      ننويش تا همون پاشنه طلاييشو حواله ننه ات نكردم...


    •   esf20
    • 1 ماه
      • 0

    • توهم بود بیشتر تا داستان


    •   bigdick3
    • 1 ماه
      • 1

    • هه هه هه هه پس مهدی پاشنه طلا هم داستان مینویسه هان؟


    •   sexybala
    • 1 ماه
      • 0

    • کوس گفتی ای کوس گفتی مثل یک کسخول گفتی.


    •   Hamid397
    • 1 ماه
      • 0

    • برق نه برغ
      بقل نه بغل
      ضمنا در هم زنگ نميزنه
      صورت تو پر رژ شد ارايش اون بهم نريخت؟
      يه لطفى كن همون جقتو بزن داستان ننويس


    •   ستار05
    • 1 ماه
      • 0

    • هیچ بین ایستگاهی تو مترو ایران وجود نداره ۲۰ دقیقه فاصله داشته باشه ببند دهنتو


    •   Caboos1
    • 1 ماه
      • 2

    • این زنی که اول داستان تعریف کردی بیشتر میخورد از این زن پولدارا تو مراسم خاکسپاری باشه که
      نمیشه باهاش زد


    •   مهرانم13670
    • 1 ماه
      • 1

    • داداش کمتربزن همیشه بزن موقع کسشعرنوشتنم نزن لطفا (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin)


    •   ali80xx
    • 1 ماه
      • 1

    • در کل کصشری بیش نبود


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 ماه
      • 12

    • چاکر همه رفقا و دوستان و ایضا دهنتون هم سرویس که به یاد من افتادین ، دارم براتون حالا
      فقط لامصبا چرا فک کردین من نوشتم این چرندیات رو !!؟؟


      از همینجا و از این تریبون مقدس اعلام میکنم که بابا اینا رو من تو خواب هم نمی بینم چه برسه که بخواهم بنویسم !!


    •   Reza9797
    • 1 ماه
      • 1

    • اگه اولش بنویسی داستان خیالیه
      شاید کمتر ریده بشه بهت
      عنم گرفت دادا


    •   Winston991
    • 1 ماه
      • 0

    • لامصب انقدر زیبا کسشعر نوشتی که دلم نیومد تا اخر نخونم
      ولی از توصیف تیپ حاج خانوم تو مترو خوشم اومد
      دهنت سرویس خخخخ


    •   mohamadtenha
    • 1 ماه
      • 1

    • وقتی داستانت را خواندم رسیدم به انجایی که تو واگن جایی که افتاب نیست عینک دودی گذاشته بودی و زنم همش به تو نگاه می کرد و خانم هم محجبه بود و جلوی تو رژلب می مالید دیگه نخواندم تا اخرش فهمیدم کس شعر هست


    •   Darksidersss
    • 1 ماه
      • 3

    • نمیدونم چرا بعضیا دوس دارن فحش بخورن!


    •   Kerman21
    • 1 ماه
      • 1

    • همینکه گفتی توی مترو عینک دودی زدم و تا ایستگاه بعدی هم 20 دقیقه فاصله بود من کلا داستان رو ول کردم دیگه جقول خان. کمتر کس بگو


    •   Orginalboy
    • 1 ماه
      • 3

    • سکوت کردن بهترین حرفه و محو شدن بهترین حرکت


    •   nasrin1980
    • 1 ماه
      • 4

    • دروغ میگید بگید، ولی برای شعور مخاطب احترام قائل بشید


    •   charles23
    • 1 ماه
      • 2

    • من همیشه اول کامنت ها رو میخونم جذاب تره یهو اشنا میشه یهو میره خونه اتفاقا بیوه هست دختره هم داره باشوهرش مشکل داره که یهو سلمان خان و شاهرخ خان بهش میگن اتیش نداری. درضمن نصف بیشتر داستانا شدیدا بیسوادی توش موج میزنه


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 2

    • مهتی همیشه این نوع ارتباط رو نقد کرده، مشخصِ که نوشته ی اون نیست.


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه
      • 1

    • بعضی داستانها انگاربه شعورخواننده توهین میخوادبشه بسه بابا توهم تاکجا اه


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 4

    • خیلی دیس لایک داشت اصلا نخوندم من :///


    •   kia.001
    • 1 ماه
      • 1

    • اون مترو بامسافراش توکون کسکش دروغگوت


    •   آقا_حسین
    • 1 ماه
      • 1

    • نظر شما چیه؟اخه لامصب یکی پیدا نمیشه تو توی ۱ لحظه مخ ۲ تا زدی؟???? دوما چطور شد رژ دختره اومد تو صورتت تو ک گفتی فقط دست زدی ب پاهاش؟
      اصلا اینا هم همه ب کنار
      دختره زیر چادر فقط جوراب و دامن پوشید؟??????????


    •   mohrb
    • 1 ماه
      • 1

    • یکم دیگه مونده بودی کل فامیلشونو گاییده بودی! تخیلی بنویسید نه تخمی تخیلی!


    •   Caboos1
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • تو روحت پاشنه طلا
      من فک کردم تو نوشتی در عین متانت و وقار نظر دادم
      خوار مهتابو گاییدم چه شانس تخمی داریم ما صبح حسش بود این دیوثه عنترو فوش بدم الان کیرخرم نمیتونم بهش بگم لاشی رو
      شانس آوردی کیری


    •   Sajjjjadseski
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • کسکش خودت فهمیدی چی نوشتی کاش میشد شمارو صادرکرد لاشی


    •   پروفسور بالتازار
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • آخ آخ آقا مهدی خوب شد گفتید، فکر کردم اینو شما نوشتین نزدیک بود از این سایت لفت بدم برم پی کارم، آخه برغ؟ این گوشی بیصاحاب شما وقتی تایپ میکنید غلط‌ها رو نمیگیره؟


    •   کوسلیس۲۰
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • افتادی تو دیگ عسل


    •   Farzinx57
    • 4 هفته،1 روز
      • 1

    • ميتي خودتي دادااااا؟!


    •   Irnjbr456
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • چی بود چی شد (dash)


    •   amir.ymcmb1
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خیلیا فوت فتیش دارن که دیگه به یه علاقه عجیب ولی عادی و بسیار رایج تبدیل شده ولی امثال تو آبروی جماعت فوت فتیش رو بردین یه داستان کاملا تخیلی توی مغزت ساختی هزار بار نوشتی جوراب جوراب جوراب جوراب. منی که خودم فوت فتیش دارم عنم گرفت ازین کسشرایی که نوشتی. امثال تو همونایی هستین که توی اینستاگرم تا میبینین یه زن پاش معلومه حمله میکینن زیر کامنتاش دری وری مینویسین. انقدر کسشری که نوشتی پله برغی. گوسفند هنوز املای برق رو بلد نیسی اومدی داستان مینویسی! زود از این چیزی که میگم گذر نکن، بهش فکر کن. فکر کن سالها قبض برق دیدی و کلمه برق به چشمت خورده ولی انقدددددددر سرت تو کونت بوده و هست که میای مینویسی "پله برغی". نکته ای که اذیت کننده هست اینه که امثال شماها که در این حد سرتون توی کونتون بوده و هست خیلی کمتر از انسان های متفکر و فهمیده و باشعور توی این دنیا زجر میکشین چون کلا مغز و تفکر تعطیله


    •   Armita_x
    • 4 هفته،1 روز
      • 0

    • خوب بود


    •   Sexybreasts
    • 4 هفته
      • 0

    • disSsSsSsoOoLiiiii (rolling) (wanking) (erection) (drooling) (cool)


    •   amirreza-_-koloft
    • 4 هفته
      • 1

    • اقا مهدی شیطون خودتی؟؟؟


    •   parto_banoo
    • 4 هفته
      • 2

    • آقا مهدی خودتونین ؟


    •   Fuckeramjooon
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • حداقل بقیه داستانا کس شره ولی می شه یه جوری خودتو راضی کنی شاید اتفاق بفیته
      ولی این کس محض بود محضضضضضضضض


    •   Afair90
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • چلغوز جغی.جفنگت که گفتی فقط از ی مخ جغی طراوش مینوماید


    •   mina_salemi
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • تابلو جان آرایش کرد که بره بعد لباتو خورد؟؟؟؟؟


    •   ندامرادی
    • 1 هفته،5 روز
      • 0

    • پله برغی ؟؟؟خاک تو سرت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو