حال کردن با خبرنگار

    داستانی که میخوام بگم عین واقعیت است که از ایستگاه مترو شروع شد چون مسیرمان یکی بود و همکار هم بودیم در ایستگاه اول صبح بعداز سلام احوال پرسی با هم سوار واگن میشدیم که بخاطر من میامد داخل همان واگن اگر صندلی خالی بود مینشست و من هم برای محافظت میچسبیدم اگر هم جا نبود خودش را جلوی من نگه میداشت وقتی مینشت من کیرم را به شانه اش میسابیدم ولی اصلا نه تکان میخورد نه جابجا میشد هرجقدر فشارش میدادم محکمتر میشده که به یکباره وقتی ارضاء میشدم خودم کمی عقب میکشیدم خلاصه شده بود عادت خصوصآ چندبار که جا نبود و شلوع هم بود متوجه شدم بد جوری کونش را چسبیده به جلوم
    منهم به آرامی دستم را بردم جلوی شکمش که بیشتر مواظبش باشم ولی چنان کونش را فشار میداد فهمیده بودم عمدآ اینکار را میکند چون سنش بالا بود و مجرد هروقت هم خودم را خراب میکردم قطعآ متوجه میشد چون خالی میشدم تکون نمیخورد که فهمیدم این کمه خانم است دل را زدم دریا گفتم چرا شوهر نمیکنی با خنده گفت ای شیطون چی میخوای بگی گفتم خانمی مثل تو درست نیست در این سن تنها باشد گفت هرچه خدا بخاد غروبش اضافه کار وانیستادم با خودش از روزنامه بیرون زدیم ولی تا مترو جدا آمدیم دوباره در مترو اینبار جا بود کنار هم نشستیم مثل زن شوهر گفتم نظرت را نگفتی گفت چه نظری گفتم حس ات نسبت به من گفت دست خودم نیست فهمیدم دختری با 35 سال مگر میشود خودش تصمیم گیر نباشد منهم 30 سالم بود گفت تو چرا تنها ماندی گفتم بخاطر تو آدرس منرلش را میدانستم ولی ازش خواستم او هم با تلفن داد بعداز هماهنگی رفتیم خواستگاری متوجه شدم کمک خرج خانواده هم هست ولی خیلی راحت پدر مادرش قبول کردند فقط خودش گفت سرکار به کسی چیری نگو ولی به لحاظ ظاهری صورت گرد با موهای بابلیس که بعضی وقتها بیرون میزد درمحضر عقد مختصری گرفتیمو برگشتیم بعداز دوهفته طاقتم طاق شده بود گفتم باید یک مسافرت بریم هردو مرخصی گرفتیمو با هم رفتیم شمال یک ویلای ساده اجاره کردیمو شروع کردیم از روز اول که چرا خودش را به من میچسبانده گفت ولم میخواست برایم باشی ولی با اینکه ارم کوچتر بودی نمیتوانستم بگم که کم کم دربدن هم میرفتیمو هرکاری میکردم او هم میکرد داشتم تیشرتش را بالا میزدم دیدم دکمه پیراهنم را باز مبکند شلوارش را پایین میکشیدم کمرم را باز میکرد لخت مادرزا در بغلش بودم فقط سوتیینش را باز نکردم که زیاد اذیت نشود دستم را گذاشتم روی چوچولش دیدم باز بسته میکند دراز کشیدم روش یک دستش با سینه های دست دیگرش پست سرم کیرم دبگر داشت منفجر میشد هردو زانویش را خم کردم گذاشتم درواژن ولی کمی دله ره داشت هلش دادم کنج اتاق هردو دستم زیر زانویش تا کمی دفت داخل پاهایش را آزاد کردم که دیدم اشک از چشماش داره میاد گفتم دردت آمده خندید گفت به شوهر رسیدم تا آخر زدم رفت همزمان تلمبه میزدم سبنه ها را میخوردم که دیدم سرعتم را گرفته یک لحظه لرزید گفت زود باش که لبم را گذاشتم روی لبش هدچه بود با جهش خالی شد بیحال افتاده بودم روش که گفت دارم میسوزم دستمال را برد زیر کیرم گفت بکش بیرون به محص اینکه عقب کشیدم دیدم ای وای لحاف چقدر خونی شده پرسیدم خون چیه گفت چقدر شوهر مگ ساده اس دختریم را گرفتی بعداز پاک کردن تا صبح کنار هم دربغل هم خوابیدیم هرشب همین برنامه ولی با احتیاط حالت 15 سال گذشته هروقت میگم چرا در مترو خودت را قالبم کردی میخندد هردو داریم بازنشست میشیم.


    نوشته: شوهر خبرنگار

  • 6

  • 14




  • نظرات:
    •   Mohamad5676
    • 3 ماه
      • 2

    • تو با چسبوندن کیرت به شونه زنه ارضا میشدی ?
      برو کس نگو


    •   Mohamad5676
    • 3 ماه
      • 1

    • تو با چسبوندن کیرت به شونه زنه ارضا میشدی ?
      برو کس نگو


    •   mobham330
    • 3 ماه
      • 1

    • داداش خدایی ریدم ب داستان تخمی تخیلیت


    •   rezamaldiniii
    • 3 ماه
      • 2

    • ۱۵ سال پیش مترو کدوم خط میچسبیدی بهش بگو ما هم بریم شاید فرجی شد


    •   shahx-1
    • 3 ماه
      • 6

    • افغانستان مگه مترو داره؟ (biggrin)


    •   nazanin_24
    • 3 ماه
      • 1

    • خیلی مزخرف و چرت بود انگار یه پسر بچه نوشته واقعا چرت بود


    •   Garshasb90
    • 3 ماه
      • 1

    • شونه مال محترم املا و نگارشت عالی بود مخم گوزید خبرکش (dash)


    •   Fuck...
    • 3 ماه
      • 1

    • حميد معصومى نژاد از رررررررم رو كردى بعد بيا شعر بگو خخخخ
      اخه چرا فارسى درى نوشتى واااى خخخ


    •   Arsene lupin
    • 3 ماه
      • 1

    • کیر معصومی نژاد از رررم تو دهنت این چه نگارشیه نامه اداری نیست که


    •   girl+angel
    • 3 ماه
      • 2

    • شوهر خبرنگار،معلومه باطرز نوشتنت (مثلا:حالت ۱۵سال گذشته و کصشعرات دیگر) اسکل بی سواد و جقی ای بیش نیستی


    •   Behnami4332
    • 3 ماه
      • 1

    • این دیه خود مرآتی هس


    •   مسیحی۰
    • 3 ماه
      • 2

    • سکوت .،گاهی اوقات بهتره!!


    •   reeboke2003
    • 3 ماه
      • 1

    • ریدم تو اون روزنامه ای که تو خبرنگارشی با این ادبیات تخمیت..


    •   Alfred-allan
    • 3 ماه
      • 1

    • و این بود انشای من


    •   Alfred-allan
    • 3 ماه
      • 1

    • و این بود انشای من


    •   shainn-sa1380
    • 3 ماه
      • 1

    • سرم درد گرفت چرا انصافا اینجوری نوشتی نکنه محدودیت سنی سایت جدیدا +7 سال شده؟


    •   Taghato
    • 3 ماه
      • 0

    • ۱ خبر نگار که معلوم نباشه چی نوشته و سر و تهه داستانش معلوم نباشه وای به حال من و دیگران که خبرنگار نیستیم
      خواهشا دیگه ننویس


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 0

    • **افغانی77


      خود جقی های ایرانی کم داستان تخمی تحویلمون میدن، حالا تو جقی از افغانستان هم بهشون اضافه شدی، کلا شاشیدم توی ادبیات و دفتر روزنامه و همچنین شاشیدم رو کله ی سردبیرت.


      ها کوکا


    •   kokarostam
    • 3 ماه
      • 0

    • **افغانی77


      خود جقی های ایرانی کم داستان تخمی تحویلمون میدن، حالا تو جقی از افغانستان هم بهشون اضافه شدی، کلا شاشیدم توی ادبیات و دفتر روزنامه و همچنین شاشیدم رو کله ی سردبیرت.


      ها کوکا


    •   ...Farzin
    • 3 ماه
      • 0

    • کیر در دهانت با این نگارشت


    •   کودک-یتیم
    • 3 ماه
      • 0

    • وای آمار حیونا در ایران در حال افزایش ست!


    •   A.t1363
    • 3 ماه
      • 0

    • شما با اين نگارش قوي كه داري تو بخش خدمات روزنامه مشغولي ديگه !!!؟


    •   KianParand
    • 3 ماه
      • 0

    • از نگارش زیبا و روانت متوجه شدم که باید سردبیر یه روزنامه باشی واقعا تبریک به تو تبریک به خودم تبریک به همه که با مالاندن جلوت به بازوی وی توانستی رکورد کله تافتونی ها رو با فاصله تو گینس ثبت کنی


    •   30parham30
    • 3 ماه
      • 0

    • اوه


    •   پروتوتایپ
    • 3 ماه
      • 0

    • شما دودولت را زده ای به چونه اش و ارضا شده ای ..لابد در هنگام سکس نیم ساعت طول کشید تا آبتان بیاید ...
      ننویس ..آفرین


    •   parsa.ssss
    • 3 ماه
      • 0

    • پس چرا اینگونه داستانت را گفتی بیناموس تو باید زنی افغانی میگرفتی آری


    •   jjok
    • 3 ماه
      • 0

    • ای جقی! گویا آنقدر جق زده ای که دانه دانه سلولهای خاکبرسری مغزت در حال تبدیل شدن به سلولهای عن پشه تسه تسه هستند. برو توبه کن و دو قاشق غذاخوری آب کیر شب مونده خودت را ناشتا بر زبان گذاشته و تا یک ساعت قورت نده، پس از قورت دادن با اولین گوز بخشی از سلولهای کسشعری مغزت ترمیم شدن. دستور فوق الرم را هر روز تا یک ماه ادامه دهید و هرگز به داستان نوشتن نیز فکر نکنید.


      و من الله توفیق، نسخه عطار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو